رشته حقوق

دانلود مقاله با موضوع پایان نامه، انسان کامل

دانلود پایان نامه

و شیدایی تقریر می کند و هم در خود مثنوی ضمن دقایق معنوی به بیان می آورد، و البته عمق دقتی که در این گونه سخنان وی هست چنان قوَت و صلابتی دارد که فهم آن از عهده هر کس بر نمی آید و بسا که شور و غلبه آن در حد طاقت و حوصله ی اهل حس و خو کردگان به بحث عقل نظری هم نیست. (زرین کوب ۱۳۸۲، ص: ۴۵۸)
شاید بتوان ادعا کرد«عشق» کلیدی ترین واژه و مفهوم در مثنوی است. جزء جدایی ناپذیر مثنوی است و اصولا مثنوی داستان شورانگیز عشق است. عشقی که با جدایی آغاز گشت و داستان پرشور انسان بر پهنه ی هستی را رقم زد. عشق سوزانِ بازگشت به اصل خویش و گذر از دره های هولناک و تیره و تار جدایی، کشمکش و تقلا برای نیل به وصال، دیالکتیک عشق و به عبارت دیگر«زندگی انسان» بر پهنه ی هستی را رقم زد. در این پایان نامه حکایاتی مورد بررسی قرار گرفته اند که در ظاهر بی ارتباط با موضوع پایان نامه به نظر می رسند. لیکن ما بر این گمانیم که شاید در ظاهر چنین به نظر برسد که این حکایات ارتباطی با دیالکتیک عشق یا حداقل عشق، ندارند، اما عشقی پنهان و مرموز در سراسر این حکایات ریشه دوانده است و با اندک تأملی مفهوم شورانگیز عشق سر بر می آورد و آشکار می گردد و همان طور که گفته شد عشق جزء جدایی ناپذیر و همیشه حاضر صدر تا ذیل کتاب است.
فصل سوم، دفتر اول:
۳- ۱) آغاز دفتر اول: نی نامه
«بشنو این نی چون حکایت می کند وز جدایی ها شکایت می کند»
(مولوی ، ۱۳۷۸ دفتر اول بیت: ۱)
سرآغاز مثنوی، سرآغاز یک تضاد است و جدایی، نقطه ی آغاز این تضاد. وقتی بین دو چیز، دو کس، یا دو مفهوم که خواستار، یار و مکمل هم اند، جدایی می افتد، برای رسیدن به هم از دو طرف کشمکش و تقلایی در می گیرد. جدایی از چه؟ و از که؟ و از چه زمانی و از چه عالمی است؟ که نی – که رمز انسان جدا افتاده از نیستان عالم معناست- انسان را به چنین نالیدنی جانکاه وا داشته است. این که آیا تنها مولاناست که نی را نماد انسان گرفته یا دیگران هم پیش و پس از او از چنین تمثیلی بهره برده اند، موضوع کار ما نیست وبه کتب تاریخ و نقد ( از جمله آثار استاد زرین کوب ) حوالت می دهیم و تنها تضادی که پیش آمده مورد نظر ماست. این تضاد، افتادن ما انسان ها به زندان دنیا و تلاش و تقلا برای بازگشت به سرزمین اصلی خویش است و شاید بشود ادعا کرد سراسر مثنوی بازگشایی و بازگفت همین تضادها و تقلا ها برای رسیدن به آرامش ازلی است که با زبان ها و داستان های رنگارنگ بازگو و فهم می شود .
« آتش عشق است کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر می فتاد»
(همان: بیت: ۱۰)
چه چیزی است که این آتش اهورایی را در نی درگیرانده و شعله ور ساخته است و بالطبع چه آتشی است که می را به جوشش آورده است. نی و شراب بی خودانه شعله ور و پر جوش و خروش نمی شوند بلکه در یک کنش و واکنش ماندنشان در یک محیط تنگ است که انفجار پایانی را در پی می آورد.« بیت فوق بر این اصل اشراقی افلاطونی مبتنی است که عشق در جمیع کائنات جاری و ساری است. بدین معنی که هر موجودی به سوی مرتبه ی عالی تر خود اشتیاق دارد و اصولاّ سبب حرکت و تکاپوی موجودات، شوق به کمال است ». (زمانی،(۱۳۹۱) ص: ۵۸) نی به خاطر نوازنده اش است و نه خود به خودی که آتش را به مانند جوانه ای می رویاند و عشق هم بالطبع به خاطر انگیزشی غیر از شراب به خروش می آید. عشق موتور محرَک هستی به جانب کمال است و به قول ارسطو در تمام جلوه های هستی جاری و ساری است. استاد فروزان فر در اثر خود،شرح مثنوی شریف می فرمایند :بی شک مقصود مولانا از “نی” همین ساز دلنواز بادی است و در همان صفحه ادامه می دهند« و این نی تمثل است» و در سطور بعد ادامه می دهند « جای شک باقی نمی ماند که مقصود از “نی” همین ساز مشهور است نه قلم و نه قلم اعلی و نه حقیقت محمدی و نه هیچ چیز دیگر (فروزان فر(۱۳۸۰)، صص۱: و۲)
« نی حریف هر که از یاری برید پرده هایش پرده های ما درید»
(مولوی، ۱۳۷۸دفتر اول بیت: ۱۱)
چرا پرده های موسیقی نی رازهای ما را آشکار کرد، رسوا ساخت و بر سر زبان ها انداخت، ما چه رازی داریم که کسی آشکار کند؟ این همه تضاد از کجاست؟ در درون ما چه می گذرد؟ این چه آشوبی است که عالمی را علی رغم این آرامش ظاهری به هم ریخته است؟ سر منشأ و علت العلل این همه بلوا و اغتشاش بریدن از یار است. همان موتور پیش برنده ی تاریخ که یاد کرده شد؛ عشق و آن کسی معنای عشق را می فهمد که به درد هجران مبتلا شده باشد. در این طریقت «نی» مونس عاشقان است و دردهای فراق را به ناله می آورد و در دیالکتیکی آشکار زهر و پادزهر با هم است. نی هم، هم نفس هم گراینده و راغب کننده به دیدار دلداراست . یعنی نوای نی برای بعضی که صلاحیَت ندارند و برای ارضای حس پست مادی می شنوند زهر و زیان بخش. در عین حال برای صاحب دلان پادزهر است و تسکینی است بر درد های ازلی انسان . مصرع «هم چو نی زهری و تریاقی که دید »بیانگر دیالکتیکی شگفت است. نی نهادی نیست که برابرنهاد خود را در درون خود بپرواند و داشته باشد بلکه همزمان هر دو است. از لحاظ این که درد انسان مشتاق را تازه می کند و پگاه ازل را فرا خاطرش می آورد، زهری است که درون را سخت می آورد و از لحاظ این که مایه ی آرامش درد جدایی عاشق است پادزهر است و در دیالکتیکی شگرف نهاد و هم نهاد با هم و در هم است . غم و دردی بزرگ که غیر از غم های حقیر و پست دنیوی است بلکه غمی که رهایی بخش است و مانند تراژدی انسان های بزرگ که دردهای بزرگ هم دارند و از مسائل حقیر دنیوی عبور کرده اند روزهایی که از غم غربت دنیا روز را به شب می آورند، روزهایی که شب را در دل خود می پرورند. «انسان کامل که همچون نی، نوای الهی می سراید، یار و مصاحب آن کسی است که از همه ی تعلقات و آویزش های دنیوی اش بریده باشد. مقامات معنوی آن اولیاء حجاب های ظلمانی و نورانی ساکنان را از هم بدرد. »(زمانی، ۱۳۹۱، ص: ۵۹) در ادامه چگونه قانع شویم عشق مایه ی حیات عاشق (انسان) است و اگر عشق نباشد زندگی معنایی ندارد و آمدن ما به هستی بیهوده می نماید . آب همه ی زندگی ماهی است نه تنها از آن سیر نمی شود بلکه گرفتنش از آن به منزله ی گرفتن زندگی اوست و موجودی فانی و بیهوده است . هم چنانی که روز و روزگار مردم بی روزی، کسل کننده و ملال آور است و هم چنان عاشق با رسیدن به عشق ( فقر و فنا ) کارش تمام نشده بلکه هنوز« نعره ی هل من مزید » می زند . هر چند سالک را به کمال می رساند تازه آغاز راه است و زندگی ای نوتر و پربارتر برایش به ارمغان می آورد و نتیجه این که باید سخن عشق را بر درک کنندگان و دارندگان توان و فهم عشق عرضه داشت و از نامحرمان پنهان داشت و مردم خام سخن چون عشق را درک نتوانند کرد مایه ی درد سر می شوند. عشق امری شهودی و کشفی است و به بیان در نمی آید و عاشقان پخته سخن مرموز عشق را از خامان پنهان کنند .
هر که راجامه زعشقی چاک شد او ز حرص وجمله عیبی پاک شد
شاد باش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علت های ما
ای دوای نخوت و ناموس ما ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد
عشق ، جان طور آمد ، عاشقا! طور ، مست و خرَ موسی صاعقا
با لب دمساز خود گر جفتمی هم چو نی من گفتنی ها من گفتمی
هر که او از هم زبانی شد جدا بی زبان شد ، گر چه دارد صد نوا
)مولوی،دفتر اول، ۱۳۷۸ ابیات: ۲۲- ۲۸)
برابرنهاد انسان بد دل ، ترسو و خسیس عشق است. یعنی این گرفتاری زیبا درمان دردهای اوست و انسان را بخشنده و شجاع می کند، دنبال بدی دیگر راه نمی افتد، اهل غیبت نیست، کم خواب و کم خوراک می شود و به قول افلاطون حکومت کردن بر انسان های عاشق بسی آسان است وعاشق بی چشم داشتی به استقبال جانبازی می رود.(افلاطون ، ۱۳۸۰ ص: ۴۰۱) حال چه عشق حقیقی و چه عشق مجازی. پس ورود عشق به دل انسان و عاشق شدن برابر نهاد تمام صفات رذیله ی انسان است. مایه ی تبدیل اخلاق و تغییر کامل اوست به طوری که آشکارا تغییرش دیده می شود و البته داشتن زمینه برای عاشق شدن هم شرط است. عشق تنها وارد دل های خاص می شود. وانسان عاشق « زحرص و عیب جمله پاک شد » مولانا در بیت بعد دیالکتیک زیبای عشق را چنین بیان می دارد که عشق است که برابر نهاد و ضد آشکار جسم فانی و خاکی انسان است و از عشق است که جسم توان پرواز تا نهایت آسمان ها را می یابد و به معراج رفتن جسم خاکی پیامبر را با چنین دیالکتیکی عاشقانه بیان می کند و کسی که سراسر وجودش را عشق به کمال پر کرده است البته توان پریدن تا نهایت کمال را می یابد و در بیت بعد عشق برابر نهاد کوه خاکی هم می شود و عشق است که در دل کوه، او را به رقص می آورد نه هیبت حق تعالی، که او را ازهم می پاشاند. عشق است که کوه طور را جان می دهد و اصولاً عشق جان کوه طوراست. او را زندگی نو داده است و کوه دیگری کرده است.
جمله معشوق است و عاشق پرده ای زنده معشوق است و عاشق مرده ای
(همان، بیت: ۳۰)
به عقیده ی ما مولانا در این بیت دیالکتیک عشق را چنین بیان می دارد انسان خاکی انواع پرده های غفلت زندان دنیا را برایش عادی کرده اند و تمام جلوه های زیستن معنوی و سرگذشت تبارش را از یادش برده اند به روزمرگی اش کشانده اند. دیگر دلش هوای گذشته ی رؤیایی اش نمی کند، آن روزگاران را به خواب هم نمی بیند. شب ها در درخشش ستارگان، در زیبایی گل، در صدای ریزش باران، در بهار، وقتی به اوج جوانی می رسد چیزی خاطرات گذشته اش را زنده نمی کند…تا این که عشق می آید و این سامان را بر هم می ریزد و پرده و حجاب های دنیوی را از چشم خاطرش می زداید خودش سراسر وجودش را سرشار می کند. برابر نهادی که همه چیزش می شود و زندگی تازه ای به او می بخشد خود وجود انسان که مانع وحجاب بود به وسیله برابر نهاد «عشق » برداشته می شود و آن وجود مرده به مانند لاشه ای نفی می شود و معشوق زنده به کیمیاگری عشق « هم نهادی » جای گزین می شود و در ادامه لطف حق شامل انسان های مستعد می شود. دل هایی مهبط عشق هستند که مستعد و شایسته اند. و برعکس اگر عشق زندگی آفرین دل هایی نباشد مانند پرنده ای بی بال و پر است که تا مرگ تنها در خود می تپد:
چون نباشد عشق را پروای او او چو مرغی ماند بی پر وای او

مطلب مشابه :  بهترین آزمون آزمایشی برای کنکور 98
برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید

دیدگاهتان را بنویسید