از نمونههای بارز خرابکاریهای سهراب زمانی است که اطراف دژ را به آتش میکشاند. در کل، سهراب در بدو ورودش به ایران رفتار پرخاشگرانه‌ای با مردم ایران و مردمان دژ دارد.
سهراب فردی است لجوج و تندخو، چرا که به سخن تهمینه مبنی بر فاش نکردن راز، گوش نمیدهد او حتی در گفتگو با مادر حالت تند و پرخاشگری دارد. پرخاشگری او از آن جا نمایان است که با عصبانیت و تهدید نام و نشان پدر را میپرسد:
بــــر مــــــــادر آمـــــد بــپرسیـــد زوی بــــدو گـــفت”گستـــاخ” بـــا مـــن بگوی..
گـــر ایـــن پـــرسش از مـــن بــماند نـهان نمــانــم تــــــرا زنــــــده انــــــدر جهان
(فردوسی،175:1389،ب118و121)
بنابراین بر طبق یافتههای فروید میتوان گفت سهراب در مرحلهی مقعدی تثبیت شده و به ارضای کامل نرسیده است.
پرسش دیگر، چرا زمانی که گردآفرید به سهراب میگوید : تو از نژاد ترکان نیستی (همان:179،ب261)؛ سهراب خود را معرفی نمیکند؟! و چرا پس از ویرانیها در روستاها و دژ سپید، و به طور کلی پس از ضربه خوردن توسط رستم، خود را معرفی میکند؟!
چون هدف او تنها یافتن پدر نیست؛ بلکه نشان دادن قدرت و برتری خود به دیگران به ویژه ایرانیان است. در واقع سهراب در اوایل کار چهرهی بدی از خود نشان میدهد و به جای میگذارد. گویی می‏خواهد بدین ترتیب شایستگی‏های خویش را برای تحقق یافتن آرزوی قدرت مطلق بودن و یدک کشیدن عنوان فرزندی رستم، ثابت کند و این زبانی است که برای معرفی خود انتخاب می‏کند.
زمانی ژندهرزم- دایی سهراب- کشته میشود، سهراب از دو مکانیسم دفاعی “بازگشت” و “واپس زنی” برای از بین بردن اضطراب درونی خود بهره میبرد در بازگشت، برای فرار کردن از این موقعیت ناخوش و نگرانکننده به می نوشی میپردازد. و در عمل واپسزنی دست به فراموشی انتخابی میزند و بیدرنگ با مینوشی و بزم سعی در فراموش کردن این اتفاق ناگوار را دارد. نهاد سهراب هر زمان در پی لذت است حتی با کشته شدن ژندهرزم. از سویی با مرگ ژندهرزم، انگیزهی کینهخواهی و قدرتخواهی: ” بخواهم ز ایرانیان کین ‍ژند”، در وجود سهراب به مرحله جدیدی میرسد. واژه کین به بازده ” کین کینه (ا) عداوت، دشمنی، مهر، محبت، نفرت، تنفر، انتقام(نص). تسلط صفات قهر را گویند(معین،1090:1387).
با مرگ ژندهرزم؛ تراژیک، با شتابی فزاینده به سوی سرانجامی هولانگیز و فاجعهای دردناک پیش میرود و سپس، تمام حوادث و بواعث در جهت حرکت به سوی ضرورتی برگشت ناپذیر به حرکت درمیآید و اینگونه، حلقههای بازشناسی، یکی پس از دیگری در این تراژدی مفقود میشود؛ تا مرگ رقت‌انگیز سهراب به شکل بهتر و موثرتری به تصویر درآید؛ تا حس ترس و ترحم را که از خصایص متضاد آدمی است، در مخاطب برجستهتر سازد.
سهراب تاکنون چنان عمل کرده که ایرانیان او را متجاوز قلمداد میکنند، پس فردوسی هرکس را که با ایرانیان کینه بورزد، دوست نمیدارد و برای همراه کردن خوانندهی ایرانی و بیدار کردن حس میهندوستی او، پس از مرگ ژنده رزم رفتار و گفتار سهراب را چنین گزارش میکند.
ز فــــتراک زیـــــــن بـــرگــشایم کـــمند بخــــواهــم از ایـــــرانیان کـیـــن ژنـــد
(فردوسی:186:1389،ب510)
«یکی از ویژگیهای فردوسی انصاف نسبت به دشمنان است که مطابق با اصول رفتار پهلوانی است»(خالقی مطلق،194:1386).
سهراب در هنگام برخورد با هجیر بدون هیچگونه معاشرت و اندیشهی پدر جویی؛ به دنبال جنگاوری و اظهار قدرت است:
چــــــو سهــــراب جنگــــــاور او را بــدیـد بـــرآشـــفــت و شمـشیر کــین رکشــــید
(فردوسی،177:1389،ب179)
از دیگر نمونهی بازر هویتیابی- از دیدگاه اریکسون- سهراب را زمانی میبینیم، که از هجیر نام و نشان رستم را جویا میشود. سهراب با تهدید و تطمیع هجیر، ضمن شناسایی پهلوانان ایرانی و کسب اطلاع از ویژگیهای آنان، قصد دارد انتقام شبیخون رستم را بگیرد. و افزون بر این، سعی بر پیدا کردن گم شدهی خود – رستم- را نیز دارد:
سخـــن هـــر چـــه پــرسم همه راست گوی متــــــاب از ره راســــــتی هیــــــچ روی…
از ایـــــران هــــــر آنــــچت پــرسم بگـوی متــــــاب از ره راســــــتی هیـــــــچ روی
سپــــــارم بـــــه تــــــو گنـــــج آراستــه بیابـــــی بســـــــی خـــــلعت و خـــواسته
ور ایــــــدون کــــه کـــــژی بـــود رای تـو همــــــان بنــــــــد و زنـــدان بود جای تو

                                                    .