فراخود دو جنبه یا نظام فرعی دارد، الف) وجدان، ب) خود آرمانی و ایدهآل(شاملو،41:1374). اسفندیار بارها در خلوت خود با پشوتن از بزرگیهای رستم سخن میگوید و از آن واقف است اما نیروی نهاد بر نیروی فراخود میچربد و نه تنها مانع از شکوفایی آن میشود بلکه کشاکشهای بین آنها باعث به وجود آمدن اضطراب و ترس در درون او میشوند. وجدان اسفندیار من شخصیتی اوست که گهگاه در خلوت او بیدار میشود. نمونهی شکوفایی و بیداری من را در خودگوییهای او و یا خلوتهایی که با پشوتن دارد میبینیم. اما نیروی سایه مانع از این شکوفایی میشود. در یکی از این خلوتها، پشوتن اسفندیار را ضمن پند دادن از کارزار با رستم منع میکند(فردوسی738:1389،ب928-924)؛ اما اسفندیار پس از شنیدن سخنان پشوتن(فرامن)، سکوت پیشه میکند:
ورا نـــامور هـــــیچ پـــــــاسخ نــــــداد دلــش گـــشت پــر درد و ســر پــر ز بـــاد
(همان،ب930).
که در نظام فروید از این نوع عمل به عنوان “واپسزنی افکار ناخوشایند” یاد شده. به این معنی که «در واپسزنی فرد برای حالت درونی -اضطراب- خود کوشش میکند و غالبا با سکوت کردن سعی در انتقال افکار آزار دهنده در ناخودآگاه را دارد»(کریمی،81:1373). اسفندیار در مقابل سخنان منطقی و پندآموز پشوتن- وجدان- تسلیم میشود که در واقع این حالت حس خوبی به او نمیدهد. بنابراین سعی میکند این شکست را با سکوت پنهان کند. در باور فروید هر فرد برای مقابله با تمایلات نهاد و فشارهای فراخود به برخی رفتارهای ناخودآگاه دست میزند که به آن مکانیسمهای دفاعی میگویند. مکانیسمهای دفاعی نقش خودفریبی را دارند(شاملو،40:1374). واپس زنی نیز یکی از این مکانیسمهای دفاعی است. «نهاد با کودک متولد میشود اما فرامن بر اثر تربیت به وجود میآید» (شمیسا،220:1383). اسفندیار از همان اوان زندگی تنها یک چیز را از پدر میآموزد و آن هم افزونخواهی و گرفتن تاج و تخت بر خلاف موعد مقرر است.
غرایز زندگی در جهت ارضای نیاز به خوراک، آب و هوا و…. عمل میکنند و در خدمت بقای فرد و نوع هستند. شکلی از انرژی روانی که از سوی غرایز زندگی نمایان میشود، زیست مایه (لیبیدو) است. زیست مایه میتواند با اشیاء پیوند یابد یا متمرکز شود؛ فروید این جریان را نیرو گذاری روانی مینامد. مثلاً اگر شخصی به چیز یا فرد خاصی علاقه دارد، فروید باور دارد که زیست مایهی آن شخص بر آن چیز یا فرد، از لحاظ روانی نیروگذاری شده است(شولتز،56:1390). یونگ در اصل، اصطلاح زیست مایه را در دو معنای مختلف به کار میبرد: ابتدا به عنوان انرژی گسترده و کلی زندگی و دوم به عنوان یک انرژی روانی محدودتر که باعث فعالیت روان میشود، اصطلاحی که وی برای شخصیت بکار برد، از طریق این انرژی روانی است که فعالیتهای روانشناختی مانند ادراک، تفکر، احساس و آرزو انجام میشوند. هنگامی که مقدار زیادی از انرژی روانی روی یک عقیده یا احساس خاص تمرکز یابد، آن عقیده، تأثیر زیادی بر فرد به جای میگذارد. بنابراین در نظام یونگ مقدار انرژی اختصاص یافته و یا متمرکز شده روی یک موضوع، ارزش نام دارد( همان:106).
اسفندیار که انگیزهی زیادی برای کسب قدرت دارد قسمت اعظم انرژی روانی و نیروی خود را به قدرتطلبی اختصاص میدهد. او با قبول این شرط در واقع خودش بر علیه خودش بر میخیزد و گذشتهی پر فروغش را فدای تاریکی خام طبعی و عظمت طلبی بیجای خویش میکند. در واقع اساس تراژدی در داستان رستم و اسفندیار بر تحول درونی اسفندیار از زیبا به زشت و از والا به پست قرار گرفته است.
یونگ برای تبیین کارکرد انرژی روانی از اصلهای”تضاد”، “هم ارزی” و “اُفت” که به حوزهی علم فیزیک تعلق داشتند، استفاده کرد (همان،107).
4-7-2. اصل تضاد:
اصل تضاد یک فرض عمده در نظریهی شخصیت یونگ محسوب میشود، او در این زمینه نوشت: من در تمام وقایعی که روی میدهند نقش تضاد را میبینم. وی میگوید هر احساس و تمایلی دارای ضد خود نیز هست یونگ تصور میکند که هر موضوعی باید ضدی داشته باشد، در غیر این صورت انرژی وجود نخواهد داشت. از نظر وی اصل تضاد، یعنی تعارض بین دو قطب متضاد، جهت دهندهی اصلی رفتار و تولید کنندهی تمام انرژی به شمار میرود. در حقیقت هر اندازه تعارض بین این دو قطب بیشتر باشد انرژی زیادتری تولید میشود.(همان)
یونگ همچنین اصل دو قطبی و تضاد را یکی از عوامل رشد و شکفتگی شخصیت و در واقع رسیدن به خود میداند وی معتقد است در عالم وجود هر چیزی ضدی دارد، مانند خوب و بد، سیاه و سفید، درست و نادرست، مثبت و منفی، روشنایی و تاریکی، زن و مرد، پست و بلند، زندگی و مرگ … بر طبق همین اصل در شخصیت هم سیستمهای مختلفی دو به دو در برابر هم قرار گرفتهاند و آدمی در برابر این تضاد و تقابل دچار کشمکش درونی و فشار و ناراحتی میشود، ولی این کشمکش و ناراحتی برای او لازم و مفید است؛ زیرا برای تسکین یا از بین بردن آن ناچار است به حرکت و فعالیت بپردازد.(سیاسی،98:1376).
4-7-2-1. بررسی اصل تضاد در شخصیت اسفندیار:
در واقع اسفندیار از ابتدای داستان کشمکشهای ناشی از تضاد درونی را دارد ولی آن را درنمییابد. او از همان آغاز فریب میخورد و اسیر جنبههای منفیمیشود. در ابتدا اصل تضاد در درون شخصیت خود اسفندیار شکل میگیرد زیرا او بر سر دو راهی قبول و یا عدم پذیرش شرط پدر قرار میگیرد؛ و دیگر اینکه سلطنت طلبی و فزونخواهی وی با بستن دست مردی که جهان پهلوان ایران بوده و در طول زندگی کاری جز خدمت به ایران و ایرانیان نکرده خود به نوعی دارای تضاد و تقابل است.
و اینک نمونههایی از اصل تضاد در شخصیت اسفندیار:
زمانی که اسفندیار شرط پدر را مبنی بر بستن دست رستم می شنود، میگوید:
همـــــی دور مانــــــی ز رسم کهــــــن بـــر انـــدازه بایــد کــه رانـــــــی سخـــن
تـــــو بــا شـــاه چین جنـگ جوی و نبرد از آن نـــــــامداران بـــــــرانــگیز گــــــرد
چــه جویـــــی نبــرد یکـی مــــرد پیــر کــــــه کـــــــاووس خـــــواند ورا شیـرگیر
ز گــاه مـــــنوچهر تــــــا کـــــــیقباد دل شهــــریــــــاران بــــدو بــــود شـــاد
نکـــــوکــارتر زو بـــــه ایــــران کســـی نبـــودست کـــــــاورد نیکــــــی بســــی…
(فردوسی،715:1389،ب،122-118).
در این زمان، “فرامن” او نمود مییابد و با گفتن و یادآوری بزرگیهای رستم این کار را ناپسند میشمارد اما به دلیل این که تکانههای نهاد او ا در تنش قرار داده است نمیتواند در مسیر فرامن بماند و به سخن فرامن خود گوش دهد. هر چند او از همه جریانات آگاهی دارد و میداند نیت پدر چیست حتی در ادامه سخنانش با ناراحتی و عصبانیت به گشتاسپ میگوید:
تــرا نیســت دستــان و رستــم بــــه کــار همــــــی راه جــویـــــــی به اسفنـــدیـــار
(همان:716،ب139).
ولی در نهایت با گفتن این سخن به سمت تمایلات “نهاد” کشیده میشود:

                                                    .