2-12حافظه روزمره
حافظهای است که اطلاعات مربوط به حوادث واقعی زندگی را در شرایط طبیعی در برمی گیرد(کوهن،1996؛ به نقل از زارع،1388).
2-12-1 حافظه چیست؟
شاید خطا نباشد اگر حافظه‌ی انسان به عنوان اصلی‌ترین ابزار شناخت بشر در نظر گرفته شود. اما این که حافظه چیست، انواع آن کدام است و چگونه می‌توان به نحو مطلوب‌تری از آن استفاده کرد؟ خود بحث مفصلی را لازم دارد. به طور کلی حافظه عنوانی است که در مورد توانایی انسان برای یادگیری، نگه داری و یادآوری اطلاعات بکار می‌رود.
از «حافظه» تعاریف گوناگونی به عمل آمده است؛ از جمله: حافظه به‏ خاطرسپاری رویدادها و اطلاعات و همچنین یادآوری آنهاست. حافظه کنشی است که تجارب گذشته را دربر می‏گیرد. حافظه رویدادهای حال را نگه‏داری می‏کند و خاطرات گذشته را به یاد می‏آورد. حافظه شامل ثبت اطلاعات در ذهن، طبقه بندی و بازیابی اطلاعات، اساس و پایه فرایند‌های پیشرفته ذهنی انسان از جمله آموزش را تشکیل می‏دهد. اگر حافظه را از زندگی انسان حذف کنیم، انسان قادر به انجام هیچ کاری، حتی عمومی‏ترین رفتارهای اختیاری، مثل غذا خوردن، لباس پوشیدن، سخن گفتن و مانند آن نخواهد بود. بدون یاری حافظه، انسان نمی‏تواند درباره خود بیندیشد؛ زیرا همین مفهوم «خود» مستلزم نوعی احساس انسجام در شخصیت است که تنها حافظه می‏تواند فراهم کند(کرمی نوری، 1390).
مطالعات حافظه دو نوع اصلی حافظه را حافظه یادآوری و حافظه بازشناسی می‌دانند. در یادآوری واقعیت‌هایی که در پیرامون فرد روی داده است، ممکن است فرد واژه یا گویه‌هایی را خودش تولید کرده و با ارتباط دادن به آنها، به پاسخ درست برسد. نوع حافظه و نیز نوع سوال برای بازیابی مطالب در این حالت از نوع یادآوری است. در حافظه بازشناسی، فرد باید بکوشد گویه‌ها و مطالبی را که قبلا فراگرفته مشخص سازد. آزمون‌های چند گزینه‌ای و درست- نادرست تا حدودی بیان کننده این نوع حافظه هستند (آیزنک ، 2007).
سه نوع تکلیف عمده یادآوری وجود دارد که عبارتند از یادآوری متوالی که بر اساس آن گویه‌ها را به همان ترتیبی که آموخته شده اند باید به یادآورد، یادآوری آزاد که در آن گویه‌ها را به ترتیبی که خود می‌خواهید به یاد می‌آورید و یادآوری نشانه دارد که در آن در هنگام یادگیری گویه‌ها را به صورت زوجی به فرد می‌دهند و در هنگام بازیابی، یکی از گویه‌ها را به فرد می‌دهند تا گویه متناسب با آن را بازیابی کند(کرمی نوری، 1383)
تحقیقات اولیه (استندینگ کونزیو و هیبر، 1970) نشان داد که حافظه بازشناسی بهتر از یادآوری عمل می‌کند ولی تحقیقات بعدی نشان داد که استثناهایی هم بر این حالت وجود دارد.
از طرفی تکالیف مختلف حافظه(بازشناسی و یادآوری) بیانگر سطوح مختلف یادگیری است. تکالیف یادآوری در مقایسه با تکالیف بازشناسی، به طور کلی باعث پیدایش سطوح عمیق تری از یادگیری می‌شوند. برخی از روانشناسان به تکالیف بازشناسی دانش پذیرا و تکالیف حافظه یادآوری را دانش بیانگر می‌نامند(استرنبرگ، 2006).
از منظر فیزیولوژیک، حافظه به معنی شکل‌گیری طرح‌هایی ارتباطی بین سلول‌های عصبی است. این طرح‌های خاص ارتباطی، وقتی ایجاد می‌شوند که سیناپس‌ها یعنی نقاط اتصال بین سلول‌های عصبی، مدتی تحریک شوند. هر چقدر پدیده‌ای بیشتر تکرار شود، احتمال ایجاد پیوند پایدار بین سلول‌های عصبی و در نتیجه ایجاد یک حافظه بلندمدت بیشتر می‌شود(کریک، 2007).
وقتی یک اندیشه به یاد آورده می‌شود، از منظر فیزلوژیکی در واقع چندین راه عصبی شروع به فعالیت می‌کند. مثلاً برای به خاطر آوردن یک سیب، یک راه عصبی به خصوص که قبلاً به وجو د آمده است دوباره فعال می‌شود یعنی اینکه نخست شما براثر تجربه، این راههای عصبی مختلف را در مغز به وجود آورده اید و هنگامی دوباره آن شی خاص رو به رو می‌شوید باعث می‌گردد که یکی از مدارهای عصبی تحریک شود. با تحریک شدن یک مدار، مدارهای دیگری که به نحوی با آن مرتبط هستند نیز تحریک می‌گردند. نوع ارتباط بین نرونها می‌تواند به وجود آورنده یک خاطره به خصوص باشد.
در قشر مغز انسان، هر نرون حدود 38000 ارتباط سیناپسی دارد و از حدود 600 آکسون اطلاعات دریافت می‌کند بنابراین نرون می‌تواند در مدارهای عصبی مختلفی شرکت داشته باشد. بطور خلاصه می‌توان گفت که در زبان فیزولوژیکی یادگیری عبارت است از:به وجود آمدن ونیرومند شدن ارتباطهای سیناپسی(گراهام، 1990)
وقتی از حافظه صحبت می‌شود بیشتر اصطلاح یادگیری به ذهن می‌آید در حالی که یادگیری مرحله اول حافظه یعنی اکتساب و ثبت اطلاعات است وحافظه به مجموعه ی فرآیند‌های اکتساب، نگه داری و کاربرد اطلاعات گفته می‌شود. به عبارت دیگر سه فرایند مهم در حافظه روی می‌دهد که اولین فرایند یادگیری و به خاطر سپردن رویدادها و مقوله‌هاست. دومین فرایند حفظ و نگهداری رویدادها و فرایند پایایانی –اگر بتوان پایانی تصور کرد- مربوط به بازیابی و به خاطر آوردن رویداد‌هاست(فراهانی و همکاران، 1388).
با توجه به این که نتیجه پردازش‌های شناختی مجددا به حافظه منتقل می‌شود، لذا در نظر گرفتن پایان یا مرحله پایانی برای فرایند‌های حافظه توجیهی ندارد یعنی این سه فرایند به صورت حلقوی تکرار می‌شوند و لزوماً خطی نیستند.
در طی پنجاه سال گذشته دانش ما درباره حافظه و اختلالات حافظه، بطور چشمگیری افزایش یافته است. این موفقیت به دلیل پیشرفت در سه حوزه مرتبط بوده است: تئوری، تکنولوژی وذکاوت کلینیکی. مدل‌های تئوریکی حافظه توسط دانشمندان شناختی و نیز بر اساس اطلاعات کلینیکی از قبیل مطالعات موردی و مطالعات گروهی و سپس پیشنهاد مدل‌هایی شناختی، روی افراد سالم و بیمار تست شده اند. پیشرفت در تکنولوژی هم این روند را بهبود داده است. مثلا دردسترس بودن تصویربرداری نورونی کارکردی ، به محققان امکان داده است تا سئوالاتی درباره جنبه‌هایی از پروسه‌های حافظه که قبلاً بررسی آنها امکان پذیر نبوده، مطرح نمایند.
با این وجود سئوالات زیادی درباره عملکرد حافظه هنوز بدون پاسخ هستند. مکانیزم‌ها و مکان ذخیره حافظه بلند مدت نیز به بررسی‌های بیشتر نیاز دارد. یکی از چالش‌های مهم در مورد حافظه، فهم رابطه بین فرایند‌های شناختی و عصب شناسی و اساس مولکولی حافظه و رابطه فرایند‌های سطح سلولی با ویژگی‌های روانی و شناختی انسان است که جای مطالعات بیشتری دارند.
2-12-2 تاریخچه بررسی حافظه
مسئله شناخت یکی از ارکان و اساس مهم مکاتب مختلف فلسفی بوده است و قدمتی از آغاز فلسفه در یونان دارد. یونانیان قدیم به نموسین الهه حافظه اعتقاد داشتند و او را مادر نه رب النوع علم و هنر می‌دانستند. همچنین افلاطون معتقد بود که شناخت حسی نسبی است و امور نسبی نمی‌توانند پایه شناخت باشند. وی اعتقاد داشت آنچه اساس شناخت انسان است، باید به اموری پایدار متعلق باشد و خود نیز دور از خطا باشد.
برای دور ماندن از خطا، افلاطون پیشنهاد می‌کند که شناخت حسی همراه با اصول عقلانی باشد و علاوه بر ادراک حسی، استفاده از عقل را نیز برای رسیدن به شناخت لازم می‌داند. به همین سبب افلاطون را از اولین افرادی می‌دانند که بر استفاده از فرایندهای شناختی تاکید داشته است؛ اگرچه پیش از او سقراط نیز در باب تعریف درست و شرایط آن به بحث شناخت توجه داشته است. افلاطون در دو کتاب تئتتوس و جمهوری بحث شناخت را مطرح نموده و علاوه بر نقد دیدگاه‌ها به بیان نگرش‌های خود نیز پرداخته است(طالب زاده، 1389).
از طرفی افلاطون حافظه را به قفس پرندگان تشبیه کرد: یادگیری مطالب جدید، همانند اضافه کردن پرنده‌ای جدید به مجموعه‌ی پرندگان قبلی موجود در قفس می‌باشد، در حالی که بازیابی یک مطلب از حافظه مانند گرفتن یک پرنده معین از داخل قفس است. از این رو به نظر افلاطون یادآوری اطلاعات به سه دلیل دچار وقفه می‌شود (فراهانی و همکاران، 1388):
اول آنکه پرنده مورد نظر از همان ابتدا در قفس جای نگرفته باشد، یعنی هیچ گونه بازنمایی از پدیده مورد نظر در حافظه موجود نباشد، در این صورت ناتوانی در یادآوری، به عدم یادگیری اولیه مربوط می‌شود.
دوم آنکه ممکن است پرنده در هنگام اقامت در قفس مرده باشد و به عبارتی در هنگام نگهداری اطلاعات، اطلاعات مورد نظر به عللی از بین رفته باشد. در اینجا ناتوانی یادآوری به مرحله‌ی نگهداری اطلاعات مربوط می‌شود.
سوم آنکه ممکن است پرنده یکی از هزاران پرنده‌ای باشد که درقفس وجود دارند، ولی در موقعیتی خاص قادر به گرفتن آن نیستیم، هرچند که در زمان دیگری ممکن است موفق به گرفتن آن شویم؛ در اینجا ناتوانی در یادآوری به مشکلات مرحله بازیابی اشاره می‌کند.
این استعاره افلاطون هرچند از منظر فیزیکی و فضایی به حافظه می‌نگرد که امروزه مورد قبول برخی از محققان حافظه نیست، اما این امکان را فراهم ساخته که تمایز مهمی بین سه مرحله یادگیری اطلاعات، نگهداری اطلاعات و بازیابی اطلاعات شناسایی شود، تمایزی که در سه دههی گذشته محور اصلی مطالعات مربوط به حافظه بوده است

                                                    .