رشته حقوق

سمبولیسم اجتماعی

دانلود پایان نامه

اساساً اوّلین برخورد جدّی مردم با شعر نو از طریق افسانه بوده است با آنکه پیش از او نیز شمس کسمایی در شهریور 1299 قطعه شعری با پارههایی فارغ از قید و تساوی و قافیهبندی معمول پیشینیان منتشر کرده بود که تقلید گونهای از اشعار اروپایی بود و این نوپسندیها، پس از کشمکشهایی به خلق افسانه انجامید و «تقی رفعت، اندکی پیش از نیما به یک نظام زیباشناختی نوین در شعر فارسی دست پیدا کرده بود امّا؛ او هرگز فرصت آن را نیافت که نظریهی خود را به مرحلهی عمل نزدیک سازد» (همان:47).
«افسانه بر خلاف آن چه در بادی امر به نظر میرسد، یک زن یا دختر و اساساً دربست یک موجود زنده بشری نیست» (شمیسا، 1388: 234).افسانه درون شاعر است و شاعر با خویشتن خود حکایت میکند. نیما در این اثر به فراوانی از مختصات زبانی سبک خراسانی استفاده کرده است.«افسانه ملغمهای از نو و کهن است، هم از لحاظ زبان و هم از نظر اندیشه و میتوان گفت که یکی از نخستین ایستگاههایی است که در آن سنّت و تجدّد به طرز بارزی با هم برخورد کردهاند» (همان: 236).
ققنوس «نخستین شعر نیماست که هم از نظر صورت (وزن و قافیه و بند و …) و هم از نظر معنی (سمبولیسم اجتماعی)، سبک نیما را نشان میدهد (همان: 123). ققنوس اثری سمبلیک است که در بهمن 1316 سروده شد.در این اثر نیما خود را ققنوسی معرّفی میکند که باید بسوزد تا افکارش و اشعارش در میان مردم منتشر شود.
«در این شعر علاوه بر خصایص افسانه، دو ویژگی دیگر نیز به چشم میخورد، این دو ویژگی که به منزلهی آخرین سنگرهای مقاومت سنّت در برابر تجدّد به حساب میآمد، عبارت بود از عدم تساوی وزن مصراعها و عدم استفاده از قافیه در فاصلههای معیّن و رسیدن به قوافی آزاد» (یاحقّی، 1387: 50).
شعر بعدی نیما «غراب» نام داشت که در فاصلهی ده ماه پس از ققنوس سروده شد. او در 27 آذر 1320 شعر تمثیلی «آی آدمها» را منتشر کرد. موضوع این شعر، کسی است که به خاطر نجات گروهی بیخبر تن به خطر داده است امّا کسی به او توجّه ندارد و کمکی در نجات او نمیکند. او در این شعر از عناصر طبیعی محیط خود برای سمبلهایش بهره گرفته است. دریا که هستهی تصویری این شعر است، سمبل زندگی و حیات پر آشوب است.
شعر «داستانی تازه»، شعر زیبای دیگری است که در فروردین 1325 سروده شد. حال و هوای بند سوّم این شعر، با استفاده از واژههایی چون شمع و چنگ و نگار، ما را به حال و هوای شعر کلاسیک میبرد و یادآور ابیاتی از شاهنامه، در آغاز داستان بیژن و منیژه میشود که بت مهربان فردوسی، در شبی که خواب بر چشم او نمیگذشت، با شمعی و چنگی محفلی آراست و داستان بیژن و منیژه را روایت کرد؛ با این تفاوت که فردوسی در آغاز داستان، از شب و ستاره و باغ توصیف میکند و نیما از دریا و شب و تنهایی.
«داستانی نه تازه»، شعر زیبایی است که در غروبی روبروی منظره دریا، کم کم تاریکی و تنهایی، قرین شاعر میشوند و او را به یاد خاطره عشقی ناکام میاندازند. کسی که زمانی او را به خود مشغول کرده بود امّا، پس از آشفتگی او، شادان رفت و دل خراب شاعر را نیز با خود برد.
«پادشاه فتح»، اثر دیگر نیماست که سرایش آن در فرودین 1326 بوده است. «پادشاه فتح در این جا ایهام دارد، هم شاه و شهریار پیروزی و امید مردم است و هم ضد شاه (مستبد استثمارگر) پیروزی است» (شمیسا،1388: 146) زیرا در این جا میتوان پاد را در معنی ضد گرفت. شعر با فضاسازی آغاز میشود با تصویری از شب با ستارگانی در حال افول که از آن به سیاه سالخوردهای با دندانهای سفید تعبیر گردیده است. این شعر از دو عنصر خیر و شر بهره برده است. در این شعر، پادشاه فتح، قهرمان اصلی و جهان افسا ضد قهرمان است. وجه تسمیه جهان افسا ضد آن است که او در گوش جهانیان افسون میخواند و آنان را میفریبد.
پادشاه فتح نیز شعری است زیبا و مثل اکثر اشعار او، مشتمل بر حکایتی است. حکایت جهان افسایی مستبد که ستارهاش رو به افول است امّا فضا، فضای سرد و هولناکی است که صدای وای بندگان خسته و شادی دروغین بندگان جهان افسا همه جا را پر کرده است.
یکی از عاطفیترین و کاملترین اشعار نیما به لحاظ وزن و قافیه، شعر «تو را من چشم در راهم» اوست. از تصویر سازی او میتوان دریافت که در تنهایی اواخر عمرش در یوش، در غروبی که اندوه طبیعت افزونتر شده است، به یاد عزیزی میافتد و دلتنگیاش را به شعر میکشد. این شعر از چنان تأثیری برخوردار بود که بر سر زبانها افتاد و آن را به آواز زمزمه میکردند.
4ـ 1ـ 2 عشق در سرودههای نیما
انسـان و زندگی دو مفهـوم گستـردهاند و آنچه به این دو مفهـوم جلا داده و بر قداست و قـدرش افزوده، نیروی شگفتانگیز عشق است. این عشق در گذر از فراز و نشیب ادبیات کلاسیک، بارها دستخوش تغییر و دگرگونی گردیده است؛ در دورهای از ادبیات این سرزمین هر گاه شاعری میخواست در باب عشق و عاطفه سخنی بگوید، ابهّت و هیمنهی سلطان، شاهزاده، و یا حتّی غلام پادشاه، زبان شعریاش را به سمت ستایشگری و مدح سوق میداد. تا آنجا که شاعر به جای عاشق یار بودن، ستایشگر شاه بود.
در دورهی دیگر آمیختگی شعر و عرفان «معبود» را به جای «ممدوح» نشاند و تحوّلی ژرف در حیات شعر فارسی به وجود آورد. کانون توجّه شعرای این دوره که عموماً صوفی بودند، «او»، معبود و معشوق ماورایی بوده است. علاوه بر عرفان، از جمله تحوّلات عظیم اجتماعی دیگر که شعر این سرزمین را دچار تحوّل معنایی کرد، انقلاب مشروطه بود که با نقد درون مایههای شعر کهن، طرح تازهای برای شاعری کردن در اختیار شعرا قرار داد؛ «انسان و زندگی اجتماعیاش». مقولهای که در شعر سنّتی فارسی کمتر مورد توجّه قرار گرفته بود. در این دوره عموماً «عشق به انسان» و «انسانیّت» جایگزین عشقورزیهای شعر کلاسیک میگردد.
نیما یوشیج از جمله نواندیشانی است که شعر خود را بر محور مسائل انسانها میچرخاند. به مردم و دغدغههای آنها میاندیشد و در نتیجه هنر شاعـری خود را در مسیر آرمـانهای اجتماعی خود به کار میبرد. «نیما تبلور نواندیشی در باب انسان در شعر معاصر است. و انسان نقطه عزیمت ذهن و نشستگاه اندیشه و احساس اوست؛ نیما لحظه به لحظه به نفی نظام و عوامل و اجزای گذشتهگرای فرهنگ کهن ما گراییده و در هر قدم از مشخصات بازدارندهی آنها فاصله گرفته است و به ادراک آزاد اندیشانهتری از انسان نزدیک شده است» (مختاری، 1379: 221).
در نگاه نیما، عشق نیروی محرّک زندگی انسان است. با عشق است که زندگی مفهوم میگیرد. با عشـق است که انسان با جهان میپیوندد و با عشق است که نیما شاعر میشود.
بررسی عاشقانههای نیما از «قصّهی رنگ پریده» تا «تو را من چشم در راهم» تحوّل، تکامل و پختگی عاطفی سرودههای او را نشان میدهد. نیما «چه به لحاظ ذهنیت شاعرانه و چه به لحاظ درک و کاربرد زبان شعر، هیچ گاه در نقطهای سکنا نگزید. بلکه اندیشهورزی و جوشش عاطفیاش موجب میشد، همواره ره کمال بپوید. به گونهای که میتوان حرکت، پویش و پالایش ذهنی و زبانی او را از پیگیریِ روندِ اشعارش دریافت. با این حال نیما از همان ابتدا در شعر عاشقانه ـ صرف نظر از تفاوتی که در شکل برونی و ساختار درونی با غزل کلاسیک دارد ـ آغازگر دگرگونیای بنیادی بود که با ذهنیّت تغزّلی هزارهی پیش آشکارا در تقابل و رؤیاست» (بهفر، 1381: 18).
نیما بر خلاف بسیاری از شعرای کلاسیک و معاصر، نگاه عاشقانه خود را صرفاً به معشوق؛ چه آرمانی و چه واقعی معطوف نکرده است. «نگاه عاشقانهی انسانگرایانه، ویژه و فراگیر نیما، کلِّ هستی را در برمیگیرد، و به غیر از معشوق، طبیعت و انسان را نیز مینوازد. عشق به معشوق تنها واحدی از عشقهای بزرگ نیماست» (همان: 15).
مختاری در این باره مینویسد: «نیما در شعر، بویژه در عاشقانههایش میکوشد، یگانگی با انسان (معشوق) و این همانی با طبیعت (جهان) را با هم ترکیب کند … در شعرهای عاشقانهی نیما عاشق، معشوق، طبیعت به هم پیوستهاند» (مختاری، 1372: 265ـ264).
به طور کلّی سرودههای عاشقانه نیما را میتوان به دو دوره تقسیم کرد.
4ـ 1ـ 2ـ 1 ویژگی های عشق در دورهی نخست
در یک نگاه کلّی ویژگیهای عشق در دورهی نخست عاشقانهسرایی نیما از قرار زیر است:
الف ـ عشق مادّی و زمینی است.
دورهی نخست سرودههای عاشقانه نیما مربوط به سالهای آغاز جوانی شاعر است. نیما در این سالها شیفتهی دختری به نام هلنا میشود و به او عشق میورزد، ولی دختر مذهب دیگری دارد و حاضر به ترک دین خود نیست. سرانجام نیما قادر به ازدواج با او نمیشود. او پس از این عشق پر شور به کوه میگذارد و در آنجا دل به مهر دختر کوچگرد و چادرنشینی به نام صفورا می بندد. صفورا نیما را بیش از پیش با طبیعت مأنوس میسازد، امّا سرانجام او نیز حاضر نمیشود زندگی ایلی و چادرنشینی خود را رها و در شهر با نیما زندگی کند. ناکامی دراین عشق پرشور، نیما را به وادی شعر کشاند؛ «در آن سن من شاعر نبودم، چند سال بعد بدبختی شروع شد. عاشق دختر روحانی و سادهای شدم و دیگر هر که هر چه به من میخواند، باطل بود. خودم را به خودم تسلیم کرده، کاملاً شاعر شده بودم» (یوشیج، 1368: 278).
منظومهی «افسانه» را میتوان از نخستین انعکاسهای تجربه شکست عاطفی نیما دانست. این منظومه شامل گفتگوی شاعر و «افسانه» است، نیما در این منظومه از عشقی مادّی و زمینی سخن میگوید:

مطلب مشابه :  اموال غیر منقول

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید