شخصیت حضرت علی ع در دو منظومه علی نامه و خاوران نامه- قسمت ۸

۲-۷- ۴- منادى صلح و وحدت

 

«چنان که پیش‏تر یادآور شدیم، یکى از دلایل اصلى سکوت بیست و پنج ساله امام‏علیه السلام حفظ وحدت و یکپارچگى جامعه اسلامى بود. توانایى امام براى ایجاد آشوب و بلوا کم‏تر از کسانى نبود که در دوران حکومت پنج ساله آن حضرت دست به شورش زدند و جامعه اسلامى را با زیان‏هاى جبران‏ناپذیر روبه‏رو ساختند. اما آنان به چیزى جز اهداف شخصى خود نمى‏اندیشند؛ در حالى که امام‏علیه السلام مصلحت جامعه اسلامى را بر همه چیز مقدم مى‏داشت. امیر مؤمنان‏علیه السلام، در گفتارى درباره طلحه و زبیر، بر این تفاوت انگشت نهاده، پس از اشاره به سکوت طولانى خویش، یادآور مى‏شوند که آن دو، بدون آن که شایسته خلافت باشند، یک سال و حتى یک ماه نیز تاب نیاوردند و باب تفرقه را در حکومت اسلامى گشودند.»( الشیخ المفید،۱۳۳۴: ج ۵،۲۴۹ )شورش عمومى علیه خلیفه سوم، از آن دسته رویدادهایى بود که مى‏توانست مورد بهره بردارى مخالفان سیاسى حضرت قرار گیرد و راه رسیدن به مقصودشان را هموار سازد؛ اما امیر مؤمنان‏علیه السلام ـ که منادى صلح و وحدت است ـ به جاى آن که به آتش این فتنه دامن زند، تمام تلاش خود را براى فرو نشاندن آن به کار گرفت.از یک سو از مردم مى‏خواست که خشم خود را فرو نشانند و به خلیفه فرصت دهند تا آب رفته را به جوى باز گرداند و عدل و دادگرى را پیشه خود سازد، و از سوى دیگر، خلیفه را بیم مى‏داد که مبادا با پافشارى بر اعمال ناشایست خود، پیشواى مقتول این امت باشد و در جنگ و خونریزى را به روى مردم بگشاید. من تو را به خدا سوگند مى‏دهم تا امام کشته‏شده این امت مباشى؛ چه گفته مى‏شد که: «در این امت، امامى کشته گردد و با کشته شدن او، در کشت و کشتار تا روز رستاخیز باز شود، و کارهاى امت بدو مشتبه ماند، و فتنه میان آنان بپراکند؛ چنان که حق را از باطل نشناسند، و در آن فتنه با یکدیگر بستیزند و در هم آمیزند. براى مردان همچون چاروایى به غارت گرفته مباش که تو را به هر جا خواست براند؛ آن هم پس از سالیانى که بر تو رفته و عمرى که از تو گذشته.»( نهج‏البلاغه، ۱۳۸۷:خ ۱۶۴)

 

 

 

۲-۷-۵- کارشناس امور سیاسى

 

«خلفا نه تنها در امور فقهى و قضایى، بلکه در مسائل سیاسى و نظامى نیز از دانش گسترده امام على‏علیه السلام بهره‏هاى فراوان مى‏بردند و خود را بى‏نیاز از آن نمى‏شمردند. براى نمونه، امام‏علیه السلام در پاسخ به رایزنى ابابکر براى نبرد با رومیان، وى را به این کار تشویق کرد و به او بشارت پیروزى داد». (ابن اعثم،۱۳۷۲: ج ۲،۵۵ )«این بشارت، افزون بر پیش‏گویى غیبى، بیانگر دیدگاه کسى بود که بینش نظامى او بارها از آزمون‏هاى گوناگون سرفراز بیرون آمده و عزت را براى مسلمانان به ارمغان آورده بود. خلیفه دوم ـ که بیش‏تر جنگ‏ها و فتوحات اسلامى در زمان او روى داد ـ در بهره‏گیرى از دانش و بینش‏هاى امام، پیشتاز دیگر خلفا بود، و افزون بر آن، از ایمان استوار و پایدارى آن حضرت در برابر تهدید دشمنان، فراوان دلگرمى یافته است. براى مثال، هنگامى که عمر از فراهم آمدن سپاه عظیم ایرانیان براى نبرد با مسلمانان آگاه گردید، بیم و اضطراب فراوانى بر او مستولى گشت و از مردم درباره چگونگى برخورد با این رویداد هراس‏انگیز نظرخواهى کرد. چند تن از سران مهاجر و انصار، دیدگاه خود را در این باره اعلام داشتند؛ اما به تعبیر خود خلیفه، هیچ‏کدام نتوانستند در این زمینه با ابوالحسن برابرى کنند.»(ابن اعثم، ۱۳۷۲: ۲۳۲ ـ ۲۳۴)
امام در بخشى از سخنان خود، از خلیفه مى‏خواهد خود در مدینه بماند و کس دیگرى را به فرماندهى سپاه بگمارد. دلیل این دیدگاه کارشناسانه در سخنان امام به‏خوبى تبیین گردیده است: جایگاه زمامدار در این کار، جایگاه رشته‏اى است که مهره‏ها را به هم فراهم آورد و برخى را ضمیمه برخى دیگر دارد. اگر رشته ببرد، مهره‏ها پراکنده شود و از میان رود، و دیگر به‏تمامى فراهم نیاید. و عرب امروز اگر چه اندکند در شمار، اما با یکدلى و یک‏سخنى در اسلام، نیرومندند و بسیار. تو همانند قطب بر جاى بمان و عرب را چون آسیاسنگ گرد خود بگردان، و به آنان آتش جنگ را برافروزان؛ که اگر تو از این سرزمین برون شوى، عرب از هر سو تو را رها کند، و پیمان بسته را بشکند، و چنان شود که نگاهدارى مرزها که پشت سر مى‏گذارى، براى تو مهم‏تر باشد از آنچه پیش روى دارى.
همانا عجم اگر فردا تو را بنگرد، گوید: «این ریشه عرب است؛ اگر آن را بریدید، آسوده گردیدید»، و همین سبب شود که فشار آنان به تو سخت‏تر گردد و طمع ایشان در تو بیش‏تر.
این که گفتى آنان به راه افتاده‏اند تا با مسلمانان پیکار کنند، ناخشنودى خداى سبحان از عزم آنان به جنگ با مسلمانان از تو بیش‏تر است و او بر دگرگون ساختن آنچه خود ناپسند مى‏دارد، تواناتر. اما آنچه از شمار آنان گفتى، ما، در گذشته نمى‏جنگیدیم به نیروى بسیارى، بلکه مى‏جنگیدیم با چشم‏داشتن به پیروزى و یارى.( نهج‏البلاغه، ۱۳۸۷:خطبه ۱۴۶)

 

۲-۸- مخالفان سیاسى در دوران حکومت

 

امام على‏علیه السلام در دوران کوتاه حکومت خویش، به‏طور کلى با چهار گروه مخالف روبه‏رو بود که هر یک از سویى بر اصلاحات علوى مى‏تاختند و امام را از پرداختن به برنامه‏هاى حکومتى خود باز مى‏داشتند. پیش از بیان این مخالفت‏ها، تصویرى کلى را از این گروه‏ها از نظر مى‏گذرانیم.

 

۲-۸-۱- قاعدین

 

«نخستین گروه مخالف امام على‏علیه السلام، شمار اندکى از مهاجران و انصار بودند که از پیوستن به «جماعت» و تن دادن به «بیعت» خوددارى کردند؛ کسانى مانند عبدالله‏بن عمر، سعدبن ابى‏وقاص، حسان‏بن ثابت، زیدبن ثابت، اسامه بن زید، محمدبن مسلمه، کعب‏بن مالک و عبدالله‏بن سلام.»(ابن الاثیر،۱۴۰۴/۱۹۸۹: ج ۱،۲۳۰) بیش‏تر اینان از زمره کسانى‏اند که امام على‏علیه السلام درباره آنها فرمود: خذلو الحق ولم ینصروا الباطل؛ («نهج‏البلاغه، ۱۳۸۷:حکمت ۱۸) «حق را خوار کردند و باطل را نیز یار نشدند.» البته برخى بر این باورند که بیعت با امام، بیعتى عمومى بود که هیچ‏کس از آن تخلف نکرد. بر این اساس، این گروه نیز همانند دیگران، حکومت امام على را به رسمیت شناختند، اما از همراهى با وى در جنگ‏ها خوددارى کردند.به هر حال، این افراد هر چند خطرى جدى براى حکومت علوى به حساب نمى‏آمدند، کناره‏گیرى آنان،که اغلب از صحابه مشهور و با نفوذ پیامبر بودند، دستاویزى براى دیگر مخالفان مى‏گردید. امام على‏علیه السلام بر خلاف خلفاى پیشین، کسى را وادار به بیعت نکرد و با برخى از این افراد، درباره دلایل قعودشان گفت و گو نمود؛هر چند به مخالفت کسانى چون حسان‏بن ثابت و عبدالله‏بن سلام از آغاز اعتنایى نکرد و در پاسخ کسانى که از او مى‏خواستند تا آنان را به بیعت با خود فرا خواند، فرمود: لا حاجه لنا فیمن لا حاجه له فینا؛( ابن ابى‏الحدید،۱۴۰۴:ج ۷، ۹) «ما به کسى که نیازى به ما ندارد، احتیاجى نداریم.»

 

۲-۸-۲- ناکثین

 

«دسته دوم از مخالفان امام على‏علیه السلام، کسانى بودند که به رهبرى طلحه، زبیر و عایشه، نخستین جنگ داخلى را علیه حکومت نوپاى علوى به راه انداختند. اینان که اصحاب جمل نیز خوانده مى‏شوند، نخست خلافت امام را پذیرفتند و با او بیعت کردند؛ اما پس از مدت کوتاهى به انگیزه‏هاى گوناگون، پیمان خویش گسستند و به همین دلیل، گروه ناکثین (پیمان‏شکنان) خوانده شدند. آنان حرکت خود را از مکه آغاز کردند و پس از مدتى به بصره یورش بردند و استاندار بصره، عثمان‏بن حنیف را به‏طرز فجیعى از شهر بیرون کردند. بدین ترتیب پس از گذشت حدود پنج یا شش ماه از دوران خلافت امام على‏علیه‌السلام آشکارا دست به قیامى مسلحانه علیه حکومت اسلامى زدند.؛» (ابن الاثیر،۱۴۰۴: ج ۱،۳۲۱ ـ ۳۲۲) (ابن عبد ربه، ۱۴۰۹: ج۳،۳۰۴ )جنگ جمل هر چند بیش از یک روز به طول نینجامید، زیان‏هاى مادى و معنوى فراوانى بر جاى گذاشت. دست‏کم پنج هزار نفر از سپاهیان امام به شهادت رسیدند و بیش از یک سوم سپاه جمل کشته شدند. در برافروختن آتش این فتنه، دسیسه‏ها و فریب کارى‏هاى معاویه را نباید نادیده گرفت. وى با فرستادن نامه‏هایى جداگانه براى طلحه و زبیر به آنان وعده خلافت داد، و حتى به‏دروغ نوشت که از مردم شام براى آنان بیعت گرفته است.( ابن ابى الحدید، ۱۴۰۴: ج ۷، ۲۳۵ -۲۳۶ ) امیر مؤمنان‏علیه السلام با اشاره به این توطئه، مى‏فرماید: «شگفتا که آنان به خلافت ابوبکر و عمر تن دادند، اما بر من ستم روا داشتند! در حالى که مى‏دانستند من از آن دو کم‏تر نیستم… معاویه از شام براى آنان نامه نوشت و فریبشان داد؛ اما آنان این مسئله را پنهان داشتند و با شعار خون‏خواهى عثمان، سبک مغزان را فریفتند.»( مجلسى، ۱۳۶۲: ج ۵۵، ۶۳)
۲-۸-۳ – قاسطین
«سومین گروه مخالف امام على‏علیه السلام، معاویه و یاران او بودند که قاسطین (ستمگران) نام گرفته‏اند. اینان از آغاز، حکومت امیر مؤمنان را به رسمیت نشناختند و جنگ پر حادثه و طولانى صفین را پدید آوردند. این جنگ حدود چهار ماه پس از واقعه جمل آغاز گردید » (ابن مزاحم،۱۳۸۲: ج ۲،۱۳۱) و به کشته شدن شمار فراوانى از سپاهیان دو طرف انجامید. این نبرد طولانى، شهادت بیست و پنج هزار نفر از سپاهیان امام على‏علیه السلام و کشته شدن چهل و پنج هزار تن از لشکریان معاویه را در پى داشت و در حالى که ساعاتى چند به پیروزى نهایى سپاه امام‏علیه السلام باقى نمانده بود، با حیله‏گرى عمروبن عاص و ساده‏لوحى و خیانت برخى از لشکریان امام على‏علیه السلام، به سود معاویه پایان یافت و با پدید آوردن ماجراى حکمیت، خود، سرآغاز فتنه‏اى دیگر گشت.

 

۲-۸-۴- مارقین

 

«خوارج، چهارمین گروهى بودند که در برابر حکومت امام على‏علیه السلام صف‏آرایى کردند. اینان که تا واپسین روزهاى جنگ صفین از سپاهیان امیر مؤمنان به شمار مى‏آمدند، بر اثر ساده‏لوحى در دام عمروبن عاص گرفتار آمدند و امام را به پذیرش صلح وادار ساختند. این گروه، پس از آن که به اشتباه خود پى بردند، به جاى عبرت‏گیرى از حوادث گذشته و اعتماد به علم و دانش بیکران علوى، پیوسته بر لغزش‏هاى خود افزودند و سرانجام راه قیام و خروج علیه حکومت اسلامى را در پیش گرفتند و با ایجاد رعب و وحشت و کشتن مردم بى‏گناه، امنیت جامعه را مختل کردند. شمار خوارج در آغاز به دوازده هزار نفر مى‏رسید؛»(ابن اعثم، ۱۳۷۲: ج۴،۷۴۲ )»اما روشنگرى‏ها و نصایح امام على‏علیه السلام، دست‏کم دو سوم آنان را از صف مخالفان بیرون کشید.». «و گروه باقیمانده، جز شمارى اندک در ساعات آغازین جنگ نهروان به هلاکت رسیدند.»(ابن الاثیر، ۱۴۰۴: ج ۱، ۴۵۶ )نبرد با خوارج، هر چند توان نظامى و مادى چندانى نمى‏خواست، به لحاظ معنوى نیروى فراوانى مى‏طلبید و از حساس‏ترین جنگ‏هاى امام على‏علیه السلام به شمار مى‏رفت؛ زیرا این گروه غالباً از قاریان قرآن بودند و پیشانى پینه بسته آنان، حکایت از تعبد و شب زنده‏دارى آنان مى‏کرد. امام على‏علیه السلام، خود، در این باره مى‏فرماید: من فتنه را نشاندم و کسى جز من دلیرى این کار را نداشت؛ از آن پس که موج تاریکى آن برخاسته بود، و گزند آن همه جا را فراگرفته. (نهج‏البلاغه،۱۳۸۷: خطبه ۹۳)

 

۲-۹- علل مخالفت با حکومت امام على‏علیه السلام

 

در تحلیل و ریشه‏یابى حوادث اجتماعى، باید همه عوامل فرهنگى، سیاسى، اجتماعى و اقتصادى مربوط به آن را بررسید و این، کارى است بسیار حساس و دشوار؛ به‏ویژه اگر مربوط به قرن‏هاى گذشته باشد، و سخت‏تر هنگامى است که دست‏هاى تحریف‏گر، آن را به شوائب بسیار آلوده باشند. با توجه به این نکته، در اینجا با بهره‏گیرى از منابع موجود، به مهم‏ترین انگیزه‏هاى مخالفان سیاسى حکومت امام على ‏علیه‌السلام، اشاره مى‏کنیم.

 

عکس مرتبط با اقتصاد

 

۲-۹-۱- دنیاطلبى

 

امام على‏علیه السلام در یک تحلیل کلى، انگیزه مشترک مخالفان خود را دنیاطلبى دانسته، مى‏فرماید: «چون به کار برخاستم گروهى پیمان بسته شکستند، و گروهى از جمع دینداران بیرون جسته و گروهى دیگر با ستمکارى دلم را خستند. گویا هرگز کلام پروردگار را نشنیدند ـ یا شنیدند و کار نبستند.«سراى آن جهان از آن کسانى است که برترى نمى‏جویند و راه تبه کارى نمى‏پویند، و پایان کار، ویژه پرهیزگاران است.» آرى به خدا دانستند، لیکن دنیا در دیده آنان زیبا بود، و زیورآن در چشم‏هایشان خوش نما.( همان:خطبه۳ )دنیاطلبى، هر چند عنوان عامى است عام که دوستى جاه و مقام و دیگر انگیزه‏هاى نفسانى را در بر مى‏گیرد؛ اما آنچه در این‏جا بیش‏تر مورد تأکید است، گرایش به ثروت و زراندوزى است. امیرمؤمنان هنگامى زمام حکومت را به دست گرفت که ارزش‏هاى اصیلى چون زهد و ساده‏زیستى، از جامعه اسلامى رخت بربسته و جاى خود را به انباشت سرمایه‏هاى هنگفت و زندگى اشرافى داده بود. صحابه پرآوازه پیامبر نیز از این آسیب در امان نمانده بودند و برخى از آنان با همین انگیزه از حکومت علوى کناره گرفته، یا بر آن شوریدند.
«قاعدین، نخستین گروه مخالف امام على‏علیه السلام، دلایل گوناگونى را براى مخالفت خود برشمردند؛ اما نقش دنیاطلبى را، دست‏کم درباره برخى از آنان، نمى‏توان نادیده گرفت؛ چنان که برخى از مورخان، علت خوددارى زیدبن ثابت و کعب‏بن مالک رااز بیعت با امام على‏علیه السلام همین مسئله دانسته‏اند. » ( ابن الاثیر،۱۴۰۴: ج ۱،۳۰۳ ) به ‏راستى کسى که سرمایه او به اندازه‏اى باشد که شمش‏هاى طلا و نقره‏اش را با تبر پاره کنند، چگونه مى‏تواند با حکومت عدل علوى کنار آید؟
«نگاهى به کارنامه اقتصادى سران فتنه جمل نیز به‏خوبى نشان مى‏دهد که دنیاطلبى و اشرافى گرى نقش عمده‏اى در برافروختن آتش این جنگ داشته است. طلحهبن عبیدالله در سایه بخشش‏ها و عنایات خلیفه سوم به چنان ثروتى دست یافته بود که یکى از بزرگ‏ترین سرمایه‏داران آن روزگار به شمار مى‏آمدهدایاى دریافتى وى از خلیفه، افزون بر درهم‏ها، شمش‏هاى طلا و باغ‏ها و زمین‏هاى پردرآمدى همچون نشاسته، دویست هزار دینار بوده است. زبیربن عوام نه تنها در مدینه داراى زندگى تجملى و اشرافى بود، در شهرهاى مختلف جهان اسلام مانند مصر، اسکندریه، کوفه و بصره، نیز زمین‏ها و خانه‏هایى داشت.»( ابن عبد ربه،۱۴۰۹ ق: ج ۳،۱۱۰) «»امام على‏علیه السلام از همان آغاز خلافت خویش به‏صراحت اعلام داشت: «آنچه عثمان تیول برخى کرده و اموالى که به ناحق بخشیده است، به بیت‏المال باز خواهد گرداند.»( ابن ابى‏الحدید، ۱۴۰۴: ج ۷، ۲۶۹ )کسانى چون طلحه و زبیر آن گاه به جدى بودن این هشدار پى بردند که در عمل دیدند امام‏علیه السلام میان آنان و دیگران فرقى نمى‏گذارد و همگان را به یکسان در بیت المال سهیم مى‏کند. اینان که در زمان خلفا با شیوه‏اى دیگر خو گرفته و به بهانه مجاهدت‏هاى خود در صدر اسلام به امتیازهاى ویژه‏اى دست یافته بودند، به سیره عمر استناد مى‏کردند و مى‏گفتند: «عمر در تقسیم بیت‏المال این گونه عمل نمى‏کرد.»«امام على‏علیه السلام در پاسخ، با یادآورى سنت رسول خداصلى الله علیه وآله فرمود: «آیا باید سنت رسول خدا را واگذاریم و سیره عمر را در پیش گیریم؟» (مجلسى، ۱۳۶۲: ج ۵۵، ۱۱۶) دنیاطلبى گروه قاسطین نیز بى‏نیاز از بیان است. در ابتداى حکومت امام على‏علیه السلام، عمروبن عاص در نامه‏اى به معاویه نوشت: «هر کار که مى‏توانى انجام ده؛ زیرا فرزند ابوطالب، چنان که چوب را پوست مى‏کنند، تو را از هر مال و سرمایه‏اى که دارى، جدا خواهد کرد.»( ابن ابى‏الحدید، ۱۴۰۴: ج ۷،۲۷۰) خود عمروبن عاص نیز در پاسخ به دعوت معاویه براى همکارى با وى اعلام داشت که دین خود را جز به بهاى دنیایى آباد نمى‏فروشد؛ چنان که امام على‏علیه‌السلام در این باره مى‏فرماید: «او با معاویه بیعت نکرد، مگر بدان شرط که او را پاداشى رساند و در مقابل ترک دین خویش لقمه‏اى بدو خوراند.»( نهج‏البلاغه،۱۳۸۷: خطبه ۸۴ ) یاران آگاه و با بصیرت امام على‏علیه السلام نیز به خوبى از انگیزه‏هاى دنیوى معاویه و لشکریانش آگاهى داشتند؛ چنان که یکى از آنان در جنگ صفین مى‏گوید: «اى امیر مؤمنان، این مردم اگر خدا را مى‏خواستند، یا براى خشنودى او کار مى‏کردند، با ما مخالفت نمى‏ورزیدند؛ ولى اینان براى فرار از برابرى و از سر خودخواهى و انحصارطلبى، و به دلیل ناخشنودى از جدا شدن از دنیایى که در دست دارند… با ما مى‏جنگند. »(ابن مزاحم، ۱۳۸۲: ج ۲، ۱۰۲) درباره خوارج نهروان نیز نمى‏توان تأثیر این عامل در معناى گسترده آن را نادیده گرفت. دنیاطلبى هر چند با شب‏زنده دارى و نماز و روزه طولانى ناسازگار مى‏نماید، بسیارند کسانى که دین را پلى براى رسیدن به دنیا مى‏سازند و از عبادت و پرستش، نصیبى جز رنج و فرسایش تن نمى‏برند. مالک اشتر چه زیبا به این نکته اشاره کرده و پرده از ریاکارى خوارج برداشته است؛ آن‏جا که مى‏گوید: «اى گروه پیشانى‏سیاه! گمان مى‏کردیم نماز شما از سر بى‏رغبتى به دنیا و شوق به لقاء الله است؛ در حالى که اکنون مى‏بینیم از مرگ گریزان و به سوى دنیا شتابانید.»( همان: ۴۹۱ )در واقع، خوارج نهروان را مى‏توان از آن دسته مردمانى شمرد که امیر مؤمنان درباره آنان فرمود: با اعمال آخرت، دنیا مى‏طلبند، و با اعمال دنیا در پى کسب م
قام‏هاى معنوى نیستند. خود را کوچک و متواضع جلوه مى‏دهند، گام‏ها را ریاکارانه کوتاه برمى دارند، دامن خود را جمع کرده، خود را همانند مؤمنان واقعى مى‏آرایند، و پوشش الهى را وسیله نفاق و دورویى و دنیاطلبى مى‏سازند.( نهج‏البلاغه، ۱۳۸۷: خطبه ۳۲ )

 

 

 

۲-۹-۲- ریاست‏خواهى

 

«دوستى جاه و مقام، یکى دیگر از علل مخالفت با حکومت امام على‏علیه السلام بود. به‏ویژه در جنگ‏هاى جمل و صفین. شوراى تعیین‏شده از سوى عمر، سبب گردید تا کسانى مانند طلحه و زبیر، چشم طمع به خلافت بدوزند و خود را هم‏سنگ امام على‏علیه السلام بپندارند.»( ابن قتیبه، ۱۳۶۳:۷۵ ) «جز آن، عوامل دیگرى نیز وجود داشت که امید آن دو را براى دستیابى به خلافت تقویت مى‏کرد؛ عواملى همچون ارتباط نزدیک با عایشه، یکى از سرسخت‏ترین و پرنفوذترین منتقدان عثمان؛ ناآگاهى نسل جدید مسلمانان از احادیث نبوى در شأن امام على‏علیه السلام؛ انزواى سیاسى امام و پیروانش در دوران بیست و پنج ساله حکومت خلفا، و پیشینه درخشان طلحه و زبیر در صدر اسلام.»( ابن الاثیر، ۱۴۰۴: ج ۱،۳۱۵ )«این عوامل و نیز نقش کلیدى طلحه و زبیر در فراخوانى معترضان سیاسى از گوشه و کنار جهان اسلام براى شورش علیه عثمان، سبب شده بود که هم خود و هم بسیارى از مردم آنان را خلیفه‏هاى بالقوه بدانند.» (ابن ابى‏الحدید،۱۴۰۴: ج ۷،۲۸) «با این همه، پس از قتل عثمان، اوضاع بر وفق مراد آنان پیش نرفت و در کمال ناباورى مشاهده کردند که تقریبا همه انقلابیون و مردم مدینه به سوى امام على‏علیه السلام مى‏گرایند و سند خلافت را برازنده او مى‏دانند. از این رو، براى آن که به کلى از صحنه سیاسى طرد نگردند و در حکومت جدید نیز جایگاه ویژه‏اى به‏دست آورند، خود را پیش‏قدم کرده ـ به اتفاق مورخان ـ نخستین کسانى بودند که با امام على‏علیه السلام، خلیفه جدید بیعت کردند.»( ابن قتیبه، ۱۳۶۳: ۶۷ )«پس از آن که مراسم بیعت به پایان رسید، طلحه و زبیر نزد امام آمده، خواستار مشارکت در امر حکومت شدند و چنین ادعا کردند که بیعت آنان از آغاز به همین انگیزه بوده است، و باید در امور حکومتى با آنان رایزنى کند.»(نهج‏البلاغه، ۱۳۸۷: خطبه ۲۰۵)؛( مجلسى،۱۳۶۲: ج ۵۵،۵۰) «اما پاسخ‏هاى منطقى امیر مؤمنان، این مقصود را براى آنان دست‏نایافتنى مى‏نمود. از این رو، از امام خواستند تا دست‏کم برخى از مناطق، همچون بصره و کوفه را به آنان واگذارد و ستمى را که در زمان عثمان بر آنان رفته است (!) جبران نماید.»( ابن ابى‏الحدید، ۱۴۰۴: ج۱،۲۳۱ ) امام‏علیه السلام در برابر این پیشنهاد، یادآور شد که تنها کسانى را به زمامدارى بر مى‏گزیند که به دین‏باورى و امانت‏دارى‏شان اطمینان یابد. این سخنان، بذر نومیدى را در دل طلحه و زبیر پاشید و اندیشه براندازى حکومت نوپاى امام على‏علیه السلام را در ذهن آنان پرورانید.( ابن قتیبه،۱۳۶۳:۵۱ ـ ۵۲ )هر چند طلحه و زبیر در دشمنى با امام على‏علیه السلام هم‏داستان بودند، ریاست‏طلبى آنان به اندازه‏اى بود که یکدیگر را نیز بر نمى‏تابیدند و حتى بر سر امامت جماعت نیز با یکدیگر درگیر مى‏شدند؛ چنان که امیر مؤمنان رفتار آن دو را با یکدیگر چنین پیش‏گویى کرد: «هر یک از دو تن کار را براى خود امید مى‏دارد، دیده بدان دوخته و رفیقش را به حساب نمى‏آرد. نه پیوندى با خدا دارند و نه با وسیلتى روى بدو مى‏آرند. هر یک کینه دیگرى را در دل دارد، و زودا که پرده از آن بردارد. به خدا اگر بدانچه مى‏خواهند برسند، این، جان آن را از تن بیرون سازد و آن، این را از پا دراندازد.» (نهج‏البلاغه، ۱۳۸۷:خطبه ۱۴۸) در سرپیچى معاویه از پذیرش خلافت امام على‏علیه السلام نیز نقش حب ریاست نمودى روشن‏تر از آفتاب دارد. معاویه که در طى دو دهه، پایه‏هاى حکومت خود را در شام استوار کرده بود، نیک مى‏دانست که بیعت با امیر مؤمنان، معنایى جز کناره‏گیرى از حکومت شام نخواهد داشت. «از این رو، با اعتراف به شایستگى امام على‏علیه السلام براى خلافت، مسئله حکومت را فراتر از چنین داورى‏هاى ارزش‏مدارانه مى‏شمرد. او که بارها انگیزه‏هاى نفسانى خود را آشکار ساخته بود، سال‏ها بعد در خطابه‏اى رسماً اعلام کرد که جنگ وى با علویان نه براى روزه و نماز و حج و زکات، که به طمع حکومت و ریاست بوده است.» (مجلسى،۱۳۶۲: ج۵۵،۴۹ -۵۰ )

 

۲-۹-۳- کینه‏هاى پنهان

 

«یکى از جدى‏ترین عوامل مخالفت برخى از افراد و گروه‏ها با امام على‏علیه السلام، بغض‏ها و کینه‏هاى درونى آنان بود؛ یعنى همان عاملى که در سقیفه موجب کنار گذاشتن امام شد. بیست و پنج سال پس از آن نیز نه تنها از میان نرفت که عمیق‏تر شده بود. امیر مؤمنان، خود، در این باره مى‏فرماید: مرا چه با قریش اگر با من به جنگ برآید، به خدا سوگند، آن روز که کافر بودند با آنان پیکار نمودم و اکنون که فریب خورده‏اند آماده کارزارم. من دیروز هماورد آنان بودم و امروز هم پى پس نمى‏گذارم. به خدا قریش از ما کینه نکشید، جز براى آن که خدا ما را بر آنان گزید. آنان را ـ پروردیم ـ و در زمره خود درآوردیم.»( نهج‏البلاغه، ۱۳۸۷: خ ۳۴ ) «بسیارى از محققان بر این نکته تأکید دارند که دشمنى عایشه با امام على‏علیه السلام نیز ریشه در کینه‏هایى دارد که از زمان پیامبرصلى الله علیه وآله در دل خود مى‏پرورانید. وى که خود از سرسخت‏ترین مخالفان عثمان بود، با شنیدن خبر قتل عثمان و بیعت مردم مدینه با امام على‏علیه السلام، از نیمه راه به مکه بازگشت و علم مخالفت با امام را در کنار حجر اسماعیل برافراشت،»( ابن الاثیر، ۱۴۰۴: ج۱،۳۱۲ ـ ۳۱۳ ) و با سخنرانى‏هاى احساسى و عاطفى خود مردم را براى انتقام خون خلیفه مظلوم! بسیج کرد، و بدین ترتیب، مکّه پایگاهى شد براى تجهیز نیروهاى مخالف امام. کینه‏هاى درونى بنى‏امیه نسبت به امام‏علیه السلام نیز زبانزد همگان است و یکى از دلایل اصلى دشمنى‏ها و جنگ‏افروزى‏هاى آنان؛ چنان که کسانى همچون مروان‏بن حکم، سعیدبن عاص و ولیدبن عقبه به‏صراحت، کشته شدن پدران و خویشاوندانشان را به دست امام على‏علیه السلام دلیل ناخشنودى خود از آن حضرت قلمداد کردند. معاویه نیز که برادر، دایى و جدش به دست امیر مؤمنان‏علیه السلام کشته شده بودند، به‏خون خواهى از آنان، نه تنها امام‏علیه السلام بلکه اصل اسلام را آماج کینه‏ورزى‏هاى خود قرار داد و در پى زدودن نام پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله از جامعه بود. بر این اساس، امیر مؤمنان، جنگ صفین را مولود کینه‏هاى بدر و احد و دشمنى‏هاى زمان جاهلیت خوانده است. «المجلسى، ۱۳۶۲: ج۵۵، ۵۸۷»

 

۲-۹-۴- جهل و نادانى

 

یکى از بنیادى‏ترین دلایل مخالفت با امام على‏علیه السلام، ناآشنایى مردم با آموزه‏هاى دینى، فقر فرهنگى و تحجر و قشرى‏گرى بود که بخش عمده‏اى از آن، ریشه در سیاست‏هاى نادرست خلفاى پیشین داشت. وقتى هدف اصلى حکومت، افزایش کمى جمعیت مسلمانان و توسعه جغرافیایى جهان اسلام باشد و اقدامات فرهنگى شایسته‏اى براى افزایش آگاهى‏هاى دینى مردم صورت نگیرد، بلکه بالاتر از آن، کتابت و ترویج احادیث پیامبر نیز ممنوع شود، نتیجه‏اى جز سر برآوردن افراد و گروه‏هاى سطحى‏نگر و ظاهرگرا را نمى‏توان انتظار داشت.
«امیر مؤمنان‏علیه السلام از همان آغاز، با توجه به این وضعیت و اشاره به این نکته، از مردم مى‏خواهد که او را واگذارند و حکومت را به دیگرى سپارند. مرا بگذارید و دیگرى را به دست آرید، که ما پیشاپیش کارى مى‏رویم که آن را به رویه‏ها است و گونه‏گون رنگ‏ها است. دل‏ها برابر آن بر جاى نمى‏ماند و خردها بر پاى. همانا کران تا کران را ابر فتنه پوشیده است و راه راست ناشناسا گردیده.»(نهج‏البلاغه: ۱۳۸۷خطبه۸۵ ) «امام على‏علیه السلام در زمانى حکومت اسلامى را به دست گرفت که بسیارى از مسلمانان تصور درستى از تعالیم اسلامى نداشتند و حقیقت‏جویى، جاى خود را به شخصیت‏بینى داده بود. قشرى‏گرى و تحجر به جایى رسیده بود که برخى از بزرگان صحابه از بیم این که مبادا مجبور شوند رویاروى برادران مسلمان خود قرار گیرند، از بیعت با امام‏علیه السلام تن زدند.»( ابن مزاحم،۱۳۸۲: ج۲،۵۵۱ ـ ۵۵۲)«شخصیت‏بینى و حقیقت‏ناشناسى در آن حد بود که در جنگ جمل، برخى از یاران امام على‏علیه السلام وقتى در سپاه مقابل خود، افراد خوش‏سابقه‏اى مانند طلحه و زبیر و شخصیتى چون عایشه، همسر پیامبر را دیدند، در حقانیت جنگ با آنان به تردیدى جدى گرفتار آمدند؛ به‏گونه‏اى که صحابى جلیل القدرى چون خزیمه بن ثابت، هرچند به صحنه نبرد آمد، شمشیر خود را از نیام بیرون نیاورد!»( ابن‏شهر آشوب،۱۳۷۹:ج۲، ۲۵۹) در جنگ صفین نیز سطحى‏نگرى و ظاهربینى، بسیارى از یاران امام على‏علیه السلام را به تردید کشانده بود. آنان از این که مى‏دیدند هر دو گروه به یک گونه و به یک سو نماز مى‏خوانند، به وحدانیّت خدا و رسالت پیامبر اسلام گواهى مى‏دهند و کتاب آسمانى یکسانى را مى‏خوانند، سخت به‏کام شک و اضطراب غلتیده بودند.
اگر حضور شخصیتى مانند عمار ـ که پیامبر اکرم خطاب به او فرموده بود: تقتلک الفئه الباغیه؛ «تو را گروه ستمگر خواهند کشت» ـ در سپاه امام على‏علیه السلام نمى‏بود، به‏یقین گروهى از این افراد، از همان آغاز دست از حمایت امام بر مى‏داشتند. وقتى شخصیتى همچون خزیمه در حقانیت مبارزه با قاسطین تردید مى‏کند و منتظر سرنوشت عمار مى‏ماند تا پس از آن، گروه طغیان‏گر را بشناسد، از افرادى که پیامبر را ندیده و در بدر و احد و حنین نجنگیده‏اند، چه انتظارى مى‏رفت؟
«از سوى دیگر، از یاران ناآگاه امام که بگذریم، در میان مخالفان آن حضرت نیز، به‏صورتى برجسته‏تر، با ویژگى‏هایى همچون ظاهرپرستى، سطحى‏نگرى و تقلید کورکورانه غوغا مى‏کرد. براى نمونه، گروهى از اصحاب جمل، در اطراف شتر عایشه طواف مى‏کردند و فضولاتش را به دست گرفته، مى‏بوییدند و مى‏گفتند: «از سرگین شتر مادرمان، بوى مشک برمى‏خیزد!» (ابن الاثیر،۱۴۰۴: ج۱، ۳۴۰ ) همچنین مردم شام، سادگى و نادانى را به آن جا رساندند که حاضر شدند نماز جمعه را روز چهارشنبه به‏جا آرند! معاویه، خود، نمونه‏اى از جهالت و نادانى پیروانش را به رخ امام على‏علیه السلام مى‏کشد و به او هشدار مى‏دهد که با چنین کسانى به نبرد با وى خواهد آمد. جاى شگفتى نیست که چنین مردمى بر اثر تبلیغات زهرآگین معاویه به این باور برسند که على و یارانش مسلمان نیستند و نماز به‏جا نمى‏آورند و نیز قاتل واقعى عمار، على است که او را به جنگ آورده، نه معاویه! امام على‏علیه السلام چه زیبا به وصف مردم شام مى‏پردازد؛ آن جا که مى‏فرماید:«[مردم شام، مردمى‏اند] که بایستى احکام دینشان اندوزند و ادبشان بیاموزند و تعلیمشان دهند و کارآزموده‏شان کنند. و بر آنان سرپرست گمارند، و دستشان گیرند و ـ آزادشان نگذارند. نه از مهاجرانند و نه از انصار، و نه از آنان که در خانه ماندند، در ایمان استواردرباره خوارج نهروان نیز تردیدى نیست که نادانى، سطحى‏نگرى، نداشتن تحلیل درست سیاسى و ناآگاهى از حقایق و معارف اسلامى، اصلى‏ترین دلایل مخالفت آنان با امام على‏علیه السلام بوده است. این ویژگى‏ها باعث گردید که آنان به‏آسانى در دام حیله‏هاى معاویه و عمروعاص گرفتار آیند و به تعبیر امام على ‏علیه‌السلام آلت دست شیطان شوند. تنگ‏نظرى و تحجر خوارج به جایى رسیده بود که با اندک‏بهانه‏اى، مخالفان خود را به ارتداد متهم کرده، به قتل آنان فتوا مى‏دادند. از این رو، عبدالله‏بن خباب را به جرم حمایت از امام على‏علیه السلام به‏گونه‏اى فجیع به شهادت رساندند و شکم همسر باردار او را دریدند. بااین حال، وقتى یکى از آنان خرمایى را از روى زمین برمى‏دارد، او را سرزنش مى‏کنند که چرا در اموال مردم بدون اجازه تصرف مى‏کند!»( ابن قتیبه،۱۳۶۳: ۱۴۶ ـ ۱۴۷ )

 

 

 

۲-۹-۵- عدالت‏گریزى

 

عدالت‏گریزى صاحبان قدرت و وابستگان آنان، یکى دیگر از ویژگى‏هاى جامعه در عهد امام على‏علیه‌السلام بود. این در حالى است که امام‏علیه السلام عدالت اجتماعى را در سرلوحه اهداف خویش قرار داده بود و مى‏کوشید تا ابعاد گوناگون آن را به اجرا درآورد. در این جا به برخى از این ابعاد اشاره مى‏کنیم.
الف. الغاى امتیازات طبقاتى: از زمان خلیفه دوم، شیوه تقسیم غنایم بر پایه برترى قریش بر غیر قریش، مهاجر بر انصار و عرب بر عجم استوار بود. هر کس از منظر خلفا سابقه طولانى‏تر و درخشان‏ترى در اسلام داشت، از مواهب و عطایاى بیش‏ترى برخوردار مى‏شد. این، خود شکاف عظیم طبقاتى و راه تبعیض نژادى را در جامعه اسلامى گشود. طبیعى است که امیر مؤمنان‏علیه السلام براساس پایبندى به آموزه‏هاى اسلامى و بر پایه تعهدى که به بیعت‏کنندگان سپرده بود، نمى‏توانست با این سیاست‏ها کنار آید. از این رو، از همان آغاز، مبارزه با این آفت اجتماعى را در دستور کار خویش قرار داد و در دومین روز پس از بیعت، در اجتماع بزرگ مدینه فرمود: اى مردم، هر گاه من کسانى از شما را که در دنیا فرو رفته، براى خود زمین‏هاى آباد و جویبارها فراهم ساخته‏اند و بر اسب‏هاى راهوار سوار مى‏شوند و کنیزان زیبارو به خدمت مى‏گیرند… از این کار باز دارم و به حقوق شرعى‏شان آشنا سازم، مبادا بر من خرده گیرند و بگویند که فرزند ابوطالب ما را از حقوق خویش محروم ساخت. هر کس که مى‏پندارد به دلیل همراهى و مصاحبت با پیامبر بر دیگران برترى دارد، باید بداند که برترى حقیقى و مزد و پاداش آن نزد خداوند است. هر انسانى که به نداى خدا و فرستاده او پاسخ مثبت داده و اسلام را برگزیده باشد و رو به قبله ما آورد، در حقوق و حدود اسلامى همسان دیگران است. شما بندگان خدا هستید و مال نیز مال او است. پارسایان را در پیشگاه خداوند نیکوترین پاداش و برترین ثواب‏ها است و خداوند دنیا را اجر و پاداش آنان قرار نداده است. از همان روز نخستین نغمه‏هاى شوم مخالفت از گوشه و کنار برخاست. طلحه، زبیر، عبدالله‏بن عمر، سعیدبن عاص، مروان‏بن حکم و شمارى دیگر از اشراف و سرمایه‏داران مدینه هنگام تقسیم بیت‏المال حاضر نشدند. آنان چگونه مى‏توانستند بپذیرند که سهم آنان با سهم بردگان دیروزشان یکسان است؟«واکنش برخى از شیعیان و نزدیکان امام على‏علیه السلام در برابر این تصمیم، به‏خوبى نمایانگر آن است که سیاست تبعیض نژادى و طبقاتى خلفاى پیشین تا چه اندازه در عمق جان مردم رسوخ کرده و تحمل عدالت و برابرى را دشوار ساخته بود. چنان که ام هانى، خواهر امام على‏علیه السلام، از این که میان او و کنیز عجمى‏اش در تقسیم بیت‏المال تفاوتى گذاشته نشده است، به شگفتى درآمد و زبان به اعتراض گشود. شبیه این اعتراض از زبان زنان دیگرى نیز شنیده شد. اما پاسخ قاطع امام در برابر همه این گونه اعتراض‏ها آن بود که در تقسیم بیت‏المال، به اندازه پر مگسى عرب را بر عجم برترى نمى‏دهد.»( الشیخ المفید، ۱۳۳۴: ج۵،۱۵۱ ) گروهى از شیعیان، از سر خیرخواهى نزد امیر مؤمنان آمدند و از وى خواستند تا به‏طور موقت، بزرگان و اشراف را بر دیگران برترى دهد و پس از آن که پایه‏هاى حکومتش استوار گردید، به شیوه عدل و دادگرى رفتار کند. امام‏علیه السلام در پاسخ فرمود:«مرا فرمان مى‏دهید تا پیروزى را بجویم به ستم کردن درباره آن که والى اویم؟ به خدا که نپذیرم تا جهان سرآید، و ستاره‏اى در آسمان پى ستاره‏اى برآید. اگر مال از آن من بود، همگان را برابر مى‏داشتم، تا چه رسد که مال، مال خدا است. به هر حال، پافشارى امام بر اجراى عدالت، گروهى از زیاده‏خواهان را از گرد ایشان پراکنده کرد و به سوى دربار معاویه کشاند. خود آن حضرت در نامه‏اى به سهل‏بن حنیف، استاندار مدینه، از او مى‏خواهد که از دشمنى عدالت‏گریزان، غمگین نشود و دریغ نخورد. دریغ مخور که شمار مردانت کاسته مى‏گردد و کمک‏شان گسسته… آنان مردم دنیایند؛ روى بدان نهاده و شتابان در پى‏اش افتاده. عدالت را شناختند و دیدند و شنیدند و به گوش کشیدند. و دانستند مردم به میزان عدالت در حق یکسانند، پس گریختند تا تنها خود را به نوایى برسانند»(نهج البلاغه،۱۳۸۷: خ۱۲۶) ب. مصادره ثروت‏هاى نامشروع: نکته دیگرى که امام على‏علیه السلام بر آن پاى مى‏فشارد، مصادره اموال نامشروع و غیر قانونى است. براساس فرمان امام، همه موالى که در گذشته به ناحق بذل و بخشش شده‏اند، حتى اگر به کابین زنان رفته باشد، مى‏بایست به بیت‏المال باز گردد: «به خدا اگر ببینم که به مهر زنان یا بهاى کنیزکان رفته باشد، آن را باز مى‏گردانم؛ که در عدالت گشایش است و آن که عدالت را بر نتابد، ستم را سخت‏تر یابد.» (نهج‏البلاغه،۱۳۸۷: خطبه ۱۵) در واکنش به این تصمیم، برخى از کسانى که در زمان عثمان به نان و نوایى رسیده بودند، به تکاپو افتاده، از امام خواستند که گذشته را نادیده انگارد و از مصادره اموالى که در زمان خلفا براى آنان فراهم آمده است، در گذرد. اینان به‏صراحت اعلام داشتند: «ما امروز به شرطى با تو بیعت مى‏کنیم که اموالى را که در زمان عثمان به‏دست آورده‏ایم، براى ما بگذارى.»( ابن ابى‏الحدید، ۱۴۰۴: ج۷،۳۹ )اما پاسخ امام به آنان این بود: «گذشت زمان حقوق الهى را از میان نمى‏برد»: فان الحق القدیم لایبطله شى‏ء.
ج. اجراى احکام و حدود الهى: یکى دیگر از عوامل مخالفت با امام على‏علیه السلام، اجراى دقیق و بى‏مجامله حدو
د الهى به دست ایشان بود. شواهد نشان مى‏دهد که بر اثر سیاست‏هاى نادرست خلفاى پیشین، برخى چنین پنداشتند که خلیفه اسلامى مى‏تواند به صلاح دید خود حدود الهى را تعطیل کند یا از اجراى آن حق افراد خاصى درگذرد؛ چنان که عثمان از قصاص فرزند خلیفه دوم خوددارى ورزید و فشار افکار عمومى و درخواست صحابه بزرگ پیامبر را در این باره نادیده گرفت. عبیدالله‏بن عمر که چند نفر را بدون آن که نقش آنان در کشتن عمر اثبات شده باشد، به قتل رسانده بود، نه تنها از دام مجازات رهایى یافت، بلکه خلیفه وقت زمین بزرگ و حاصل‏خیزى را در اطراف کوفه بدو بخشید که به «کوفه کوچک ابن عمر»( ابن ابى‏الحدید، ۱۴۰۴: ج ۷،۶۱)مشهور گشت.«امام على‏علیه السلام از همان زمان اعلام کردکه اگر بر وى دست یابد، اورا قصاص خواهد کرد.» (ابن شهر آشوب،۱۳۷۹: ج۲، ۱۷ ) « از این رو، پس از بیعت مردم مدینه با امام‏علیه السلام، عبیدالله بى‏درنگ به سوى شام گریخت و یکى از فرماندهان سپاه معاویه شد. معاویه نیز نیک مى‏دانست که آنچه عبیدالله را به سوى او کشانده، چیزى جز فرار از مجازات نبوده است.» (المجلسى،۱۳۶۲: ج۵۵،۳۸۳ )«نجاشى نیز یکى دیگر از کسانى است که پافشارى امام بر اجراى حدود الهى، او را به سپاه معاویه ملحق کرد. وى در جنگ صفین از یاران امام بود و با اشعار حماسى خود روحیه مجاهدان را تقویت مى‏کرد. پس از بازگشت به کوفه، لب به شراب گشود و به فرمان امیر مؤمنان‏علیه السلام، حد شرعى درباره او جارى گشت. این مسئله موجب شد که وى و برخى دیگر از یمنى‏هاى مقیم کوفه به‏خشم آمده، دست از امام بشویند و رو سوى معاویه کنند.» ( ابى‏الحدید،۱۴۰۴:ج۷،.۹۲) آنان چنین مى‏پنداشتند که به دلیل خدمات نجاشى به اسلام، نباید حکم الهى درباره او به اجرا درآید!

 

 

 

۲-۱۰- آداب اخلاقى در نبرد با مخالفان

 

امام على‏علیه السلام حتى هنگامى که جز نبرد، راه دیگرى پیش روى خود ندید، از رعایت آداب اخلاقى دست نکشید و فتوت و جوانمردى را فرو نگذاشت. در این‏جا نمونه‏هایى از این آداب را از نظر مى‏گذرانیم.

 

۲-۱۰-۱- پرهیز از شروع جنگ

 

«امام على‏علیه السلام در هیچ میدانى آغاز گر جنگ نبود و به سپاهیان خود مى‏فرمود: «با آنان مجنگید، مگر به جنگ دست یازند؛ چرا که ـ سپاس خدا را ـ حجت با شما است، و رها کردنشان تا دست به پیکار گشایند، حجتى دیگر براى شما بر آنها است.» (نهج‏البلاغه،۱۳۸۷:نامه ۱۴ )خوددارى امام از آغاز نبرد، گاه گروهى از ناآگاهان را به گمان‏هاى باطل مى‏کشاند؛ به‏گونه‏اى که دلیل این درنگ را ترس از مرگ یا تردید در جنگ مى‏پنداشتند؛ غافل از آن که امام‏علیه السلام در این واپسین لحظات نیز از هدایت دشمن ناامید نگشته و به بازگشت آنان چشم دوخته بود؛ چنان که خود در جنگ صفین فرمود: اما گفته شما که این همه درنگ به خاطر ناخوش داشتن مرگ است، به خدا پروا ندارم که من به آستانه مرگ درآیم یا مرگ به سر وقت من آید. اما گفته شما که در جنگ با شامیان دو دل مانده‏ام، به خدا که یک روز جنگ را واپس نیفکنده‏ام، جز آن که امید داشتم گروهى به سوى من آیند، و به راه حق گرایند، و به نور هدایت من راه پیمایند. این مرا خوش‏تر است تا شامیان را بکشم و گمراه باشند، هرچند خود گردن گیرنده گناه باشند. هرچند صف آرایى در برابر امام و خلیفه مسلمین، خود، حجت را بر جنگ افروزان تمام، و نبرد با آنان را موجه مى‏کرد، امیر مؤمنان در میدان نبرد نیز از روشنگرى دست نکشید و تا دشمن، خونى را جارى نمى‏ساخت، فرمان مبارزه صادر نمى‏کرد.
براى نمونه، جنگ جمل پس از آن آغازید که یکى از لشکریان امام على‏علیه السلام قرآنى را به دست گرفته، بیعت‏شکنان را به کتاب خدا فرا خواند و پاسخ دشمن به این سخنان، رها کردن نیزه‏هایى بود که از هر سو بر بدنش فرود آمد و به خونش درغلتاند. »(ابن الاثیر، ۱۴۰۴:ج۱،۳۵۰) در جنگ نهروان نیز چندین بار یاران امام با یادآورى شروع تیراندازى از سوى دشمن، از آن حضرت خواستند که فرمان نبرد را صادر کند؛ اما امام همچنان از این کار خوددارى مى‏ورزید تا آن گاه که یکى از یاران خویش را در خون خود غرقه دید.

 

۲-۱۰-۲- مصونیت پیام‏رسانان دشمن

 

امام على‏علیه السلام از لشکریان خود مى‏خواست تا به پیام‏رسانان دشمن آسیبى نرسانند و هرگاه بر کسى دست یافتند که خود را پیام‏رسان مى‏خواند و در این ادعا صادق مى‏نماید، او را به خود واگذارند تا پیغامش را برساند و به نزد یارانش بازگردد.

 

۲-۱۰-۳- خوش‏رفتارى با ناتوانان

 

«در مکتب امیر مؤمنان، رفتار با دشمن در چارچوبى از مسائل اخلاقى قرار مى‏گیرد؛ به گونه‏اى که نمى‏توان براى فرونشاندن کینه‏هاى درونى، کشته‏شدگان را مثله کرد و یا فراریان و زخم‏خوردگان را از پا درآورد.» (الشیخ المفید،۱۳۳۴:ج۵، ۹۵ )«اگر به خواست خدا شکست خوردند و گریختند، آن را که پشت کرده مکشید و کسى را که دفاع از خود نتواند آسیب مرسانید، و زخم‏خورده را از پا در میارید. زنان را با زدن بر مینگیزانید؛ هرچند آبروى شما را بریزند یا امیرانتان را دشنام گویند. امام‏علیه السلام نه تنها با مجروحان دشمن بدرفتارى نمى‏کرد، بلکه به مداواى آنان همت مى‏گماشت؛ چنان که در جنگ با خوارج، چهل نفر از زخم‏خوردگان را براى مداوا به کوفه انتقال داد. براساس روایتى دیگر، آنان را ـ که تعدادشان به چهارصد نفر مى‏رسید ـ به خانواده‏هاى‏شان سپرد تا پرستارى کنند و خود به مداواى‏شان بپردازند.»( ابن الاثیر، ۱۴۰۴: ج ۱،۴۲۴ )

 

 

 

۲-۱۰-۴- فتوت و جوانمردى

 

«امیر مؤمنان‏علیه السلام براى از میان بردن دشمنان،هر شیوه‏اى را روا نمى‏دانست و جزبه نبرد جوانمردانه تن نمى‏داد. در جنگ صفین، ابتدا لشکریان معاویه به نهر آب دست یافتند و یاران امام را از نوشیدن آن باز داشتند. امام على‏علیه السلام با خطابه‏اى پرشور، لشکریان خود را به عقب راندن دشمن فرا خواند و ساعاتى بعد به این مقصود دست یافت.»( ابن مزاحم،۱۳۸۲:ج ۲،۱۶۷)«معاویه که از مقابله به مثل امام نگران بود، از عمروبن عاص در این باره نظرخواهى کرد. وى در پاسخ گفت: «به گمانم على دست به چنین کارى نمى‏زند.»(خدیور محسنی ،۱۳۶۹: ج۳،۱۶۹)«حقیقت نیز همین بود. برخى از یاران امام از ایشان خواستند تا آب را بر دشمن ببندد و با سلاح تشنگى، آنان را به هلاکت اندازد؛ اما امام‏علیه السلام در پاسخ فرمود: «من در این کار مقابله به مثل نمى‏کنم. راه ورودى را براى آنان باز گذارید. برندگى شمشیر براى نبرد با آنان کافى است.» ( ابن ابى‏الحدید، ۱۴۰۴:ج۷: ۲۴ ) سلام الله علیه یوم ولد ویوم مات ویوم یبعث حیا.
۲-۱۱- شهادت حضرت علی (ع)