رشته حقوق

رستم و اسفندیار

دانلود پایان نامه

داستان از آن جایی آغاز میشود که، اسفندیار با مادرش از بدعهدی پدر- مبنی بر ندادن تاج و تخت به او- سخن می‌گوید و مادر با نگرانی او را به آرامش دعوت میکند. اما اسفندیار این بار تصمیم نهایی خود را برای گرفتن تاج و تخت از گشتاسپ – ولو با توسل به زور-، میگیرد:
و گــــر هیـــچ تـــاب انـدر آرد بـه چهــر بــــه یــــزدان کــه بــــر پــای دارد سپهـــــر
کـــه بـیکــام او تـــاج بــــر ســـر نـهـم هــــمــه کــشــــور ایــــرانـیـــان را دهـــــم
(فردوسی،712:1389،ب13-12).
اما گشتاسپ پس از آگاهی از تصمیم اسفندیار؛ جاماسپ را برای دیدن طالع پسر فرامی‌خواند و او مرگی زودهنگام به دست رستم را برای او پیشگویی می‌کند که از آن گریزی نیست. گشتاسپ نیز از این موقعیت سوء استفاده میکند و تاج بخشی را در گرو دست‌ بسته آوردن رستم به دربار می‌نهد. اسفندیار که بر سر دو راهی فزونخواهی خود و احترام به رستم قرار گرفته بود در نهایت با گوش دادن به ضمیر ناخودآگاهش، -عقدهی قدرتطلبی- راهی سیستان می‌شود. گشتاسپ نیز که میداند پسرش به دست رستم در زابل میمیرد، او را به قتلگاه میفرستد تا چند روز بیشتر بر تخت بنشیند. هنگام حرکت شتر پیشرو بر زمین می‌خوابد و بلند نمیشود اسفندیار دستور می‌دهد برای حل مسئله سر شتر بریده شود. و پس از رسیدن به لب هیرمند اسفندیار بهمن را مسئول پیغام رسانی به رستم میکند. بهمن که با پیغامی از اسفندیار و درخواست توأم با مهر او برای پذیره‌ شدن بند به پیش رستم میرود؛ با دعوت به مهمانی رستم نزد اسفندیار باز می‌گردد. اسفندیار که از کردار پسر ناخشنود است خود به دیدار رستم می‌رود. دو ابر پهلوان در کنار رود هیرمند برای بار نخست یکدیگر را می‌بینند و با گشاده‌رویی با هم مواجه می‌شوند. رستم نشان سیاوش  را در اسفندیار و اسفندیار نشان زریر را در رستم می‌بیند. رستم از او دعوت می‌گیرد و بعد از جدایی اسفندیار از دعوت کردن رستم به مهمانی پشیمان می‌شود و زمان صرف غذا کسی را به سوی رستم نمیفرستد. رستم که از خلف وعده اسفندیار دلخور میشود، خود به اردوگاه اسفندیار می‌رود و پس از گفتگوهای بسیار و مفاخرههایی که هر دو پهلوان میکنند؛ رستم هر چه می‌کوشد تا اسفندیار را از جنگ بازدارد موفق نمی‌شود و سرانجام نبرد تن به تن آن دو بر فراز بلندی آغاز می‌شود، و دو ابرمرد، تیغ و سنان می‌شکنند. تا اینکه بهمن خبر می‌آورد که دو برادرش “مهرنوش” و “نوش آذر” به دست پسر و برادر رستم، فرامرز و زواره، کشته شده‌اند. اسفندیار، رستم را به بدعهدی و پیمان‌شکنی متهم می‌کند و رستم که به راستی،  بی‌خبر از ماجرا بوده؛ فرامرز و زواره را به تاوان گناهشان به اسفندیار پیشکش می‌کند، اما اسفندیار با لحنی تحقیرآمیز آن را رد می‌کند و آنها را حتی شایستهی کشتن نمیداند. و نبرد رستم و اسفندیار که تا این زمان با حسن نیّتی دو طرفه جریان داشت، قهر آمیز می‌شود. اسفندیار با تیرهایی پیاپی رستم و رخش را مجروح می‌کند، اما تیرهای رستم در اسفندیار رویین‌تن بی‌اثر می‌ماند. رستم تیر‌گی هوا را بهانه می‌کند و ادامه نبرد را به روز بعد موکول می‌کند. اسفندیار نیز که رستم را در آستانه مرگ می‌بیند و گمان نمی‌برد که رستم بتواند شب را به صبح برساند، پیشنهادش را می‌پذیرد. زال که رستم را چنین خسته و بیچاره می‌بیند، سیمرغ را به یاری می‌خواند، (سیمرغ علامت فرها قدیمی ایرانی است و فقط با زال رابطه مستقیم دارد. پرنده‌ای سخن‌گو و درمانگر که جفت او را اسفندیار در پنجمین خوانش کشته(فردوسی،696:1389،ب269) و (همان،727،ب1279). ).
سیمرغ، رستم  و رخش را درمان می‌کند و او را از راز سپهر آگاه می‌سازد. (هر کس اسفندیار را بکشد روزگارش سیاه خواهد بود). رستم که مرگ را به زندگی در بند ترجیح می‌دهد، هر پایان تلخی را می‌پذیرد. سیمرغ بنا به شرطی(دعوت کردن اسفندیار به آشتی با تمام توان خود) به رستم می‌آموزد که چگونه می‌تواند اسفندیار رویین‌تن را بکشد. روز بعد اسفندیار از تندرستی رستم در حیرت میشود، رستم باز اسفندیار را از نبرد کردن بر حذر میدارد و به او پند میدهد. اما اسفندیار سخنان او را به هیچ میگیرد. رستم که میبیند سخنان مهرآمیز و پندهای خیرخواهانهاش کارگر نیست؛ پس از گفتگو با خدای خویش تیر را نشانه رفته، و در چشم اسفندیار می‌زند. اسفندیار در آخرین لحظات زندگی خود از رستم پیمان میگیرد که بهمن را نزد خود نگه دارد و او را هم چون پسر بپروراند. رستم نیز با کمال میل میپذیرد. اسفندیار توسط پشوتن پیامی طعنهآمیز به گشتاسپ میفرستد و گشتاسپ را دلیل تمام بدیهایی که به او رسیده میداند، و در نهایت جان میسپارد. در دربار همگان گشتاسپ را مورد تحقیر و سرزنش قرار میدهند. بهمن توسط رستم پرورش مییابد و پهلوان دلیری میشود. سپس رستم طی نامهای به دربار ضمن اظهار تأسف از مرگ اسفندیار، از دلیری و برومندی بهمن سخن میراند. گشتاسپ نیز متقابلاً به رستم نامه مینویسد و پس از اظهار لطف، از رستم میخواهد بهمن را به نزد او بفرستد. بهمن به دربار میرود و گشتاسپ که از اقدامات پیشین خود پشیمان است برای جبران مافات- کشتن اسفندیار- بهمن را پادشاه میخواند و به او لقب اردشیر میدهد.
«رزم رستم با اسفندیار، آخرین داستان بزرگ دوران پهلوانی شاهنامه است. و نبوغ فردوسی در آن چون چراغی که پیش از خاموش شدن برقی میزند؛ درخشش خیره کنندهای مییابد»(اسلامی ندوشن،298:1391). دربارهی اینکه داستان رستم و اسفندیار، داستانی تراژدی است یا حماسی، گفتگوهای زیادی صورت گرفته است. و اکثراً بر تراژدی بودن این اثر تاکید کردهاند. شمیسا در این خصوص مینویسد: «رستم و اسفندیار را معمولاً حماسه خواندهاند، به گمان من تراژدی خواندن آن شایسته تر است»(شمیسا،224:1376). و «داستان رستم و اسفندیار، برخورد آزادی و اسارت، پیری و جوانی، کهنه و نو، تعقل و تعبد، برخورد سرنوشت با ارادهی انسان و در پایان، برخورد زندگی و مرگ است… و اینها میتواند ازجملهی مهمترین عناصر تشکیل دهندهی شاهکارهای تراژدی جهان به شمار آید»(اسلامی ندوشن،3:1390).
بن مایهها و حوادثی که سلسلهوار، هستهی داستان را به اوج میرساند، قابل توجه است و هر کدام در جای خود نقش بسزایی دارد. چرا که «در این داستان آنگونه که خاص تراژدیهای بزرگ است، روح آدمی به بالاترین حد کشش و تقلای خود میرسد… نبرد رستم و اسفندیار، بیش از هر نبرد دیگر در شاهنامه، نبردی معنوی است؛ برخورد دو طبیعت و دو عالم درون است»(اسلامی ندوشن،13:1390).
تراژدی به عبارتی همان مبارزه و تضاد بین زشت و زیبا است که در آن گیراگیر، زیبا بر زمین میخورد و مصیبت میآفریند. فزونطلبی و عظمت فروشی اسفندیار که مغایر با آرمانهای بلند انسانی است؛ تراژدی را میآفریند(فرزانه،113:1375). و یا به گفتهای دیگر«گشتاسپ آفرینندهی این تراژدی است»(رحیمی،144:1376). در کتاب “حماسهی داد” آمده است: «…آنچه در این داستان، به بینش سیاسی فردوسی راه میبرد، کشف تضادی است که زیر بنای تراژدی را تشکیل میدهد، و آن اینکه وجود پهلوان دادجویِ پر قدرتی که چرخ بلند نیز از بستن دست او عاجز باشد، با نظام خودکامهی سلطنتی سازگار نیست. تمام تراژدی روی این تضاد بنا شده است… »(فرزانه،113:1375).
این داستان در واقع مرکب از دو تراژدی است، یکی زمانی است که از نظر رابطهی گشتاسپ و اسفندیار به داستان نگاه کرده شود. (از این لحاظ، داستان حسادت پدر بر پسر است که به فاجعه منتهی میگردد) و دیگری زمانی است که به برخورد میان رستم و اسفندیار توجه شود. اگر فرد در تضاد ارزشهای زندگی قرار بگیرد، به بن بست می‌رسد .تراژدی نویس با ایجاد تنگناهایی، راه هرگونه گریزی را بر قهرمان تراژدی میبندد تا قهرمان متزلزل شود و به بن بست برسد؛ سرنوشت، تمام راهها را بر قهرمان تراژدی مسدود میکند و وی را در تنگناهای استواری قرار میدهد که توان خروج از آن را ندارد. رستم پس از کشته شدن سهراب به بنبست میرسد و اقدام به خودکشی میکند. و در داستان رستم و اسفندیار، درگیری و کشمکش درونی اسفندیار، ناشی از تضاد میان افزونخواهیهای خود- خواستن تاج و تخت-، وظیفهی فرمانبرداری و اعتقاد به دفاع از نظام حاکم است. رستم نیز ، در دو مرحله بر سر دو راه پذیرش اسارت یا آزادی قرار میگیرد:
در مرحلهی اول: رستم، در یک جدال و کشمکش درونی در مورد پذیرش اسارت یا آزادی قرار میگیرد و این‌گونه، با خود میاندیشد:
کـــــه گــــر مــن دهـــم دست بنـــد ورا و گـــــــر ســـرفـــــرازم گـــــزنـــــد ورا
دو کـــارست هـــر دو بـــه نفـریــن و بـــد گـــزاینـــده رسمـــی نـــو آیـیـــن و بـــد
هـــم از بنـــد او بـــد شــود نـــــام مــــن بــــد آیــد ز گـشتـاسپ انــجـــام مــــــن
(فردوسی،732:1389،ب820-818).
«اکثر کشمکشهای فاجعه آفرین که موضوع تراژدیها و داستانها قرار گرفته است؛ بر سر چهار چیز بوده است: مقام، نام، زن و مال. در دوران داستانی شاهنامه، زن و مال پنهانتر و مقام و نام آشکارتر، محور ماجراست» (اسلامی ندوشن،110-109: 1390). رستم مستأصل است که کدام راه را برگزیند. برای او ننگ از مرگ درد آورتر است. رستم زمانی که در نبرد اول با اسفندیار، با خدعه و نیرنگ جان سالم از مهلکه به در میبرد، با خود میاندیشد که زابلستان را رها کند و بگریزد.
چـــه انــدیشم اکنون جــز ایــن نیسـت رای کــــه فـــــردا بگـــردانــــم از رخــش پــای
بـــه جــایـی شــــوم کــو نیـابـــد نـشــان بـــه زابـلستـان گـــر کــنــد سر فـــــــشان
ســرانـــجــام از آن کــــار سـیــر آیــــد او اگـــــرچــه ز بـــد، سیــــر دیـــــر آیــــد او
(فردوسی،746:1389،ب1332-1330).
سرانجام، رستم پس از تنشهای بسیار بر کشمکشهای درونی خویش فائق میآید و آزادی را برمیگزیند. در اوایل داستان هر دو شخصیت-رستم و اسفندیار- برای یکدیگر ارج و احترام قائلاند و حتی هم دیگر را به عزیزان خود شبیه میدانند،(رستم اسفندیار را به سیاوش و اسفندیار رستم را به زریر مانند میکند). اما این احترام به یکدیگر و کوشش برای نجات جان دیگری؛ نه تنها به درگیری حاصل از تضاد و بینش پایان نمیدهد، بلکه بر کشمکشهای درونی هر دو پهلوان میافزاید. که در واقع همین درگیریهای مضاعف است که به این داستان پختگی عمیق میدهد. و به گفتهی نولدکه: «این داستان یکی از عمیقترین کشمکش روحی منظومه، و یکی از عمیقترین نمونهی کشمکش روحی حماسههای ملی دنیا به شمار میرود»(نولدکه،115:1357).
پیش از آغاز داستان، فردوسی چکیدهای را -که همان براعت استهلال است – بیان میکند که با هنرمندی تمام فضایِ صحنهیِ پس از تیر خوردن اسفندیار و افتادن او را بر زمین به تصویر میکشد. صحنهای که در آن بلبل و نرگس در غم اسفندیار مینالند و ابر نیز در سوگ او جامه بر تن پاره میکند:
بــــه پــالیـــز بـــلبــل بـــنالــد هــمـی گــــل از نــالـــــه او ببــالـــــد هــمــــی
چــــو از ابـــر بــینـم همــی بـــاد و نـــم نــدانـــم کـــه نـرگــس چــرا شـــد دژم…

مطلب مشابه :  پیش گیری فرهنگی وترویج فرهنگ عفاف وحجاب

(فردوسی،712:1389،ب7-6).

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید