داستان رستم و سهراب و رستم و اسفندیار، هر کدام به نوبهی خود، یکی از زیباترین و در عین حال غمانگیزترین داستانهای شاهنامه است. که در مورد آنها مقالات، تحقیقات علمی و مباحث و نظرات متعددی صورت گرفته است. اما ما در این پژوهش برای پرهیز از تکرار گویی، تنها به توضیح مختصری از این داستانها و جنبهی تراژدی بودن آنها بسنده میکنیم.

2-3-1. تراژدی:
ارسطو در تعریف تراژدی میگوید: «تقلیدی است از کار و کرداری شگرف و تمام. دارای درازی و اندازهی معین، به وسیلهی کلامی به انواع زینتها آراسته، و آن زینتها نیز هر یک به حسب اختلاف اجزای مختلف، و این تقلید به وسیلهی کردار اشخاص تمام میگردد… که شفقت و هراس را برانگیزد تا سبب تزکیهی نفس انسان از این عواطف و انفعالات گردد»(ارسطو،121:1381). یا همچنین وی تاکید میکند که تراژدی باید اعمال آدمیان را نشان دهد نه اخلاق آنها را، و نشان دهد چگونه مصائبی که بر آدمیان وارد میشود نتیجهی مسلم اعمال و کنشهای آنها است(صناعی،311:1370).
به باور نیچه «تراژدی، یعنی نشان دادن عظمت آدمی و محدودیتهای او در نبرد با عوامل مخرب در عرصهی نمایش زندگی… و به سان آینهای صاف، بازتابندهی عظمت فکری ملتی بزرگ است، که دلیرانه برای حل معمای هستی در تلاش است، میجنگد و میکوشد اما از مخصمهای که دچار آن شده جان سالم به در نمیبرد… تراژدی بازگو کنندهی سرنوشت موجود است که به سبب اشتباهی کوچک یا بازی مکارانهای، نیروهایی سرکش محکوم به شکنجهای عظیم شده است»(نیچه،13-11: بیتا). در کل تراژدی نوعی درام به شمار میآید که غالباً پایانی ناشاد دارد. حتی اگر قهرمان یا شخصیت اصلی از میان نرود.
عالیترین نوع تراژدی آن است که موضوع آن، کشمکشی باشد که هر دو طرف منازعه در آن ذی‌حق‌اند، هر یک بر اثر اعمالی که از آنها سر میزند دچار مصیبت میشوند، ولی در آنچه میکنند حق به جانب آنها است(صناعی،328:1370). و به طور کلی«تراژدیهای فردوسی نیز، داستان دردهای کوچک و زودگذر آدمیان نیست، بیان کشمکشهای پایدار روح آدمیان است به زبانی و یا هر هنری که از آن فصیحتر و زیباتر، هیچ گویندهی فارسی نتوانسته است. از این رو سخن او زنده مانده و بر دلها نشسته است»(همان:432).
2-3-2. خلاصهای اجمالی از تراژدی رستم و سهراب:
طرح کلی و خلاصهی داستان رستم و سهراب چنین است که روزی رستم به هنگام شکار در مرز ایران و توران در پی رخش و به قصد یافتنش وارد سرزمین توران می‌شود و برخلاف انتظار با خوش برخوردی و خوش‌آمد گویی شاه سمنگان روبرو می‌شود و تا یافتن اسب خود، شبی را در دربار او به بامداد می‌رساند. در همین شب است که با تهمینه دختر زیباروی و ماه پیکر شاه، با ماجرایی بس دلکش، آشنا می‌شود و با اجازه از پدرش با او پیوند زناشویی می‌بندد. بامدادان به هنگام بازگشت، بازوبندی به تهمینه میدهد و با او پیمان می‌گذارد که اگر او فرزندی آورد آن را به بازو یا به گیسوی او بندد تا بدان وسیله او را در آینده بازشناسد. پس از گذشت زمانی تهمینه از رستم دارای پسری می‌شود که بغایت دلیر و بی‌همتاست و از برز و بالا و زور و چیرگی به فنون نبرد؛ از همه‌ی همسالان خود گوی سبقت می‌برد. تهمینه نام او را سهراب می‌نامد. سهراب نوجوان پس از پی بردن به تبار خویش بر آن می‌شود که نخست به یاری سپاه افراسیاب -پادشاه توران و دشمن همیشگی ایران-، به سرزمین پدر بتازد، او را بیابد و به یاری و یا بی‌یاری او شاه ایران کیکاووس را از میان بردارد و تاج بر سر پدر نهد، و آنگاه خود به افراسیاب بپردازد و با شکست او، شاه توران‌ زمین گردد تا بدین‌سان او و پدرش جهان را زیر فرمان خویش گیرند. بی‌گمان اندیشه‌ی سهراب بسیار جاه‌جویانه و خطرناک است. اندیشه‌ای است که می‌تواند هر نوجوان دلاور و ماجرا خواهی را به شور آورد.
افراسیاب، با پی بردن به وجود سهراب و اندیشه‌های او، خود به آهنگ سودجویی، سپاهی گران به فرماندهی هومان و بارمان به یاری سهراب می‌فرستد و بدرستی آگاه است که در هر صورتی که پیکار آغاز شود، و به هر فرجامی که باشد برنده‌ی نهایی خود اوست. اما او در پی آن است که رستم به دست فرزند از پای درآید و سپس سهراب را طی نقشهای که هومان و بارمان مسئول انجام آن هستند از بین ببرد. سهراب با این سپاه به ایران می‌تازد و در نخستین پیکار با هجیر(مرزدار و نگهبان دژ ایران) او را به سختی شکست می‌دهد، و اسیر میکند. سپس در نبرد دیگری با گردآفرید، طی فریبی که از او میخورد؛ گردآفرید را رها میسازد. از سوی دیگر، کیکاووس هراسان رستم را با فرستادن گیو، به یاری خویش می‌خواند و رستم پس از کشمکشها و اتفاقات و قهرها و ناراحتیهایی که از کاووس به دل دارد در نهایت به یاری کیکاووس می‌شتابد و در طی نبردهایی که میان او و سهراب در می‌گیرد، سهراب را می‌کشد و بدین گونه تراژدی پایان می‌یابد.
طرح کلی افسانه یا اسطوره، یعنی پیکار پدر و پسر یا دو منسوب نزدیک، و کشته شدن یکی به دست دیگری با مقدمات و نتایج کم و بیش متفاوت در میان اقوام مختلف وجود داشته و از مایههای اصلی تراژدی بر پایهی بازی سرنوشت و شگفتی اجتنابناپذیر زندگی انسان بوده است(مرتضوی،49:1372). ارسطو میگوید: «هرگاه فاجعه میان یک خاندان روی دهد، چنانکه برادر قاتل برادر شود، فرزند خون پدر را بریزد، مادر فرزندی را و فرزند مادرش را بکشد و یا هر یک از ایشان مرتکب عمل شنیعی شود یا قصد ارتکاب چنان کاری کند؛ شاعر تراژدی ساز باید در جستجوی چنین وقایعی باشد»(ارسطو،66:1381). مصداق همین سخن را در داستان رستم و سهراب شاهدیم، که پدری همچون رستم نادانسته فرزند خود، سهراب را میکشد. عوامل گوناگونی موجب پدید آمدن داستانها و اساطیری با مضمون فرزندکشی و پدرکشی می‌شوند که به طور مثال میتوان به دشمنی فرزند با پدر به خاطر ترک خانواده و بیسرپرست گذاشتن او و مادرش و همچنین گرایش او به خانوادهی مادری، عدم شناخت به خاطر دوری از یکدیگر، قدرتطلبی و اظهار شجاعت خود، اختلاف عقیده، تقدیر و سرنوشت، گرفتن تاج و تخت پدر، ثروت و عقاید خرافی اشاره کرد. بنابراین، میتوان اساس فاجعه سهراب را عدم شناخت دانست. پاتر دربارهی این داستان میگوید: به نظر من داستانی که به طور کامل و واضح تمام ویژگیهای مضمون نبرد پدر و پسر را نشان میدهد، داستان مشهور هیلدبراند نیست، که همانند شعر قرن هجدهم پرتکلف است و با این حال یک قطعه و بریده است، بلکه بخش رستم و سهراب شاهنامهی ایرانی است(پاتر،20:1384). «داستان رستم و سهراب، داستان زندگی و اشتباه و نقطه ضعف انسان واقعی است»(مرتضوی،32:1372). جوهر اصلی تراژدی، در یک کشمکش یا درگیری میان بینشها و ارزشهای متضاد است که یا درونی است، یعنی در درون شخص اول داستان در جریان است مانند رستم و اسفندیار، و یا بیرونی است، یعنی میان دو شخص و یا دو جنبه روی میدهد مانند سهراب و نظم حاکم بر جهان. در داستان رستم و سهراب این درگیری به روشنی وجود دارد، درگیری میان مشروعیت و صلاحیت. سهراب رسم موجود و حاکم مبنی بر بودن شاهی کاووس و افراسیاب را مردود میداند. و علیه آن قیام میکند تا حکومت جهان را به دست پدر خود، رستم بسپارد. زیرا به گفتهی خود او صلاحیت حکومت نباید به دست کسی جز سهراب و رستم باشد:
چــــــو رستـــــم پـــدر بـاشد و مـــن پســر نبــایــد بــــه گـیتـی کســــی تــاجــــور
(فردوسی،176:1389،ب140).
در این درگیری گوشهی دیگر اختلاف را شخص معینی نگرفته است. بلکه این درگیری میان فرد و جهان است، به این معنی که سهراب علیه یک نظم جهانی قیام میکند. «تراژدی سهراب، تراژدی آرزوهای دیریاب است»(رحیمی،237:1376). بدین معنی که سهراب به دنبال خواسته و هدفی است، که به هیچ عنوان عملی و قابل اجرا نیست و به آنچه میخواهد نخواهد رسید. فردوسی، آغاز هر دو داستان-رستم و سهراب، رستم و اسفندیار- را با براعت استهلال- خطبهای خاص- آغاز میکند. براعت استهلال یا فضاسازی، زمینه را برای ورود خواننده به فضای متن آماده میکند. فردوسی، داستان رستم و سهراب را با اندوهی عمیق، از گذران بودن زندگی و عمر آغاز میکند و دنیا را جای رفتن میخواند، و گاهی تند بادی از سویی میوزد و ترنجی زیبا و نارسیده را بر زمین میافکند، مرگ فرا میرسد و برگ هستی، پیر و جوان را به خاک میریزد… (فردوسی،172:1389،ب14-1). شاعر از همان آغاز داستان، ذهن خواننده را برای شنیدن یک فاجعهی دردناک آماده میسازد. به گفتهی صفا فردوسی در آغاز داستان «از محتوم بودن اجل و یکسان بودن پیر و جوان در برابر آن سخن میگوید تا ذهن خواننده را، با مرگ جوانی چون سهراب، که ناکام به دست پدر کشته شد، اندکی آشنا و مأنوس کند. آنگاه به ذکر اصل داستان بپردازد»(صفا،268:1374). تراژدی، داستان بیدادگری است. داستان کشمکش حقیقتهاست.
درباره ابیات نخستین این داستان گفته شده«از همان نخست ضرباهنگ ابیات ترس و ترحم، دلهره و امید، را درهم میآمیزد و خصایل متضاد آدمی در زمینهای که هر یک به دیگری وضوح و برجستگی خاص میبخشد، نفس خواننده را در سینه حبس میکند»(قریب،10:1369 و سرامی،113:1383). این از ویژگیهای بینظیر شعری استاد توس است که هم در آغاز و هم در پایان داستانهای خود، نتیجهگیری بس حکیمانه دارد، و بیجهت نیست که به او لقبی همچون”حکیم” را دادهاند. وی در شروع داستانها به صورت حاشیهای مسائل حکمی، فلسفی و اخلاقی را بیان میکند. فردوسی در میان ابیات نخستین داستان رستم و سهراب، علاوه بر گفتن سخنانی در باب حرص، داد بودن مرگ، بیخبری انسان نسبت به اسرار آفرینش، حیرت انسان در برابر معمای هستی و… اشاره‌ی بس لطیف از آز میکند:
هـــــمــــه تـــا در آز رفــتـــه فـــــراز بــه کـــس بــــر نشـــد ایــــن در راز بـــــاز
(فردوسی،172:1389،ب5).
فردوسی در عین جانبداری از رستم، خصلت ناپسند آزمندی او را نیز نشان میدهد، هم در آغاز روایت به صورت کنایی، و هم در صحنهی نبرد به صورت آشکار، که نشان از تسلط فردوسی بر متن، و پاسداری او از حق و انصاف، بنا بر اخلاق انسانی است. «در گذشته آز معنای دیگری داشته که امروز از یاد رفته است، در ادبیات مزدیسنا آز آفریدهی دیو افزون خواهی است »(رحیمی،214:1369).
«فردوسی به شناسایی غریزی باور دارد و در داستان رستم و سهراب، امکان چنین شناختی را در قلمرو جانوران مورد تأکید قرار میدهد و علت بینصیبی پارهای از این معرفت غریزی را آزمندی و افزونخواهی دانسته است»(سرامی،938:1383).
هــمـــــی بــچــه را بــاز دانــد ستـــور چـــه مــاهی بـــه دریــا چــه در دشت گــــور
نــدانــــد هــمــی مــردم از رنـــج و آز یـــکــــی دشمـنـی را ز فـــــرزنــــد بــــــاز
(فردوسی،191:1389،ب708-707).
حکیم توس، آز و افزونخواهی را دلیلی برای نبودنِ شناخت بیان میکند و اگر آز و افزونخواهی و موقعیت جهان پهلوانی رستم و تلاش در حفظ آن نبود، شاید فاجعهای رخ نمیداد. و سهراب نیز، بیش از اینکه تمایل به یافتن پدر داشته باشد تحت تأثیر “آز” به ایران حمله آورده است. «در این تراژدی برای شناخت قدرتطلب و جستن عامل خطا، باید گاهی به سراغ پسر رفت و زمانی پدر، در واقع داستان، همچون منشوری چند ضلعی است که باید از زوایای مختلف بدان نگریست تا رمز و راز آن را دریافت. چه برای شناختن خطا و چه برای یافتن عوامل دیگر تراژدی»(رحیمی،201:1376). هدف نگارنده در این جستار نیز در همین راستا است، تا با بررسی شخصیتهای داستان- به ویژه پدر و پسر – از دیدگاه روانشناسی؛ گوشهای از این راز و رمزها را بشناسد و به آن دست یابد.
داستانهای تراژیک شاهنامه بر پایهی سرنوشت و تقدیر شکل میگیرد، تقدیر در قالب حوادث و وقایع مختلف، به رفتار قهرمانان شاهنامه جهت میدهد، تا آن هنگام که قهرمان داستان قدم به قربانگاه میگذارد و در ورطهی هلاکت میافتد. تقدیر در داستانهای حماسی و به ویژه در داستان‌های تراژیک شاهنامه نقش مهم و سرنوشتسازی دارد. قهرمانان این داستانها، برای مقابله با سرنوشت محتوم یا گریز از آن، با وجود اینکه از اختیار برخوردار هستند میکوشند، اما تلاش آنها، خود به وقوع حادثهای منجر میشود که از آغاز برایشان رقم زده شده است. برخلاف داستانهای حماسی و تراژدیهای یونانی که گاه خدایان، خود مستقیماً وارد صحنهی نبرد و زندگی انسانها میشوند و خواست خود را پیش میبرند، در داستانهای شاهنامه، تقدیر، از راه عوامل و ابزارهایی در خود داستان و از خلال کارهای پهلوانان به پیش میرود. «در تراژدیهای بزرگ یونان، تقدیر و سرنوشت سهم مهمی بر عهده دارند. این سرنوشت تغییر ناپذیر است و قدرت بشری نمیتواند از وقوع آن جلوگیری کند. شاید به همین دلیل است که گفتهاند در تراژدیهای یونان آدمیان بازیچهی دست امیال و هوس خدایانند»(صناعی،313:1370).
در تراژدی، عامل ناگزیری وجود دارد که قهرمان داستان قادر به جلوگیری از فاجعهای که او را به نابودی میکشاند، نیست. آن عامل ناگزیر، سرنوشت و تقدیر محتوم نام دارد. تمام قهرمانان داستانهای تراژیک شاهنامه، مقهور سرنوشت هستند و هنگامی که در دام علت و معلولها قرار میگیرند، علیرغم تمام تلاش و کوشش خود به جبر سرنوشت معترف میشوند و میدانند که توان سرکشی مقابل سرنوشت را ندارند. پس به حکم تقدیر گردن مینهند و معتقد میشوند که آنچه باید بشود، میشود و از آن گریزی نیست. مهمترین عاملی که در داستان رستم و سهراب به روشنی به چشم میخورد همین تقدیر است. و به گفتهی استاد خالقی مطلق؛ در این داستان«سرنوشت، همهی بافتههای آدمیان را پنبه میکند»(خالقیمطلق،62:1372). در این تراژدی، ژندهرزم میتوانست سدی برای جلوگیری از به وقوع پیوستن فاجعه باشد. اما در تراژدی هیچ سدی باقی نمیماند و سرنوشت، نابودکنندهی این سد است و سیل ویرانگر را به سوی قهرمان تراژدی روانه میسازد و او را در امواج سهمگین غرق میکند. حکیم توس به مانند یک تراژدینویس چیره دست، ژنده رزم، دایی سهراب را بر سر راه رستم قرار میدهد تا با یک مشت او به قتل برسد، سهراب، دیگر امکان بازشناسی رستم را ندارد. در این داستان، حلقههای بازشناسی یک به یک مفقود میشوند تا داستان سیری تراژیک را طی سازد. به طور کلی کشته شدن ژنده رزم، کتمان نام رستم از سوی هجیر، پنهان کردن رستم نام خود را از سهراب و… نشان‌دهنده‌ی شکست انسان در برابر سرنوشت است. حتی خود فردوسی نیز به این شکست باور دارد، زیرا که پس از طفره رفتن هجیر از نام و نشان رستم، بلافاصله میگوید:
تــو گیتی چــه ساختــی که خــود ساختست جـــهانــدار از ایـن کــــار پـــرداختـــه است
زمـــانــــه نبشتــــه دگـــرگونــــه داشـت چنــان کـــو گــــذارد بـبایـــــــد گــذاشت

                                                    .