رشته حقوق

دیدگاه شناختی اجتماعی

دانلود پایان نامه

راجرز معتقد بود که اکثر آدم‌ها در پذیرش احساسات حقیقی و بالفطره مثبت خود مشکل دارند. به نظر راجرز، اطرافیان انسان‌ها، آنان را از این احساسات مثبت دور می‌کنند. وقتی کاری را درست انجام نمی‌دهیم، تنبیه می‌شویم و اگر طبق معیارهای پدر و مادرمان عمل نکنیم، آن‌ها محبتشان را از ما دریغ می‌کنند که نتیجه‌اش، عزت نفس کم است. این فشارها و بازخوردهای منفی در بزرگسالی ادامه می یابند. نتیجه هم این می‌شود که ابر سیاهی از اختلاف بر روابطمان حاکم می‌شود و یا مجبور می‌شویم طبق خواسته‌های دیگران عمل کنیم. سپس در جریان بر آورده‌کردن معیارهای جامعه، خود حقیقی خویش را تحریف می‌کنیم و از سکه می‌اندازیم. تا این که کاملا از دست می‌رویم و آینه‌های خواسته‌ای دیگران می‌شویم. خود پنداره، مضمون اصلی دیدگاه راجرز و انسانگراهای دیگر؛ ادراک کلی شخص از رفتارها، توانایی‌ها و شخصیت خودش است. توجهِ مثبتِ نامشروط، اصطلاح راجرز برای پذیرفتن دیگران، بها دادن به آن‌ها و مثبت بودن در برابر آنها، صرف نظر از رفتارشان می‌باشد. (سانتراک، 1383: 143)
2-1-3-3-2- رویکرد مزلو
مزلو، خودشکوفایی را جنبه مهمی از شخصیت می‌دانست. مزلو از جمله متنفذترین شخصیت‌های جنبش انسانگرایی در روان‌شناسی بود و این جنبش را در مقابل دو نیروی روان کاوی و رفتارگرایی، «نیروی سوم» روان شناسی می‌دانست. مزلو معتقد بود نظریه‌های روان کاوی بیش از حد بر انسان‌های ناراحت و تعارضات تکیه کرده‌اند. رفتارگراها نیز که کلا شخص [و شخصیت] را قبول ندارند. در سلسله مراتب نیازهای مزلو (1971 و 1954) خود شکوفایی در راس نیاز قرار داشت. مزلو عمدتا بر تبدیل انسان به موجودی تمام و کمال تاکید می‌ورزید. (سانتراک، 1383: 145)
2-1-3-3-3- ارزیابی دیدگاه‌های انسان‌گرا
دیدگاه‌های انسان‌گرا، روانشناسان را متوجه این نکته کردند که ادراک ما از خودمان و دنیای اطرافمان، دو عنصر مهم شخصیت هستند. روانشناسان انسانگرا از جمله بو هارت و گرینینگ ، (2001) همچنین به ما گوشزد کردند که نباید از کلیت شخص و مثبت بودن طبیعت انسان غافل شویم. تاکید آنان بر تجربه هشیار، به ما نشان می‌دهد که شخصیت، پتانسیل قابل تحقق چشمگیری دارد. ضعف دیدگاه انسان‌گرایی هم دشوار بودن آزمودن مفاهیم آن است. برای مثال خودشکوفایی تعریف دقیقی ندارد و مشاهده کردنش دشوار است. بعضی از منتقدان هم می‌گویند روانشناسان انسان‌گرا نگاه خیلی خوش‌بینانه‌ای به طبیعت انسان دارند و در مورد آزادی و عقلانیت انسان افراط کرده‌اند. برخی دیگر هم می‌گویند انسان‌گراها خود شیفتگی و عاشق خود بودن را دامن می زنند چون مردم را وا می‌دارند نگاه خیلی مثبتی به خودشان داشته باشند. (سانتراک، 1383: 148)
2-1-3-4- دیدگاه‌های صفتی
نظریه‌های صفتی می‌گویند شخصیت از گرایشات کلی و ماندگاری تشکیل می شود که پاسخ‌های خاصی را فرا می‌خوانند. به عبارت دیگر، مردم خودشان را بر اساس شیوه‌ی اصلی رفتار کردن خود توصیف می‌کنند، مثلا خودشان را راحت و مهربان یا سلطه‌گر و جسور می‌دانند. آدم‌هایی که طرز رفتار بسیار خاصی دارند، خیلی آن [طرز رفتار یا] صفت را دارند. صفت، خصیصه‌ی شخصیتیِ ماندگاری است که به رفتارهای خاصی منتهی می‌شود. اگرچه نظریه‌پردازان صفت‌گرا گاهی درباره صفات تشکیل دهنده شخصیت، اختلاف نظر پیدا می‌کنند ولی همگی متفق القول هستند که صفات، واحد های سازنده‌ی شخصیتند (لارسون و بوس، 2002؛ متیوز و دریری، 1998). نظریه آلپورت، آیزنک و پنج عامل بزرگ شخصیت، نظریه‌های اصلی دیدگاه صفتی را تشکیل می‌دهند که در محل خود توضیح داده شد. (سانتراک، 1383: 149)
ارزیابی دیدگاههای صفتی
بررسی مردم بر اساس صفات شخصیتی‌شان، کار ارزشمندی است. با شناسایی صفات اشخاص می‌توانیم آن‌ها را بهتر بشناسیم. در ضمن، به گفته لارسون و بوس (2002) و مک ری و کاستا (2001) صفات بر سلامتی، طرز فکر، نحوه‌ی کار کردن و نحوه‌ی کنار آمدن ما با دیگران تاثیر می‌گذارند. ولی دیدگاه صفات یک دیدگاه شخصیتی ناقص است. والتر میشل (1968) در کتاب برجسته خود به نام شخصیت و سنجش، از دیدگاه صفت که بر سازمان یافتگی درونی شخصیت تاکید می ورزد، انتقاد می‌کند. میشل می‌گوید به جای اینکه شخصیت را یک رشته صفات درونی کلی بدانیم که در وضعیت‌ها و مقاطع زمانی مختلف، ثابت می‌مانند باید بگوییم که شخصیت غالبا به فراخور وضعیت‌ها تغییر می‌کند. این دیدگاه با دیدگاه شناختی اجتماعی میشل همخوانی دارد. ولی میشل از دیدگاه انتقادگریِ نظری فراتر می‌رود. او مطالعات زیادی را بررسی می‌کند و نتیجه می‌گیرد که با اندازه‌گیری صِرف صفات نمی‌توانیم رفتار واقعی را پیش‌بینی کنیم. برای مثال، فرض کنید خانم الف، شخصیت پرخاشگری معرفی شده است. اما وقتی رفتارش را مورد مشاهده قرار می‌دهیم می‌بینیم که پرخاشگر بودن او به وضعیت بستگی دارد. (یعنی مثلا با همسرش پرخاشگر است و در برابر رئیس خودش، نسبتا سلطه پذیر است. دیدگاه میشل، وضعیت‌گرایی نامیده می‌شود. به این معنا که شخصیت از بافتی به بافت دیگر، تغییر می‌کند. اما بسیاری از روانشناسان صفت‌گرا نمی‌خواستند ایده وجود خصوصیات شخصیتی همسان و ماندگار را کنار بگذارند. به همین دلیل وضعیت‌گرایی میشل، راه را برای بررسی شخصیت از منظر تعامل صفت- وضعیت هموار کرد. (سانتراک، 1383: 154)
2-1-4- نظریه‌های شخصیت
2-1-4-1- برونگرایی و درونگرایی یونگ
یونگ انسان ها را بر اساس بعد شخصیتی برونگرایی و درونگرایی تقسیم‌بندی می‌کند. اشخاص برونگرا غالباً متوجه عوامل عینی و خارجی اند و تحت نفوذ آنها قرار دارند. به طوری که افعال ارادی‌شان را معلول مناسبات عوامل خارجی می‌دانند نه ارزیابی ذهنی خود. برونگراها خود را با عوامل خارجی و شرایط خارجی منطبق می‌سازند.
شخص درونگرا تحت تأثیر عوامل ذهنی خود است و هرچند که اوضاع و احوال خارجی را می‌بیند ولی عناصر و عوامل ذهنی بر رفتار او حاکم‌اند و برتری دارند.
البته اکثر افراد درجریان زندگی روزمره گاهی برونگرا و زمانی درونگرا هستند. ممکن است فرد در بعضی موقعیتها درونگرا و در برخی شرائط برونگرا باشد ولی افراد معمولا به یکی ازاین دو بعد گرایش دارند .
دو قطب نهائی برونگرائی و درون گرائی هیستیری و شیزوفرنی است که حالت غیرنرمال است. حد افراطی درونگرایی بیماری شیزوفرنی وحدافراطی برونگرایی هیستری است.(قلی‌پور، 1386: 201-203)
2-1-4-2- ویژگی‌های شخصیت آلپورت
آلپورت (1967– 1897) یکی از وقایع مهم قرن بیستم را کشف شخصیت می‌داند. به نظر آلپورت برای مطالعه شخصیت بهترین معیار صفت یا ویژگی است. ویژگی‌ها یا صفات، عناصر سازنده و به حرکت درآورنده شخصیتند و می‌توان از طریق آنها افراد را با هم مقایسه کرد. امروزه در رفتار سازمانی یا نوع شخصیت و یا صفات و ویژگیهای شخصیتی مد نظر قرار گرفته‌اند. (قلی‌پور، 1386: 203) وی می‌گفت هرکس صفات شخصیتی خاصی دارد. به نظر آلپورت، با تعیین صفات شخصیتی می توانیم رفتار آدم‌ها را در موقعیت‌های مختلف پیش‌بینی کنیم. (سانتراک، 1383: 150)
آلپورت 18 هزار واژه در متون انگلیسی پیدا کرده است که صفات را می‌رسانند. وی صفات فرد را به سه دسته اصلی (محدود، ریشه دار، عمیق، حاکم برصفات دیگر)، مرکزی (سنگ بنای شخصیت، 5 یا 6 صفت معرف فرد) و فرعی (کم تأثیردررفتار، نامعلوم برای دیگران) تقسیم می کند. (قلی‌پور، 1386: 204)
صفات اصلی: از صفات دیگر قوی‌تر و غالب‌ترند. این صفات بر شخصیت آدم سایه می‌افکنند. اما به نظر آلپورت، عده‌ی کمی از آدمها عملا واجد صفات اصلی هستند. با این حال ظاهرا برخی آدم‌های مشهور، این صفات را داشته‌اند (مثلا هیتلر که تشنه‌ی قدرت بود یا مادر ترزا که نوع‌دوست بود). ولی اکثر آدم ها (بر خلاف هیتلر یا مادر ترازا) یک دو صفت (غالب) ندارند.
صفات مرکزی: نیز کم هستند. آلپورت معتقد بود مردم 6 تا 12 صفت مرکزی دارند. مثلا شخص می‌تواند آدم مهربان، شوخ طبع، شلخته یا حسرت خوری باشد.
صفات ثانویه هم تعداد معینی دارند ولی در شناخت شخصیت، از همه کم‌اهمیت‌ترند. این صفات، نگرش‌ها و ترجیحات خاصی مثل سلایق غذایی یا موسیقیایی را پوشش می‌دهند. (سانتراک، 1383: 150)
تئوری‌های صفات شخصی بر شناخت چندین ویژگی خاص مبتنی هستند که رفتار افراد را تحلیل می‌کنند. آلپورت تاکید می‌کند که شناخت ما از رفتار فردی فقط با تجزیه الگوهای رفتاری به یکسری صفات‌، امکان‌پذیر می‌باشد. بنابراین در مطالعه افراد در محیط کار ممکن است درباره قابلیت اتکا یا ثبات عاطفی یا پیچیدگی شناختی بحث کنیم. وقتی که مجموعه این صفات با هم در نظر گرفته شود، موزائیک بزرگی را تشکیل می‌دهد که بینش خاصی را راجع به افراد می‌سازد. سرانجام آنکه مقبولیت تئوری صفات در بررسی رفتار سازمانی این است که قابل سنجش و اندازه گیری می باشد و با گذشت زمان نسبتا ثابت باقی می‌ماند. (احمدی، 1386: 75)
اگرچه آلپورت و اودبرت، در یک تحقیق جامع، توانستند بیش از 17000 صفت را برای توصیف افراد به کار برند، لیکن از نظر کاربرد عملی، دیگران مثل کتل (1965) و شاو (1976)، طبقه‌بندی نسبتا تفکیک پذیری از صفات شخصی ارائه داده‌اند. این گروه‌بندی شامل: 1- الگوی میان فردی 2- حساسیت اجتماعی 3- گرایش‌های برتری طلبی 4- قابلیت اتکا 5- ثبات عاطفی و 6- الگوی شناخت می‌باشد. در هر حال هیچ یک از گروه‌بندی صفات ایده آل نیستند. با وجود این، متغیرهای مهمی را نشان می دهد که با رفتارهای سازمانی ارتباط دارد. لازم است هریک از مولفه ها به طور مختصر توضیح داده شود: (احمدی، 1386: 76)
الگوی میان‌فردی: در بررسی افراد در محیط کار، یکی از جنبه‌های مهم خصوصیات فردی، الگوی میان‌فردی است که نشان می‌دهد، رفتار معمولا در گروه‌های جمعی به چه شکل است. خصوصیات فردی در این الگو شامل گرایش کلی به اعتماد یا عدم اعتماد نسبت به دیگران، تقرب یا فاصله اجتماعی و جهت‌گیری فردی در برابر قدرت می‌باشد. مطالعات وسیعی در سازمان‌ها و گروه‌ها در زمینه شخصیت‌های قدرت طلب انجام شده است که نشان می‌دهد کارکنان قدرت طلب تحت شرایط نظارت مطلق کارآمدتر هستند. در حالی که دیگر کارکنان در شرایط نظارت مشارکتی یا دموکراتیک کارآمدتر هستند. همچنین تحقیقات نشان می‌دهد که افراد قدرت‌طلب از قواعد و هنجارهای گروه متعلق به خود بهتر تبعیت می‌کنند.

مطلب مشابه :  اجاره به شرط تملیک

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید