سیف الدوله

ابتدا دقیقی توسی، که زردشتی بود و به نقل فردوسی «جوان و گشاده زبان» بود، در جوانی به شاعری پرداخت. ا و برخی از امیران چغانی و سامانی را مدح گفته و از آنها جوایز گرانبها دریافت میکرد. دقیقی ظاهراً به دستور نوح بن منصور سامانی احتمالا در سال 365 هـ / 975 م مأموریت یافت تا شاهنامه ی ابومنصوری را که به نثر بود به نظم در آورد، و اندکی بعد پس از سرودن 1000 بیت به ناگهان در جوانی به دست غلام خود کشته شد و کار نظم خدای نامه نافرجام ماند.»
از این هزار بیتی که از دقیقی بر جای مانده و فردوسی آن را در شاهنامه خویش جاودانه کرده است و همچنین قرائنی که از زندگی و احوال خصوصی دقیقی در دست است، چنین بر می آید که ا و اگر زمان هم می یافت شایستگی لازم را برای شاهنامه نداشت. این بود که ضرورت این کار به عنوان پیامی همگانی در هیأت یک نیاز بر فردوسی نهیب زد و ا و را به ادامه کار دقیقی برانگیخت.
و چنین بود که دهقانزاده توس، درحالیکه پا به حوالی چهل سالگی گذاشته و از هر جهت برای پذیرفتن این رسالت خطیر آماده شده بود، با نگرا نی از اینکه مبادا عمر و دارایی اش در صورت درنگ بیشتر به این کار وفا نکند مردانه قدم در میدان نهاد. در این راه جوانمردی از دوستان همشهری وی به تشویق او همت گماشت و اسباب کار را برایش فراهم کرد و به او قول داد نسخه ای از شاهنامه منثور را برایش بیاورد.
مرا گفت: خوب آمد این رای تو به نیکی خواهد همی پای تو
نبشته من این دفتر پهلوی به پیش تو آرم، نگر نغنوی
گشاده زبان و جوانیت هست سخن گفتن پهلوانیست هست
شو این نامه خسروان بازگوی بدین جوی نزد مهان آبروی
در همین زمان دوستی دیگر، که در برخی از نسخه های کهن شاهنامه اسمش « امیرک منصور » ضبط شده است، به او قول همراهی داد:
بدین نامه چون دست بردم فراز یکی مهتری بود گردن فراز
جوان بود و از گوهر پهلوان خردمند و بیدار و روشن روان
مرا گفت کز من چه باید همی که جانت سخن برگراید همی
به چیزی که باشد مرا دسترس به گیتی نیازت نیارم به کس….
هم ا و بود که به فردوسی سفارش کرده بود تا کتاب خود را، در صورتی که به اتمام رسید، به پادشاهی بزرگ تقدیم کند و فردوسی این توصیه او را در یاد داشت:
یکی پند آن شاه یاد آوریم ز کژی روان سوی داد آوریم
مرا گفت کین نامه شهریار گرت گفته آید به شاهان سپار
این کسی که فردوسی این همه در آغاز کار به یاری او پشت گرمی داشته، شاید یکی از دو پسر محمد بن عبدالرزاق توسی، فراهم آورنده شاهنامه منثور – عبدالله یا منصور – بوده باشد، که هر دو در زمان فرمانروایی «تاش» در خراسان، به رغم خاندان سیمجور، میان سالهای 371 تا 377 هـ به کار گماشته شدند و از بخت بد در کشمکشهای میان تاش سپهسالار و سیمجوریان با خواری و بیسرانجام ناپدید شدند.
در همین سالهای تاریک، که بنابر برخی نسخههای شاهنامه:
زمانه سراسر پر از جنگ بود نه جویندگان بر جهان تنگ بود
فردوسی کار بزرگ نظم داستانهای ملی را آغاز کرد و به رغم ناملایمات روی از ادامه کار در هم نکشید و تا سالها بعد با شور و دلبستگی به کار خطیر خود ادامه داد.
گفته می‌شود چهار تن از آموزگاران او موبد بوده و او در سرودن شاهنامه از آموزش‌های ایشان بهره برده‌است.
چهارده سال که از شروع کار فردوسی میگذشت محمود بن سبکتگین به همراه پدرش برای نخستین بار از غزنه به خراسان آمدند. آنها پس از جنگ و گریزهایی که در حوا لی هرات و نیشابور با سالاران متمرد سامانی، ابو علی سیمجور و فایق، داشتند سرانجام در «نبرد ا ندرج» واقع در مسیر دروازه رزان توس، در جنگی نمایان و سرنوشت ساز به تاریخ یکشنبه بیستم جمادی الاخر سال 385 هـ/995م دو سردار یاغی را هزیمت کردند. محمود که در این زمان تنها 24 سال داشت از همان بدو ورود، به پاس دلاوریهای نمایانی که از خود بروز داده بود، از جانب سامانیان به سپهسالاری کل خراسان رسید و به سیف الدوله ملقب گشت. ظاهرا فردوسی، که یک سال پیش از آن تحریر نخستین شاهنامه را به پایان برده بود، ناظر این دلاوریهای محمود بوده و در سیمای او امیری جوان و جهان جوی دیدهاست.
ستایشی هم که با اشاره به سال 385 در آغاز داستان گشتاسب، در هیأت یک رؤیا، از محمود به عمل آورده میتوا ند ناظر به همین دیدار نخستین باشد:
چنان دید گوینده یک شب به خواب که یک جام می داشتی چون گلاب
دقیقی ز جایی پدید آمدی بر آن جام می داستانها زدی….

                                                    .