رشته حقوق

دوران کودکی

دانلود پایان نامه

کودکی که به عنوان چوپان گله های گاو و گوسفند، دشت های شقایق، نرگس و گل های شب بو و چشمه های جوشان و رودهای خروشان دهرود را با چشم دل و جان دیده است؛ در میان پاکی و یکرنگی، مهر و عاطفه و صداقت مردمان ساده دل روستای دهرود که خرمن خرمن، امید درو می کنند و مردمانی صبور که رودها، خبر دریا دلیشان را به خلیج می رساند، زیسته و قهرمانی های مردمان زاد بومش را دیده است.
کودکی در دروران حکومت خان، سوختن انبارهای علوفه و کاه و اهالی روستا را به دست مأموران خان و کشت و کشتارها و یاغی شدن بعضی از مردمان زادگاهش را با دیده ی تیزبین خود نگریسته است؛ روحیه ی دلاوری، شهامت و ایستادگی اهالی دهرود در برابر عوامل هجوم خان دشتی، در خون و گوشتش در آمیخته است. شروه های جانسوز بازیاران و پیرمردان و پیرزنان آفتاب سوخته ی روستا را با جان و دل شنیده است. آری، «منوچهر اولین فرزند خانم پری و آقای محمدجعفر آتشی است»، (تمیمی، 1378، ص 20).
شاید بهتر باشد برای تاریخ کامل و دقیق ولایت آتشی از خود او کمک بگیریم : «ظاهراً-بنا به روایت شناسنامه-در مهرماه 1310 شمسی در روستایی «دهرود، دشتستان» در بخش بوشکان ناحیه ی جنوب کشور (بوشهر) متولد شده ام. اینکه می گویم ظاهراً برای این است که بنا به گفته ی پدر و مادر، به محض تولد-در سال 1312 شمسی- پدر به خاطر فرار از اجباری یاد گرفتن جیره ی اضافی کارمندی یا نمی دانم چه چیزهای دیگر، تاریخ دو سال قبلش را برای تولدم گذاشت». (آتشی، 1382، ص 5).
خانواده ی آتشی «در اصل از زنگنه های کرمانشاه بودند که پس از شکست لطفعلی خان زند، به دشستان مهاجرت می کنند و پس از مدتی در روستای دهرود سفلی ساکن می شوند، به خاطر احترام به جدّ بزرگشان «آتش خان» در هنگام گرفتن شناسنامه، نام خانوادگی آتشی را بر می گزینند. «طایفه یا خانواده ی ما، پس از شکست و ضعف زنگنه ها در دشتستان، به بلوک بوشکان، مهاجرت کردند و من هم در دهرود سفلی متولد شدم.»، (یا حسینی، 1382، ص 30).
آتشی کودکی پر حادثه ای داشته، چنانکه در ایام خردسالی شاهد زوال زندگی عشایر در آن منطقه بود، عشایری که خود او نیز یکی از آنان به حساب می آمد. به واسطه ی اوضاع سیاسی آن دوره و موقعیتی که خانواده اش داشتند، کودکی سختی را تجربه می کند که همین تجربه انگیزه و مایه ی اصلی شعرهایش در آینده می شود.
«از همان دوران کودکی با فایز دشستستانی انس و الفتی عمیق داشت، زمانی که به مدرسه می رفت دفترچه ای را به همراه می برد که اشعار فایز را در خود ثبت نموده بود و در همان دوران طنین نغمه های فایز را به جان می خرید، از کودکی با خواندن آشنا بود و اشعار فایز را که همان لالایی های غمناک مادر بود می خواند». (خشک بیجاری، 1387، ص 95).
روزها در آب و هوای پاک روستای دهرود، در کنار رودها و دشت های سر سبز، گله را به چرا می برد و شب ها در آغوش گرم خانواده، قصه ی فایز و پری را می شنود و در همان دوران خردسالی گفته بود که پری دیده است.
«او در پنج-شش سالگی که «چوپان خردسال دهرود» لقب گرفته بود، «پری» دیده و تا امروز هم حاضر نیست که بپذیرد خواب و خیال بوده است». (تمیمی، 1387، ص 41).
آتشی از همان ابتدا علاقه ی و افری به «فایز» و شروه داشته، چرا که در خانواده ای می زیست که از وجود پدر و مادری باسوادو با فرهنگ بهره مند بود، پدر و مادری که در فرصت مناسب، بعد از آموختن قرآن برایش دیوان فایز و حافظ را زمزمه می کرده اند.
«در خانه، پس از قرآن کریم، دو کتاب جنبه ی قدسی و معنوی داشت، اول دیوان حافظ و دیگری، دفترچه ای که پدر، اشعار واقعی و اصیل «فایز دشتی» را به خطی خوش نوشته بود». (تمیمی، 1387، ص 42).
خود او عقیده دارد در شعر سرودن بیشترین الهام را از مادرش گرفته، مادرش سرچشمه ی همه ی الهامات او بود. «مادرش میراث خیال پردازی اوست. گنجینه ی عجیبی از افسانه، مثل شعر و خاطره است. حافظه ی غریبی دارد. صدایش هم خوش است و زمزمه هایش آدم را به رویا می برد». (همان، صص 7-46).
امّا چند سال بیش نمی گذرد که یاغی گری ها آغاز می شود و خانواده ی سرشناس آتشی که آن زمان، از سرآمد عشایر و منطقه به شمار می آمد، به دلیل دگرگونی حکومت و هجوم به عشایر مجبور به کوچ از روستای دهرود می شود.
«درگروگاه دگرگونی حکومت که رضاخان بر سر کارآمده بود،شروع کردبه قلع وقمع عشایر و آدم های به اصطلاح سرطان دار روستا، که پدر و پدربزرگ من نیز جز آنها بودند و ماجراهای دیگر». (آتشی، 1382، ص 8).
وقتی محمد جعفر از حمله ی قشون به دهرود سفلی، در امان می ماند و فرمانده ی قشون، درمی یابد که ایشان باسواد است، از ترس کشته شدن آتشی مانع اقامت و خانواده اش در دهرود می شود و خانواده ی آتشی بالاجبار به روستای دیگری به نام «کلمه» و یا «سمل» تنگستان کوچانده می شود، و در همان جا پدر منوچهر به استخدام نظام در می آید.
«پس از قلع و قمع عشایر، پدرم جان سالم به در برد و کسی که فرمانده آن قشون بود، با پدرم آشنا شد و دید پدرم باسواد و چیز فهم است. او به پدرم گفت که نمی گذارم اینجا بمانی چون اینجا کشته می شوی و او را وادار کرد که ما را از آنجا رهسپار روستای دیگری به نام «کلمه» بکند و آن جا بود که پدرم به استخدام نظام درآمد» (همان، ص10) و در جای دیگری خود آتشی این گونه می گوید : «من و مادرم را بار کردند و به «سمل» بردند، زندگی درسمل برای من خیلی شیرین بود». (یا حسینی، 1382، ص 40).
چیزی نمی گذرد که خانواده ی منوچهر، بنابر شغل پدر از «کلمه» به «علاء مرودشت» در نزدیکی لامرد می کوچد و در همان جا، منوچهر راهی مکتب می شود و قرآن و گلستان را که آن زمان در تمامی مکتب خانه ها تدریس می شد، می آموزد. با تبعید رضاخان، عشایر به پادگان ها حمله می برند و پادگان ها را می گیرند، خانواده ی آتشی علی رغم خواست خویشاوندان، شبانه فرار می کنند و به کنگان می آیند؛ این مهاجرت زمانی صورت می گیرد که منوچهر در هفت- هشت سالگی خواندن و نوشتن را یاد گرفته است.
«در واقع در یکی-دو سالگی که ما آن جا بودیم، حدود سال 1318، من سواد خواندن و نوشتن را در مکتب خانه یاد گرفتم. در این هنگام بود که رضاخان را تبعید کردند و با تبعید او عشایر، حمله کردند و پادگان ها را گرفتند و اینها که با ما خویشاوند بودند، می خواستند ما را نگه دارند ولی ما شبانه از دست آنها فرار کردیم و بار کردیم و به کنگان آمدیم». (آتشی، 1382، ص 8) و در کنگان به مدرسه ی ابتدایی می رود.

مطلب مشابه :  زنان سرپرست خانوار

3-1-2- آغاز تحصیلات رسمی :

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید