رشته حقوق

دیدگاه اریک فروم

دانلود پایان نامه

2-6 عشق و روانشناسی
«عشق یکی از عواطف است که مرکّب از تمایلات جسمانی، حسّ جمال، حسّ اجتماعی، تعجّب، عزّت نفس و غیره است. علاقهی بسیار شدید و غالباً نامعقولی است که گاهی هیجانات کدورت انگیز را باعث میشـود و آن یکی از مظاهـر مختلف تمایل اجتماعی است که غالباً جزو شهـوات به شمار میآید(معین. «عشق»).
در لغت نامه دهخدا به نقل از ذخیره خوارزمشاهی میخوانیم: «بیماری است که مردم آن را به خویشتن کشد و چون محکم شد، بیماری باشد یا وسواس مانند مالیخولیا و خود کشیدن آن به خویشتن، چنان باشد که مردم اندیشه همه اندر خوبی و پسندیدگی صورتی بندد و امید وصل او اندر دل خویشتن محکم کند و قوّت شهوانی او را بر آن مدد میدهد تا محکم گردد» (دهخدا.«عشق»).
همان طور که در تعریف دهخدا بیان شد در نگاه روان کاوانه سنّتی، عشق نوعی بیماری تلقّی میگردد. ابن سینا در «قانون» با این نگاه، عشق را بدین گونه تشریح میکند: «عشق مرضی است سوداوی، شبیه به مالیخولیا که انسان، آن را به علّت مسلّط کردن فکر خود به بعضی از صور به نفس خویش، جلب کند و شهوت نفسانی نیز، به آن مدد رساند» (ستّاری، 1389: 306).
2-6-1عشق از دیدگاه اریک فروم
اریک فـروم(1900-1980)روانشناس برجستهی آلمـانی، با در نظر گرفتن زمینهها اجتمـاعی این مفهوم، هنـر عشـق ورزیدن را یگانه پاسخ به مسـأله هستی انسان میداند و میگوید: «و هـر جامعهای که از تکامـل عشـق جلوگیری کند، به ناچار، و در نتیجه تضادّش با نیاز ضروری طبیعت بشری، محکوم به فناست. در حقیقت، گفتگوی از عشق، موعظه نیست، به این دلیل ساده که بحثی دربارهی احتیاج غایی و واقعی بشر است» (فروم، 1389: 65).
فروم عشق ورزی را از استعدادهای درونی بشر دانسته و به نقد افکار عمومی در باب عشق میپردازد. «عشق در وهلهی نخست بستگی به یک شخص خاص نیست. بلکه بیشتر نوعی رویه و جهتگیری منش آدمی است که او را به تمامی جهان، نه به یک شخص خاص میپیوندد. اگر انسان یکی را دوست بدارد و نسبت به دیگران بیاعتنا باشد، پیوند او عشق نیست. بلکه یک نوع بستگی تعاونی یا خودخواهی گسترش یافته است. با وجود این اکثر مردم فکر میکنند علّت عشق وجود معشوق است، نه استعداد درونی» (فروم، 1389: 63).
او بر این عقیـده است که: «عشـق نیـروی فعّـال بشـری است. نیرویی است که موانع بین انسـانها را میشکند و آدمیان را با یکدیگر پیوند میدهد. عشق انسان را بر احساس انزوا و جدایی چیره میسازد، با وجود این بدو امکان میدهد، خودش باشد و همسـازی شخصّیت خود را حفظ کند. در عشــق تضادی جالب رخ میدهد، عاشق و معشوق یکی میشوند و در عین حال از هم جدا میمانند» (همان: 33).
فروم در کتاب «هنر عشق ورزی» انواع عشق را به این ترتیب معرفی میکند: عشق مادرانه، عشق پدرانه، عشق جنسی، عشق به خود، عشق به خدا، عشق های نوروتیک، عشق بت پرستانه و عشق واقعی.
او همچنین برای عشق چهار صفت اساسی برمیشمارد:
ـ دلسوزی: رغبت جدّی به زندگی و پرورش آنچه بدان مهر میورزیم.
ـ احساس مسئولیت: پاسخ آدمی به احتیاجات انسان، دیگر، خواه بیان شده باشد یا بیان نشده باشد در واقع یعنی توانایی و آمادگی برای پاسخ گفتن.
ـ احترام: توانایی درک طرف مقابل آن چنان که هست و علاقه به اینکه دیگری آن طور که هست رشد کرده و شکوفا شود.
ـ شناخت: دلسوزی و احساس مسئولیت بی شناخت کور خواهد بود و شناختی که با احساس برانگیخته نشود خالی و میان تهی است. (همان: 48ـ39)
2-6-2 عشق از دیدگاه زیگموند فروید
زیگموند فروید(1856-1938)معتقد است عشق چیزی فراتر از غریزهی جنسی نیست. او «لیبدو» یا همان «شهوت» را کانون انگیزههای جنسی جهت به حرکت درآوردن انسان به سوی عشقورزی میداند. در نظر فروید عشـق اساساً پدیدهای جنسی بود. هنگامی که انسـان به تجـربه دریافت که عشـق جنسی بالاترین خرسندیها را ایجاد میکند و در نتیجه خرسندی جنسی مظهر همهی کامرانیها شد، به ناچار به دنبال این رفت که در مدار جنسی خوشیهای بیشتری دست و پا کند و شهوتهای جنسی را هستهی مرکزی زندگیش قرار دهد… در نظر او تجربه عشق برادرانه حاصل میل جنسی است، منتها در آن غریزه جنسی به جوششی impulse که با «هدفهای منع شده» همراهند، تبدیل شده است. عشق با هدف منع شده در اصل عشق شهوانی بوده است و هنوز هم در نفس نابهشیار انسان همین طور است. فروید مسئله آمیختگی و یگانگی (احساس وحدت) را که جوهر تجربهی عرفانی و ریشهی عمیقترین احساس وصل با شخص دیگر یا با همنوعان است، عارضهای روانـی میداند که شخص را به سیـر قهقرایی به سوی حالت «خود فـریفتگی بیپایان» سوق میدهد … گرفتار عشق شدن همواره با کوری در برابر واقعیت همراه است؛ وسواس است، در زمرهی عشقهای کودکی است که به جوانی یا بزرگسالی انتقال یافته است … (فروم، 1389: 115ـ114).
2-6-3 عشق از دیدگاه ویکتور فرانکل
ویکتور فرانکل(1905_1997) روانپزشک اتریشی و بنیانگذار روش درمانی «لوگوتراپی» عشـق را عالیترین و نهاییترین هدف میداند که بشر در آرزوی آن است. او بر این عقیده است که رهایی بشر از راه عشق و در عشقورزی است. «عشق تنها وسیلهای است که با آن میتوان به اعماق وجود انسانی دیگر، دست یافت؛ هیچ کس توان آن را ندارد، جز از راه عشق به جوهر وجود انسانی دیگر آگاهی یابد» (فرانکل، 1390: 168).
او ، عشق را تنها شیوه‌ای میداند که به کمک آن می‌توان به اعماق وجود انسانی دیگر دست یافت. به عقیده او جنبه روحانی عشق است که افراد را یاری می‌کند تا صفات اصلی و ویژگی‌های واقعی محبوب را ببیند و حتی چیزی را که بالقوه در معشوق است و باید شکوفا گردد درک کنند. فرانکل معتقد است عاشق به قدرت عشق توان می‌یابد که معشوق را در آگاه شدن از استعداد‌های خود و تحقق بخشیدن به آن‌ها یاری کند.
او در کتاب «انسان در جستجوی معنا» رابطهی عشق و میل جنسی را بدین صورت تعریف میکند: «عشـق عاملی پدیدهزا نیست که از سائق یا غریزهی جنسی مشتق شده باشد همچنین عشق شکل اعتلا یافتهی میل جنسی نیست؛ بلکه عشق، خود مانند میل جنسی، پدیدهای اصلی و بنیادی است. میل جنسی، آنجایی جایز و حتّی مقدّس است که حامل و ناقل عشق باشد؛ بنابراین عشق تنها اثر جنبی چنین میل جنسی نیست. بلکه میل جنسی شیوهای است برای ابراز نهایت همدمی و تعارضی که عشق، طالب آن است» (همان: 170).
2-6-4 عشق مثلثی اشترنبرگ
اشترنبرگ(1949- 1988)در میان روانشناسان بیشترین توجه را به مفهوم عشق داشته است. وی نظریههای مربوط به عشق را بررسی و سپس نظریه خویش را در مورد این موضوع مطرح کند. «وی یک الگوی سه وجهی ـ صمیمیّت، شهوت و تعهّد ـ را برای دوست داشتن و عشق ورزیدن پیشنهاد میکند. بر مبنای این سه جزء، اشترنبرگ عشق را به انواع مختلفی تقسیم میکند که در آنها جایگاه و ارتباط این سه جزء با همدیگر اساس نوع عشق است. عشق، زمانی بهترین حالت را خواهد داشت که هر یک از این سه عنصر را تقریباً به طور یکسان، شامل شود»(خداپناهی، 1386: 258).
اشترنبرگ چنین دسته بندی ازانواع عشق ارائه میدهد:
– فقدان عشق: در این نوع رابطه، هیچ یک از عناصر عشق حضور ندارد. این رابطه را در زندگی روزانه، با مردم عادی میتوان مشاهده کرد.

مطلب مشابه :  مفهوم قاچاق

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید