(همان، بیت: ۳۱)
پس برابر نهاد عشق است که زندگی بخش زندگی مرده و بی روح انسان است و با جای گیری اش در دل، مردگی را به زندگی بدل می کند. هم عشق هم عنایت معشوق که از عشق جدا نیست و التفات و نگاه اوست که« برابر نهاد » وجود خسته و خاکی انسان است . اگر این برابر نهاد نبود به کلی با کمال بیگانه می شد . و در زندگی حیوانی خود سقوط می کرد. و همه ی خرسندی و خوشبختی نوع بشر موقوف التفات و گوشه چشمی و کم ترین توجهی از جانب آن دوست دوست داشتنی است. که: «تُعزََََََََُ مَن تشاءُ و تُذلُ مَن تَشاءُ بِیَدِک الخَیر»(آل عمران/۲۶) و راهی به سوی او جستن به هر حیله ای و توجه او را به خود جلب کردن؛ که حتی کم ترین توجهی، مایه ی بسی سعادت سالک است و منتهای آرزویش که سراسر عمرش شب مبارک قدر و سراسر وجودش در اختیار آن لیلای عالم می شود. زندگی اش معنا یافته و بسی سعادت که ارمغان زندگی او می شود زندگی اش بسان سلوکی شده که سراسر نور و سرور است و البته مولانا با این تمثیل و گفتار و گفت و گو ما را به پذیرش این نکته رهنمون می شود که « برابر نهاد عشق » زندگی آفرین قالب مرده و خاکی نوع بشر است و وایی بر آنان که از این لطیفه ی حق بی نصیب و محروم اند. عنایت، لطف و نگاهی از معشوق به عاشق برابر نهادی است که وجودش شرط حتمی سلوک سالک به جانب حقیقت است و اگربه قول مولانا «هوش » نباشد سالک نمی تواند نسبت به وجود خود«خود آگاهی» پیدا کند و نسبت به گذشته، حال و آینده اش آگاهی محدود و حیوانی خواهد داشت. پس عنایت معشوق برابر نهادی است که موجب خود آگاهی و پیدا کردن توان وصول به مقام معرفت می شود.
من چگونه هوش دارم پیش و پس چون نباشد نور یارم پیش و پس
(همان، بیت: ۳۲)
وسخن دیگر برای اقناع کردن ما این که برابر نهاد عشق، آن گاه که وجود عاشق را در برگرفت و خلق هایش را تغییر داد، می خواهد آشکارگر و رسوا کننده باشد. همان طور که آیینه نمی تواند انعکاس گر نباشد، عشق هم نمی تواند خود را در وجود تغییر یافته و دیگر شده ی عاشق آشکار نکند. تا به «هم نهاد» تکامل یافته عاشق و معشوق بدل شود و برسد.
عشق خواهد کاین سخن بیرون بود آیینه غماز نبود چون بود
(همان، بیت: ۳۳)
۳- ۲) داستان شاه و کنیزک
درادامه به داستان “شاه و کنیزک” می رسیم که داستانی بسیار مهم و راه گشا در باره ی دیالکتیک عشق است و دیالکتیکی سنجیده در آن قابل بررسی است. ما از منابع و پیشینه ی تاریخی آن چشم می پوشیم و به کتاب هایی مانند:« چهار مقاله ی نظامی عروضی» (چاپ تهران) ارجاع می دهیم.
در ابتدای این حکایت مخلصانه بیان می کند که داستان زندگی پرفراز و نشیب خود او و البته خود ماهم هست: «خود حقیقت نقد حال ماست آن» و در لابلای سطور داستان متناسب با وضع حال گریزی به حکایت “خضر و موسی” می زند و بعد حکایت “طوطی و بقال” را می آورد و بدی قیاس های نابجا را برمی شمارد و لزوم پیروی از پیر و خیلی مسائل حکمی و اخلاقی دیگر را در لابلای حکایت می آورد .
۳- ۳) داستان و بررسی آن با بینش دیالکتیکی:
شاهی بزرگ که فرمانروایی دنیا و دین را با هم دارد، هنگام رفتن به شکار کنیزکی را می بیند بر او عاشق می شود و او را می خرد. امَا بعد از مدتی کنیزک سخت رنجور می شود شاه پزشکان ماهر آن روزگار را گرد می آورد اما بر خلاف اعتماد بر توان خویش از جانب پزشکان و فراموش کردن قدرت پروردگار و ناتوانی بشر، خداوند ناتوانی شان را به آن ها نشان داد به طوری که هر درمانی می اندیشیدند نتیجه عکس می داد. سرانجام شاه با اعتراف به ناتوانی انسان در کمال ناامیدی در مسجدی به درگاه خداوند پناه می جوید، در حین نیایش خواب او را در می رباید. در عالم خواب او را از درمان معشوقش می آگاهانند. فردای آن روز منتظر آمدن پیر غیبی می شود که در خواب وعده اش داده اند. سرانجام پیر کامل از دور پیدا می شود و این چنین شاه به استقبالش می رود:
«دست بگشاد و کنارانش گرفت هم چوعشق اندر دل و جانش گرفت»
(همان، بیت: ۹۳)
و این چنین درمان کنیزک بیمار به دست پیر کاردان آغاز می گردد. و در ابتدا از او می خواهد راز درمان را بر کسی نگشاید تا با او آن کند که باران با چمن می کند و راه درمان بیماری روحی او را با کاردانی و البته به دشواری چنین می یابد که کنیزک عاشق زرگری در شهر سمرقند و در محله ی غاتفر است که درمان او وصال زرگر است. شاه زرگر را با وعده و وعید به کنیزک می رساند. حال کنیزک در ظاهر به وصال و آرامش ظاهری دست یافته است؛ امَا این همه ی رخداد نیست. کنیزک درست می اندیشد؟ آیا عشق راستین در وجود زرگر است که کنیزک به آن دست یافته است؟
پیر غیب دان دارویی به زرگر می خوراند تا به مرور ناتوان و رنجورش می کند و سرانجام او را از پای در می آورد و این چنین عشق کنیزک که در وجود زرگر است هم نهاد خود را در دل خود می پروراند. باری زرگر روز به روز زارتر و رنگ پریده تر می شود تا مهر کنیزک نسبت به او سرد می شود. البته کنیزک عاشق زرگر سالم بوده نه زرگر فانی و رو به مرگ که وجود کنیزک و عشق او به زرگر “نهاد” است و دل سردی اش به معشوق و مرگ معشوق “برابر نهاد” کنیزک و عشقش و دلبستگی به معشوق حقیقی (شاه) “هم نهاد” این عشق می توان به حساب آورد. پس کمال کنیزک در تحمل درد فراق است؛ تا زمانی که گرفتار عشق زرگر است از کمال عشق که در عشق به پادشاه نشان داده می شود، بی بهره است.
شاه نیز به نوبه ی خود برابر نهادی است که در درون خود تضادهای زیادی دارد که هم نهاد وی شمرده می شوند تا به برابر نهادی تازه رهنمون شوند. همه ی بازیگران داستان به نوعی تضادهایی دردرون خود حمل می کنند. البته غیر از پیر غیبی، و هر کدام نهادی هستند که برابرنهاد آن ها در دل خودشان پنهان است. عشق او به کنیزک و بیماری خطرناک دلدارش اوَلین تنش و تضاد و برابرنهاد شاه و عشقش به شمار می رود. درمان کنیزک برای شاه هم نهادی است که یک پختگی و تکامل در عالم عشق برای شاه به ارمغان می آورد که اگر شاه هنگام وصال نخستین کنیزک را نهاد فرض کنیم برابر نهادش بیماری کنیزک و هم نهادش شاه بعد از بهبود و رهایی کنیزک از بیماری شمرده می شود. که شاه، شاهی دیگر است متفاوت با آن چه از پیش بوده. برابر نهاد شاه پیش از بهبود کنیزک.
ضلع سوم مثلث داستان، پزشکان هستند که در آغاز به نظر می رسد بدون مانع و تضاد در حرفه ی خود کار بلد و چیره دستند. امَا خیلی زود برابر نهاد آن ها در درونشان همراه آن ها جلو می آید و ناتوانی شان در درمان کنیزک که ناشی از غرور و اعتماد به نفس نابجای آن ها به خویشتن است، همان برابر نهاد شمرده و اعترافشان به شکست و ناتوانی و دست کشیدن از غرور هم نهاد است و خروجشان از داستان در ادامه ی ماجراست که چون دیگر نقشی در ادامه ی داستان ندارند ناپدید می شوند و البته درمان دردهای روحی بیرون از توان آن هاست و دور از دسترس علم جزیی و جزیی نگر آن هاست.
به نظر می رسد همه ی کاراکترهای داستان به نوعی تضادی را دل خود می پرورانند. هر کدام نهادی هستند که برابر نهاد آن ها با خودشان و در دلشان پنهان است و تنها کاراکتر از بین دیگر اجزای فعَال در داستان، «مهمان غیبی» است که همان طور که یاد شد به خاطر عواملی که از پس این برمی شماریم از تضادهای محرَک در زندگی مادی ما در عالم هستی فراتر رفته است و به آن سوی تضاد و تحرَکی به مانند آن چه در زندگی ماست، دست یافته است و به آرامش و توازنی رسیده است آن سوی آن چه لازمه ی حرکت به طرف تکامل زندگی مادی است. در اثنای داستان شاه و کنیزک داستان دیگری را می آورد که هدفش اثبات این نکته است که روابط دیالکتیکی ما انسان ها سرشار از قیاس های نابجا است که در ظاهر شبیه هم اند و در باطن فرقشان هفتاد سال راه است. خلاصه ی داستان در موجز ترین سطور چنین است: مغازه داری طوطی خوش سخنی دارد که مایه ی سرگرمی مشتریان است روزی با پرواز، تمام دکان را به هم می زند و شیشه های روغن گل را می ریزد. مغازه دار با چوبی چنان به سرش می زند که پرهای سرش می ریزد، طوطی افسرده می شود و دیگر حرف نمی زند صاحب مغازه از کارش سخت پشیمان می شود، تا روزی درویشی از کنار مغازه می گذرد که کلا ه، عمامه و سرپوشی ندارد و سرش بی مو و مانند پشت قابلمه است طوطی فوری به سخن می آید و می گوید نکند تو هم شیشه های روغن گل را ریخته ای که مانند من سرت طاس شده است؟ و این چنین است که زندگی ما سرشار از قیاس های دیالکتیکی است و به این ترتیب قیاس های دیالکتیکی و نابجای ما را بیان می کند:
کز چه ای کل با کلان آمیختی؟ تو مگر از شیشه روغن ریختی ؟
(همان، بیت: ۲۶۱)
قیاس نابجا: همه ی انسان های طاس را مانند خود می داند که شیشه های روغن را ریخته و مجازات شده اند.
از قیاسش خنده آمد خلق را کو چو خود پنداشت صاحب دلق را
(همان، بیت: ۲۶۲)
قیاس نابجا: از مقایسه ی نابجای خودش با درویش، مردم به خنده افتادند .
کار پاکان را قیاس از خود مگیر گرچه ماند در نوشتن شیر و شیر
(همان، بیت: ۲۶۳)
این بیت نکته ی مهمی درزبان شناسی دارد که بهتر است قبل از بررسی به آن پرداخته شود: شیر جنگل و شیر خوردنی در نوشتن شبیه هم اند و تلفظ آن ها هم در زبان فارسی امروز شبیه هم است. امَا در زمان مولانا تلفظ آن ها متفاوت بوده و مولانا به این نکته آگاهی داشته. در صورتی که فارسی زبانان تاجیکستان، ترکمنستان، افغانستان، هندوستان و پاکستان آن تفاوت تلفظ آن ها هنوز وجود دارد هم چنین این تفاوت تلفظ که در فارسی امروز از بین رفته در گویش هایی مانند لری و کردی وجود دارد به این گونه که شیر جنگل را با یای مجهول به صورت کسره ی کشیده تلفظ می کنند و اما شیر خوردنی با یای اشباع شده بر وزن سیر ضدَ گرسنه.
قیاس نابجا: هرچند شیر و شیر در نوشتن یکی هستند امَا خود می دانید تا چه اندازه متفاوتند پس تو هم کار انسان های از رذیلت تهی شده و پاک را با خود مقایسه نکن و یکی نگیر .
جمله عالم زین سبب گمراه شد کم کسی ز ابدال حق آگاه شد
(همان، بیت: ۲۶۴)

                                                    .