رفتارهای ضد اجتماعی

زیمباردو (1969)، در دانشگاه شیکاگو، با مطالعهای بومشناختی بر روی خرابکاری، خرابکاری را به عنوان مرض جوامع مدرن که با احساس بیگانگی و بیمعنایی مشخص میشود، تبیین نمود. وی از اصطلاح غیرفردی شدن برای توصیف موقعیتی که افراد یگانگی خود را از دست میدهند استفاده نمود. به اعتقاد زیمباردو، مرض جوامع مدرن، به تحرک زیاد، سریع، بیهنجاری، رشد و بیثباتی جامعه مرتبط است.
سالیوان و سالیوان (1980)، در بررسی خود با عنوان “جدایی نوجوانان از والدین” دریافتند که چنانچه دانشجویان مقیم خوابگاهها در ارتباط با پدر خود احساس صمیمیت کرده و او را حامی تصور کنند، ممکن است این مسأله بتواند تأثیر مثبت کیفیت رابطۀ پدر بر سازگاری تحصیلی و هیجانی دانشجویان را تبیین نماید. همچنین آنها بین مؤلفههای دلبستگی والدینی و سازگاری هیجانی دانشجویان ارتباط معنیداری یافتند.
مککوبی و ژاکلین (1980)، در مطالعهای بر روی سنجش دلبستگی کودکان خردسال هر دو جنس به والدین دریافتند که دخترها نسبت به پسرها تمایل بیشتری را برای توجه به پذیرش اجتماعی پیدا نکردند. هرچند آنها اشاره میکنند که محققانی همچون ادواردز و ویتینگ گزارش دادهاند که در تعدادی از فرهنگها، پسرها نسبت به دخترها خواستار دلبستگی بیشتری بودند.
لونسترین (1986)، در تحقیقی تحت عنوان “خرابکاری در مدارس”، که روی 475 نفر از دانشآموزان مدارس انگلستان و آمریکا، با استفاده از تکنیک پرسشنامه و تحلیل رگرسیون ساده و چند متغیره، انجام داده است، به نتایج زیر دست یافته است: میزان بالای رفتارهای ضد اجتماعی و مخصوصاً خرابکاری در بین دانشآموزانی که در دارودسته‌های بزهکار عضویت داشتهاند، بیشتر از کسانی است که عضو چنین باندهایی نبوده‌اند. به نظر محقق، ساخت خانواده یعنی این که آیا همۀ اعضای خانواده مخصوصاً والدین نقش‌های خود را در خانواده به نحو مطلوب اجرا می‌کنند و یا این که خانواده از‌هم‌گسیخته و نابسامان است، با میزان انجام رفتارهای خرابکارانه ارتباط معنیداری دارد. سایر نتایج این تحقیق نشان می‌دهد که عدم وجود پدر در خانواده و یا وجود ناپدری در خانواده، بیش از عدم وجود مادر، در میزان بزه‌کاری و خرابکاری فرزندان مؤثر است.
آرمسدن و گرینبرگ (1987)، معتقدند مفهوم کیفیت دلبستگی از عناصر متعددی مانند اعتماد متقابل، کیفیت ارتباط و بی اعتنایی هیجانی (بیگانگی) تشکیل شده است که جنبههای عاطفی، شناختی و رفتاری دلبستگی بین فرزندان با والدین و همسالانشان را ارزیابی میکند. به طوری که عنصر اعتماد متقابل، احساس امنیت افراد را در میزان پاسخدهی والدین و همسالان نسبت به نیازهای هیجانی آنها، عنصر کیفیت ارتباط، کمیت و کیفیت ارتباط کلامی و عنصر بیگانگی نیز احساساتِ بیاعتنایی هیجانی و انزوا را نشان میدهد
دمور و همکاران (1987)، در “خرابکاری بین دانشجویان دانشگاهها”، که در بین دانشجویان 58 دانشگاه و با تعداد 1729 نفر در انگلستان انجام داده‌اند، عقیده دارند که میزان خرابکاری در دانشگاه‌ها نسبت به دبیرستان‌ها نسبتاً کمتر بوده و بین نوع فعالیت‌های خرابکارانه دانشگاه‌ها با مدارس متوسطه، تفاوت چشم‌گیری وجود دارد. به نظر محققین، اعمالی از قبیل نوشتن روی میز و صندلی و دیوارها در دبیرستان‌ها شیوع بیشتری از دانشگاه‌ها دارد و خرابکاری‌های سیاسی و دسته‌جمعی در دانشگاه‌ها میزان بیشتری را نشان می‌دهد. سایر یافته‌های این پژوهش نشان می‌دهد که اشتغال جوانان به فعالیت‌های دانشگاهی نظیر فعالیت‌های فوق برنامه و ورزشی، عضویت در انجمن‌های مختلف دانشگاهی و مواردی از این قبیل، با رفتارهای خرابکارانۀ دانشجویان، ارتباط معنی‌دار و منفی دارد.
مایر و همکاران (1987)، در مطالعه‌ای تحت عنوان “بررسی و اندازه‌گیری میزان خرابکاری در مدارس: یک مطالعۀ همبستگی”، که در دو شهر بزرگ کالیفرنیا و لوس‌آنجلس انجام گرفته است، عقیده دارند که محیط مدرسه و نوع برخورد مسؤولین آن با دانش‌آموزان، ارتباط مستقیمی با رفتار خرابکارانه آن‌ها دارد. این پژوهش که با استفاده از تکنیک مصاحبه و پرسشنامه روی تعداد 1425 نفر از دانش‌آموزان دختر و پسر 23ـ 15 انجام گرفته است، نشان می‌دهد که با افزایش میزان تحصیلات، میزان رفتارهای خرابکارانه نوجوانان بهطور چشم‌گیری کاهش می‌یابد. به نظر محققان، دختران بزه‌کار کمتر از پسران بزه‌کار از راهنمایی و نصیحت‌های والدینشان برخوردار بوده‌اند؛ زیرا مورد سوء ظن کمتری از طرف والدین بوده‌اند.
کازلین (1989)، در پژوهشی تحت عنوان “نوجوانی و خرابکاری”، که با مطالعه بر روی 1253 نفر از دختران و پسران 20-14 ساله در فرانسه انجام داده است، با تأکید بر متغیرهای خانوادگی، اجتماعی، فرهنگی و مدرسه‌ای نتیجه می‌گیرد که گرایش‌ها و طرز تلقی جوانان و نوجوانان نسبت به ارتکاب رفتارهای خرابکارانه، در نوع و میزان این ارتکاب تأثیر بسزایی دارد. یافته‌های این تحقیق نشان می‌دهد که از نظر طرز تلقی، جوان هر چه به طبقات پایین جامعه نزدیک‌تر باشد، نوع اعمال خرابکارانه‌ای که مرتکب می‌شود، نیز متناسب با بزه‌کاری طبقات پایین جامعه است. به نظر محقق، نقش قضاوت‌های اخلاقی اطرافیان در مورد فرد خرابکار، از عواملی است که فرد را به انجام رفتارهای خرابکارانه ترغیب می‌کند. جوانان و نوجوانان قصد دارند که با انجام اعمال خرابکارانه خودنمایی کنند و به‌خوبی حس می‌کنند که بد بودن بهتر از هیچ بودن است.
بورپاچ و همکاران (1989)، روابط نزدیک والدینی و اختلالهای افسردگی در نوجوانان را مورد بررسی قرار دادند. این مؤلفان نتایج نمونهای از نوجوانان افسرده را با نمونههای مشابه جمعیتشناختی بهنجار و افراد دارای اختلالهای روانی غیر از افسردگی به عنوان گروههای گواه مقایسه کردند تا به کنش الگوهای روابط نزدیک والدینی آنها دست یابند. نتایج این مطالعه نشان داده که به رغم اهمیت نقش روابط نزدیک والدینی تأثیر آن در وقوع آسیبشناسی نوجوان جنبۀ غیر اختصاصی دارد.
آرمسدن (1990)، به مطالعۀ دلبستگی به والدین و همتایان در افسردگی ابتدایی نوجوانی پرداخت. به عقیدۀ این محقق، دلبستگی نا ایمن در تحول خُلقهای افسرده، دارای نقش معناداری است و بنابراین کودکان را در زمینۀ ابتلای به اختلال افسردگی، آسیبپذیر میسازد. این مطالعه، دلبستگی ایمنی بخش به والدین و همتایان را در بین چهار گروه از افرادی که در ابتدای نوجوانی بودند مورد آزمون قرار داد: گروه افسرده از نظر بالینی، گروههای کنترل دارای اختلال روانی غیر افسرده، گروههای کنترلی که اختلال روانی نداشتند و نوجوانانی که افسردگیشان حل شده بود. نوجوانان افسرده به طور معناداری پایینتر بودن دلبستگی ایمنی بخش به همتایان را در مقایسه با گروه گواه دارای اختلال روانی غیر افسردگی گزارش دادند. ایمنی دلبستگی نوجوانان درمان شده با گروه گواه که اختلال روانی نداشتند هم تراز بود. در بین همۀ بیماران روانی، دلبستگی ایمنی بخش به والدین با شدت افسردگی مطابق مصاحبه و درجهبندی خودگزارشدهی همبستگی منفی داشت.
سیمپسون (1990)، نشان داد که حساسیت مادرانه تعیین کنندۀ ایمنی کودک است و اثرات خلق و خو (تحریکپذیری و جامعهطلبی) مشخص کنندۀ ریخت ناایمنی شیرخواران است.
کُهن (1990)، در مطالعهای با عنوان “دلبستگی مادر-کودک شش ساله و شایستگی اجتماعی در مدرسه” رابطۀ کیفیت دلبستگی به مادر با کفایت اجتماعی کودکان کلاس اول را بررسی کرد و دریافت که پسران دلبستۀ ناایمن از کفایت اجتماعی کمتری برخوردارند و همسالان و معلمان نیز آنها را کمتر دوستداشتنی ارزیابی کردهاند. به طور کلی کهن نتیجه گرفت که کیفیت دلبستگی مادر-کودک در سنین 6 سالگی با کفایت اجتماعی و عدم بروز رفتارهای ضداجتماعی رابطۀ مثبتی دارد.
ییی و همکاران (1990)، در یک بررسی در مورد نوجوانان تایوانی بزهکار در زمینۀ بزهکاری و غیر بزهکار نشان دادند که عاطفۀ والدین ارتباط کمی با بزهکاری داشته است اما در بزهکاران، عدم دلبستگی قوی و پایدار از سوی خانواده وجود داشته است. و نیز شواهدی مبنی بر این که بزهکاران معمولاً برای درونیسازی مؤثر مسئولیت دچار شکست میشوند موجود بوده است.
بارتلومی و هوروتز (1991)، در مطالعهای با عنوان “سبکهای دلبستگی در میان بزرگسالان جوان: یک آزمون برای چهار طبقهبندی” نشان دادند که دلبستگی مادرانه با خودپندارۀ مثبت و عدم رفتار ضد اجتماعی رابطۀ مثبت و معنیدار و با زورگویی نسبت به دیگران رابطۀ منفی و معنیدار داشته است.
سامر (1991)، مطالعه‌ای تحت عنوان “جرم و خرابکاری در خوابگاههای محل اقامت دانشجویان”، را با استفاده از روش کمّی و تکنیک پرسشنامه و مصاحبه بر روی 672 نفر از دانشجویان کالیفرنیا انجام دادهاند. در این پژوهش، سامر، خرابکاری را به دو دستۀ ملایم و شدید تقسیم نموده است؛ خرابکاری شدید، اعمالی است که مرتکبین آن از نظر مالی، خسارت‌های قابل توجهی به صاحبان اماکن شخصی و عمومی وارد می‌سازند و خرابکاری ملایم، خرابکاری‌هایی است که صرفاً جهت گذراندن اوقات فراغت صورت می‌گیرد، که چندان خسارتی از نظر مادی ندارد؛ نظیر راه رفتن بر روی چمنها در پارک‌ها و کندن گل‌های زینتی پارک‌ها. به نظر محقق، نحوۀ گذراندن اوقات فراغت در بین دانشجویان، یکی از عوامل تعیین‌کننده در تعیین میزان خرابکاری این افراد است؛ بدینسان، فعالیت‌هایی چون اشتغال به کار در کنار تحصیل در دانشگاه، به میزان قابل ملاحظه‌ای از خرابکاری دانشجویان می‌کاهد. دیگر نتایج این پژوهش نشان می‌دهد که تحرکات مکانی زیاد جهت ادامه تحصیل و فشارهای اقتصادی و اجتماعی، با رفتارهای ضد اجتماعی و خرابکارانۀ دانشجویان ارتباط معنی‌داری دارند.
کنی و دونالدسون (1991)، در مطالعهای با عنوان “نقش دلبستگی به والدین و ساختار خانواده در عملکرد اجتماعی و روانی دانشجویان سال اول کالج” نشان دادند که اعتماد و ارتباط با مادر به طور معنیدار با خودپندارۀ مثبت و عدم رفتار ضد اجتماعی رابطۀ مثبت و معنیدار و با زورگویی نسبت به دیگران رابطۀ منفی و معنیدار داشته است.
بنسون (1993)، مطالعه‌ای تحت عنوان “خشونت و خرابکاری جوانان در آمریکای مرکزی”، روی 4700 نفر از دانش‌آموزان کلاس ششم تا دوازدهم، با استفاده از تکنیک‌های آماری پیشرفته انجام داده است. در این پژوهش، دانش‌آموزان مورد بررسی در مناطقی که کمتر از 50000 نفر جمعیت داشته، زندگی می‌کردند. 55 درصد از این دانش‌آموزان حداقل در یکی از این اعمال در طی سال قبل مشارکت داشته‌اند: ضرب و شتم، خرابکاری، درگیری‌های گروهی، صدمه زدن به افراد دیگر، سرقت مسلحانه و مواردی از این قبیل. به علاوه حدود 28 درصد از آن ها در دو یا بیشتر از دو مورد از موارد بالا دست داشته‌اند. همچنین، 13 درصد از دانش‌آموزان در سه مورد یا بیشتر از سه مورد مشارکت داشته‌اند. محقق نشان می‌دهد که مردان بطور معنی‌داری بیشتر از زنان در این اعمال مشارکت داشته‌اند. دیگر یافته‌ها نشان می‌دهد که با افزایش سن از 12 سالگی به بالا، میزان رفتارهای خرابکارانه افزایش چشم‌گیری داشته است.
هولمبک و واندری (1993)، در پژوهشی با عنوان “پیشبینیکنندههای فردی و رابطهای در سازگاری دانشجویان سال اول مقیم خوابگاه” نشان دادند که کیفیت دلبستگی به والدین، با رفتارهای ضد اجتماعی رابطۀ منفی و معنیدار داشته است.
تاکاشی (1995)، در مطالعه‌ای تحت عنوان “خشونت مدرسه‌ای و امنیت تحصیلی در ژاپن”، نشان داده است که علیرغم فقدان اسلحه در مدارس، خشونت و خرابکاری یک مسألۀ جدی در مدارس ژاپن است. به نظر وی، خرابکاری در سه شکل عمده مشاهده میشود؛ نخست، خشونت در میان دانشآموزان؛ دوم، خشونت علیه معلّمان و سوم، خرابکاری در بین دانشآموزان. به نظر محقق، خرابکاری در بیرون از محیط‌های آموزشی مانند پارک‌ها و اماکن عمومی، اغلب توسط دانش‌آموزان دبیرستانی انجام می‌گیرد. در پایان، محقق راه‌کارهایی جهت کاهش خرابکاری در بین دانش‌آموزان ارائه نموده است، از جمله، راهبردهایی که بتوان در مدارس هنجارهای مثبت اجتماعی را تقویت نماید و گروههای مشخصی از معلّمان را سازمان‌دهی نماید. همچنین به نظر محقق، راهبرد‌هایی که فعالیت‌های فوق برنامه که در مدارس را سازمان دهد، مفید خواهند بود.
زِمان و شیپمن (1997)، در پژوهشی با عنوان “تأثیرات محتوای اجتماعی بر مدیریت خشم و ناراحتی: دورۀ انتقالی کودکی تا نوجوانی” نشان دادند که نوجوانان کمتر نگران محافظت از احساسات پدرانشان در زمان اظهار هیجانات منفی خود هستند. زِمان و شیپمن دلیل این نوع واکنش نوجوانان را صبورتر بودن پدران در مقابل اینگونه رفتارها میدانند. آنها همچنین کیفیت دلبستگی به همسالان را در مدیریت خشم توسط نوجوانان مؤثر دانستند و معتقد بودند هر چه دلبستگی به همسالان پایینتر باشد و نوجوان از گروه دوستی طرد شود، آنها به عضویت در گروههایی در میآیند که هنجارهای پذیرفته شدۀ اجتماع را قبول ندارند و در نتیجه رفتارهای ضد اجتماعی برای آنها راهی برای اثبات موجودیت خود میشود.
سیگل، (1998)، در کتاب “جرمشناسی”، نوجوانی را دورهای از زندگی آدمیان دانسته که خرابکاری در این دوره به اوج خود میرسد. وی بیان میکند که این دوره، زمانی است که با ضعیف شدن نظارت والدین، گسترش روابط با گروههای مختلفی از همسالان، کاهش دلبستگی به والدین به دلیل کاهش درجۀ اعتماد متقابل و کیفیت ارتباط و در نتیجه، افزایش بیگانگی از آنها، ایجاد میشود و دقیقاً در همین دوران است که نوجوانان، نگران وضعیتشان با همسالان خود هستند و زمانی که نمیتوانند ارتباطی بین رفتار خود و پاداش اخذ شده از گروه برقرار کنند دچار نوعی احساس بیقدرتی و بیمعنایی شده و برای تحقق خواستۀ خود ممکن است یا راه انزوا و بیگانه شدن با جامعه را در پیش گیرند و یا برای دیده شدن و مورد توجه قرار گرفتن به سمت ارتکاب رفتارهای برونیسازی شده (رفتار پرخاشگرانه و رفتار قانونشکنانه، خرابکارانه و تخریب اموال عمومی) پیش روند.
لیبرمن و همکاران (1999)، در پژوهشی با عنوان “الگوهای رشد و نمو در دلبستگی ایمن به پدر و مادر در اواخر دوران کودکی و اوایل نوجوانی: ارتباط با همسالان” به مطالعۀ نقش دلبستگی به پدر و رفتارهای پرخاشگرانه پرداختند. نتایج پژوهش حاکی از آن بود که بین دلبستگی به پدر و میزان بروز رفتارهای پرخاشگرانۀ فرزندان ارتباط معنیداری یافت نشد. اما بین دلبستگی به مادر و همسالان و بروز رفتارهای پرخاشگرانه رابطۀ معنیدار وجود داشت.
نوم و همکاران (1999)، در مطالعهای با عنوان “استقلال، دلبستگی و سازگاری روانی-اجتماعی در دوران بلوغ: یک شمشیر دو لبه” دلبستگی و رفتار ضد اجتماعی را در یک نمونۀ 400 نفری از نوجوانان کشور هلند بررسی کردند و دریافتند که دلبستگی مادرانه به طور معناداری با رفتار ضد اجتماعیِ خودگزارش شدۀ نوجوانان رابطۀ منفی دارد. همچنین نتایج به دست آمده از پژوهش آنها نشان داد که بین دلبستگی پدرانه و سازگاری هیجانی نوجوانان رابطۀ معنیداری وجود دارد.
لوی (2000)، در اثر خود به اهمیت حیاتی دلبستگی هیجانی کودک به مراقبتکننده و بالعکس در تحول اجتماعی-هیجانی اشاره کرده و بیان میکند دلبستگی مناسب میتواند در توانایی فرد برای احساسات و بیان عشق، تحول اخلاقی، انگیزش برای موفق شدن و احساس هویت اثر بگذارد. جوامع صنعتی جدید با موج تازهای از مشکلات دلبستگی مواجهاند. لوی در کتابش فنون خاصی را برای درمانگری کودکان دارای اختلال دلبستگی و خانوادههایشان ارائه میدهد. او به بحث دربارۀ چگونگی ارتباط اختلال دلبستگی با الگوهای رفتار ضد اجتماعی و دیگر اختلالهایی که به دنبال میآیند پرداخته است و نیز مسائل عمومیای را که ممکن است والدین کودکِ دارای اختلال دلبستگی با آنها مواجه شوند مورد توجه قرار داده است.
اشنایدر و همکاران (2001)، در پژوهشی با عنوان “دلبستگی والد-کودک و روابط همسال- کودکان: یک بررسی کیفی” فرا تحلیلی انجام دادند و نشان دادند که بین کیفیت دلبستگی مادر-کودک و سازگاری اجتماعی رابطه وجود دارد. این فراتحلیل، 630 نوع مطالعه را در بر میگرفت که رابطۀ بین دلبستگی مادر-کودک و ارتباط با همسالان را بررسی نموده و گزارش کردند که بین دلبستگی ایمن و روابط مثبت با همسالان، رابطۀ معنیداری وجود دارد. میزان پرخاشگری و رفتار ضد اجتماعی در مطالعۀ مذکور و سه مطالعۀ دیگر (راس کراسنر و همکاران، 1996؛ کوکو، 2000؛ لیبل و همکاران، 2000) که آنها به طور ویژه از آن نام میبرند شاخص خوبی از ناسازگاری اجتماعی بودند.

                                                    .