رشته حقوق

شرایط اقتصادی

دانلود پایان نامه

لباس ساده و ریش/ظاهر اهل دین
طلبه/ موعظه گر کم تجربه
یاد دادن صبر و بردباری و شکیبایی
تمام قرص های خوابم را بخورم/ بی خوابی و آشفتگی
خوابیدن در گور پیش از مرگ/ بی اعتنایی به قرار دادهای دیگران
جنگ ما سخت تر از جنگ شما
فکر شما، زبان شما/ دست شما
خودکشی بیانگر انتخاب با مرگ که از روی تقدیر است در تضاد است
خواست خدا/ خواست انسان
مصلحت خدا / تشخیص انسان
انسان خسته/ منتظر فهمیدن/ احساس کردن
کارگر افغانی محل کارش را ترک نمی کند
طلبه در خواست را نمی پذیرد
موعظه طلبه اثر نمی کند
لهجه مردان افغانی ارجاع به افغانستان
کمک بدون درخواست ارجاع به انسان دوستی وکمک به هم نوع
به اصرار پدر برای تحصیل به ایران آمدن / احترام به بزرگتر و مردسالاری
اهل موعظه نصیحت منبر /تصویری از روحانیت
بدیعی به طلبه می گوید: من می دونم شما اهل موعظه و نصیحت و منبرید. اما حالا حالاها شما وقت دارید جوونید می تونید بعداً این کارها را بکنید. من به چیزی که احتیاج دارم دستان شماست. نه احتیاجی به زبان شما دارم و نه به فکر شما. شانس من این است که این دست ها متعلق به آدمییه که اهل حق و حقیقته و می دونم که با صبر و بردباری و شکیبایی که به شما یاد می دن شما بهترین کسی هستی که می تونی این کار را برای من انجام بدی. در این جملات تصور بدیعی و عموم مردم از کسانی که اهل دین و حوزه هستند و انتظاراتی که از آنها دارند بیان شده است. اهل موعظه و نصیحت ومنبر بودن این امکان و اجازه را می دهد شما به راحتی در مورد یک مسأله صحبت کنید در حالی که انتظار می رود سخن شما در راستای حق و حقیقت باشد یعنی برای منافع شخصی نباشد. از طرفی صبر و بردباری و شکیبایی که یاد داده می شود که این یاد دادن از سوی حوزه و در مرحله بعد قرآن و در رأس آن می تواند از جانب خداوند باشد پس این جایگاه می طلبد تحمل حرف و سخن مخالف را هم داشته باشید چون جایی که هست منبر جایگاه خداوند نشسته اید. با این حال بدیعی به مرد عمل احتیاج دارد نه مرد حرف و سخن. که این نیاز مالی و شرایط اقتصادی طلبه را در موقعیتی قرار داده که با کار کارگری که آشکارترین نوع کار فیزیکی و عملی است گزینه مناسب از سوی بدیعی تلقی شود. اگر چه نهایتا افکار و عقاید طلبه است که مسیر عمل او را نیز تعیین می کند. حتی درباره کارگری هم باور دارد انسان نیازمند باید کار کند. لذا با این باور به کارگری می پردازد. در ادامه گفتگو وقتی طلبه از بدیعی می خواهد تا خواسته و کارش را به صراحت بیان کند او می گوید: شما فکر می کنین خداوند خودش به انسان جون داده، هر وقت هم لازم شد میگیره. اما یه موقعی میرسه که انسان دیگه خسته است. نمیتونه منتظر بشینه که خداوند به مصالح خودش عمل کنه دیگه خودش رأساً عمل میکنه. به هر حال این همون چیزیه که بهش میگن خودکشی. بعد هم باید پذیرفت که واژه خودکشی رو فقط برای فرهنگنامه که نیاوردن. بالاخره یه جایی باید کاربرد داشته باشه. کاربردش همین جاست. خود انسان باید تشخیص بده کاربردش کجاست.
در اینجا خواست انسان در مقابل خواست خداوند قرار داده شده است و همچنین رنج و خستگی انسان بر مصالح خداوند ترجیح داده شده است. بنابراین انسان با در رأس هرم قدرت قرار گرفتن خودکشی را که انتخاب پایان زندگی است و به طور عادی با ممنوع کردن و منفی شمردن از حوزه اختیارش خارج کردهاند، می تواند برگزیند. این دیدگاه که کاملا مقایر با ارزشهای دینی و در راستای آن ارزشها و قرار دادهای اجتماعی است مطرح می شود و امکان شکستن یا زیر سؤال بردن این قرار داد را در ذهن مخاطب توسط کارگردان میسر می نماید. بدین صورت بیننده تشویق می شود که در ذهن خود به این تضادها و تمایلات پاسخی بیابد لذا از محدوده فیلم خارج می شود و ذهنش مستقیماً در مقابل واقعیتهای اطرافش قرار می گیرد و دقیقا همان چیزی اتفاق می افتد که رولان بارت معتقد است در متون نوشتنی اتفاق می افتد. «متن اساساً نوشتنی خواننده را درگیر فعالیتی فراتر از نوشتن (فعال کردن، تولید کردن) آن به عنوان یک متن می سازد. چنین متنی، به شکل ژرفتر، برداشتهای بنیادی از رابطۀ زبان با سوژۀ انسانی و چیستی سوژۀ انسانی را به پرسش میکشد. چنین متونی نشان می دهند که ما، به عنوان سوژه بخشی از متنیت یا نوشتار، و فرآوردههای رمزگانها، قراردادها، و گفتمانهای گستردهیی هستیم که متن فرهنگی را می سازند، همان متنی که ما در آن می اندیشیم و می نویسیم. جستجو برای یافتن مؤلفی در پشت این متون، در نهایت، تنها به نوشتاری دیگر، به متنی دیگر، منجر میشود؛ و با این حال، ما خوانندگان خود بخشی از همان عرصههای وسیع بینامتنی به شمار می رویم.» (آلن،145:1385)
بدیعی به طلبه در حالی که بغض کرده میگوید که من تصمیم گرفتم یه جوری خودم را از این زندگی خلاص کنم. حالا دلیلش نه به درد شما میخوره و نه اینکه من میتونم بگم. اگه هم بگم متوجه نمی شین. نه اینکه نفهمین، می فهمین من چمه اما حسش نمی تونی بکنی. شما می تونی با من همدردی بکنی. می تونی بفهمی من چمه می تونی زبونی با من هم دردی کنی ولی حسش نمی تونی بکنی. شما رنج خودت را داری، من رنج خودم رو دارم…
اول تصمیم و انتخاب دوباره مورد تأکید قرار می گیرد. سپس با بیان نکردن مشکل این اجازه به بیننده داده می شود که مشکل خود یا هر مشکلی که از دید او مهم است در این جای خالی قرار داده شود؛ چون به هر حال «چه» بودن مشکل اهمیتی ندارد و قرار نیست آن را حل کنیم. فقط قرار است با بدیعی همراهی کنیم تا به راهش ادامه دهد. متوجه نشدن و حس نکردن که در حوزه عاطفه و احساس است و همچنین از سوی دیگر فهمیدن و زبانن بیان کردن که از عقل نشأت می گیرد به طرف مقابل نسبت داده شده است. به این طریق احساس بر عقل ارجحیت داده می شود و به نوعی حوزهای که بدیعی در آن کاستی دارد حوزه عاطفه و احساس به نظر می رسد. چنان که در گفتگو با سرباز می گوید دیوانه که نیستم حتما مشکلی دارم یا اشاره به اینکه اگر نصیحت یا راهنمایی می خواست به سراغ کسی می رفت که تجربه اش بیشتر بود و یا لااقل تحصیلاتش را تمام کرده بود… پس نیاز به چارچوب عقل و هدایت در خود احساس نمی کند.

مطلب مشابه :  آموزش مهارت های زندگی

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید