افسانه ی «آشیل»، یکی از غنی ترین و در عین حال، قدیم ترین اساطیر یونان است.
آشیل پسر «پله» پادشاه شهر phthie در تسالی بود. از طرف پدر نسب به زئوس می رسانید و مادر او ربّه النّوع تتیس، دختر «اقیانوس» خدای اقیانوس می باشد. درباره ی پرورش او، روایات مختلفی نقل شده است. بنا به روایتی وی در خانه ی پدری و به وسیله مادر خود و به راهنمایی «فوئنیکس» یا «چیرون» یکی از سانتورها پرورش یافت و چنانکه برخی دیگر عغقیده دارند، وی بدون آن که خود بخواهد، موجب تیرگی روابط بین پدر و مادر خویش شد و چون مادر او، از شوهر خود جدا شد، وی را به چیرون که در کوه های «پلیون» می زیست، سپردند. اصولاً وصلت تتیس که یکی از ربّه النّوع ها بود با «پله»، یک فرد فناپذیر، نمی توانست قابل دوام باشد، میان آن دو اختلافات فراوانی وجود داشت.
آشیل چنان که می گویند، هفتمین فرزندی بود که از این وصلت به وجود آمد و تتیس سعی می کرد که عوامل فانی وجود هر یک از آن ها را، که از پدر به ارث می بردند، از میان بردارد و برای این کار آن ها را در آتش فرو می برد ولی با این عمل موجب مرگ همه ی آن ها می شد؛ پس از تولّد آشیل، پله به مراقبت دقیق وی پرداخت و مشاهده کرد که تتیس در مورد او هم به آزمایش خطرناک خود دست زده است. بنابراین کودک را که فقط لب ها و استخوان کوچک پای راستش سوخته بود، از دست وی بیرون کشید.
تنیس از این عمل سخت رنجید و تصمیم گرفت به دریا برود و با خواهران خود به سر ببرد. پله پس از نجات فرزند خود، به چیرون که در طبابت، مهارتی به سزا داشت. متوسّل شد تا استخوان سوخته ی او را به نحوی تعویض و درمان نماید. چیرون برای این کار جسد یکی از ژئان ها را که در ایّام حیات، بسیار سریع و تیز بود، از خاک بیرون آورد و استخوان پای او را به استخوان پای آشیل گذاشت به همین مناسبت، آشیل در دویدن قدرت فوق العاده ای یافت.
بنا به روایت دیگر، تتیس، آشیل را در اوایل کودکی در آب «استیکس»، رودخانه زیر زمینی، شستشو داد. خاصّیّت این آب این بود که هر کس و هر چیزی در آن می رفت، رویین تن می شد. ولی چون هنگام فرو کردن آشیل در آب، پاشنه ی پای او را در دست تنیس بود و آب به آن قسمت نرسید، فقط این نقطه از بدن آشیل آسیب پذیر باقی ماند.
در کوهستان پلیون، آشیل تحت مراقبت «فیلیرا» مادر چیرون و «چاریکلو» ، همسر او که یکی از الهه ها بود، قرار گرفت.
آشیل که به تدریج بزرگ تر می شد، به تعلیم شکار و تربیت اسب و طبابت پرداخت. به علاوه آواز خواندن و نواختن چنگ را نیز آموخت و چیرون او را به اصول پارسایی و تقوی از قبیل : بی اعتنایی به مال دنیا، پرهیز از دروغ، میانه روی، پایداری در برابر شهوت ناشایست و آلام و مصایب آشنا ساخت. نام آشیل هم از طر«چیرون بلر» او گذاشته شد و پیش از این او را Ligyron می خواندند.
در ایلیاد چنین نقل شده است که بر اثر دعوت نستور؛ «اولیس»، «پاتروکل» و «آشیل» تصمیم به شرکت در اردوکشی تروا گرفت. وی فرماندهی پنجاه کشتی که عده ای از «میرمیدون» ها در آن ها قرار داشتند، به عهده گرفت. دوست آشیل، پاتروکل و مربّی او فونیکس، نیز همراه خود او بودند. هنگام حرکت، پله نذر کرد که اگر پسر او از این سفر، صحیح و سالم باز گردد، گیسوان او را به رودخانه ی «اسپرچیوس» بیندازد. تتیس هم آشیل را از سرنوشتی که در انتظار وی بود، آگاه ساخت و گفت که سفر او به تروا، موجب شهرت و افتخار و سبب کوتاهی عمر او خواهد شد و اگر در شهر خود بماند، عمر او بلند ولی گمنام خواهد بود.
آشیل بدون آن که تردیدی به خود راه دهد،به عمر کوتاه وپرافتخار اظهارعلاقه کرد.شعرای دوره ی بعد، عزیمت او را به ترتیبی، کاملاً مغایر با روایت هومر نقل می کنند، به گفته ی این جمع، به پله یا (تتیس) وحی رسیده بود که آشیل باید در مقابل تروا هلاک شود. بنابراین چون صحبت از این به میان آمد که از بین جوانان یونانی عدّه ای به شهر پریام، در آسیا بروند، پله (یا تتیس) به فکر افتادند که لباس زنان بر آشیل پوشانده و او را به دربار لیکومد، پادشاه اسکوروس بفرستند تا در آن جا با دختران وی به سر برد. آشیل به این صورت نه سال در دربار لیکومد زندگی کرد و به نام «پیرها» (یعنی سرخ-به سبب موهای قرمز رنگی که داشت) معروف بود. در همین ایام بود که آشیل با «دیدامی» یکی از دختران لیکومد در آمیخت و صاحب پسری شد.
تمام این احوال، تغییر لباس نتوانست مسیر سرنوشت را تغییر دهد. اولیس از «کالچاس» یکی از پیشگویان شنیده بود که تروا بدون شرکت آشیل در جنگ، به چنگ یونانیان نخواهد افتاد بنابراین به جستجوی آشیل پرداخت و محلّ اختفای او را کشف کرد و به عنوان بازرگانی به دربار«اسکوروس» راه یافت و خود را به جایگاه زنان رسانید و کالاهای خود را برای فروش به آن ها عرضه کرد، زنان مقداری لوازم زنانه و پارچه انتخاب کردند. اولیس در بین کالاها مقداری سلاح قیمتی نیزگذاشته بود و همین اشیا مورد توجه پیرا قرار گرفت و به این وسیله اولیس به آسانی وی را شناخت. بنا به روایت دیگر، اولیس برای شناختن پیرا به نیرنگ دیگری متوسل شده و دستور داد که شیپوری را در حرم لیکومد به صدا در آورند. با شنیدن این صدا زنان به وحشت افتادند و پا به فرار گذاشتند و تنها آشیل که روح سلحشوری فوق العاده ای داشت در جای خود ایستاد و برای مقابله با خطر تقاضای اسلحه کرد. پله و تتیس با این پیشامد دانستندکه جلوگیری از تقدیر و مخالفت با قریحه ی جنگجویی آشیل، نتیجه ای ندارد.
هنگام حرکت سفاین از Aulis، تتیس یک حربه ی الهی، که هفا ئیستون آن را به عنوان هدیه ی عروسی به پله داده بود، به آشیل داد و اسب هایی را هم که پوزئیدون به همین مناسبت به آنها هدیه کرده بود در اختیار او گذاشت، علاوه بر این وسایل و به منظور تغییر سرنوشت، کنیزی را که کارش اندرز دادن به آشیل و ممانعت او از قتل پسران آپولون بود، همراه وی کرد. چون در این مورد هم وحی رسیده بود که اگر آشیل به قتل یکی از پسران آپولون مبادرت کند به وضع ناگواری هلاک خواهد شد.
اودیسه، به شرح زندگی آشیل، در میان اموات پرداخته است. در آن جا که وی با قدم های بلند در گلزاری به گردش مشغول است، دوستان قهرمان او، که در جنگ شرکت داشته اند، از قبیل، آژاکس، پاتروکل و آگاممنون در کنار وی حضور دارند و آگاممنون شرح در گذشت آشیل را برای اولیس حکایت می کند، بدون آن که از قاتل او نام ببرد. مخصوصاً مراسمی را که در عزاداری آشیل برپا شد و اختلافاتی را که بر سر تصاحب سلاح او، میان همراهان در گرفت، برای اولیس شرح می دهد.
حکایاتی که پس از منظومه ی هومر انتشار یافته، این داستان را تکمیل کرده اند. نخستین آن ها داستان جنگ با «پنتسیله» ، ملکه ی آمازون ها می باشد. سپس داستان جنگ آشیل با ممنون پسر اورور (صبح کاذب) را که در حضور مادر این دو قهرمان (یعنی Eos مادر ممنون و تتیس، مادر آشیل) صورت گرفته شرح می دهد و بالاخره از عشق آشیل نسبت به «پولیکسن» ، یکی از دختران پریام بحث می کند.
آشیل در موقع بازخرید جسد هکتور، چشمش به پولیکسن افتاد و چنان دچار عشق وی شد که به پریام قول داد که اگر آن دختر را به همسری وی درآورد، از یونانی ها روی برگرداند و به صف سپاه پریام داخل شود. پرهام به این پیشنهاد رضایت داد و قرار شد، پیمانی در این مورد، در معبدی نزطدیک دروازه های تروا به امضا برسد. آشیل بدون اسلحه وارد معبد شد و پاریس که خود را در پشت مجسمه ی ربّ النّوع پنهان کرده بود، او را به قتل رساند. پس از این واقعه اهالی تروا جسد آشیل را برداشتند و از یونانیان خواستند همان غرامتی را که آن ها برای استرداد جسد هکتور دریافت کرده بودند، به مردم تروا بدهند. تا این ها جسد آشیل را در اختیار یونانیان بگذارند.
این روایت ظاهراً بعدها جعل شده و بنا به عقیده ی جمعی، آشیل، پس از آن که بار دیگر سپاهیان تروا را به دروازه های شهر خود عقب براند، کشته شد. می گویند آپولون در مقابل او ظاهر شد و به او امر کرد که از جنگ دست بکشد، ولی چون آشیل، این دستور را نپذیرفت، با تیر آپولون از پای درآمد. به روایتی دیگر، این تیر از طرف پاریس به جانب آشیل رها شد ولی برای راهنمایی آپولون، به تنها قسمت تاثیرپذیر بدن آشیل، یعنی پاشنه ی پای وی، اصابت کرد.
در اطراف جنازه ی آشیل هم، مانند واقعه ی مرگ پاتروکل، جنگ خونینی درگرفت و بالاخره آژاکس و اولیس، به زحمتی آن را به اردوگاه بردند و مانع بی احترامی دشمن به وی شدند. مراسم تشییع باشکوهی با شرکت تتیس و موزها برپا گشت و آتنا برای جلوگیری از فساد جسد، آن را به غذاهای آسمانی آغشته کرد.
پس از این، یونانی ها مقبره ای در کنار دریا، برای آشیل ساختند. ولی چنان که معروف بود، تتیس، جسد او را به جزیره ی ابیض، در دهانه ی دانوب برد و آشیل، در آن جا به زندگی مرموزی ادامه داد. ملوانانی که از این جزیره می گذشتند، روزها صدای برخورد جام ها و هیاهوی یک ضیافت دائمی را به گوش می شنیدند. همچنین معروف بود که آشیل، در «شانزلیزه» با «مده» یا با «ایفی ژنی»، با هلن یا با «پولیکسن» ازدواج کرد. به علاوه می شد : هنگام عزیمت یونانی ها، پس ازآن که یک بار تروا را گرفتند، صدایی از قبر آشیل برخاست و از آنها تقاضا کرد که پولیکسن را برای احیای خاطره ی آشیل قربانی کنند. (گریمال، 1367، ج 1، صص 8-18).
نمونه ی اشعاری که آتشی از این واژه استفاده کرده است :
«او کسی است

                                                    .