چــــــو همـــره کنی جنگ را با خرد دلیـــرت ز جــــــنگاوران نشمـــــــــرد
خــرد را و دیــن را رهــی دیگــرست سخنهای نیـــــکو به پنــــد انـــــدرست
(فردوسی،167:1389،ب462-461)
واهمهی رستم از شکست احتمالی، باعث میشود تنها مانع سرافرازی خویش و امنیت میهن را سهراب بداند. رستم در این نبرد شکست نمیخورد، اما از عظمت و اوج پهلوانی به ورطهی فرزند کشی میافتد. رحیمی تردستی رستم در کشتن سهراب را ناشی از ترس میداند(رحیمی،224:1376).
مکر از زمینههای حماسی و اساطیری است «رستم مظهر تدبیر و حیلهدانی نیز هست و گاهی به کمک حیلههای سخت ظریفش، کار سپاهی عظیم را صورت میدهد»(حمیدیان،243:1383). رستم در بسیاری از داستانهای شاهنامه، علاوه بر دلاوری، شیوه دانی و حرکات تردستانه، مدیر و همه کاره، و گردانندهی کلیهی امور سپاه است. فکر رستم در اینجا از گونهی پاک است، چرا که بحث از نجات ایران از چنگال بیگانگان است. «فریبکاری رستم در برابر سهراب همچون نیرنگ بازی اودیسیوس در اودیسه، دلیل کامل بودن ویژگیهای پهلوانانه بوده و نشان ناجوانمردی نیست»(امید سالار،89:1381).
بسیاری از نویسندگان فریب رستم به سهراب را، دروغی آلوده به نیرنگ میداند. به فرض اینکه چنین باشد و توجیهی نیز نتوان برایش در نظر گرفت؛ میتوان گفت این اقدام رستم برخاسته از سایهی شخصیتی اوست که از جد مادری خود یعنی ضحاک به ارث برده است. از طرفی رستم هم بنا بر انگیزهی دفاع از خود که در هر جانداری وجود دارد، نیاز بوده از خود دفاع کند؛ زیرا جان او برای خودش گرامی است. پس دلهای منطقی از رستم به خشم نمیآیند بلکه تنها “دل نازک از رستم آید به خشم”(فردوسی،ب1053). از سویی دیگر، اگر رستم کشته میشد؛ جدای از ایران و توران ، چه دلی به خشم میآمد؟! چه کسی حاضر است که رستم کشته شود؟!
درحالی‌که هجیر و بسیاری از ایرانیان در دژ مرزی اسیر، و زمینهای اطراف دژ به خون گروهی از ایرانیان رنگین شده و سپاه ایران در برابر پهلوان ترک از هم رمیده، و ایرانیان به شدت خوار شدهاند، حقیقتاً چه باید کرد؟! در برابر پهلوان نورسیده و تورانی که شاه – نماد ایرانی- را، دشنام داده و سراپردهی او را در هم نوردیده و سرانجام نیز پشت جهان پهلوان ایران را به خاک رسانیده چه باید کرد؟!
آیا رستم میتواند اینگونه شرایط را نادیده بگیرد و سخنان عاطفی و همراه با تحقیر سهراب- مبنی بر جنگ نکردن- را بپذیرد؟! در این برههی حساس، چگونه رستم میتواند به خدعه متوسل نشود؟! مسعودی در “مروج الذهب” پس از بیان حدیث رسول خدا (ص)-الحرب خدعه- آورده است: …از کلام بسیار کوتاه و گویای رسول خدا(ص) مشخص است که قتال با شمشیر در مراحل آخر جنگ است و در مراحل ابتدایی باید از خدعه بهره برد. این مطلب را هر انسان با بصیرت، دارای سیاست و مدیریتی، خوب می‌فهمد(مسعودی،293:1374). همچنین رک (ابن‌قدامه،396:1367). و (بهوتی،79:بیتا).
باورا در کتاب”شعر پهلوانی” موضوع حیلهی پهلوانی را چنین توجیه و تفسیر میکند: «معمولا هنگامی قهرمان به ترفند و نیرنگ متوسل میشود که نیرنگ همان اندازه موثر است که نیرو و جنگاوری و مبارزه. در برخی از شرایط حتی حیله تنها عمل ممکن و مقدور است و گریزی از آن نیست» (Bowra,100:1952). در واقع پهلوان بایست آمیختهای از قدرت جسمانی فوقالعاده و همچنین نیروی فکری بالا باشد. پهلوان نباید جانوری عاری از هوش و ذکاوت باشد. به طور خلاصه، برای کامیابی، پهلوان حماسه نه تنها از نیروی جسمانی خود استفاده میکند؛ بلکه تیزهوشی و حیلهگری را نیز به کار میبرد. آیهی شریفهی “وَ مَکَرُوا و مَکَرَ اللهُ و اللهُ خَیرُ المَاکِریِن” (سوره3،آلعمران، آیه:54). شاهد بر این مدعاست که خدعه در جنگ الزاماً غیر اخلاقی و ناجوانمردانه نیست.
گردآفرید نیز در نبرد با سهراب با قدرت آنیموس خود، او را میفریبد اما تاکنون کسی گردآفرید را سرزنش نکرده و حتی او را ستایش نیز کردهاند. اما چرا پژوهشگران، رستم-کهنالگوی قهرمان- را به دلیل فریب دادن سهراب در جنگ سرزنش میکنند؟! کسانی که رستم را در برابر سهراب، در بند حفظ خویشتن میپندارد از این نکته غافلاند که در این مورد، نظیر بسیاری از موارد دیگر، خویشتن رستم، با تمام قوم ایرانی عجین میشود بنابراین وقتی قرار است ایران بماند؛ رستم نیز میماند. این دقیقاً بر خلاف نظریات آن دسته از پژوهندگانی است که تلاش دارند؛ رستم را به آزمندی و قدرت طلبی پیوند دهند. جنگ قانون و آیین خود را تحمیل میکند به هر روی این تعارض جدی و اساسی، پدر و پسر را، حتی در صورت شناخت یکدیگر ناگزیر در دو قطب متضاد قرار میدهد.
پس از اینکه سهراب زخمی میشود، قهرمان داستان -رستم- از شدت ناراحتی، شخصیتی ایستا میگیرد و این عدم تحرک و پویای وی، سبب میشود سپاه ایران و کاووس گمان کنند که رستم به دست سهراب کشته شده:
گــمانشان چـنان بود کـه او کشته شد ســـر نامـــــــداران همـــی گشتـــه شد…
(فردوسی،197:1389،ب825).
و:
بـــه کـــاووس کـــی تاختند آنگــهی کـــه تــــخت مهـــی شــد ز رستــم تهـی
ز لشــــکر برآمـــد سراسـر خـــروش زمانــــه یکـــایـک بــرآمد بــــه جــــوش…
(همان،ب927-926)
«رشته حیات و آرزوهای ایرانیان به جان این قهرمان بسته و سرنوشت اینان همچون شیر و شکر به هم آمیخته است؛ پس طبیعی است که مرگ او نقطهی ناامیدی باشد. اصولاً، مرگ پهلوان را پذیرفتن، درد انگیزترین لحظههای بیپناهی و بیپشتوانگی است. زیرا هنگامی که پهلوان میمیرد، فصلی از تاریخ پایان میپذیرد و فصل دیگر آغاز میشود که برای مردم سرشار از نگرانی و اضطراب و تردید است. پهلوان اساطیری، نه تنها حمایتگر یک ملت است و قوت قلب و محافظ آنان، که خالق نظمی مطلوب است و مردم آن را میپسندند و همین امر سبب میشود که آوازهی پهلوان همیشه و در همه جای بر سر زبانها باشد. بنابراین، مرگ پهلوان حادثهای عظیم است، دردی است به یاد ماندنی و رنجی مداوم»(رستگار فسایی،الف.241:1369).
و در همین زمان است که اهمیت بودنِ کهنالگوی قهرمان، به روشنی مشخص میشود. سپاه ایران با نبود رستم خود را میبازند:
اگـــر کشتــــه شـــد رستم از چنگ او ز ایــــران کــــه یـــارد شــدن تنــگ او
(فردوسی،198:1389،ب931)
در هر حال میوه‌ی دومین نبرد، پیروزی رستم است و جگرگاه دریده‌ی سهراب. اما هنگامی که سهراب زخم برمی‌دارد و رستم وظیفه‌ی خویش را پایان‌یافته می‌بیند، و نیز با آشکار شدن راز پنهان و پایان یافتن توانایی پدری دردمند، ناگهان رستم از کابوسی ژرف و مرگ‌آور رها می‌گردد و به یک باره همه‌ی آنچه را که در درون خود احساس می‌کرده ولی فرو می‌خورده و به پیکارشان برمی‌خاسته است، ناگهان پهلوان فداکار را شعله‌ور در بر می‌گیرند. رستم نماد کهنالگوی قهرمان است که در مبارزه با نیروی شر، سر خم نمیآورد و از سختیها سربلند بیرون میآید. اگرچه پس از این سختیها، نمیتواند به حالت طبیعی زندگی برگردد. به گونه‌ای که پس از مرگ سهراب، دیگران نیز با قهرمان هم دردی میکنند:
هــــــمه بـــــرگرفتند بــا او خروش زمیــن پـــرخــروش و هــوا پــر ز جــوش

                                                    .