4-1. سیرهپژوهی وات
در این بخش در یک سیر تاریخی و منطقی، ابتدا به وضعیت پیامبر اسلام(ص) پیش از اسلام و حنیف بودن ایشان میپردازیم:
4-1-1. وضعیت پیامبر(ص) پیش از اسلام
قرآن کریم هیچ اشارهای به آن دوره از زندگانی حضرت محمد(ص) که پیش از اظهار دعوت و رسالت است، ننموده است؛ جز آیات 6 تا 8 سورهی ضحی که از یتیمی و فقر حضرت سخن میگوید. این مطالب و معانی در سنت و احادیث به تفصیل شرح داده شده است. مهمترین بحثی که پیرامون وضعیت پیامبر(ص) پیش از اسلام مطرح است، بحث حنیف بودن ایشان است که در اینجا بدان میپردازیم.
4-1-1-1. حنیف بودن پیامبر(ص)
از دیدگاه وات، کلمهی «حنیف» 12 بار در قرآن به کار رفته که از آن میان، دو بار به صورت جمع، یعنی «حنفاء» بوده است. کاربرد اصلیاش در آیهی 67 سورهی آل عمران است که میفرماید: « »؛ «حضرت ابراهیم(ع) نه یهودی بود، نه نصرانی، بلکه حنیف و مسلم بود و از مشرکان نبود».
همچنین گزارههای تاریخیِ مشابهی دربارهی خداپرستی حضرت ابراهیم(ع) به عنوان «حنیف» در آیهی 79 سورهی انعام و آیهی 120 سورهی نحل آمده است، اما در این موارد کلمهی «مسلم» به کار نرفته است. همچنین چند بار توصیههای صریح یا تلویحی به حضرت محمد(ص) و مسلمانان شده که از ملت یا آیین حضرت ابراهیم(ع) که «حنیف» است پیروی کنند. کلمهی «حنیف» و عبارت «ملّه ابراهیم» برای نخستین بار درست بلافاصله پس از «گسستن از یهود» مطرح شد. کاربرد کلمهی «اسلام»، «مسلم» و فعل «اَسلَمَ» زودتر از آن رخ نداده است و چه بسا متعلق به ادوار بعدی باشد. در سایر آیات اشارهای به حضرت ابراهیم(ع) نیست، بلکه به حضرت محمد(ص) و مسلمانان و اهل کتاب دستور داده شده است که به عنوان «حنیف» و «حنفاء» خداوند را بپرستند و از مشرکان نباشند. بدین سان، این کلمه صرفاً با شخص حضرت ابراهیم(ع) و آیین او و اسلام پیوند دارد و در عین حال، با یهودیت، مسیحیت و شرک تقابل دارد.
محققان بعدی مسلمان هم این کلمه را در معنایی که یاد شد به کار بردهاند و گاه «حنیف» را به عنوان معادل «مسلم»، و «حنیفیه» را معادل «اسلام» گرفتهاند. از آنجا که ظاهراً در زمانی به پیرو حضرت محمد(ص) «حنیف» و دینش «حنیفیه» گفته میشده است، شاید این قرائت حاکی از صورت کهنتری از متن قرآن باشد. علمای اسلام همچنین کوشیدهاند ثابت کنند که پیش از حضرت محمد(ص) در عربستان مردانی بودهاند که پیرو حنیفیه یا توحید ناب ابراهیمی بودهاند. در این نکته شکی نیست که مردمی بودهاند که پیرو دینی پاکتر و رساتر از دین عرب پیش از اسلام بودهاند، ولی بعید است که خود را «حنیف» نامیده باشند، چرا که اگر چنین بود، این کلمه دیگر نمیتوانست به عنوان معادل «مسلم» به کار رود. شاعران عرب پیش از اسلام «حنیف» را به معنای «مشرک یا بتپرست» به کار بردهاند، و کاربرد مسیحی آن هم با همین معنی بوده است، چه این کلمه به صورت جمعش، یعنی «حنفاء» از سریانی «حنپه» (hanpe) گرفته شده است.
از دیدگاه وات، یهودیان و مسیحیان «حنفی» را به جای «مشرک و کافر» به کار میبردند و با آن مسلمانان را تهدید میکردند و شاید علت آنکه مسلمانان به آن توجه داشتند، این بوده است و برای مدتی فقط به این قانع بودند که بگویند تابع دین ابراهیمی، یعنی حنفی هستند و بعدها «حنیف و مسلم» را به عبارت تابع دین حضرت ابراهیم(ع) ترجیح دادند. «مسلم» معنی وصفی دارد و به معنای «تسلیمشونده به خدا» است و این کلمه برای حضرت ابراهیم(ع) مناسب بود، زیرا به اتفاق پسرش که خدا گفته بود او را قربانی کند، خویشتن را تسلیمِ خدا کرد. از نظر وات، «اسلام» مصدر آن و به معنای «تسلیم شدن به خدا» است و نام خوبی برای دین است، هرچند میتوان این نام را از همان آغازِ کار برای دین حضرت محمد(ص) به کار برد، ولی تا دورهی مدینه به کار برده نشده است.
به باور وات، تصور آنکه اسلام بازگشت به همان دین حضرت ابراهیم(ع) است، با نظریهی تاریخپژوهان غرب سازگار نیست؛ ولی از منظر جامعهشناسی باید قبول کرد که دین اسلام در محیط اصلی خود مؤثر بوده است و حضرت محمد(ص) با اصلاحاتی مختصر، افکاری به دست آورد که اساس دین خود را بر آن استوار ساخت و از انتقاد خصمانهی یهود نیز خود را رهایی بخشید. به نظر وات، اندیشمند غربی باید اقرار کند که فرضیهی دین حضرت ابراهیم(ع) کاملاً بیپایه و اساس نیست. شاید اسلام کاملاً با آنچه دربارهی دین حضرت ابراهیم(ع) تصور میشود مطابقت نکند، ولی اصول آن از بعضی جهات به اصول یهود و مسیحیت بستگی دارد و این اصول همان سنتی است که در زمان حضرت ابراهیم(ع) آغاز شده است. پس اسلام شکلی از دین حضرت ابراهیم(ع) به شمار میرود و این شکل با دید مردمی که رسم و زندگی آنان با روش حضرت ابراهیم(ع) نزدیکتر از رویهی جامعهی یهود و مسیحیت بوده، سازگارتر است.
4-1-2. ظهور پیامبر(ص) و اسلام
در این بخش ابتدا به ظهور و پیدایش دین اسلام در مکه و تولد حضرت محمد(ص) در عام الفیل اشاره میکنیم و سپس به شرایط سیاسی، فرهنگی و دینی شبهجزیرهی عربستان و سرزمین حجاز در عصر پیامبر اسلام(ص) میپردازیم:
4-1-2-1. ظهور اسلام در مکه
وات در این باره میگوید حضرت محمد(ص) در مکه متولد شد و بیشترِ 50 سالِ اول زندگی خود را در آنجا گذرانید. مردم مکه تاجر بودند و کاروانها را به سوریه میفرستادند و شکی نیست که حضرت محمد(ص) حداقل چند بار با این کاروانها همراه شده و به احتمال قوی به اتفاق عموی خود سفر کرده است. در اینجا یک حقیقت در خور توجه است و آن اینکه مکه شهر کوچکی در بیابانها یا جلگههای نزدیک ساحل غربی عربستان بوده، ولی بههیچوجه از امپراتوریهای بزرگ آن روز جدا نبوده است. در بعضی از منابع آمده است که اسلام در این شهر کوچک ظهور کرد و مطالعات دقیقتر نشان میدهد که سرتاسر عربستان در شبکهی سیاستهای قدرتهای بزرگ روز، یعنی امپراتوری بیزانس (روم) و امپراتوری ایران محصور بوده است.
4-1-2-2. تولد پیامبر(ص) در عام الفیل
گفته شده است که حضرت محمد(ص) در عام الفیل ولادت یافت. این سالی بود که شاهزادهی حبشی که نایبالسلطنهی یمن بود، با سپاهی که شامل فیلهایی نیز بود تا مکه پیش رفت. وات میگوید محققان عام الفیل را در حدود 570م میدانستند، ولی کشفیات اخیر در جنوب عربستان نشان میدهد که در همین سال بود که ایرانیان حکومت حبشیان در یمن را برانداختند. بنابراین، تاریخ لشکرکشی حبشیان یک یا دو سال پیش از این تاریخ بوده است. بیشک تجار مکه که حضرت محمد(ص) نیز در آنجا بزرگ شد، خود را با موقعیتی که ایرانیان در اثر تصرف یمن به وجود آورده بودند، مطابقت میدادند و از آن استفاده میکردند.
پدر حضرت محمد(ص)، عبدالله پیش از تولد او درگذشته بود و نگهداری او بر عهدهی جدش عبدالمطلب رئیس بنی هاشم افتاده بود. شکی نیست که حضرت محمد(ص) بیشتر سالهای کودکی خود را با مادرش گذرانیده است، ولی بنابر عادت بسیاری از خانوادههای مکه یک یا دو سال او را برای آشنا شدن با زندگی بادیه به خارج از مکه فرستاده و پرستاری از طوایف بدوی برای نگهداری او گماردهاند. حضرت محمد(ص) 6 ساله بود که مادرش نیز درگذشت و کاملاً تحت پرستاری پدربزرگش درآمد که او نیز دو سال بعد زندگی را وداع گفت و عمویش ابوطالب رئیس جدید قبیلهی بنیهاشم سرپرستی او را به عهده گرفت.
به گفتهی وات، وضعیت اطفال یتیم در قرن ششم میلادی در مکه خوب و رضایتبخش نبود. گرچه بنابر آداب و اصول قدیم چادرنشینی، رئیس هر قبیله نسبت به بینوایان مسئولیتهایی داشت، اما در آن هنگام در مکه هر کسی در فکر منافع شخصی خود بود، و رؤسای قبایل به مسئولیتهای اخلاقی که به حکم رسوم و سوابق به عهدهی آنان گذاشته شده بود توجهی نداشتند. توجه سرپرستان حضرت محمد(ص) به وی فقط به اندازهای بود که او از گرسنگی تلف نشود و بیش از آن برای آنان مقدور نبود، زیرا ثروت و منزلت رئیس قبیلهی بنی هاشم در آن زمان رو به افول بود. طفلی یتیم و بیسرپرست که کسی به مسائل مورد علاقه او توجه نداشت، زندگی بازرگانی خود را با فقر و بیچارگی آغاز کرد و این تنها راهی بود که میتوانست انتخاب کند. حضرت محمد(ص) در مسافرتهایی که در معیت حضرت ابوطالب(ع) به سوریه کرد تجربههایی اندوخت، ولی استفاده از این تجارب بدون سرمایه ممکن نبود.
وات معتقد است دانش ما دربارهی وضع مکه در زمان کودکی و آغاز نوجوانی حضرت محمد (ص) کم است و آن اطلاعاتی که در دست است با افسانه آمیخته و جدا کردن تاریخ از افسانه کار دشواری است. این داستانها فقط تصویر شهری را ارائه میدهد که تجارت آن به طور روزافزون در توسعه و قدرت آن روبهافزایش بوده است.
4-1-2-3. شرایط سیاسی، فرهنگی و دینیِ سرزمین عربستان در زمان پیامبر(ص)
همانگونه که بیان شد، وضعیت سرزمین عربستانِ عصر پیامبر(ص) تحت تأثیر قدرتهای بزرگ آن روز، یعنی امپراتوری بیزانس (روم) و امپراتوری ایران بوده است. به گفتهی وات، هنگامی که بازرگانان مکه میخواستند کالاهای خود را به دمشق ببرند، ناچار بودند از قلمرو بیزانس بگذرند. امپراتوری بیزانس در آن زمان شامل آسیای صغیر، سوریه، مصر، جنوب شرقی اروپا، سواحل مدیترانه، بخشی از ایتالیا و اندکی از سواحل آفریقای شمالی بود. اما امپراتوری ایران که ساسانیان بر آن حکومت میکردند، از سرزمینهای حاصلخیز عراق تا افغانستان و رود جیحون را شامل میشد. برای سرزمین عربستان این دو امپراتوری، قدرت بزرگ زمان به شمار میرفتند. رقابت آن دو در نیمهی دوم قرن ششم میلادی منجر به یک سلسله جنگهایی شد که آرامش سرزمین عربستان را برهم زده بود. این جنگها مصادف با سالهای آخر حیات پیامبر(ص) بود. ایرانیان دولت بیزانس را شکست داده، سوریه و مصر را تصرف نموده و در سال 614م به اورشلیم هجوم آورده و صلیب مسیح را به غنیمت برده بودند. امپراتوری روم نیز در صدد برآمدند تا این شکست را جبران کنند. نتیجهی نزاعهای داخلی در دربار سلطنتی ایران، رومیان را در نیل به این هدف یاری نمود و در سال 628م/ 7ق ایرانیان پیشنهاد صلح داده، ایالات بیزانس را که تصرف کرده بودند تخلیه نموده و در سال 630م/ 9ق صلیب مسیح را به اورشلیم بازگرداندند.
این جنگها و نزاعهای این دو امپراتوری بزرگ تأثیر بسزایی بر وضعیت عربستان داشت. ایرانیان بر منطقهی خلیج فارس و سواحل جنوبی عربستان تسلط داشتند و در سال 570م با نیروی دریایی عظیمی یمن را به تصرف خود درآوردند و تجارت آن را از طریق خشکی تا عراق توسعه دادند. رومیان نیز که برای راههای تجاری عربستان غربی و سرزمین یمن اهمیت فراوانی قائل بودند، در سال 521م پادشاه حبشه را تشویق و وادار به تصرف یمن نمودند، در حالی که بین امپراتوری بیزانس و پادشاه حبشه اختلافات دینی و سیاسی وجود داشت. در سال 570م ایرانیان حبشیان را از یمن بیرون راندند و سیاست امپراتوری بیزانس با شکست روبرو شد. کمی بعد در سال 590م دولت بیزانس در صدد برآمد که با روی کار آوردن عمالی از طرفداران خود مکه را تحت نفوذ خویش درآورد، هرچند رابطهی مکیان با دولت بیزانس بهتر از ایران بود، ولی تمایل نداشتند تحت سلطهی هیچ یک از این دو قدرت درآیند؛ لذا هردو را از سرزمین خود بیرون راندند.
علاوه بر نفوذ سیاسی در عربستان، نفوذ فرهنگی و دینی نیز اهمیت بسزایی داشت. غسانیان از مدتها پیش به دین مسیح گرویده بودند و در اثر تشویق و تبلیغ قدرتهای بزرگ، مسیحیت در میان طوایف چادرنشین عربستانِ زمان پیامبر(ص) توسعه یافت. آنچه مسلّم است میان دین و سیاست پیوستگیهایی وجود داشت. امپراتوری بیزانس دارای مذهب مسیحیت ارتدوکس (Orthodox Christianity) و شاهزادگان غسانی و حبشی تابع مذهب مسیحیت تکسرشتی یا تکذاتی (Monophysite Christianity) بودند، اما در مقابل، نسطوریانی که از بیزانس رانده شده و در عراق پیروانی یافته بودند، به امپراتوری ایران پیوستند. گروهی از یهودیان ساکنِ عربستان کسانی بودند که از قتل عام امپراتوری بیزانس گریخته بودند و گروه دیگر عربهایی بودند که دین یهود را پذیرفته بودند. به علل نامعلومی- شاید مخالفت با مسیحیان بیزانس- یهودیان بیشتر طرفدار امپراتوری ایران بودهاند.
وات احتمال قوی میدهد که بازرگانان مکه از سیاستی که پیرامون آنان جریان داشته است، اطلاع کافی نداشتهاند. با این همه، جمعی از آنان به سوریه و گروهی به عراق مسافرت میکردهاند و به ناچار با اوضاع و احوال اطرافشان آشنا میشدهاند. آنان همچنین به رقابت میان امپراتوری روم و ایران پی برده و از سازش میان روم و حبشه نیز آگاهی داشتهاند و پیوند میان دین و سیاست از نظر آنان دور از ذهن نبوده است. وات معتقد است برای فهم و درک زندگانی حضرت محمد(ص) این نکات را باید همواره مد نظر داشت.
4-1-3. وحی از دیدگاه وات
وحی پیامبرانه از موضوعاتی است که دانشمندان با رویکردهای مختلف به تجزیه و تحلیل و داوری در مورد آن پرداختهاند. گفتمان حاکم بر این بحث تفاوتهای چشمگیری با یکدیگر دارد. در مورد وحی و نبوت، به خصوص نبوت پیامبر اکرم(ص) و وحی نازلشده بر ایشان، حداقل سه گفتمان دیده میشود: 1. گفتمان اسلامی، که وحی را کاملاً الهی میداند و نقش بشر و عناصر بشری به صفر میرسد؛ 2. گفتمان مسیحی، که وحی بر پیامبران را الهی- بشری ارزیابی میکند؛ 3. گفتمان سکولار، که آن را یکسر بشری دانسته و صرفاً با پارادیمهای اجتماعی و روانشناختی ارزیابی میکند. ویلیام مُنتگمری وات، از الاهیدانان مسیحی است که بیش از 60 سال در زمینهی حقیقت و سیرهی پیامبر اکرم(ص) به پژوهش و عرضهی آثار پرداخته است. او با آشنایی که با هر سه گفتمان دارد به ارائهی سامانهی نوینی در تحلیل وحی و نبوت حضرت محمد(ص) و شکل و محتوای وحی قرآنی پرداخته است. او برخلاف اسلاف خود، نه تنها به رد نبوت پیامبر اسلام(ص) نپرداخته، بلکه قرآن را حاوی وحی الهی به پیامبر اسلام(ص) میداند. در اینجا ابتدا سامانهای از آنچه وات در باب وحی گفته است ترسیم شده و آنگاه به تحلیل و نقد آن پرداخته شده است. در مجموع، گفتمانی که وات در آن اصل وحی و نبوت و به تبع آن نبوت حضرت محمد(ص) را تحلیل میکند، برایند دو گفتمان مسیحی و سکولار ارزیابی میشود.
مسلمانان همواره قرآن را عین وحی الهی دانسته و هرگونه عنصر بشری را در شکلدهی الفاظ، معانی و حقایق قرآنی منکر شدهاند. در مقابل، الهیدانان غربی و خاورشناسان تا قبل از عصر روشنگری حاضر نبودند مسألهی نبوت پیامبر اسلام(ص) را در یک گفتمان الهیاتی مورد بررسی قرار دهند. در حقیقت، گفتمان حاکم بر مباحث مربوط به قرآن و نبوت پیامبر اکرم(ص) در میان غربیان در قرون وسطی بر اساس رد و انکار و با این پیشفرض که پیامبر اسلام(ص) پیامبری حقیقی نیست و قرآن صرفاً برگرفته از متون و اندیشههای موجود در دیگر ادیان و فرهنگها بوده است استوار بود. اما پس از عصر روشنگری و با ورود رویکرد علمی به اسلامشناسی و قرآنپژوهی در غرب، گفتمان دیگری در این موضوع شکل گرفت که میتوان گفت با گفتمان اصلی و درون مسیحی در باب وحی و نبوت نزدیکی قابلتوجهی دارد. ازاینرو، تئودور نُلدکه (Theodor Noldeke/1836-1930م)- که پدر خاورشناسی نوین نام گرفته است- و شاگردش فریدریش شوالی (Friedrich Schwally/1863-1919م) واقعیت و حقانیت الهام پیامبرانهی حضرت محمد(ص) را پذیرفته، او را پیامبری راستین میدانستند. البته مفهوم نبوتی که آنها در آغاز کتاب تاریخ قرآنِ خود از آن سخن گفتهاند، در حد آن چیزی است که علوم طب و روانشناسی در زمان تألیف کتاب بدان دست یافته بودند. از نظر آنها، حضرت محمد(ص) بر این باور قاطع بود که خداوند او را برگزیده تا مردم را به توحید دعوت کند. برخی از نویسندگان اخیر نیز معتقدند که حضرت محمد(ص) کاملاً راستگو بوده و با حسن نیت و ایمان صادق عمل میکرده است. ریچارد بل (Richard Bell/1876-1952م) از خصلت عینی فعالیت او، به عنوان پیامبر، سخن گفته است. تور آندرائه (Tor Andrae/1885-1947م) معتقد است که تجربهی پیامبر اسلام(ص) راستین بوده و او برای روزگار و نسل خود پیام پیامبرانه داشته است. در این میان، ویلیام مُنتگمری وات- از الاهیدانان مسیحی که بیش از 60 سال از عمر خویش را وقف پژوهش در اسلام کرده- بیش از همه به تبیین الهیاتی اضلاع مختلف وحی پرداخته و وحیانی بودن قرآن و نبوت پیامبر اکرم(ص) را بر این اضلاع تطبیق داده است.

                                                    .