رستم و اسفندیار

آدلر احساس حقارت را کاملا ًطبیعی میداند و معتقد است که انسان بودن یعنی احساس حقارت داشتن که به طور ثابت و فعال فرد را به سوی کمال و “شدن” برمیانگیزد(ماسک،80:1999). «نکتهی غیرطبیعی و نابهنجار، تبدیل احساس حقارت به عقدهی حقارت میباشد، بدین معنا که فرد برای رفع نقصها، ضعفها و کاهش احساس حقارتش به جستجوی جبران ناتوانیها و نقصهایش برآید که در اکثر موارد راههای غیر سالم و بعضا ضد اجتماعی را برمیگزیند»(اسپربر،13:1379).
اسفندیار با وجود این که خود میداند پیروزیها و موفقیتهای بیشماری را در زمینهی جنگ و گسترش دین به دست آورده، اما کمبود چیزی را در وجود خود احساس میکند و همین کمبود و نقص به او احساس حقارت و کم بینی نسبت به خود میدهد به گونهای که پس از شکوه و شکایت از بد عهدیهای گشتاسپ به او میگوید:
مـــــرا از بـــزرگان بـرین شــــرم خاست کـــه گـــویند گـــنج و سپاهـــت کجــاست
(فردوسی:715:1389،ب99).
آدلر فردی را که احساسهای حقارت او به طور بیمارگونهای شدید باشد به عنوان فرد دارای عقدهی حقارت توصیف میکند و معتقد است عقدهی حقارت اغلب به نوعی ” عقدهی برتری جویی جبرانی ” که طی آن فرد مجبور است به هر قیمتی سرآمد شود، منتهی میشود(کارور، 460:1375و ناصحی،56:1386). هنرنمایی درخشان اسفندیار در جنگها او را بر آن میدارد که پیش از موعد، داوطلب پادشاهی شود… او سرشار از نیروی درونی جاهطلبی و غرور است که از وضع ممتاز و خاص خود چون، پهلوانی، شاهزادگی، رویینتنی و … راضی نیست و با وجود داشتن این صفات کمبود چیزی را در خود حس میکند و آن هم پادشاهی است(اسلامیندوشن،28:1390). پس میتوان گفت در شخصیت اسفندیار این عقده حقارت است، که زمینهساز عقدهی قدرتطلبی- از دیدگاه یونگ- میشود. اگر بخواهیم ریشه عقده برتریجویی اسفندیار را بیابیم باید آن را در گذشتهی اجداد وی بررسی کرد. همانطور که میدانیم گشتاسپ پدر اسفندیار بر خلاف رسم معهود، به بهانه اینکه کیخسرو هم در زمان حیاتش پادشاهی را به لهراسپ داده؛ در زمان حیات پدرش لهراسپ خواستار تاج و تخت میشود. و از همان روزگار جوانی، آنگاه که لهراسپ بر تخت شاهی بود غروری در سر داشت و همین حال وی باعث شد روزی از پدر بخواهد که تاج و تخت را به او واگذار کند، لهراسپ با یاد کردن پند خسرو؛که همیشه شهریار را به دادگری توصیه میکرد گشتاسپ را از برتریجویی بر حذر میدارد، تا اینکه او ایران را ترک میکند و پس از اتفاقات بسیار لهراسپ او را بر میگرداند و تاج و تخت را به او میسپارد. و از آنجایی که لهراسپ مردی دیندار و بی آزار بود و خوی نیکویی داشت و مهمتر از همه چون بیرنج و زحمت و با رضایت کامل تاج را از کیخسرو یافته بود با رضایت خود تاج شاهی را بر سر گشتاسپ میگذارد. و در واگذاری تاج به او سختگیری چندانی از خود نشان نمیدهد.
پس همان طور که گفته شد میتوان دریافت که گشتاسپ دارای عقدهی قدرت است بدین معنی که او به قدری دل مشغول و وابستهی آن است که این موضوع به شدت بر رفتار وی تأثیر میگذارد و به راحتی پسرش را قربانی هوس و آز قدرتش میکند. اسفندیار هم نیز از کودکی شاهد این کشمکشهای پدر برای رسیدن به قدرت و حفظ آن بوده است و بیتردید در اصرار خود برای گرفتن تاج و تخت؛ سرمشق پدر را در برابر خویش دارد. او میداند پدر به راحتی به تاج و تخت رسیده، بنابراین میخواهد همان کار را انجام دهد، اما حرص و طمع گشتاسپ بر خلاف لهراسپ، زیاد است و به این سادگیها از قدرت دست نمیکشد و این حرص و طمع تا بدانجا میرسد که پسرش را به سوی تلهای میکشاند که رهایی از آن کاری غیر ممکن است، چرا که ریشهی عقدهی فزونخواهی پدر در درون اسفندیار نیز وجود دارد.
یونگ معتقد بود هنگامی که یک عقده شکل گرفت، دیگر تحت کنترل هشیار قرار ندارد ولی میتواند مزاحم هشیاری شده و با آن تداخل کند. شخصی که عقدهای دارد از تأثیر هدایتی آن آگاه نیست، اگرچه دیگران ممکن است تمرکز مداوم او را به یک موضوع مشاهده کنند(شولتس،130:1386) با توجه به دیدگاه یونگ میتوان دانست که ریشه عقدهی قدرتخواهی اسفندیار مربوط به تجربههای کودکی اوست و به دوران اجدادی او بر میگردد. البته به این نکته باید توجه کرد که ما از دوران کودکی گشتاسپ و کیفیت آن اطلاعی در دست نداریم ولی با عملکردی که او در قبال پدرش، لهراسپ و بعدها هم در حق فرزندش، اسفندیار صورت میدهد باید تا حدودی ریشه در کودکیاش داشته باشد.
“خود” در اسفندیار که «متشکل از تمام قدرتهای شناختی، ادراکی و عقلانی انسان است” (شاملو،30:1374) نمودی ندارد زیرا او قدرت عاقله و تصمیم گیرندهی اجرایی شخصیت خود را با حرکت در مسیر عقدهی قدرتطلبی از دست داده است. «پس اگر هشیاری و شخصیت “من” آنقدر سست بنیان و بیانعطاف بود که نتوانست عقده را دریابد و در خود تحلیل برد- که تنها از این راه از اثرات زیانبار آن در امان تواند ماند- آن وقت عقده میوههای زهر آلود خواهد داد و ناهشیاری بر تمامی روان مسلط خواهد شد که نتیجهاش پریشانی روانی است»(ستاری،130:1348).
اسفندیار نمیتواند عقدهی برتریجویی خودش را دریابد بنابراین همچنان در ناهشیاری شخصی او میماند و پی به آن نمیبرد. به این معنی که اگر او از این عقده آگاه باشد به این باور میرسد که حس قدرتطلبی و برتریجویی خواه یا ناخواه در وجود خود و اجداد او وجود داشته، پس با هر شرایطی میتوان تا رسیدن به موعد اصلی و قانونی آن صبر کند اما این فزونخواهی، “خود واقعی” اسفندیار را از او دور و وی را دچار نوعی سردرگمی، تعارض و دوگانگی میکند. «ریشهی امیال سرکوفته و واپس زده را میتوان در ناخودآگاه یافت»(جونز،178:1350). در ارتباط با این فرضیه، نکتهی بسیار حائز اهمیت است و آن این است که، همهی انسانها از بدو تولد تا پایان زندگی همواره قادر به ارضای طبیعی و به موقع تمام تمایلات جنسی خود نیستند و این منجر به ایجاد عقدههای روانی در انسان میشود. انسان از دوران کودکی به طور طبیعی در پی ارضای امیال خود است، اما محدودیتهای محیطی او را از ارضای کامل باز میدارد. این محدودیتها و عدم ارضای به موقع باعث “واپسزدگی” میشود(فروید،72:1381) و امیال سرکوفته در ناخودآگاه فرد بایگانی میشود تا در زمانی مناسب و به دلایلی دیگر بار به خودآگاه بیایند.
4-7-6. بررسی کهنالگوی آنیما در شخصیت اسفندیار:
این کهنالگو در طول زندگی از طریق تماسهای واقعی که با زنان برای مرد روی میدهد، خودآگاه و قابل لمس میشود، نخستین و مهمترین تجربهی یک زن نسبت به مرد به وسیلهی ارتباط با مادر حاصل میشود و مادر نخستین حاصل تصویر ذهنی آنیماست (یونگ،40:1390). آنیما مرد را به کمالات انسانی میرساند، به عنوان راهنما یاریاش میکند و باعث بروز انگارههای خلاق ذهنی در او میشود و این مرتبهای است که هر کسی نمیتواند به آن دست یابد. آنیما در نمود راهنما، نقش راهنمایی را دارد که به فرد امکان میدهد تا خود را با ارزشهای واقعی درونی همساز کند و راه به ژرفترین بخشهای وجود برد.
در بیشتر داستانهای پهلوانی سزاوارترین سخنان را از دهان مادران و همسران و دختران پهلوانان میشنویم، زنان شاهنامه سخن بسزا میگویند زیرا خرد دارند و در همه حال و هر جا که باشند، آزاد اندیشند( کیا،203:1371) این گروه از زنان شاهنامه را میتوان آنیمای مثبتی دانست که پس از پیوستن به آنیموس نقش زایندگی و راهنماییبخشی خود را ایفا میکنند( موسوی و خسروی،136:1387).
نمونهی بارز آنیمای مثبت در داستان رستم و اسفندیار؛ کتایون است. که به گفتهی اسلامی ندوشن «میتوان او را ندای احساس خواند»(اسلامی ندوشن،240:1390). کتایون از همان آغاز داستان نقش راهنمای اسفندیار را بر عهده دارد. وی آنیمای مثبت اسفندیار است، که برای دستیابی به خویشتنِ پنهان در لایههای ناخودآگاهی تلاش میکند، تا به “خود”یابی که ثمرهی آن تعادل، تناسب، کمال و فردیت است برسد، اما متأسفانه انگیزه اصلی و شخصی متمرکز شدهی اسفندیار بر روی قدرت طلبی این امکان را به او نمیدهد که بروز کند:
در آغاز داستان، اسفندیار در نزد مادرش، کتایون از پدر شکایت میکند. کتایون (آنیما) در جواب او چنین میگوید:
بـــدو گـــــفت کـــــای رنـج دیـده پـسر ز گیتـــــــی چـــــه جــــوید دل تاجــــور
مگـــر گنـــج و فرمــــــان و رای و سپــاه تـــو داری بـــــرین بـــر فـــزونی مــــخواه
یکــــــی تــــــاج دارد پـــــدر بـــر پسر تــــو داری دگــــر لشکــــر و بــــوم بــــر
چــــــو او بگــــــذرد تاج و تختش تراست بـزرگـــــی و شاهــــــی و بخــتش تـراست
(فردوسی،713:1389،ب20-17).
اما اسفندیار نه تنها به سخنان کتایون گوش نمیدهد بلکه با توهین و پرخاشگری کردن، به او مایهی آزارش میگردد:
چنـــــین گفــــــت بـــا مـــادر اسفندیار کــه نیـــــکو زد این داستــــــان هـــوشیار
کـــه پـیـــــش زنــــــان راز هرگـز مگوی چــــــو گــــــــویی سخن باز یابی به کـوی
مکــــــن هیـــچ کــــاری بـــ ه فرمان زن کــــــه هــــــرگز نـــــبینی زنــــی رایزن
پـــــر از شـــــرم و تـشویر شــــد مـادرش ز گفتـــــــه پشیمانـــــی آمـــــد بــــرش

                                                    .