(فردوسی،192:1389،ب712-711).
4-1-6-3-5. مکانیسم جابهجایی:
در جابهجایی موضوع تمایلات غریزی از یک موضوع پر خطر به موضوع کم خطرتری منتقل میشود(شاملو،37:1374). هجوم رستم به لشکر توران، دلیلی است بر واپس زدن محتویات ناهشیار، بدین معنی که او برای رهایی “خود” از اضطراب، از مکانیسم دفاعی جابهجایی سود میجوید :
تهــــمتن بـــه تـــوران سپه شد به جنگ بــدان ســان کـــه نخــجــیر بینـــد پلنــگ
(فردوسی،192:1389،ب728)
پس از نبرد نخست رستم و سهراب که رستم به سپاه توران هجوم میآورد؛ باید یادآور شد که دو پهلوان هیچ توافقی مبنی بر حمله نکردن به سپاه همدیگر؛ نکرده بودند. از سویی رستم کسی را نمیکشت اما سهراب باز سبب ویرانی و از بین رفتن تعدادی از ایرانیان میشود.
شاید بتوان گفت هر پهلوانی به هنگام رزم، گرفتار گونه‌ای از خود بیگانگی می‌شود؛ و گوهر رزم، منش‌های پیکارجو و پهلوانی او را می‌افروزد. رزم، رزم است و پیکار برانگیزنده‌ی خوی چیره‌خواه هر انسان. رزم؛ انسان را به کردار و منش‌های ضد و نقیضی وا میدارد باعث میشود وسیله تبدیل به هدف گردد. در هر حال، نبرد منطق ویژه‌ی خود را می‌یابد و بدین‌سان آدمی نسبت به خویشتن خویش بیگانه می‌شود.
رستم پس از نبرد نخست از خدا توان و نیروی سابق و پیروزی را میخواهد:
بــخورد آب و روی و ســـــر و تـن بـشست بــه پیــش جـــهان آفـــرین شــد نخــست
همی خـــواست پیــــروزی و دستـــگـــاه نـــبود آگــــــه از بخـــشـش هــــور و مـاه
(همان:196،ب875-874)
در واقع رستم خود را در مقابل نیروی تازه و قدرتمندی چون سهراب، ضعیف میبیند و این دلیلی است بر رد این فرضیه، که رستم شیفته و مغرور قدرت خود بوده و سهراب را کشته است. هوشنگی در تحلیل روانشناختی شخصیت رستم میگوید:
«…لذا این عدم گذر از مرحلهی توهم و ثبوت شخصیت رستم در فضای نارسیسیسم یا خودشیفتگی که به احیای خود آرمانی در وجود او انجامید، نهایتا رستم را به فرزندکشی میکشاند؛ و این نیروی خود بزرگبینی، راه را برای ناکامیهای بعدی رستم گشود، پس میتوان نتیجه گرفت که در روایت رستم و سهراب، خودشیفتگی رستم یکی از عواملی بود که او را از رسیدن به کامیابی، باز داشت؛ و رستم را از داشتن فرزند محروم گردانید»(هوشنگی،194:1388). در رد این فرضیه میتوان افزود؛ رستم حتی با برادرش، زواره به نوعی وصیت میکند (فردوسی،194:1389،ب802-792). واکنشی که هیچگاه در نبردهای پیشین، آن را انجام نداده است. رستم عملاً خود را در برابر سهراب میبازد، که بیش‌ترین نمود این ضعف و ناتوانی را میتوان در استفادهی رستم از مکر و فریب دید:
بـــه سهـــــراب گـــفت ای یــل شیر گیر کــمندافــگن و گــــرد و شمــشـیرگــــــیر
دگــــرگـــــــونهتـر باشــــد آیــیـن مــا جــزین باشد آرایـــــش دیـــــــن مـــــــا
(همان:195،ب854-853).
پس با این تفاسیر، دلیلی بر بودن خودشیفتگی در شخصیت رستم نمیتوان یافت. آقای هوشنگی با این برداشت به نتیجهگیری دقیقی از شخصیت رستم نرسیده است که در اینجا به نمونهای از آنها اشاره میکنیم:
وی میگوید: «همین قدرت جسمانی اوست که ویژگی برجستهی او بر دیگر همعصران است. او نه خرد زال را در خود دارد و نه رویینتنی اسفندیار و نه نژاد پادشاهان را»(هوشنگی،191:1388). در صورتی که رستم افزون بر نیروی جسمانی خدادادیاش، از خاندان برجستهی ایران است و ایرانیان بدین خاندان- به ویژه خود رستم-، دل خوش کردهاند چرا که همیشه و در همهی شرایط خاندان زال یاور و پشتیبان مردم ایران هستند. رستم افزون بر نیروی جسمانی از قوهی خردورزی بسیاری نیز برخوردار است که نمود این خردورزی را میتوان در داستان رستم و اسفندیار مشاهده کرد. رویینتنی رستم در خرد او و رابطهاش با خداوند است که همین رمز سبب جاودانگی او در شاهنامه و اذهان ایرانیان شده است. از سویی دیگر رستم از نیروی فرّ برخوردار است.
و باز در خصوص خودشیفتگی رستم میگوید: «فرد خود شیفته به هویتی غیر از هویت کنونی و واقعی خود قائل است که زاییدهی تثبیت او در مرحلهی توهمی و خیالی زندگی اوست. لذا به هر نحو سعی می کند برای ارضای این میل، هویت خود را بهگونهای فراتر از آنچه هست تعریف و توصیف نماید؛ و این خود بزرگبینی، نوعی از فرآیند جبران است»(همان). و «رستم در شاهنامه سعی بر آن دارد که خود را فراتر از آنچه هست نشان دهد؛ و رستمی را ترسیم کند که ویژگیهای بالاتری از رستم حقیقی شاهنامه دارد. این نگاه رستم به خودش را میتوان در داستان رستم و سهراب اینگونه مشاهده نمود. زمانی که رستم با سهراب در دشت نبرد روبه رو میشود، سهراب به گمان آنکه پهلوان روبه روی او رستم است، از او نام و نشانش را میپرسد و حتی گمان آنکه او رستم است را نیز بر زبان می آورد. در عین حال، سنت رستم در تمامی جنگهای شاهنامه بر آن است که نخست در آغاز میدان نبرد، خود را و نیاکانش را توصیف می کند و از دستآوردهای خود در میادین نبرد، قصهها و نکتهها سر میدهد. اما چه میشود که در این مرحله، بر خلاف سنت پیشین خود عمل میکند؟» (همان).
اما به باور نگارنده رستم هیچگاه در پی اثبات توانمندیهای خود به دیگران نبوده، و هیچ زمان خود را فراتر از آنچه هست نشان نداده است. و اگر در ابتدای هر جنگی مفاخرهای میکند؛ این مفاخره گذشته از آن که جزء لاینفک آداب و رسوم جنگ در آن روزگار بوده؛ در راستای کهنالگوی قهرمان وی قرار دارد. محیط خانوادگی رستم به طور موروثی نگهبان شاه ایران و ایرانیان بودهاند و از قدرت تام فاصله میگرفتند. رستم به نشان دادن قدرت خود نیاز ندارد، چرا که وی به خوبی میداند هماوردی در جهان برای او نیست. در واقع، این قدرت اول مملکت، یعنی شاهان هستند که پیوسته رستم را به یاری میخوانند که نمونهی بارز آن را ما در داستان رستم و سهراب شاهد هستیم.
«خودشیفتگی رستم، جریان روایت را دگرگون میکند. رستم با تصور کاذبی که از خود دارد و درست خلاف تمام جنگهای خود، از ذکر نام خود پرهیز کرده و در برابر این واقعیت سکوت می کند»(هوشنگی،193:1388).
و در نتیجهگیری بیان میدارد: «لذا میتوان نتیجه گرفت که حضور رستم در فضای توهمی از خویشتن به واسطهی قدرت و تواناییهای بزرگی که در کوچکی داشته و از آن بهرهمند بوده است و بازگشت او به آن مرحله در سنین کهنسالی، میتواند بزرگترین شاخصه در تسریع حرکت او به سمت تراژدی باشد»(همان: 194).

                                                    .