رشته حقوق

سخن گفتن از خدا

دانلود پایان نامه

در سوی مقابل، برون‌گرایان تلقی وطیفه‌گرایانه از توجیه را به‌کلی انکار می‌کنند. به باور آنان، شرط دسترسی فاعل شناسا به محتوای معرفتیِ خود بسیاری از دانسته‌های متعارفِ آدمی را از معرفت بودن ساقط می‌کند. نمونه‌ای از این معرفت‌ها باورهای مبتنی بر حافظه‌اند که نمی‌توان در هر زمان، قرینه‌ی موجِّه آن‌ها را به یاد آورد. برای مثال، همه‌ی معلّمان ریاضیات در سال‌های آغازین تحصیل به دانش‌آموزان خود می‌آموزند که مجموع زوایای مثلث ̊180 است. قرینه‌ی ارائه‌شده از سوی معلّم، در آن زمان، این آموزه را برای همه‌ی دانش‌آموزان اثبات کرده است. با این حال، از پسِ گذر سال‌ها، بسیاری از آن‌ها گمان می‌کنند به‌خوبی می‌دانند که مجموع زوایای مثلث ̊180 است بی‌آنکه قراین موجِّه آن را به یاد آورند. به نظر نمی‌رسد به صرفِ فراموشیِ قرینه بتوان حکم کرد که اینک، آنان نمی‌دانند که مجموع زوایای مثلث ̊180 است. ممکن است قرینه‌گرای حداقلی پاسخ دهد که شاید این دانش‌آموزانِ پیشین بتوانند با مراجعه به آثار مربوط و تأمل کافی، قرینه‌ای مناسب برای گزاره‌ی مورد نظر بیابند اما این پاسخ برای حل مشکل کافی نیست زیرا مشخص نیست افراد باید چه مقدار فرصت در اختیار داشته باشند تا آنچه را موجه سازند که گمان می‌کنند می‌دانند و مشخص نیست که این فرصت برای همه‌ی باورها یکسان یا برای برخی بیشتر یا کمتر است. به‌علاوه، پاره‌ای از باورهای مبتنی بر حافظه چنان‌اند که کاوش در حافظه هم نمی‌تواند شیوه‌ی کسب و نحوه‌ی توجیه آن‌ها را برملا کند. بسیاری‌ از دانسته‌های جغرافیایی و تاریخی این‌گونه‌اند. این نکته نه‌تنها در مورد حافظه بلکه در مورد برخی دیگر از منابع معرفت، همچون گواهی، نیز صادق است.
افزون بر این، تأکید درون‌گرایان بر تلقی وظیفه‌گرایانه از توجیه معرفتی فرض می‌گیرد که باورآوری امری ارادی است و بدین ترتیب، می‌توان در مورد آن هنجارگذاری و توصیه و تجویز کرد در حالی که فهم ارادی بودن باور در مورد بسیاری از باورهای معمول آدمیان، از جمله باورهای ناشی از تماس حواسِ پنج‌گانه با عالم واقع یا باورهای ناشی از براهین ساده‌ی ریاضیات، بسیار دشوار و بلکه ناممکن است. این وضعیت‌ها چنان‌اند که به محض مواجهه‌ی ذهنِ فاعل شناسا با آن‌ها، باوری به او القا می‌شود. برای نمونه، در ادراک حسی، فاعل، به شرط کارکرد مناسب قوای ادراکی خود، به محض گشودن چشم، آنچه را پیش رو دارد می‌بیند و از این طریق، باورهایی مانند «(به نظرم می‌رسد که) صفحه‌ی نمایشگری پیش روی من قرار دارد و رنگ آن آبی است» بر ذهن او تحمیل می‌شود. فاعل می‌تواند چشم خود را نگشاید یا جای خود را تغییر دهد اما نمی‌تواند به صورت ارادی، باورِ حاصل از ادراک حسی را انکار کند. همچنین، این باور که «4=2+2» هرگز به اراده‌ی فاعل شناسا بسته نیست بلکه به محض تصوّر در ذهن، خود را بر او تحمیل می‌کند.
بدین‌ترتیب، برون‌گرایان ما را به تغییر راهبرد فرامی‌خوانند. در حالی که به نظر می‌رسد راهبرد درون‌گرایانه بر داشتن دلیل و قرینه‌ی کافی به منظور پیشگیری از راه یافتن باورهای کاذب به ساحت ذهن فاعل معرفت تأکید می‌کند، برون‌گرایان استقبال از باورهای صادقِ بیشتر را پیش می‌نهند. درون‌گرایان بر وظیفه‌ی توجیه باورها از طریق محتوای معرفتیِ در دسترسِ فاعل شناسا تأکیدی بلیغ دارند و باورنده را موظّف به پرهیز از باورهایی می‌دانند که چنین توجیه نشده‌اند. در این صورت، احتمالاً باورنده باورهایی صادق اما کمتر خواهد داشت چراکه می‌داند باید برای همه‌ی باورهای خود قرینه‌ی مناسب داشته باشد. اما باورنده‌ی برون‌گرا باورهای بسیار بیشتری دارد که ممکن است در محتوای آگاهی خود برای بسیاری از آن‌ها دلیل یا قرینه‌ی کافی نداشته باشد اما داشتن آن باورها را از حقوق معرفتی خود می‌داند چون از طریقی مناسب یا اعتمادپذیر برگرفته شده‌اند. برون‌گرایان به سویه‌ی عینی توجیه توجه می‌کنند و بدین منظور، بیش از توجیه و دلیل‌آوری، عوامل پیدایش معرفت را مهم می‌شمارند. به نظر آنان، تلقّی درون‌گرایانه از توجیه نمی‌تواند به‌رغم تأکید بر ضرورت توجیه با استناد به قراین در هر زمان، صدق باور منتَج را تضمین کند و ممکن است با وجود دستیابی به این توجیه، شرط صدق معرفت به علت پاره‌ای شرایط نامناسبِ بیرونی برنیاید. به باور برون‌گرایان، در تلقّی درون‌گرایانه از توجیه، ارزش صدق قربانی ارزش توجیه با ملاحظات درون‌گرایانه شده است.
نقد برون‌گرایان بر راهبرد درون‌گرایانه، بالطبع، نقد رویکرد قرینه‌گرا را نیز به همراه دارد. برون‌گرایان در مقابل وظیفه‌باوری درون‌گرایانه و تجلّی آن در قرینه‌گرایی، عمدتاً، بر روند معرفتی اعتمادپذیر تأکید دارند. چنانکه گفته شد، تأکید درون‌گرایانه بر اهمیت دسترسی فاعل شناسا به توجیه معرفتی برای تحقق معرفت ملاکی سخت‌گیرانه است و پاره‌ای از دانسته‌های او را از گستره‌ی معرفت خارج می‌کند و این با فهم متعارف ناسازگار است. در مقابل، برون‌گرایان مشتاق گزاره‌های صادق بیشترند و برای تحقق معرفت، معیار بیشینه کردن گزاره‌های صادق و کمینه کردن گزاره‌های کاذب را در مجموعه‌ی باورهای باورنده در بلندمدت در نظر دارند. یادآوری قید بلندمدت در اینجا بدین منظور است که وضعیت توجیهیِ نوعِ باورهای کسب‌شده از طریق یک روند معرفتی، و نه تک‌تک آن‌ها را نشان دهد. به همین دلیل، برخی فیلسوفان برجسته‌ی برون‌گرا، از جمله، آلوین گلدمن، به فرایند شناخت توجه کرده‌اند و مبدِّل باور صادق را به معرفت، فرایند کسب آن دانسته‌اند. این فرایند تاریخ و پیشینه‌ای از وضعیت توجیه گزاره‌ها به دست می‌دهد زیرا ما را بر آن می‌دارد که تاریخ حصول باورها از طریق یک فرایند خاص را بررسیم. در اینجا، توان باورنده برای دسترسی به توجیه معرفتی و ارائه‌ی آن اهمیتی ندارد؛ آنچه مهم است چگونگی پیدایش باور در ذهن او است. به باور گلدمن، برخی فرایندهای باورساز غالباً باورهایی صادق تولید می‌کنند و فقط به‌ندرت و در شرایط خاص ممکن است باور کاذب فراهم آورند. برای نمونه، حواس پنج‌گانه ابزارهایی به‌غایت موثق در وصول به جهان خارج‌اند، «استدلال» و «درون‌نگری» غالباً باورهای صادق به‌دست می‌دهند و نیز گواهی یک متخصص در مورد موضوع تخصص خود یک فرایند باورساز اعتمادپذیر است. اما برخی دیگر از فرایندهای باورساز، مانند «حدس‌پردازی» و «طالع‌بینی» به‌ندرت باور صادق به دست می‌دهند و از این رو، اصل بر کذب باورهای ناشی از آن‌ها است.
در نتیجه‌ی ملاحظات بالا درباره‌ی نحوه‌ی حصول باورها و اعتمادپذیریِ فرایندهای باورساز، گلدمن «اعتمادگرایی» را درانداخت که مبتنی بر تفکیک فرایندهای باورساز اعتمادپذیر و اعتمادناپذیر است و معرفت را باوری صادق می‌داند که از طریق فرایندی اعتمادپذیر به‌دست آمده است. این دیدگاه برون‌گرایانه به نظر می‌رسد زیرا باورنده به این دسترسی درونی و علم ندارد که کدام فرایندها در ساخت و عرضه‌ی یک باور مشارکت دارند و آیا این فرایندها اعتمادپذیرند یا نه. عناصر بیرونیِ خارج از دسترس باورنده در اعتمادپذیریِ آن‌ها تأثیری تامّ و تمام دارند. برای نمونه، وضعیت محیطی می‌تواند باورهای ناشی از ادراک بصری را اعتمادپذیر یا اعتمادناپذیر کند یا زندگی در یک اجتماع معرفتی خاص می‌تواند بر وثوق به گواهی افراد عضو آن اجتماع مؤثر افتد. بدین‌ترتیب، با توجه به عدم دسترسی باورنده به عناصر تعیین‌کننده‌ی توجیه معرفتی و تأکید بر اهمیت بیشینه کردن باورهای صادق به جای آن، این دیدگاه در تقابل با قرینه‌گرایی و تلقّی درون‌گرایانه از توجیه قرار می‌گیرد. نتیجه‌ی راهبرد برون‌گرایانه، چنانکه آمد، آن است که باورنده خود را در باور به بسیاری از باورهای متعارف، که از طریق فرایندهای اعتمادپذیر یا رویّه‌های مناسب به دست آمده‌اند اما خود قرینه‌ای بر آن‌ها ندارد، مجاز می‌دارد و آن‌ها را دانسته‌های خود به شمار می‌آورد.
اما اعتمادگرایی فقط یکی از اقسام نظریه‌های برون‌گرایانه است. افزون بر آن، قائلان به معرفت‌شناسی طبیعی‌شده نیز رویکرد هنجاری و درون‌گرایانه به معرفت‌شناسی را بی‌ثمر می‌دانند. ویلارد ون اُرمن کواین، که سلسله‌جنبان طبیعت‌گرایی در معرفت‌شناسی است، کار معرفت‌شناسی را توصیف، و نه تجویز، و آن را شاخه‌ای از روان‌شناسی تجربیِ شناخت می‌داند. از نظر او، معرفت‌شناس باید همّ خود را مصروف توصیف دقیقِ رابطه‌ی تحریک حواس و شکل‌گیری باور کند. برخلاف اعتمادگرایان، کواین باور صادق را فقط برآمده از این رابطه‌ی علّی می‌داند و بر آن است که ادراک حسی یگانه فرایند اعتمادپذیر در کسب معرفت است. او اعتمادگرایی را نیز مانند دیگر نظریه‌های سنّتیِ توجیه می‌داند که معرفت‌شناسی را مستقل و مقدّم بر علوم تجربی تصوّر می‌کنند در حالی که معرفت‌شناسی دانشی ذیل علوم تجربی است.
نظریه‌ی تضمین فیلسوف برجسته‌ی معاصر، آلوین پلنتینگا، نیز یکی دیگر از نظریه‌های مهم برون‌گرایانه است. این نظریه بر اعتمادپذیری فرایندهای باورساز تکیه ندارد و ضمن جایگزینی «توجیه» با مفهوم «تضمین»، کارکرد درست و معطوف به صدقِ قوای معرفتی در یک محیط مناسب را فراهم‌آورنده‌ی باورهای صادق و تضمین‌شده می‌داند. پلنتینگا این نظریه را در نتیجه‌ی اندیشه‌ای طرح کرد که آغاز آن نقد مبناگرایی و قرینه‌گراییِ برآمده از آن بود. از آنجا که توضیح این نظریه‌ی معرفت‌شناختی بدون توجه به زمینه‌ی دینی آن ممکن نیست، طرح و بررسی تفصیلیِ آن در قسمت بعد خواهد آمد.
1-3. معرفت‌شناسی باور دینی: قرینه‌گرایی و معرفت‌شناسی اصلاح‌شده
با طرح مقدّمات بالا و تفکیک دو رویکرد عمده‌ی متمایز در معرفت‌شناسیِ معاصر، اینک می‌توان پرسید هر یک از آن‌ها باور دینی را چگونه ارزیابی می‌کنند. پیشتر باید گفت که از هر دو منظر به باور دینی پرداخته شده و خداباوران و خداناباوران در بررسی باور دینی هر دو دیدگاه را نقطه‌ی عزیمت ارزیابی معرفت‌شناختی خود قرار داده‌اند. با این حال، نظری اجمالی بر تاریخ فلسفه‌ی دین نشان می‌دهد که دیدگاه عمده در طول تاریخِ ارزیابی عقلانیِ باورهای دینی قرینه‌گرایی بوده است. بر مبنای قرینه‌گرایی، هر باور دینی فقط در صورتی موجه خواهد بود که قرینه‌ای بر صدق آن عرضه شود. این قرینه، که غالباً به معنای یک استدلال معتبر به کار می‌رود، باید چنان باشد که ذهن هر مخاطبی را در مورد صدق محتوای گزاره قانع کند. داشتن باور دینی در عین نداشتن قرینه‌ی کافی برای آن نامعقول و نادرست است. مهم‌ترین باور دینی، که همواره در معرض بررسی عقلانی قرار گرفته، باور به وجود خدا است. با در نظر داشتن این باور، می‌توان مدعای قرینه‌گرا را چنین طرح کرد:
1. اگر قرینه‌ای ناکافی بر وجود خدا در کار باشد، آنگاه باور به وجود خدا نادرست یا نامعقول است.
2. قرینه بر وجود خدا ناکافی است.
3. پس، باور به وجود خدا نادرست یا نامعقول است.
همین صورت از استدلال را می‌توان برای تأیید وجود خدا به‌کار گرفت. بنابراین، قرینه‌گرایی می‌تواند به‌یکسان مورد استفاده‌ی خداباوران و خداناباوران قرار گیرد.
ارتباط قرینه و ایمان دینی تاریخی خواندنی دارد. اگر آن گروه از متفکران ایمان‌گرا را در نظر نیاوریم که معتقدند ایمان نیازمند توجیه نیست یا هرگونه قرینه‌آوری بر ایمان به تخریب هویّت اساسی آن می‌انجامد، سنّت الهیات طبیعی/ عقلی، کما‌بیش نشان می‌دهد که می‌توان بر اساس قراین عقلی و به نور طبیعت، وجود خدا و صفات او را دریافت. این سنّت در طول قرون وسطی و ابتدای فلسفه‌ی جدید بر معرفت‌شناسی دین غالب بود. پنج طریق توماس آکویناس برای اثبات وجود خدا و تلاش او برای توجیه عقلانی آموزه‌های مسیحیت در مقابل ملحدان یا کفّار نشانه‌ای روشن از قرینه‌آوری بر مدعیات دینی است. آکویناس، تحت تأثیر ارسطو، تلاش می‌کند باور به خدا را در طول سلسله‌ای از باورها، با واسطه به باورهایی بازگرداند که بدیهی و بی‌واسطه معلوم‌اند. این باورها، یا اصول متعارف علوم را شکل می‌دهند و مبنای قضایای سازنده‌ی بدنه‌ی علوم‌اند یا بداهت حسی دارند. آن‌ها شأنی معرفتی فراتر از قضایایی دارند که از طریق برهان و استنتاج معلومِ آدمی می‌شوند و بر اساس آنچه در معرفت‌شناسی «مبناگرایی» خوانده می‌شود، همه‌ی معارف آدمی در نهایت، به آن‌ها بازمی‌گردد.
مبناگرایی نظریه‌ای کلاسیک در معرفت‌شناسی است که برای مدتی طولانی، نظریه‌ی اصلی درباره‌ی توجیه باور به شمار می‌آمد. مطابق مبناگرایی، ساختار معرفت همچون هِرمی معکوس است. مقصود از ساختار معرفت مجموعه‌ی گزاره‌های متعلَّق باورِ فاعل معرفت همراه با روابط معرفتی خاصی است که بین او و آن گزاره‌ها برقرار است. مبناگرایان برآن‌اند که در پایین‌ترین قسمت هرم باورهایی جای دارند که مبتنی بر هیچ باور دیگری نیستند. از این رو، می‌توان آن‌ها را «باورهای پایه» نامید. باورهای پایه بخشی اندک از ساختار معرفت را دربرمی‌گیرند و به نظر می‌رسد نیازی به توجیه ندارند. بخش بزرگ‌ترِ هرمِ معرفت را باورهایی می‌سازند که به گونه‌ای، از باورهای پایه به دست آمده‌اند و توجیه خود را در نهایت، وامدار آن‌هایند. افزون بر این، شدّت و قاطعیت باورهای پایه بیش از باورهای استنتاجی می‌نُماید. این هر دو باورهای یک فاعل محسوب می‌شوند اما باور پایه در ذهن فاعل استحکامی بیشتر دارد. نشانه‌ی این استحکام آن است که رها کردن یک باور پایه دشوارتر از رها کردن یک باور استنتاجی است. با رها کردن هر باور پایه بخش بزرگی از دیواره‌ی باورهای فاعل معرفت فرومی‌ریزد. بنابراین، او، هم از باورهای پایه مطمئن‌تر است و هم نسبت به حفظ آن‌ها حساسیتی بیشتر دارد. این نکته را می‌توان به تعبیری پدیدارشناختی نیز بیان کرد. باور پایه وضوحی بیش از باورهای غیرپایه/ روبنایی/ استنتاجی دارد و چنانکه جان لاک می‌گوید، واجد «درخشش آشکار» است.
رابطه‌ی توجیهی بین باورهای استنتاج‌شده و باورهای پایه نامتقارن است و فقط از سوی باورهای اخیر در درون ساختار معرفتی جاری می‌شود. فرض بر این است که باورهای پایه قراین کافی را برای باورهای روبنایی فراهم می‌سازند و هر باور روبنایی بدون واسطه یا با واسطه‌های کم یا بسیار قراین مورد نیاز خود را برای معقولیت از این باورها تأمین می کند. بدین‌ترتیب، زنجیره‌ای از باورها پدید می‌آید که در ابتدای آن باوری روبنایی است و با پی گرفتن زنجیره‌ی آن تا انتها، می‌توان به باوری رسید که به نحوی معقول، بی‌واسطه پذیرفته می‌شود. اینکه باورها در طی این زنجیره چگونه با هم مرتبط می‌شوند و معقولیت را به یکدیگر منتقل می‌کنند پرسشی است که اتفاق نظری درباره‌ی پاسخ آن وجود ندارد و تلقّی‌های مختلفِ پیش‌گفته درباره‌ی مفهوم «قرینه» از جمله برای پاسخ به این پرسش ارائه شده است.
آکویناس بر آن است که پذیرش گزاره‌های روبنایی فقط آنگاه به لحاظ عقلی مشروع است که این گزاره‌ها به نحوی مناسب از باورهای پایه به دست آمده باشند. باور به خدا و به طور کلی، مجموعه‌ی باورهای دینی نیز به‌ظاهر در زمره‌ی باورهای پایه نیستند و همچون سایر باورهای روبنایی، باید با اتکا به باورهای پایه و به وساطت قراینِ مناسب برگرفته شوند. ادله‌ی عقلانی، از جمله طرق پنج‌گانه، قرینه‌هایی مناسب برای باور دینی فراهم می‌آورند اما افزون بر آن‌ها، باید به قراین دینیِ خاص، یعنی معجزاتی همچون شفای بیماران، زنده کردن مردگان و خرق عادات طبیعی توجه داشت. این نشانه‌ها هم قراینی عقلانی بر باور دینی‌اند که شاید در گرویدن مردم عادی به مسیحیت اهمیتی بیش از ادلّه‌ی عقلیِ محض داشته‌اند.
پس از قرون وسطی، برخی فیلسوفان جدید کار آکویناس را در زمینه‌ای متفاوت پی گرفتند. آنان نیز با فرض مبناگرایی، مجموعه‌ی باورها، از جمله باورهای دینی، را نیازمند ابتنا بر باورهایی پایه شمردند. رنه دکارت در تأملات سه گونه استدلال بر باور به وجود خدا آورد و آن‌ها را چنان یقینی شمرد که باور به جهان خارج و امکان شناخت آن را از باور به خدا برکشید. جان لاک نیز بر اهمیت توجیه باور دینی تأکید بسیار کرد. او از معنای خاص «justification» در الهیات مسیحی، یعنی «آمرزیدگی» و «برائت از گناهان»، استفاده کرد و آن را در زمینه‌ای دیگر به‌کار گرفت تا نشان دهد که صرف داشتن باور دینی بدون توجیه مناسب آن نمی‌تواند مقبولِ درگاه حق قرار گیرد و کسی مشمول آمرزیدگی خداوند می‌شود که باورهای دینی خود را به قرینه‌ی عقلی برگرفته و آن‌ها را با یکدیگر هماهنگ کرده باشد. به باور لاک، مدعیات خداباورانه به خودیِ خود بدیهی و پذیرفته نیست و بنابراین، پذیرش آن‌ها نیازمند قرینه‌ی کافی است. به نظر او، نشان عقلانیت آن است که باور متناسب با قرینه باشد. از این رو، بخشی مهم از فلسفه‌ی او با این هدف پرورانده شده است که قراین لازم برای توجیه خداباوری به دست داده شود. در فلسفه‌ی معاصر دین، برجسته‌ترین فیلسوف قرینه‌گرا ریچارد سویین‌برن است. او در غالب زمینه‌های فلسفه‌ی دین صاحب نظر است و از معقولیت و صدق استدلال‌های مؤید باور به خدا و دیگر باورهای مسیحی دفاع می‌کند. شهرت سویین‌برن و رویکرد خاص او در قرینه‌گراییِ دینی به «استدلال انباشتی» او بر وجود خدا بازمی‌گردد. بر اساس این استدلال، با در نظر داشتن همه‌ی ملاحظات ذی‌ربط و قراین له و علیه وجود خداوند، وجود او محتمل‌تر از عدم او است. سویین‌برن همین رویکرد را در پاسخ به مسئله‌ی شر، ثنویت‌گرایی و باورهای اساسی مسیحیت، مانند باور به رستاخیز مسیح، پی می‌گیرد.
با این حال، چنانکه آمد، قرینه‌گرایی، هم به کار دفاع عقلانی از باور دینی و هم به کارِ نفی آن می‌آید. از آغاز دوران روشنگری انتقاد از وضعیت توجیهی و معقولیت باور دینی رو به تزاید گذاشت. این انتقادها در دوران معاصر نیز ادامه یافته است. فیلسوفی چون جان مکی، به‌ویژه در کتاب پرآوازه‌ی معجزه‌ی خداباوری، از همین منظر بر آن است که نه‌فقط قراین ارائه‌شده برای باور دینی صدق آن را نشان نمی‌دهند بلکه می‌توان مسئله‌ی شر را قرینه‌ای جدی علیه باور دینی دانست. افزون بر او، باید از انتقادهای قرینه‌گرایانه‌ی آنتونی فلوی متقدّم و برتراند راسل بر باور دینی یاد کرد. بنابراین، خداباوری و الحاد، هر دو از دیدگاه‌هایی بوده‌اند که خود را به قرینه‌گرایی منتسب کرده‌اند.
اما قرینه‌گرایی صرفاً بیانگر یک منظر خاص در مورد باور دینی است. دست‌کم از دو منظر متفاوت علیه این رویکرد استدلال شده است. نخست، منظر ایمان‌گرایانه است که استدلال‌گرایی و قرینه‌آوری بر باورهای دینی را ناقض و مخرّب ایمان حقیقی می‌داند. ایمان‌گرایی خود شامل دیدگاه‌هایی متفاوت است. به طور سنّتی، دیدگاه پاسکال، کیرکگور و ویلیام جیمز درباره‌ی باور دینی ایمان‌گرایانه خوانده شده است. این هر سه، به شیوه‌های متفاوت اما بر اساس ملاحظات دوراندیشانه و اراده‌گرایانه، ایمان دینی را بی‌نیاز از استدلال‌پردازی و قرینه‌آوری دانسته‌اند. به نقد ایمان‌گرایانه‌ی قرینه‌گرایی در فصل آتی اشاره خواهد شد. در اینجا، توجه به این نکته کافی است که به طور کلی، در تلقّی ایمان‌گرایانه، عقلانیت آدمی برای توجیه باور به خدا کفایت نمی‌کند چراکه این عقلانیت محدود، قاصر و آغشته به گناه است. از این رو، مؤمن نه‌فقط از نیافتن قراین مناسب بر وجود خدا و ناتوانی ادله‌ی موجود دل‌نگران نمی‌شود بلکه اساساً عقل انسانی را در این زمینه شایسته‌ی اعتماد نمی‌داند. نمونه‌ی حداکثری ایمان‌گرایی دیدگاه کیرکگور است که تکیه بر قرینه‌ی عقلی را به‌کلی مغایر ایمان می‌داند. در نمونه‌های تعدیل‌یافته، ایمان در توجیه خود بی‌نیاز از عقل است اما عقل می‌تواند در فهم ایمان مشارکت کند یا در فقدان قرینه، راهی عملی به سوی ایمان بگشاید.
منظر دوم علیه قرینه‌گرایی دیدگاه برخی فیلسوفان پروتستان معاصر، نظیر نیکولاس والترسترف، ویلیام آلستن، جرج مورودس و آلوین پلنتینگا است که هر یک به گونه‌ای، باور به خدا و آموزه‌های مسیحیت را بی‌نیاز از قرینه دانسته‌اند و بر آن‌اند که همان‌گونه که نمی‌توان بر وجود جهان خارج یا اذهان دیگر استدلال کرد، نمی‌توان این باورها را نیز مستدل ساخت. به نظر آنان، قرینه‌آوری بر آموزه‌های دینی آن آموزه‌ها را زیانی نمی‌رساند اما ضرورتی نیز بر آن نیست. آلوین پلنتینگا نخستین فیلسوفی بود که برای بیان دیدگاه مطرح در این جمع از اصطلاح «معرفت‌شناسی اصلاح‌شده» استفاده کرد. او در سال 1980 مقاله‌ای را با عنوان «ایراد اصلاح‌شده بر الهیات طبیعی» در انجمن فیلسوفان کاتولیک خواند و در آن، از این اصطلاح برای بیان قرابت دیدگاه خود با سنّت اصلاح دینی استفاده کرد. در این مرحله‌ی نخستین از کار فکری پلنتینگا، او باور به خدا را، همچون باور به جهان خارج یا اذهان دیگر، بی‌نیاز از دلیل می‌خواند و آن را یک باور واقعاً پایه می‌شمارد. اما او، در دوران دوم کارِ فلسفی خود، نظریه‌ی برون‌گرایانه‌ی خاصی را در معرفت‌شناسی می‌پروارند، مفهوم «توجیه» را کنار می‌نهد و مفهوم «تضمین» را بر جای آن می‌نشاند. این نظریه به‌ویژه در بحث جاری درباره‌ی تضمین، تضمین و کارکرد مناسب طرح شده است. در باور مسیحی تضمین‌شده، که محصول دوران اخیر اندیشه‌ی پلنتینگا است، اندیشه‌ی تضمین فراتر از باور به وجود خدا می‌رود و تعالیم مهم مسیحیت را دربرمی‌گیرد.
بحث پلنتینگا در معرفت‌شناسی اصلاح‌شده با نقد الهیات عقلی آغاز می‌شود و او در ضمن آن، آراء آن گروه از مدافعان و مخالفان خداباوری را به چالش می‌کشد که دفاع یا مخالفت خود را از طریق الهیات عقلی پیش می‌برند. به باور او، خداناباوریِ مبتنی بر نقد ادله‌ی وجود خدا نیز گونه‌ای الهیات عقلیِ وارونه است که از همان مشکل اساسی این سنّت الهیاتی رنج می‌برد. بنابراین، سطح بحث مورد نظر پلنتینگا فراتر از بررسی ادلّه‌ی خداباوری و نقد آن ادله است. بحث اساسی او آن است که خداباوری به‌کلی بی‌نیاز از این سنخ دلایل عقلی است و این را نه‌فقط می‌توان به تحلیل فلسفی بلکه با ارجاع به روش‌شناسی کتاب مقدس در سخن گفتن از خدا نیز دریافت. در اینجا، نخست به تحلیل فلسفی پلنتینگا می‌پردازیم که با نظر به مفاهیم اساسی سنّت قرینه‌گرا در معرفت‌شناسی، یعنی «توجیه» و «قرینه»، آغاز می‌شود و سپس، فهم او را از کتاب مقدس برمی‌رسیم.
به نظر پلنتینگا، مفهوم توجیه جزئی از یک نظریه‌ی کلان درباره‌ی معرفت است که اراده، وظیفه و مسئولیت معرفتی را نیز دربردارد. بر مبنای این نظریه، باورها، مانند افعال، معروض احکام هنجاری، همچون «درست»، «نادرست»، «وظیفه» و «مسئولیت»، می‌شوند. مدعای این نظریه آن است که می‌توان هنجارهایی برای بنا نهادن نظام باورها عرضه کرد. اگر باورها مطابق با این هنجارها شکل گیرند، آنگاه صحیح، پذیرفته یا مناسب‌اند. پیش‌فرض این نظریه آن است که باورها، همچون افعال، در ضبط و مهار انسان‌هایند و از این رو، می‌توان آن‌ها را به صورت هنجاری ارزیابی کرد. با این حال، پلنتینگا، بر مبنای عدم دسترسی باورنده به عناصر بیرونیِ تعیین‌کننده‌ی توجیه معرفتی، کل این نظریه را به صورت بسته‌ای حاوی «درون‌گرایی»، «قرینه‌گرایی» و «وظیفه‌گرایی» معرفت‌شناختی کنار می‌نهد. این سخن البته بدان معنا نیست که پلنتینگا مطلقاً اراده‌ی آدمی را در باورآوری نمی‌پذیرد. اندکی بعدتر، خواهیم دید که او وضعیت محیطی و نحوه‌ی کارکرد قوای معرفتی را مهم‌تر و اساسی‌تر از دسترسی باورنده به توجیه معرفتی می‌داند و تنظیم این وضعیت تا حدی در اراده‌ی آدمی می‌گنجد. مقصود اساسی او آن است که معیار درون‌گرایانه و قرینه‌گرایانه برای توجیه معرفتی، چنانکه در ذهن غالب معتقدان به روش الهیات عقلی بوده است، معیاری ناموجه است.
پلنتینگا بر آن است که قرینه‌گرایی نهفته در الهیات عقلی بر مبناگرایی استوار است اما سرِ آن ندارد که صِرف ابتنای گروهی از باورها بر گروهی دیگر را ناموجه شمارد. به نظر او، مشکل اصلی با این تلقّی جدید در معرفت‌شناسی آغاز شد که باورهای پایه شروطی خاص دارند. این شروط به طرقی متفاوت تقریر شده است و به تبع آن، می‌توان فهرست‌هایی متفاوت از باورهای پایه ارائه کرد اما پلنتینگا می‌گوید که در مبناگرایی کلاسیک، باورهای پایه شامل «گزاره‌های بدیهیِ ذاتی»، «گزاره‌های بدیهیِ حسی» و «گزاره‌های خطاناپذیر» می‌شود. این مجموعه با این سه عضو گزاره بسته می‌شود و مبناگرایی کلاسیک نه‌فقط آن را واجد گزاره‌های واقعاً پایه می‌داند بلکه مدعی است یک گزاره واقعاً پایه است اگر و فقط اگر دارای این شروط باشد. آشکار است که به نظر مبناگرایان، باور به خدا هیچ‌یک از این شروط را ندارد. پلنتینگا بر آن است که این دعوی مبناگرایی کلاسیک دست کم، به سه دلیل نادرست است. نخست اینکه برخی باورهای اولیه‌ی آدمی، همچون باور به وجود اذهان دیگر و باورهای مبتنی بر حافظه، بنا بر شهود متعارف، پایه به نظر می‌رسند در حالی که در این فهرست جایی ندارند. این باورها از قرینه برنمی‌آیند یا استنتاج نمی‌شوند بلکه واقعاً پایه و بی‌نیاز از قرینه‌اند. بنابراین، مبناگرایی کلاسیک معیاری بیش از حد سخت‌گیرانه و مضیّق عرضه می‌کند. دوم اینکه مبناگرایان در بیان معیار بداهت درمانده‌اند و گرچه ممکن است خداباوران نتوانند معرفت بی‌واسطه‌ی خود را بر وجود خداوند به‌سهولت مستدل کنند، مبناگرایان نیز نمی‌توانند معیاری روشن از بداهت ارائه دهند. نقد سوم آن است که مبناگرایی کلاسیک خود گرفتار ناسازگاری درونی است زیرا دعوی «یک گزاره واقعاً پایه است اگر و فقط اگر واجد این شروط باشد» خود نه بدیهی ذاتی، نه بدیهی حسی و نه خطاناپذیر است. حال پرسش این است که این دعوی چگونه توجیه می‌شود. آیا می‌توان بر استنتاج یقینی آن از گزاره‌های واقعاً پایه استدلال کرد؟ به نظر نمی‌رسد تاکنون استدلال موجّهی بر این دعوی طرح شده باشد.
بدین‌ترتیب، خطای نخست قرینه‌گرایی ابتنای آن بر مبناگرایی کلاسیک است و با تزلزل در بنای مبناگرایی، قرینه‌گرایی نیز از اعتبار می‌افتد. به عبارت دیگر، اینکه باور دینی معقول نیست مگر آنکه به صورتی عقلانی پذیرفته شده باشد و این پذیرش عقلانی نیز به معنای داشتن قراین کافی بر باور دینی در مجموعه‌ی باورهای باورنده است، گرفتار همان دشواری‌ها است که مبناگرایی به طور کلی با آن مواجه است. این اشکال به یکسان فهم متألهان و فیلسوفان خداباوری که باورهای دینی را قرینه‌گرایانه فهمیده‌اند و فهم مخالفان قرینه‌گرای آنان را به چالش می‌کشد. پلنتینگا دیدگاه هرمن باوینک، متأله هلندی قرن نوزدهم را در کتاب نظریه‌ی خداوند مشابه تلقّی خود از باور دینی می‌یابد. باوینک در این کتاب توضیح می‌دهد که اساساً خداباوران باورهای دینی خود را از طریق ادلّه و قراین به دست نمی‌آورند. به نظر او، ادله‌ی خداباوری چنان متقن نیستند که همه‌ی اذهان را متقاعد کنند اما این نمی‌تواند ضعف خداباوری باشد زیرا اولاً، توجیه عقلانی به برهان‌آوری وابسته نیست. ثانیاً، روش کتاب مقدس نیز ارائه‌ی ادله و براهین فلسفی در اثبات وجود خدا نیست:

مطلب مشابه :  بررسی تحلیلی ضبط ومصادره اموال در قانون آئین دادرسی کیفری

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید