رشته حقوق

رستم و اسفندیار

دانلود پایان نامه

همچنین:
همـــــی نـــالـــد از مـــرگ اسفــنــدیــار نــــدارد جـــــز از نــالــــه زو یـــادگــــار
چــــو آواز رستــــم شــب تــیــره ابــــــر بـــــدرّد دل و گــــــوش غـــران هــژبــــر
(همان،ب16-15).
علت اندوه و تشویش طبیعت در این شب، فاجعهی مرگ اسفندیار است. این مقدمه، روانکاوی کوتاه ولی مؤثری از شخصیت اسفندیار میکند که، زندگی کوتاه او سراسر در جنگ و ناکامی میگذرد(خالقی مطلق،67:1381).
در واقع نویسنده از همان آغاز، با گفتن سخنانی چون:
کــــــه دانـد کـه بلبل چـــه گویــد همـــی بــزیـــر گــل انـــدر چــه مــویــد هـمــــی
(فردوسی،712:1389،ب13).
نخستین گره این داستان را ایجاد میکند. چرا که سخنان بلبل نامفهوم است. اما با آوردن بیت:
نــگـــه کـــن سحــرگـــه تــــا بشنــــوی ز بلبــــل سخــــن گفتــــن پــهـــلـــوی
هــمــــی نــالـــد از مــرگ اسفنــــدیــــار نــــدارد بـجــــز نــــالــه زو یــــادگــــار
(همان،ب15-14).
این گره را باز میکند. چیزی که به این تراژدی شگفتی و تازگی ویژهای میبخشد؛ شیوههای ایجاد گره و گرهگشایی است. بدین معنی که گاهی گرهی به وجود آمده و همان جا گرهگشایی میشود(مانند نخستین گره در مقدمه داستان)، و گاهی گرههایی به ترتیب پشت سر هم ایجاد میشود سپس به طور کلی یکجا گرهگشایی میشوند. برای روشنتر شدن موضوع، گرههای این داستان و چگونگی گشایش آنها را به صورت خلاصه بیان میکنیم:
گره دوم، پادشاهی خواستن اسفندیار است. چنانچه میبینیم پس از گره نخست (سخن بلبل در ابیات نخست)، شخصیت اصلی داستان یعنی اسفندیار سرآغاز گرههای این داستان است. گرهگشایی این گره بلافاصله رخ نخواهد داد بلکه، در پایان داستان با مرگ اسفندیار گشوده خواهد شد.
گره سوم و چهارم به ترتیب: آگاهی گشتاسپ از تصمیم اسفندیار مبنی بر خواستن تاج و تخت ولو با توسل به زور، و پرسیدن گشتاسپ از جاماسپ درباره تقدیر اسفندیار و کشندهی او. شخصیت اصلی این گره گشتاسپ است. گره سوم با کشته شدن اسفندیار گشوده میشود. اما گره چهارم را جاماسپ با معرفی کردن رستم به عنوان کشندهی اسفندیار میگشاید.
گره پنجم: خوابیدن شتر بر سر دو راهی. گشایش این گره در همان زمان با کشتن شتر انجام میشود.
گره ششم: گرفتن تصمیم به بند کشیدن رستم. گشایش این گره باز، در پایان داستان با مرگ اسفندیار است.
گره هفتم: سنگ انداختن بهمن به سوی رستم. که در همین زمان رستم با کنار زدن سنگ با پاشنهی پا، این گره را باز میکند. به باور نگارنده شاید بتوان گفت همین که اسفندیار، جوانی خام و بیتجربهای چون بهمن را به پیامرسانی نزد رستم میفرستد؛ خود عاملی است برای به وجود آمدن یک تراژدی. زیرا اگر اسفندیار پشوتن را (برادر اسفندیار) که ندای عقل او است، مسئول این پیام رسانی میکرد؛ بیگمان میتوانست با خرد و درایت خود پایان دهندهی این نبرد شوم باشد و در نهایت تراژدی شکل نگیرد. «و این نکته بسیار ضروری است، آنجا که علل فاجعه گذرا است، آنجا که بتوان به کشمکش پایان داد؛ درام جدی داریم نه تراژدی»(اشتاینر،16:1386). تراژدی رستم و اسفندیار نیز، حضور عقلانیت پشوتن را برنمیتابد. تراژدی در باور “کامو” دارای ویژگیهایی است، از جمله:
الف: در تراژدی نیروهایی که به مقابلهی هم میآیند به یک نسبت مشروع به حقاند. ب: سرنوشت و تقدیر حاکم بر انسانها است، و خرد انسانی در رویدادها نقشی کم رنگ دارد(کامو،152و149: 1385).
بنابراین تراژدی، در تعارض با خرد آدمی است، نیچه نیز«عقلانیت سقراط را پایان دهندهیی تراژدی یونان میداند. زیرا به گفتهی او در سقراط خودآگاهی است که دست به آفرینش میزند»(نیچه،96:1385).
گره هشتم: زمانی است که اسفندیار رستم را به جنگ فرا میخواند. و در همین زمان است که تراژدی به اوج خود نزدیک میشود. اما گشایش این گره نیز، در پایان داستان با مرگ اسفندیار رخ میدهد.
گره نهم: جنگ نوشآذر و مهرنوش است. که با کشته شدن آنها توسط زواره و فرامرز این گره نیز گشوده میشود.
گره دهم و یازدهم: به ترتیب مجروح شدن رخش و رستم توسط اسفندیار، و ناتوانایی رستم در برابر رویینتنی اسفندیار است. این دو گره با راهنماییهای زال، و به کمک سیمرغ گشوده میشود.
در داستان، لحظات شورانگیز، با گفتگوی اسفندیار و پدرش آغاز میشود و با واقعهی خوابیدن شتر کاروان بر سر دو راههی زابل و دژ گنبدان، اوج میگیرد و سرانجام در نخستین دیدار رستم و اسفندیار به نهایت اوج خود میرسد. هر چند از همان آغاز دیدار تا پایان مجلس مینوشی و میهمانی؛ آرامشی بر داستان حاکم است، اما این آرامش پایدار نمیماند و بالعکس با گفتگوهایی که میان آن دو رد و بدل میشود؛ به اوج تراژدی و قرار دادن آن در مسیر فاجعه، بیشتر دامن میزند. به طور کلی عوامل بسیاری در داستانها وجود دارد که تراژدی بودن اثر را ثابت میکند. از جمله:
1. براعت استهلالی که در آغاز داستانهای شاهنامه و به ویژه این دو داستان مذکور وجود دارد.
2. نادیده گرفتن هشدارها: به عنوان مثال در داستان رستم و اسفندیار، اسفندیار هشدارهای مشفقانهی مادر(کتایون)، پشوتن، شتر کاروان و حتی پندها و هشدارهای رستم را به دلیل غلبهی نیروی قدرت خواهی نادیده میگیرد. و در داستان رستم و سهراب، سهراب هشدارهای مادرش، تهمینه مبنی بر فاش نکردن راز پدر و پسر، و هشدارهای گردآفرید مبنی بر برگشتن او به توران، و دوری کردن از تهمتن و کاووس را به خاطر غرور جوانی و بیتجربگی، به هیچ میگیرد. تقدیر، حجابی بر چشمان حقیقت بین قهرمان تراژدی میکشد تا با نادیده انگاشتن هشدارهای مشفقانهی اطرافیان، قدم به قربانگاه بگذارد و در دام فاجعه بیفتد و بدین گونه، عجز و ناتوانی انسان در مقابل سرنوشت به شکل مؤثرتری به تصویر درآید.

مطلب مشابه :  دعوا، شرایط اقامه و انواع آن

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید