رشته حقوق

روابط اجتماعی

دانلود پایان نامه

ز دانـــش پـــدر هـر چـه جست اندراوی بجـــای آمـــــد و گــــشت بـــا آب و روی
به بیـــگانه شهــــری فـــراوان بمــــاند کســـی نامـــهی تـــو بـــر او بـــر نــخواند
بـــه بهـــمن یـــکی نامـه بـاید نــوشت بـــسان درختـــــی بــــــه بــــاغ بــهشت
کـــه داری بـــه گیتـــی جــز او یادگـار گســــــــــارندهی درد اسفنــــــــــــدیار؟
(فردوسی،757:1389،ب1648-1644).
4-10-2. بررسی کهنالگوی نقاب (نقاب سکوت)در شخصیت جاماسپ:
یونگ، پرسونا را «به معنی وضع و حال و قیافهای که آدمی با آن در اجتماع ظاهر میشود بهکار میبرد؛ ولی غالبا این اجتماع است که با آداب و رسوم خود این قیافه را به او تحمیل میکند. اختیار این وضع و حال گاهی با موافقت خود آدمی صورت میگیرد… اگر تاثیر اجتماع شدید باشد بر ضخامت این ماسک میافزاید و آدمی استقلال شخصی خود را از دست میدهد و پرتویی از اجتماع میگیرد و دیگر نمیتواند هدفها و آمال واقعی خود را دنبال کند»(سیاسی،79:1367). در این مثنوی تراژدیک نیز، جاماسپ با سکوت خود- علا رغم وجههی پیر خرد بودنش- به گونه‌ای از نقاب استفاده میکند. نقابی که جنگ قدرت و مجازاتهای بیرحمانهی گشتاسپ عامل اصلی آن است. هر چند خود جاماسپ نیز به دلیل ترس از دست دادن منصب خود؛ از این پوشش بهره میگیرد ولی رفتار جاماسپ با نزدیکان خود، علت اصلی و تحمیلی بودن استفاده از ماسک را روشن میکند. در ادامهی داستان با شدت گرفتن جنگ قدرت میان اسفندیار و گشتاسپ، اثرگذاری اجتماع و محیط بیرونی بر دنبالهدار بودن یا ضخیم شدن این نقاب- سکوت- میافزاید تا آنجا، که میتوان از مرگ اسفندیار به عنوان محصول مشترک سکوت و قدرت یاد کرد. آنچه میتوان گفت، جاماسپ با استفاده از این کهنالگو- خواه دلخواه خواه تحمیلی- سبب میشود انتظاری که از استقلال شخصیت پیر خرد داریم از یاد برده شود، و اعتراضی نکند و کنشی در جلوگیری از این برخورد از خود نشان ندهد. در واقع هرچند او به عنوان راهنما و پیر خرد گشتاسپ محسوب میشود؛ ولی روند داستان نشان میدهد که جاماسپ نیز بازیچهی هوسرانیهای گشتاسپ گشته است. و این امر سبب شده که وظیفهی خطیر خود را در جلوگیری از نبرد دو قهرمان و وقوع تراژدی از یاد ببرد.
در پرسونا اصل دو قطبی بودن امور به خوبی نمایان است و از دیدگاه یونگ زندگی تنازعی میان شخصت ظاهری و واقعی میباشد(همان). در شخصیت جاماسپ نیز پس از استفاده از صورتک، دو قطبی بودن امور مشهود است. و جاماسپ در تنازع این دو قطب سیر میکند. قطب نخست شخصیت جاماسپ در راستای شخصیت ظاهری او، رفتاری چون سکوت در پی دارد که با مرگ اسفندیار این قطب به اوج میرسد ولی قطب دیگر و در واقع قطب حقیقی شخصیت جاماسپ، در راستای شخصیت خردمندانهی- پیر خرد- اوست و با به تخت نشستن بهمن به اوج میرسد.
اگر چه نقاب میتواند برای شخص کاملاً مفید باشد و در حقیقت لازم است، اما در عین حال میتواند کاملاً زیانآور باشد. شخص ممکن است معتقد شده باشد که این نقاب ماهیت و وجود درونی او را واقعاً نشان میدهد(شولتز،115:1390) جاماسپ با سکوت خود در برابر تراژدی و حجمهای ازانتقادات و انتظارات و ناسزاها- به ویژه از جانب پشوتن- نقاب به چهره میزند تا پیشگویی او- پادشاهی بهمن- به واقعیت بپیوندد. چرا که او آرامش کشور و دربار را در محقق شدن آن پیشبینی میبیند. جاماسپ چنان غرق در این جنبه میشود که وجههی بخردانهی او از یاد میرود؛ به نوعی که خواننده علت این همه سکوت و عدم اعتراض را درنمییابد. عوامل محیطی و از سویی خواست درونی جاماسپ سبب میشود که جاماسپ در برابر گشتاسپ نیز از نقاب استفاده کند ولی با رشد و برآمدن بهمن، نقاب از چهره برمیدارد و در راستای محقق شدن پیشگویی خود دست به تشویق و ترغیب گشتاسپ میزند:
بـــه گـــشتاسپ گفـــت ای پسندیده شاه تـــرا کـــرد بایـــــد بــــه بهـــــمن نگاه….
(فردوسی،757:1389،ب1644).
او بدون هیچ‌گونه اعتراض روشنی که یک شخصیت خردمند انتظار میرود؛ مطیع و مغلوب- خواسته و یا ناخواسته- سکوت برآمده از پیشبینی خود میشود. جاماسپ حتی در حساسترین لحظات نیز- فرستاده شدن اسفندیار- حاضر نبود صورتک خود را کنار بزند و به صورت عملی و روشن با گشتاسپ روبرو شود. جاماسپ آن اندازه در پس نقابی که خود و اجتماع برای او ساخته است پنهان میشود که؛ من اصلی او- پیر خرد- در نقاب ساختگیاش مخفی میشود. که نتیجه آن مرگ تأسفبار اسفندیار میشود. نکتهی در خور درنگ آنکه، جاماسپ از پرسونای ساختگیاش خبر دارد و تلاش میکند – دنبالهدار بودن سکوت- با این نقاب عجین شود. از دیدگاه یونگ «زمانی که نقاب شخصیتی باعث میشود که فرد، خود واقعی را از دست دهد زمانی است که نقاب جنبهی مرضی به خود میگیرد و خطرناک میشود»(تبریزی،47:1373). پس از استفادهی درازمدت از نقاب سکوت و تسلیم، سیر تراژدیک داستان به مرحلهی جدیدی وارد میشود؛ مرحلهی که شدیداً به بحران دامن میزند و در نهایت این سکوت و جنگ قدرت است که اسفندیار را مقهور سرنوشت میکند. جدا از ویژگی خردمندی و پیشگویی جاماسپ، به جرات میتوان گفت چالش برانگیزترین و اصلیترین پرسش حول محور شخصیت جاماسپ، بیان این موضوع است که واقعاً چرا جاماسپ مورد حجمهای از انتقادات، سرزنشها و بدگوییها قرار میگیرد؟!
پاسخ این پرسش تنها در یک واژه خلاصه میشود و آن هم سکوت است. ویژگیای که در همه حال همراه جاماسپ است و در واقع “پاشنه آشیل” یا “چشم اسفندیار” او محسوب میشود. سکوتی که در مرحلهی دوم زندگیاش سبب خوار داشت خود جاماسپ میشود و دامن او را میگیرد. نکتهی جالب توجه آنکه، در مقابل پشوتن که مستقیماً به او بدگویی میکند نیز، سکوت پیشه میکند و هیچگونه اعتراض یا توضیحی نمیدهد.
پرسش دیگر که در ادامهی پرسش پیشین دربارهی سکوت جاماسپ پیش میآید؛ این است که علت یا علل سکوت جاماسپ چیست؟ نباید از یاد برد که جاماسپ در حکم خرد، راهنما و یار غار گشتاسپ بوده و به نوعی بر اسفندیار تاثیرگذار است. ولی چه میشود که شخصیت فرزانه و خردمندی چون جاماسپ در برابر آن همه ستم و فزونیهای گشتاسپ لب به اعتراض نمیگشاید؟! ظلمها و قدرتطلبیهایی که خود مستقیماً شاهد و نظارهگر آنهاست ولی هیچگاه گشتاسپ را از انجام آنها منع نمیکند؛ اعتراض نمیکند و تنها سکوت در پیش میگیرد. و گشتاسپ را با مقدر بودن کارها به آرامش میخواند. جاماسپ تنها زمانی که اسفندیار در زندان است:
درســـت از همـــه کـــارش آگـــاه کــرد کـــه مـــر شــــاه دیــــو بــــیراه کــــرد
(فردوسی،671:1389،ب920).
دست به انتقاد ضمنی از گشتاسپ میزند. ولی از سیاق کلام و سیر داستان به وضوح برمیآید که این اعتراض نصف و نیمه نیز، تنها به جهت تشویق و ترغیب اسفندیار برای گردن نهادن به خواست پدر و به دربار رفتن است. اعتراضی که سبب انگیزش و بروز قدرتخواهی اسفندیار میشود و داستان را پیش میبرد.
شخصیت جاماسپ در سه دوره‌ی زندگیاش به گونهای است که پیوسته به گشتاسپ یاری میدهد ولی این کمکها در راستای اهداف فزونیخواهانهی گشتاسپ بوده و هیچگاه سعی بر شکستن سکوت خود نداشت. جاماسپ که آن همه خلف وعده از طرف گشتاسپ و تقابل عقدهی قدرتطلبی پدر و پسر را نیز دیده بود؛ هیچگاه برای جلوگیری از این تقابل و جلوگیری از تراژدی پیشرو، دست به کاری نزد و اعتراضی نکرد. او همه چیز را مقدر میدانست و با این اندیشه، گشتاسپ را بارها آرام کرده بود. ویژگیای که دقیقاً در تقابل با رفتار شخصیتی چون پشوتن است. جاماسپ خردمند در راستای فزونیخواهیهای گشتاسپ او را یاری میدهد و سکوت میکند ولی پشوتن خردمند، فزونیخواهیهای برادر را برنمیتابد و همه جا سعی در منصرف کردن او را دارد. و علناً به او اعتراض میکند؛ هر چند کاری از پیش نمیبرد و پیشبینی جاماسپ در شکلگیری تراژدی به وقوع میپیوندد. جاماسپ میتوانست با نفوذی که بر شخص اول مملکت داشت؛ با واگذاری تاج و تخت به اسفندیار از وقوع تراژدی جلوگیری کند ولی همانگونه که بیان شد، شخصیت جبرگرای جاماسپ او را در این سکوت تلخ راهبرد بود.
با عنایت به این مقدمه، علت سکوت جاماسپ را میبایست در ترس او جستجو کرد. به همین دلیل است که هیچگاه از این پیر خرد پند و اندرزی نمیبینیم- جز مسألهی تشویق و ترغیب کردن گشتاسپ برای واگذاری تاج و تخت به بهمن-. در واقع راهنماییهای او از جنس پیر خردِ دیگرِ این داستان، یعنی پشوتن نیست. او با پیشبینیهای خود حامل پیامی هشدار دهنده و بازدارنده است. دخل و تصرف نکردن در آن مقدرات، خود نشانهی دیگری بر این ادعاست. از دیگر سوی با نگفتن اولیهی پیشبینی شوم و سپس ابراز کردن آن با گریه و اندوه، در واقع قصد بازداشتن گشتاسپ را دارد. ولی نباید از یاد برد که جاماسپ دچار ترس و سکوتی طولانی در این داستان است.
ترس یکی از پدیدههایی است که نقش بسیار تعیین کنندهای در تکامل انسان دارد. ترس در شکلگیری و توضیح شخصیت انسان و روابط اجتماعی او؛ جزء فاکتورهای اساسی به شمار میآید که درست سنجیدن آن در روانشناسی و روانکاوی بسیار حائز اهمیت است(راه درخشان،185:1993). فروید ترسها را بر سه قسم تقسیم کرده است: الف) ترسهای منطقی، ب) ترسهای نابهنجار، پ)ترسهای اخلاقی(همان) ترسی که در شخصیت جاماسپ دیده میشود از نوع منطقی است، چرا که ترس منطقی عبارت است، «از واهمه داشتن در برابر چیزی، و این احساس همانقدر منطقی و منطبق بر واقعیات است که لازم و حیاتی نیز است. بدون وجود این احساس محافظ، زندگی انسان نمیتواند ادامه بیابد»(راه درخشان،186:1993).
علل یا علت ترس جاماسپ بیشتر منشأ بیرونی دارد. او سالیان دراز جز ارکان اصلی حکومت و نزدیکترین شخص به گشتاسپ بوده و به همین دلیل به طور کامل گشتاسپ را میشناسد و نسبت به رفتارها، واکنشها و …او آگاهی و آشنایی کامل دارد. جاماسپ ترس از دست دادن جایگاه را دارد. هر چند این ترس به نوعی با پیر خرد بودن او منافات دارد. اما به طور قاطع میتوان گفت که ترس جزء لاینفک شخصیت جاماسپ است. از دیگر سو، قدرتطلبیهای پدر و پسر به این موضع دامن میزند. بیگمان وارد شدن به این جنگ خانوادگی، سبب از دست دادن جایگاه جاماسپ را فراهم میسازد. از دیگر عوامل ترس جاماسپ را میبایست در حکومت دیکتاتوری گشتاسپ جستجو کرد. درست است که گشتاسپ پیوسته جاماسپ را برای راهنمای و رایزنی فرا میخواند ولی گشتاسپ راهنمایی و هشدارهای جاماسپ را از دریچهی قدرتطلبی میبیند، و به آنها نگاهی از این جنس دارد. همانگونه که ترس از دست دادن تاج و تخت او را وادار به کشتن اسفندیار میکند. جاماسپ به عنوان پیر خردی که دچار ترس دراز مدت است؛ احوال، سرنوشت و آیندهی اسفندیار را به روشنی میبیند آیندهای که جز تباهی و شومی چیزی در بر ندارد ولی سکوت میکند. او ترس آن دارد که از دربار رانده شود و یا تبدیل شود به فردی همچون کتایون که در داستان هیچ نشانهای از رابطهی او با گشتاسپ نیست. کتایون که راهنمایی مهربان برای گشتاسپ و مهمترین عامل به حکومت رسیدن او بود در نهایت خانه نشین میشود و مورد بیمهری گشتاسپ قرار میگیرد. در واقع جاماسپ ترس دچار شدن بدین سرنوشت را دارد. یا ممکن است گمان کند که با شکستن سکوت خود به بهانهای واهی همچون اسفندیار به دلیل اتهامات دروغین در غل و زنجیر و زندان بیفتد و همچون او نیست و نابود شود. او که واکنشهای تند و بیپروای گشتاسپ را نسبت به این افراد- خاندوادهی گشتاسپ- میبیند، چگونه میتواند در برابر تصمیمات گشتاسپ لب به اعتراض بگشاید و سکوت خود را بشکند؟! در واقع اعتراض و اظهار نظرهای او از دست دادن جایگاه خود همچون کتایون و یا به بند کشیده شدن؛ همچون اسفندیار را در پی دارد. ولی میتوان این سکوت برآمده از ترس جاماسپ را، به نوعی دیگر واکاوی کرد، که با وجود رویدادهای دربار و رفتار خصمانهی گشتاسپ با افراد خانوادهی خود، سکوت جاماسپ کاملاً منطقی و مثبت و در راستای پیر خرد او باشد. هر چند گشتاسپ جنبهی هشدار دهندهی سکوت جاماسپ را درنمییابد و از این سکوت سوء استفاده و برداشتی اشتباه میکند، و هرچند این سکوت به وقوع تراژدی دامن میزند، نباید از یاد برد که اعتراض جاماسپ هیچ منفعت و سودی برای خود و دیگر شخصیتهای داستان ندارد. و به گفتهی خود جاماسپ: “که داد خدایست و زین چاره نیست”(فردوسی،658:1389،ب729).
از یک سو نباید پیشبینی به تاج رسیدن بهمن را از یاد برد. از دیگر سو جاماسپ آگاهی کاملی به شخصیت گشتاسپ و اسفندیار دارد و میداند این دو عقدهی قدرتطلبی و فزونخواهی را در وجود خود دارند. با این مقدمهی کوتاه میتوان به سکوت مثبت و مبهم جاماسپ پی برد. او میداند که اسفندیار، گشتاسپی دیگر است و به فرض محال اگر او به گشتاسپ اعتراضی میکرد؛ در نهایت تخت و تاج به اسفندیار میرسد و بیگمان اسفندیار نیز سرنوشت و تراژدی غمانگیز خود را در آینده برای پسر خود بهمن رقم میزند. در این جنگ قدرت، سکوت جاماسپ را میتوان آگاهانه معنا کرد. او نمیخواهد گشتاسپی دیگر، حکومت و سرنوشت مردم را بازیچهی خود قرار دهد. به همین روی او به دنبال شاهزادهای است که عقدهی فزونخواهی و قدرتطلبی نداشته باشد. در همین راستای زنجیرهی سکوت تراژدی، بالیدن بهمن، نامهی رستم، ترغیب کردن گشتاسپ، به خود آمدن و پشیمان شدن گشتاسپ و در نهایت به تخت رسیدن بهمن شکل میگیرد.
4-10-3. نتیجهگیری:
به طور کلی باید گفت شخصیت جاماسپ به دلیل قرار گرفتن وی در مکان و موقعیتهای متضاد حکومتی؛ دچار تزلزل و پرشانی خاطر و به طور کلی اختلال شخصیتی شده است. وی از یک سو در پی برآوردن سخنها و دستورات گشتاسپ؛ و از دیگر سو خواهان راستی و درستی است. همانگونه که گفته شد جاماسپ ناچاراً و از روی ترس، آن هم برای حفظ جایگاه و موقعیت خود و همچنین برای دچار نشدن به عواقب اسفندیار؛ در جنگ قدرت بین گشتاسپ و اسفندیار، صلاح را در این میبیند، که نقاب سکوت و تسلیم پیشه کند. و در نهایت میتوان گفت کهنالگوی نقاب در شخصیت گشتاسپ از کهنالگوی پیر خرد وی بارزتر است.

مطلب مشابه :  مواد معدنی

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید