کهنالگوی پیر خرد، به شکلهای گوناگونی چون: ناجی، درمانگر و راهنما پدیدار میشود و یک بعد از وجود فرد است، که او را مشاوره میدهد. فرد میبایست ندای این کهن الگو-پشوتن- را بشنود و بفهمد ولی کاملاً تحت تسلط او نباشد؛ در این صورت است که شخص مورد نظر- اسفندیار- در مسیر رشد و تکامل گام برمیدارد. این پیر خرد به ویژه در مسایل دشوار اخلاقی به فرد کمک میکند(بیلسکر،58:1384). همانگونه که گفته شد اسفندیار در سراپرده با پشوتن(ندای احساس)(فرامن) سخن میگوید؛ بنابراین میتوان در سراپرده سخن گفتن را نمادی از حدیث نفس دانست. حدیث نفسی که سبب کشاکشهای درونی و روانی میشود. پشوتن در حکم خرد پنهان و درونی اسفندیار همیشه و همواره با اوست. اما اسفندیار ندای این پیر خرد را نمیشنود به همین دلیل در مسیر تکامل و بهروزی گام برنمیدارد و در پایان هم جان خود را بر اثر این غفلت میبازد.
اسفندیار پیوسته پشوتن را در جریان روند ماجرا قرار میدهد. در واقع هر جا اسفندیار تنها میشود پشوتن را به رایزنی و یا درد دل کردن فرا میخواند. و این خود دلیل محمکی است بر این که بگوییم پشوتن خرد و نماد عقل اسفندیار است. اسفندیار در نبرد دوم پس از اینکه بانگ رستم را میشنود با شگفتی تمام به پشوتن میگوید: گمان نمیکردم با آن همه تیر که به رستم زدم؛ او را تندرست ببینم (فردوسی،728:1389،ب1318-1317). در واقع همراهی پشوتن با اسفندیار خود دلیل بر این است که قهرمان، خود به تنهایی قادر به پیروزی و کامیابی نیست.
گاه این پیر دانا در شکل رازدانی، حل معماها، مشکلها و در جنبه آگاهی بخشی، پند دهی و تحذیری آشکار میشود؛که این جنبه نماینده بودن خرد جمعی نهفته در ناخودگاهی را تقویت میکند. اسفندیار میداند که برادرش پشوتن مردی خردمند است و در خردمندی از همه بالاتر است. و گذشته از این میداند که او به نیایش زرتشت این خرد آسمانی را دارد. اما هر زمان؛ هر چه گفته خلاف رای او عمل کرده است. اما با این حال پشوتن از نصیحت کردن و بر حذر کردن او از کار ناشایست فروگذاری نمیکند. پشوتن در مرکز حکومت نمودی بارز دارد، مکالمات رستم و اسفندیار را دقیقاً میشنود و مستقیماً اسفندیار را پند میدهد، راهنمایی میکند و حتی مسیر این برخورد شخصیتی-رستم و اسفندیار- را میشناسد و بیم میدهد. او شخصیتی است صراحت گو و انسانی است که بر راستی تاکید دارد. اسفندیار در مهمانی به رستم میگوید که خودش را برای نبرد آماده کند؛ پس از رفتن رستم به سراپردهی خویش، باز پشوتن وارد صحنه میشود و به اسفندیار اینچنین میگوید:
پشــــوتن بــــــدو گــــفت بشنو سخــن همــــی گــــــویمت ای بــــــرادر مــــکن
تـرا گـفتـــم و بـــــیش گـــــویم همــی کـــــــه از راستـــــی دل نشـــویـم همـــی
مــــــیازار کـــــــس را کـه آزادمــــــرد سـر انـــــدر نیـــــارد بـــــــــه آزار و درد
(همان:737،ب907-905)
به باور یونگ پیر اساطیری برای وادار کردن آدمی به تصمیمگیری، گاهی وی را به موکول کردن تصمیمگیری به فردا و یا به طور کلی به خویشتنداری و مراقبت از خود ترغیب میکند؛ زیرا او از خطرهای راه آگاه است(یونگ،117:1368). پیر دانای اسفندیار آینده‌نگر است و خواستار صلح. و علاوه بر انتقاد از کار برادر و سعی در منصرف کردن او؛ راه چاره را به اسفندیار نشان میدهد:
بـخســـب امــــشب و بـامــــــداد پـــگاه بـــــرو تـــــا بـــــه ایــوان او بـــــیسـپاه
بــــه ایـــــــوان او روز فـــــرخ کــــنیم سخــــن هـــر چـــه گـــویند پاسخ کـــنیم
(فردوسی،737:1389،ب909-908)
پشوتن، به عنوان فردی راهنما و صلحجو، ضمن به آرامش خواندن برادر خویش”بخسب امشب”؛ از او میخواهد به گونهای به ایوان رستم برود که نشانهای از ستیز با او نباشد؛ به همین دلیل قید “بی سپاه” را برای “برو” میآورد. پشوتن که به روشنی از شخصیت اسفندیار آگاه است؛ خود نیز میخواهد در گفتگوی پیشنهادی وی مفروض باشد. پشوتن قصد منصرف کردن برادر از این نبرد شوم را داشت و به مردانگی و دلاوری رستم، واقف بود. این نکته در خور توجه است که خلوت کردن اسفندیار با حدیث نفس خود و شخصیت پشوتن – خرد و راهنمایی- گره خورده است. هر چند اسفندیار از تمجیدهای که بهمن از رستم میکند، آزرده میشود و بر او خشم میگیرد،(همان:725،ب461-455). ولی در نهان به توانایی و مردی رستم به روشنی واقف است. و بارها در خفا با پشوتن(ندای احساس و یا حدیث نفس خود) این موضوع را مطرح میکند:
چنیــــن گفـــت پــس بـــا پشوتن به راز کـــــه این شیــــــر رزمآور جنگ ســــــاز
جـــــوانی همـــــی ســــازد از خـویشتن ز ســـــالش هـــــمانــا نیامــــــــد شکـن
(همان:725،ب461-460)
از جنبههای دیگر صراحت گویی و نیک منشی این پیر خرد(پشوتن)؛ زمانی است که او صفاتی را برای رستم و برادر خویش؛ اسفندیار میآورد، او رستم را اینگونه معرفی میکند:
همــــه کــــار نیکـــــوست زو در جـهان میـــان کــــــهان و میــــــان مــــــــهان
همـــــی ســــر نپیچـــــد ز فــرمان تـو دلــــش راســــت بینـــم بـه پیــــمان تــو
(همان:737،ب911-910)
و این در حالی است که برای اسفندیار صفات کین و خشم را میآورد و بر برادر جاه‌طلب خود، خشم میگیرد:
تــــو بــــا او چه گویـی به کین و به خشم بـــشوی از دلــــت کیــــن و وز چـشم خشم

                                                    .