رشته حقوق

رابطه فرهنگ و ارتباطات

دانلود پایان نامه

پارسانیا نیز با الهام از حکمت صدرایی، معتقد است فرهنگ صورتی از آگاهی است که به‌وساطت انسان از آسمان وجودی خود نازل شده و به عرصه آگاهی مشترک اجتماعی راه یافته و اراده و رفتار عمومی جامعه را تحت تسخیر و تصرف خود در آورده است: «هر فرهنگی لایه‌ها و سطوح مختلف دارد، عمیق‌ترین لایه‌های فرهنگی، لایه‌هایی است که عهده‌دار تفسیر انسان و جهان می‌باشد، مجموعه معانی‌ای که جغرافیای هستی را ترسیم کرده و انسان را در آن تعریف می‌کند، سعادت و آرمان‌های زندگی را معنا کرده و زندگی و مرگ را تبیین می‌نماید. و این لایه از فرهنگ همان بخشی است که بیشترین بنیادهای معرفتی علم را در خود جای می‌دهد و به‌بیان دیگر مهم‌ترین مبادی منطقی در علم یعنی مبادی هستی‌شناختی، انسان‌شناختی و معرفت‌شناختی در این لایه فرهنگ قرار می‌گیرند. این مبادی در سطوح مختلف بعدی فرهنگ یعنی، در علوم و دانش‌های جزئی و کاربردی و در ارزش‌ها، هنجارها و نمادهای اجتماعی پیامدهای خود را به‌دنبال داشته و لوازم خود را نشان می‌دهند. رویکردها، مکاتب، و نظریه‌های علمی مربوط به دانش‌های جزئی به‌همراه شیوه و روش‌های تولید آنان در لایه‌های میانی فرهنگ قرار می‌گیرند.»
توضیح این‌که: علت مشترکی که وحدت افراد و رفتار آن‌ها را تامین می‌کند، از نوع عوامل مادی و طبیعی عالم کثرت نیست. این علت صورتی از آگاهی است که به‌وساطت انسان از آسمان وجودی خود نازل شده و به عرصه آگاهی مشترک اجتماعی راه یافته و اراده و رفتار عمومی جامعه را تحت تسخیر و تصرف خود در آورده است. با این بیان، برای صور و حقایق علمی سه مرتبه ‌می‌توان در نظر گرفت:
مرتبه نخست، مرتبه ‌ذات و حقیقت این صور است که از آن با عنوان نفس‌الامر، امر و یا شی در نفس و ذات خود است. صورت حقایق علمی، صرف‌نظر از آگاهی انسان‌ها، روابط، مناسبات و احکامی دارند که مربوط به زمان و مکان خاصی نیست.
در مرتبه دوم افراد انسانی، با دیالکتیک، گفت‌و گو، تفکر، تمرین … و بلاخره با حرکت و سلوک جوهری خود، به آن معانی راه می‌برند، و براساس اتحاد عالِم و معلوم با آن متحد می‌شوند. صورت علمی پس از اتحاد با افراد، بدون آنکه موطن و جایگاه نخست خود و احکام آن را از دست بدهند، در مرتبه ‌و جایگاه دوم یعنی در عرصه ذهن و اندیشه، و به‌دنبال آن به‌دلیل وحدتی که فرد با عمل و اراده خود دارد، در عرصه عمل و رفتار انسان قرار می‌گیرند.
در مرتبه سوم، معانی و صور علمی به‌وساطت افراد انسانی به ‌عرصه زندگی مشترک آدمیان وارد شده و هویت بین‌الاذهانی و عمومی پیدا می‌کند. معانی در این مقام از زاویه ذهن و گوشه رفتار فرد خارج شده و به ‌متن زندگی و رفتار اجتماعی وارد می‌شوند و باورها، عادات، نهادها و کنش‌های اجتماعی را تسخیر می‌کنند. این مرتبه، مرتبه ‌فرهنگ است. فرهنگ در حقیقت صورت تنزل‌یافته معنا به عرصه فهمِ عمومی و رفتارهای مشترک و کنش‌های اجتماعی است. کیاشمشکی هم شبیه همین نگاه را در جهان‌شناسی در قرآن بسط داده‌اند: «قلب پیامبر (ص) به‌عنوان انسان کامل و کامل‌ترین انسان، داده‌هایی را از بخشی از جهان که به حس در نمی‌آید دریافت می‌کند، داده‌هایی درباره خداوند، ملائکه الاهی، شیاطین، ملکوت عالم، عوالم غیب و بسیاری داده‌های حس‌ناپذیر دیگر. این داده‌ها در اصل از سنخ مفاهیم و معانی ذهنی نبوده بلکه هویتی وجودی دارند و در مراحل بعدی دریافت آدمی است که قالب مفهومی – ذهنی و در نهایت ساختار زبانی به‌خود می‌گیرند».
خلاصه این‌که در برخى تعاریف، فرهنگ در برگیرنده اعتقادات، ارزش‌ها و اخلاق و رفتارهاى متأثر از این سه، و همچنین آداب و رسوم و عرف یک جامعه معین تعریف مى‌شود. در گونه‌اى دیگر از تعاریف، آداب و رسوم شالوده اصلى فرهنگ تلقّى مى‌شود و صرفاً ظواهر رفتارها، بدون در نظر گرفتن پایه‌هاى اعتقادى آن، به‌عنوان فرهنگ یک جامعه معرّفى مى‌گردد. و بالأخره در پاره‌اى دیگر از تعاریف، فرهنگ به‌عنوان «عاملى که به زندگى انسان معنا و جهت مى‌دهد» شناخته مى‌شود. در این‌صورت، دین که عبارت است از مجموعه‌اى از باورهاى قلبى و رفتارهاى عملىِ متناسب با آن باورها، اگر با گونه نخست از تعاریف فوق مقایسه شود، جزء فرهنگ تلقّى مى‌شود؛ زیرا فرهنگ در این دیدگاه هم شامل باورهاى قلبى دینى و غیردینى و هم شامل رفتارها و اخلاق و آداب و رسوم دینى و غیردینى است. از این‌رو، «دین» جزء «فرهنگ» و زیر مجموعه‌اى از آن تلقّى مى‌شود. امّا اگر دین را با گونه دوم از تعاریف مقایسه کنیم، از آنجا که در این نوع از تعاریف ظواهر رفتار و آداب و رسوم به‌عنوان فرهنگ شناخته مى‌شوند، رابطه دین با فرهنگ بسان دو مجموعه‌اى که فقط در بخشى از اعضا مشترک هستند قابل شناسایى است، و در این دیدگاه نه دین کاملا جزء فرهنگ است و نه فرهنگ زیر مجموعه‌اى از دین مى‌باشد. شاید بتوان گفت تعریف فرهنگ به عاملى که به زندگى انسان معنا و جهت مى‌دهد، منطقى‌ترین سخن در تعریف این واژه مى‌باشد.
رابطه فرهنگ و ارتباطات
رابطه فرهنگ و ارتباطات حوزه‌های وسیعی از دانش را در بر می‌گیرد. آلفرد جی اسمیت توانسته است سه مکتب را برای فرهنگ و ارتباطات بشمارد، رابرت کریگ هفت سُنت را برای ارتباطات توضیح داده یا اسمیت چهارده حوزه‌ی نظری در فرهنگ را مورد مطالعه قرار داده است.
فرهنگ و ارتباطات، سنگ بنای جوامع انسانی به‌شمار می‌روند. از آغاز خلقت و پیدایش انسان تاکنون، این دو ویژگی همراه جامعه انسانی و نوع انسان بوده و وجه ممیز او از دیگر موجودات قلمداد شده است. فرهنگ و ارتباطات هر دو فراگردند و یک ضرورت انسانی به‌شمار می‌روند؛ یعنی، هر دو به‌نوعی پویایند. هیچ جامعه انسانی بدون این دو پدیده قابل تصور نیست. فرهنگ بدون ارتباطات دوام و بقا نمی‌یابد و ارتباطات بدون فرهنگ از محتوا و پیام بی‌بهره می‌ماند. از این‌رو، می‌توان فرهنگ و ارتباطات را به‌گونه‌ای غیرقابل تجزیه، به‌هم پیوسته دانست. به‌‌تعبیر هال، فرهنگ همان ارتباطات و ارتباطات همان فرهنگ است.
با مطالعه مدل‌های ارتباطات به این برداشت می‌رسیم که ارتباطات عنصری فرهنگی است و به‌همین دلیل غالبا گفته می‌شود که ارتباطات و فرهنگ از هم‌دیگر جدایی‌ناپذیرند. همان‌طور که اسمیت می‌نویسد: «فرهنگ مجموعه‌‌ی کدهایی است که ما یاد می‌گیریم و به اشتراک می‌گذاریم و یادگیری و اشتراک‌گذاری نیازمند ارتباطات است. ارتباطات مستلزم کدها و نمادهایی است که بایستی آموخته و به اشتراک گذاشته شود». این دو بایستی باهم مطالعه شوند. فرهنگ بدون مطالعه ارتباطات شناخته نمی‌شود وفهم ارتباطات تنها در سایه فهم فرهنگ ممکن می‌گردد.
محمد عمران ارتباطات را متاثر از فرهنگ می‌داند. بنظر او «چون فرهنگ از کودکی آموخته و در افراد نهادینه می‌شود، به‌شدت شیوه تفکر و نحوه تعاملات با افراد فرهنگ‌های دیگر را تحت‌تاثیر قرار می‌دهد.
اما دانش ارتباطات میان‌فرهنگی به‌عنوان یکی از مصادیق رابطه فرهنگ و ارتباطات، نقطه‌ی عزیمت خویش را از هیچ‌کدام از این دانش‌ها نگرفته است. ارتباطات میان‌فرهنگی علمی است که ریشه‌های فلسفی آن نیز کاربردی و عمل‌گراست. این دانش چالش‌ها و راه‌حل‌های ارتباط موثر در جهان کنونی را نشان می‌دهد.
1-5- ارتباطات میان‌فرهنگی
قبل از بررسی تعاریف ارتباط میان‌فرهنگی باید به این نکته مهم اشاره شود که انسان موجودی فرهنگی است و فرهنگی زندگی می‌کند. به‌تعبیری که اولمان به‌کار برده و بسیاری از متفکران از وی نقل کرده‌اند: «هر جا انسان باشد فرهنگ است و هر جا فرهنگ باشد انسان». میان انسان و فرهنگ رابطه‌ای دو سویه وجود دارد. حیات انسانی، دور از فرهنگ، شایسته ادامه‌ی بقا نیست. همچنانکه «بدون کنش متقابل، فرهنگ از میان می‌رود». اهمیت فرهنگ چنان است که گفته می‌شود «انسان حیوانی است با فرهنگ». یعنی «انسان اگر بخواهد به سعادت و کمال برتر نایل شود، باید به‌طور اجتماعی [درون فرهنگ] زندگی کند». تغییراتی که در سطح نظام فرهنگی ایجاد شود، جامعه را در عمق و برای دوره‌ای طولانی‌تر تحت‌تاثیر قرار می‌دهد. هیچ خصلت و پدیده انسانیِ فردی و جمعی فرافرهنگی وجود ندارد. والکر، چارچوب فرهنگی را نوعی عدسی مفهومی می‌داند که از طریق آن، شخص اطلاعات حاصل از حواس فیزیکی را فیلتر کرده و وارد قلمرو ادراکی خود می‌نماید. به‌عبارت دیگر احساسات فیزیکی، برای ما اطلاعات فراهم می‌کنند و ما تنها وقتی می‌توانیم معنا را احساس کنیم که از فیلترهای انتخابی ما، که خود از نظام عقاید، گرایشات، ارزش‌ها و رفتارهای ما نشأت گرفته و در چارچوب فرهنگی ما جا گرفته، آنها را عبور داده باشیم. خلاصه این که «انسان، با فرهنگ، انسان شده است. انسان موجود یا حیوان فرهنگی است؛ پس هرگونه بحث درباره انسان، بحث درباره فرهنگ است. انسان با فرهنگ از طبیعت جدا می‌شود. اگر بتوان انسان طبیعی را تصور کرد، این انسان، انسان ماقبل فرهنگ است. البته این موضوع در حد خیال است.» رشاد نیز فرهنگ را «انسان‌شناسی انضمامی» می‌داند. یعنی آنگاه که انسان را به انضمام ظروف تاریخی، اقلیمی، اجتماعی و روانی معین مطالعه می‌کنیم، درحقیقت فرهنگ را مطالعه کرده‌ایم.
تاکید بر خصوصیت فرهنگی بودن انسان چنان اهمیتی دارد که حتی در مورد دو فرد با فرهنگ(به‌همان معانی متعارف) مشترک نیز می‌توان گفت که دارای ارتباط میان‌فرهنگی هستند. به‌همین جهت دیده می‌شود که گاه مشکلات بین دو فرد و یا دو گروه در یک فرهنگ مشترک بیش از دو فرد یا دو گروه در فرهنگ‌های متفاوت است. پس دامنه و شعاع اندیشه میان‌فرهنگی را باید با همین توجه دریافت. با این تعبیر می‌توان فلسفه میان‌فرهنگی را فلسفه میان‌انسانی تعریف کرد. انسان موجودِ فرهنگی است و این فلسفه می‌خواهد فلسفه مفاهمه و همزیستی میان انسان‌ها باشد. نکته باریک‌تر و ژرف‌تر آن‌که این موجود فرهنگی در ذات خود میان‌فرهنگی است.
با توجه به رویارویی افراد با فرهنگ‌ها و خرده‌فرهنگ‌های مختلف، ارتباطات میان‌فرهنگی با دو مفهوم فرهنگ و ارتباطات تعریف می‌شود. مفهوم مشترک فرهنگ در انسان‌شناسی فرهنگی و روان‌شناسی درون‌فرهنگی، نمایانگر تجارب زندگی جمعی یک گروه بزرگ مانند یک ملت یا یک منطقه از این دنیای وسیع است. در این سال‌ها، مفهوم فرهنگ گسترده‌تر شده است و خرده‌فرهنگ‌های گروه‌های کوچکِ محلی و قومی یا گروه‌های نژادی دیگر گروه‌های اجتماعی‌ای که براساس جنسیت، تمایلات جنسی، توانایی فیزیکی، معلولیت و یا برحسب مناطق جغرافیایی طبقه‌بندی شده‌اند را نیز دربر می‌گیرد. این مفهومِ جدید، شامل انواع ارتباطات مستقیم است که بالقوه و با درجات مختلف میان‌فرهنگی و نیز وجود پیش‌زمینه‌های تجربی کنش‌گران آن می‌باشد.
ارتباطات میان‌فرهنگى(به‌مفهوم عام) شاخه‌ای از ارتباطات(به‌طور مستقل) یا شاخه‌ای از ارتباطات جهانی است که عهده‌دار بررسی و مطالعه ارتباطات و روابط میانِ دو فرهنگ، دو فرد از دو فرهنگ و مانند آن است. در دو دهه اخیر، این حوزه از دانش ارتباطات آن‌چنان پیشرفت کرده که به‌عنوان رشته‌ای کاربردی و ضروری در عصر حاضر مطرح شده و محققان و دانشمندان زیادی را به‌خود جلب کرده است. این رشته امروزه مورد توجه شاخه‌های دیگر علوم اجتماعی از جمله: روان‌شناسی، روان‌شناسی اجتماعی، جامعه‌شناسیی، تعلیم و تربیت، مطالعات رسانه، انسان‌شناسی فرهنگ و مدیریت قرار گرفته است. یکی از دلایل ظهور و بروز مطالعات میان‌رشته‌ای، پیچیدگی وقایع، رخدادها و مسائل جهان معاصر و انسان جدید است. محیط پر از رمز و راز جهان کنونی به‌گونه‌ای است که انسان معاصر با همه توانایی و دانش ظاهری‌اش، از درک عمیق و کامل آن عاجز می‌ماند و هر روز در پی یافتن راهی نو برای تبیین آن است. در ارتباطات میان‌فرهنگی و بین‌فرهنگی، نوعی کنش ارتباطی رخ می‌دهد که می‌توان گفت کنش متقابل ارتباطی است. به‌همین دلیل، برخی از نویسندگان و پژوهشگران، ارتباطات میان‌فرهنگی را در قالب کنش متقابل مورد مطالعه قرار داده‌اند؛ یعنی دو معنای مختلف برخاسته از دو فرهنگ در یک کنش متقابل مبادله می‌شوند.
وقتی پیام‌ها در سراسر مرزهای فرهنگی انتقال می‌یابند، در بافتی رمزگذاری و در بافتی دیگر رمزخوانی می‌شوند، ارتباطات میان‌فرهنگى برقرار می‌شود. سردبیر نشریه «ارتباطات میان‌فرهنگی» اظهار می‌دارد که طی ارتباط میان‌فرهنگی پیامی که ارسال می‌شود معمولا پیامی نیست که دریافت می‌گردد و ارتباطات میان‌فرهنگی ضرورتا شامل برخوردی از سبک‌های ارتباطی را شامل می‌شود. معروف‌ترین چهره ارتباط میان‌فرهنگی، یعنی گودیکانست، هم خاطرنشان می‌کند که در طول ارتباط میان‌فرهنگی، فرهنگ همانند فیلتری عمل می‌کند که همه پیام‌های کلامی و غیرکلامی بایستی از آن عبور کنند.
این که چه چیزی ارتباطات میان‌فرهنگی نامیده می‌شود، تا حدودی وابسته به‌چیزی است که فرد آن را بخشی از یک فرهنگ تلقی می‌کند. گرچه تعریف فرهنگ نیز آن‌چنان که باید روشن نیست. برخی از دانشمندان اصطلاح ارتباطات میان‌فرهنگی را تنها به ارتباطاتی که میان افراد از ملیت‌های مختلف برقرار می‌شود، اطلاق می‌کنند.
برخی دیگر در مقابل، مفهوم ارتباطات میان‌فرهنگی را به همه ارتباطات میان‌قومی، میان‌دینی و حتی بین منطقه‌ای و همین‌طور ارتباطات میان افرادی از جهت‌گیری‌های جنسی متفاوت اطلاق می‌کنند. در واقع در دو طرف تعامل، دو فرد قرار گرفته‌اند که هر کدام دارای الگوی اندیشه‌ای و الگوی رفتاری متمایزی هستند. به‌نظر هالیدی همه ارتباط‌ها، میان‌فرهنگی هستند.
با مروری بر تعدادی از آثاری که در پنج دهه درباره ارتباطات میان‌فرهنگی منتشر شده است، آشکار می شود که در تعریف و تلقی از ارتباطات میان‌فرهنگی اجماع حاصل نشده است. میان تعاریف ارائه شده شباهت‌ها و اختلافاتی وجود دارد. پینتو به تعدادی از آثار نظری و تجربی در این مورد اشاره می‌کند تا نشان دهد که ادبیات ارتباطات میان‌فرهنگی از از دهه 60 به‌شدت در حال رشد بوده است؛ اما از مفاهیم متعددی برای ارتباطات میان‌فرهنگی استفاده شده است. حداقل در بررسی تعاریفی که در این 20 سال اخیر ارائه شده است ماهیت مشاجره‌آمیز این مفهوم آشکار می‌شود. به‌عنوان مثال، سموار و پرتر در نسخه 1988 کتابشان می‌نویسند: «ارتباطات میان‌فرهنگی زمانی روی می‌دهد که تولیدکننده پیام عضو یک فرهنگ و دریافت‌کننده آن عضوی از یک فرهنگ دیگر باشد». سه سال بعد در نسخه تجدیدنظرشده 1991 تعریفی ارائه می‌دهند معنای فرهنگی در دیدگاه نویسندگان را روشن‌تر بیان می‌کند: «هنگامی که شرکت کنندگان در ارتباطات، دارای زمینه‌های تجربی گوناگون ناشی از دانش و ارزش‌های گروهی بلندمدت باشد، ارتباطات میان‌فرهنگی رخ می دهد». این تعریف پژواک رویکرد میان‌فردی است که ادوارد هال، به‌عنوان یک انسان‌شناس، در کتاب «زبان خاموش» در سال 1959 اتخاذ کرده است. هال، که تحت‌تاثیر زندگی و زمینه اجتماعی به‌عنوان بنیان‌گذار ارتباطات میان‌فرهنگی تلقی می‌گردد، ارتباطات میان‌فرهنگی را ارتباط دو عضو از دو فرهنگی متفاوت تعریف می‌کند. سموار و پرتر در ویراست 2009 کتابشان که با همکاری مک‌دنیل به سرانجام رسید تعریفی ارائه دادند که کاملا شبیه تعریف هال بود: «ارتباطات میان‌فرهنگی هنگامی روی می‌دهد که فردی از یک فرهنگ پیامی را می‌فرستد تا از سوی فردی از فرهنگ دیگر پردازش شود».
طی این دو دهه، یعنی در فاصله میان انتشار نسخه اول و سوم کتاب، ادبیات ارتباطات میان‌فرهنگی، به‌لحاظ نظری و تجربی، رشد چشم‌گیری کرد. برخی از نویسندگان(از جمله گودیکانست و پینتو) در مقابل غلبه رویکرد میان‌فردی در این حوزه موضع گرفتند. به‌نظر آنها همانطور که فرهنگ دانشی است که به‌صورت اجتماعی حاصل می‌شود، عاقلانه‌تر آن است که گفته شود ارتباطات میان‌فرهنگی نه فقط شامل سطح میان‌فردی بلکه سطح گروهی را نیز در بر می‌گیرد و لذا ارتباطات میان‌فرهنگی را تبادل اطلاعات نمادینی تلقی می‌کردند که میان گروه‌ها معین با تفاوت‌های فرهنگی معنادار روی می‌دهد.
برغم تلاش‌های صورت گرفته برای گسترش دامنه سطوحی که در آن ارتباطات میان‌فرهنگی رخ می‌دهد، ادبیات نظریِ بحث نشان می‌دهد که رویکرد میان‌فردی همچنان غلبه دارد.
اما از آن‌جا که این حوزه از دانش رویکردی کاربردی دارد، تعریف سماور می‌تواند تعریف مناسبی باشد.

مطلب مشابه :  شرایط اساسی صحت عقد بیع

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید