رستم و اسفندیار

4-7-9. نتیجهگیری:
با توجه به مطالبهای گفته شده نتیجه میگیریم، که اسفندیار نمودی از ایدئولوژی مذهبی است، ایدئولوژیی که علیرغم تقدسش فاقد چشم بصیرت است و تنها هدف را میکاود و یک راه را برمیگزیند، که چنین آرمانی؛ آسیب‌پذیر است آرمانی که مبنای آن کنشهای غیر منطقی است. وی به خاطر وعدههایی که پدرش گشتاسپ مدام به او می‌دهد و وفا نمیکند، شخصیتش جریحهدار میشود و احساس خوشبختی نمیکند. به همین دلیل ناشکیبا و بی‌ثبات میشود، و به دنبال راهی میگردد که به آنچه در زندگی کم دارد- و آن هم پادشاهی است- برسد. به عبارتی دیگر میتوان گفت که وی دچار حرص، آز و عقدهی حکومت خواهی و قدرت‌طلبی پیش از موعد مقرر است، آن هم در نظام و دستگاهی که مطابق الگوی کهن “نظام هستی” هر چیزی و کسی باید دقیقاً در جای خود بنشیند. اسفندیار نیز در چنین نظامی برای رسیدن به قدرت بدون توجه به این نظام، خود و اطرافیانش شتاب‌زده وارد عمل میشود. و میخواهد به یاری نقابهای مذهبی و حکومتی و همچنین با بهرهگیری از مکانیسمهای دفاعی، و نیز به کمک نیروی اهریمنی پنهان در ناخوداگاهش به هدف بیفرجام خود برسد. او تمام هشدارها و نشانههای بازدارنده را نادیده میگیرد و آنیمای درون خود، کهنالگوی پیر خِردمند را که به ترتیب صدای عقل و ندای احساس او هستند، سرکوب میسازد. اسفندیار در مسیر خودیابی که هدف نهایی زندگی است شکست میخورد و به کمال نمیرسد او نمیتواند شخصیت واقعی خود را بشناسد و تا لحظهی مرگ مدام در حال تنش، تناقض و دوگانگی به سرد میبرد.
“خود” یا “من” اسفندیار، به دلیل عدم کارایی نمیتواند تفاوت بین هدف و وسیله را بشناسد و تشخیص دهد و به همین دلیل است که شخصیتی ماکیاولی پیدا میکند زیرا که هدفش وسیلهی رسیدن به آن را توجیه میکند. اسفندیار شخصیتی است که سرشت امور روان خود را به نهاد که – جویای اصل لذت است- سپرده است. اسفندیار با وجود آنکه گسترش دهندی دین بهی است؛ اما نمیتواند روان و شخصیت خود را به توازن برساند. او نمیتواند خود را از تاج و تختی که به هیچ‌کدام از پادشاهان وفا نکرده، دور سازد. به همین دلیل در سراسر داستان در کشاکش درونی بین تمایلات نهاد و خود است. از یک سو در پی اصل لذت یعنی همان قدرت‌طلبی است و از دیگر سو پیوسته در سخنانش اقرار به بزرگی رستم میکند. بنابراین، وی برای رهایی از این تنشها، و برای اینکه از تمایلات ناخودآگاه غرایز خود که غیر قابل پسند است، تا حدودی جلوگیری کند، و نیز خود را از حالتهای ناخوش و ناآرام دور سازد؛ از مکانیسمهای دفاعی یاد شده بهره میبرد. وی برای این که بین کشمکشهای روانی نهاد، خود، و فراخود(وجدان) حالت تعادل روانی ایجاد کند دست به این اقدامات دفاعی میزند. در باور فروید دو غریزه بر انسان تسلط کامل دارد، یکی “اروس” که غریزهی حیات، زندگی و عشق است و دیگری” تاناتوس” که غریزهی مرگ و شکست است(شمیسا،221:1383). در حقیقت پیروی از تمنیات نفسی و غریزی –افزونخواهی- چکیدهی زندگی اسفندیار است. از آن جایی که خود او میگوید:
بایــــران چـــو دین بهــــی راســــت شد بزرگــــی و شاهــــی مـــــرا خـــواست شد
(فردوسی،753:1389 ،ب1492).
و:
ز تـــاج پــــدر بـــر سرم بــــد رسیـــــد در گـــنج را جــــان مـــن شــــــد کلیـــد
(همان،ب1507).
شاید بتوان گفت اسفندیار با وارد شدن به سرزمین زابل وارد ناخودآگاه خود میگردد تا زشتیها و زیباییهای درون خود را بشناسد و کشف کند. وی از همان آغاز که اندیشهی پادشاهی و پس از آن اندیشهی بستن دست جهان پهلوان را در سر میپروراند؛ لایههای نهفتهی ناخودآگاهش به خودآگاه میآیند. اما هیچ کدام از این نیروها و کهنالگوها نتوانست وی را از خواب غفلت برهاند و در جهت درست و صحیح هدایت کند. نهاد وی افسار تمام ساختار شخصیتی را به دست گرفته و مانع از به فردیت رسیدن او میشود. او زمانی خویشتن خود را میشناسد و چشم واقعبین و فرامنش بیدار میشود که در گذر از این جهان مادی است. وی در صورتی میتوانست خود را از این همه تناقض و کشمکشهای درونی برهاند که خود را از دستبرد سایه، نقاب، عقدهی فزونخواهی و حسادت و حقارت و به طور کلی تمایلات نهاد نجات دهد.
4-8. تحلیل شخصیت کتایون از دیدگاه یونگ:
کتایون در شاهنامه، همسرگشتاسپ و دختر قیصر روم است که در روند داستان گشتاسپ، و ماجرای اسفندیار، نقش مهمی را ایفا میکند. اما در اوستا و متون پهلوی، همسر گشتاسپ “هوتوس” نامیده شده است.
ای درواسپ، ای نیک، ای تواناترین، مرا کامیابی ارزانی دار که هوتوسای نیک و بزرگوار را بر آن دارم که هماره دینی بیندیشد؛ دینی سخن گوید و دینی رفتار کند…(پورداوود،1377،بند26-25). کتایون از جمله کسانی بود که به دین زرتشت درآمد و از او حمایت میکرد «… و همچنین همسر ویشتاسپ، موسوم به هوتائوسا، نیز از او(زرتشت و دینش) حمایت و پشتیبانی میکرد..»(جان بایر،456:1381). کتایون از زنان خردمند، و مادر شاهزادهی پهلوان رویینتن شاهنامه است. او را نماد احساس میدانند زیرا که «زندگیش را با عشق آغاز میکند و با داغ فرزند به پایان میبرد»(اسلامی ندوشن،106:1370). حضور دلسوزانهی کتایون تنها در آغاز و پایان داستان مشخص است. هر چند در ظاهر نقش او بسیار کم رنگ جلوه میکند اما در واقع هر چه داستان به فرجام ناگوار خود نزدیک میشود، بیشتر سخنان دلسوزانهی، و دل دردمند او را به یاد میآوریم.
فرآیند رسیدن به پختگی و رشد روانی، پدیدهای است که در مکتب روانشناسی، یونگ به ژرفی آن را میکاود. این پختگی و رشد روانی، از کوششی ارادی در خودآگاهی به دست نمیآید؛ و فرآیندی ناآگاهانه و ناخواسته است؛ و مرکزی که این کنش طبیعی و غیرارادی، اما سامان یافته، از آن پدید میآید و سر میزند “خود” است(یونگ،241:1390). خود یا من، آن زمان در خودآگاهی به اعتدال میرسد، که کار و سازها و رفتارهای درون ناخودآگاهی همگانی از بیسامانی رهایی یابد؛ و این رخ نخواهد داد مگر آنکه ساز وکارهای روانی درون ناخودآگاهی همگانی شناخته آید.
داشتنِ رشدی ترازمند و بهنجار در روان، از دیدگاه یونگ، رویکردی همه سویه ، به پارههای ساختاری موروثی روان بشر یعنی “آنیموس”، “آنیما”، “نقاب”، “سایه” و “خود” است که در ناخودآگاهی همگانی وجود دارد؛ و رفتارهای بیرونی انسان را سامان میدهد و پدید میآورد؛ و برقرار نساختن ارتباطی بهنجار با آنها از سوی”من” یعنی مرکز خودآگاهی، روان نژندیهای بسیاری را برای انسان به ارمغان میآورد؛ و او را از رشد و پختگی روانی باز میدارد. یونگ، هر یک ازساختارهای موروثی روانی پنجگانه را کهنالگو مینامد.
با بررسی شخصیت کتایون از زمان پادشاهی گشتاسپ و تا پایان داستان رستم و اسفندیار، با توجه به کنش و رفتارهایش، به برخی از ویژگی روانی او که با نظرات یونگ انطباق دارد میپردازیم:
4-8-1. بررسی کهنالگوی مادر در شخصیت کتایون:
یکی از مهمترین کهنالگوهای یونگ کهنالگوی مادر است.«کهنالگوی مادر صفاتی را متبلور میکند که عبارتند از: شوق و شفقت مادرانه، قدرت جادویی، فرزانگی و رفعت روحانی که برتر از دلیل و برهان است، هر غریزه و انگیزهی یاری دهنده، هر آنچه مهربان است. هرآنچه میپروراند و مراقبت میکند. هر آنچه رشد و باروری را در برمیگیرد»( یونگ،26:1368).
فردوسی در داستان پادشاهی لهراسپ به چند صفت بارز او اشاره میکند:
یکــی بــــود مهتـــر کتایــون به نـــــام خــــــردمند و روشنـــــــدل و شادکـــــام
(فردوسی،627:1389،ب225)
کتایون پس از اینکه از شرط گشتاسپ- مبنی بر بستن دست رستم توسط اسفندیار- و از تصمیم اسفندیار- رفتن به سیستان-آگاه میشود؛ سعی در نجات فرزندش دارد و از همان آغاز داستان نقش وی یاریگر و راهنمای اسفندیار و نمودی از کهنالگوی مادر است. همانطور که گفته شد یکی از خصیصههای کهنالگوی مادر وجه مراقبت کنندهی و مهربان اوست. کتایون زنی با خرد، با حس و عاطفه و صلح جوست که بزرگترین همّ و غمش محافظت از اسفندیار و همچنین آگاهی دادن به او است، که همین محافظت و نگهداری، تبلوری از صفت کهنالگوی مادر در شخصیت کتایون میباشد.
در آغاز داستان زمانی که اسفندیار برای نالیدن و شکوه کردن از پدرش به نزد مادرش میرود فردوسی به این صفت کتایون اشاره میکند:
کتـــــایون قـــــیصر کــــه بد مـــادرش گــــرفته شــــــب و روز انـــــدر بـــــرش
(همان:712،ب3)

                                                    .