رشته حقوق

دانلود مقاله با موضوع درک زیبایی شناسی، بازگشت به خویش، زیبایی شناسی، محدودیت ها

دانلود پایان نامه

تا انتهای آخور علف هاست تضاد بی نهایتی مثل تضاد شب و روز وجود دارد . همان تضادی که بین عالم ماده و عالم معنا وجود دارد . اصولاً هدف نشان دادن تضاد است و شناخت این تضاد ها برای انسان ضرورت تام دارد و در سرنوشت او موثر است و موجب دست زدن به انتخاب هایی می شود که تمام حیات انسان را زیر تاثیر خود قرار می دهد.
۳ -۱۰) در بیان آن که کرم چنان که گدا عاشق کرم است…
در ادامه ابیات پیشین تفاوت درجه سالک واصل را به شرح بیشتری می آراید و بیان می دارد که آن چه که برای ولی امری طبیعی است یا نه ، عامل تحرک و سیر به جانب کمال است برای سالک مبتدی باعث تباهی اندیشه و خرد است . پس سالک باید متوجه این تفاوت و به بیان بهتر این تضادها باشد . بین آن ها تضادی وجود دارد که تنها با طی مراحل سخت و مشقت بار و با گذشتن از وادی های پر خطر و تیره و تار آن هم به دستگیری همان پیر راهدان آن تضاد ها پر و بر طرف می شود .
بانگ می آمد که ای طالب بیا جود محتاج گدایان چون گدا
جود می جوید گدایان و ضعاف همچو خوبان که آیینه جویند صاف
پس از این فرمود حق در والضحی بانگ کم زن ای محمد بر گدا
چون گدا آیینه ی جودست هان دم بود بر روی آیینه زیان
آن یکی جودش گدا آرد پدید و آن دگر بخشد گدایان را مزید
پس گدایان آیت جود حقند و آنک با حقند جود مطلقند
و آن که جز این دوست او خود مرده ای است او بر این در نیست نقش پرده ایست
(همان،ابیات:۲۷۴۸-۲۷۵۵)
از مسائل اساسی و مهم مطرح در مثنوی این موضوع است که به ظهور رسیدن امری در یک دیالکتیک بین اثر کننده و اثر پذیر اتفاق می افتد از مسائل بنیادین اندیشه ی بشری گرفته مانند مساله خلقت انسان ، تا مسائل جزیی تر مانند بخشش یک بخشنده به محتاج.
همان گونه که گفته شد خلقت انسان منوط به صفت لطف حق تعالی بود و این که دوست داشت شناخته شود پس خاک را خلق کرد و این منجر به شکل گیری غیر بود ، آن چه غیر خداست . پس از خاک موجودی آفرید آن موجود را اشرف مخلوقات کرد ، همه چیز را رام او کرد و در تسخیرش در آورد . پس او را عاشق خود ساخت . تا به نیروی آن عشقی که در درونش نهاده بود ، با طی مراحلی ، همان مرحله ۳۶۰ درجه ای که هگل در دیالکتیک مطرح می کند ، دوباره به خویش بازگرداند و این دیالکتیک عشق در مثنوی است که رنج های فراق و مساله ی هبوط انسان از بهشت به زمین را بیان می کند.
این جا شکلی دیگر از دیالکتیک عشق را بیان می کند که دیالکتیک بین جواد و محتاج است . بخشایش بخشنده ، بسیار دوست دارد این صفت جلیل خود را آشکار کند . پس محتاج و نیازمند می آفریند تا با وجود نیازمندی فضیلت و بخشش خود را در این سیر دیالکتیکی آشکار سازد که هم اصل تضاد و هم اصل تاثیر متقابل را آشکارا در خود دارد.
«هر صفتی که در مفهوم آن ، نسبت به غیری ملحوظ شود تحقق آن در خارج ، محتاج است به وجود آن کس که محل وقوع صفت است ، جود از این گونه مفاهیم است و تحقق آن در خارج علاوه بر بخشنده به شخص بخشش پذیر نیاز دارد پس بدین لحاظ هم چنان که گدا به مردی جواد حاجت دارد او نیز محتاج گداست تا صفت جود او در ظهور آید.» (فروزانفر ،۱۳۸۰ ج۳ ،ص: ۱۱۴۳)
بخشایش از جمله صفات حق تعالی است که این صفت اوست که در این سیر دیالکتیکی انسان های محتاج می پروراند فقط به خاطر این که این صفت خود را به ظهور برساند و مانند محتاجی به دنبال محتاجی می گردد تا ببخشاید و صفت جود خود را آشکار کند.»
«بدین گونه که جود او نخست حاجت را در وجود سالک به وجود می آورد تا در طلب کمال به جد بر می خیزد و در راه مجاهدت قدم می زند پس حس احتیاج اگر چه از دید نقص ناشی می شود ولی نردبان کمال است و خود وجودی جداگانه تواند بود زیرا کسانی که این حس را فاقدند بدان چه هست بسنده می کنند و همان جا که هستند فرو می مانند و از طلب دست می کشند ، دوم جود آنست که طالب را در هر یک از مراحل طلب ، کمالی مناسب آن مرحله می بخشد و زیادت بصیرت و معرفت می دهد تا به درجه ی فناء مطلق برسد و سپس او را خلعت و بقا و حیات جاوید ارزانی می دارد.»(فروزانفر ،۱۳۸۰ج ۳ ص ۱۱۴۴)
این دو جویان هم اند . روی زیبا در جست و جوی آیینه است و آیینه هم چنان در این بده بستان دیالکتیکی خواهان ، تابنده و تجلی دهنده روی زیبا است . یکی بخشنده هست که گدایان زیادی به دور خود کشانده است تا جود خود را نشان دهد . فقیر الی الله که فارغ از مسائل مادی ، تشنه ی معنا است و نه گدای فرو مایه که فقیر از خدا و تشنه ی نان و مال است . او آشکار کننده ی بخشایش ایزدی نیست او خود مرده ای است یا نقشی بی جان بر پرده ای .
اعرابی ای به اغوای زنش برای خلیفه هدیه ای می برد به امید دریافت وجهی . پیشکش او مشکی آب باران است . لطف دیدار خلیفه حقارت بر یافتن از سرای امیر را از یادش می برد و از خواسته ی حقیرش غافل می شود .
تا بدین جا بهر دینار آمدم چون رسیدم مست دیدار آمدم
(مولوی، ۱۳۷۸ بیت: ۲۷۸۹)
این آن مسأله ی تغییرات کیفی است که مثلاً آب در صد درجه می جوشد و تغییر کیفی آب تبدیل شدن به بخار است . این از اصول دیالکتیک است . در این بیت عمل اعرابی از یک خواست معمولی به یک اندیشه اعلا تصعید می یابد و به یک جهش کیفی می انجامد و همین طور :
بهر نان ، شخصی سوی نانوا دوید داد جان چون حسن نانبا را بدید
(همان،بیت :۲۷۹۰)
هدفی عادی و سهل الوصول جهشی کیفی پیدا می کند به بیان دیگر یافتن هدف منجربه تغییری عالی در وجود انسان می شود .
آب آوردم به تحفه بهرنان بوی نانم برد تا صدر جنان
( همان،بیت: ۲۸۰۲)
یک خواست پیش پا افتاده در درون من یک تغییر کیفی و جهش ایجاد کرد به طوری که همین خواست کوچک مرا به عالی ترین درجات سعادت رهنمون کرد .
عاشقان کل نه عشاق جزو ماند از کل آنک شد مشتاق جزو
چونک جزوی عاشق جزوی شود زود معشوقش به کل خود رود
ریش گاو و بنده ی غیر آمد او غرقه شد کف در ضعیفی در زد او
نیست حاکم تا کند تیمار او کار خواجه ی خود کند یا کار او
(همان،ابیات: ۲۸۰۶-۲۸۰۹)
عاشق کل بودن به معنی یک درک کلی از هستی و نگریستن به آن از افقی متعالی است . در آن صورت همه چیز زیباست . درک زیبایی شناسی از هستی مستلزم درک و فهم انسان متعالی است . اما بالعکس عاشق جزء بودن به معنی این است که عشق بالاخره رو به نابودی است . آن جزء بالاخره روزی در کل هضم می شود و آن نتیجه ی جزئی نگری درک های محدود انسان است که راه به عشق عمیق درک هستی نخواهد برد . نتیجه و هم نهاد عشق به جزء ها سرد شدن عشق و نابودی آن و بی نتیجه بودن آن است . آن عشق بی تردید راه به جایی نخواهد برد . مولانا برای توضیح بیشتر مثالی به غایت روشن گر و تمام کننده ی بحث می آورد. عاشقان عشق های جزءی بسیار در گمراهی به سر می برند شاید خود را خوش بخت بدانند ، شاید گم شده ی خویش را پیدا شده بپندارند اما به سان غرق شده ای در تباهی هستند که برای نجات خویش دست به هر خس و خاشاکی می زنند . در حالی که آن تقلایی بیهوده است .
در برداشتی با بینش دیالکتیکی هم نهاد عشق های جزیی نابودی در دریای پندار خویش است . که آن عشق جزیی با محو شدن در کل که سر چشمه اش می باشد ، عشق عاشق را نیز سرد و محو می کند و هم نهاد عشق کلی ، درکی عمیق از اصل زیبایی است به گونه ای که تمام اجزای عالم را از آن کل می داند و تمام آن اجزای عالم را معشوق خود می داند و رهنمون گر به درک و دریافت سرچشمه ی عشق و زیبایی .
فازن بالحره بی این شد مثل فاسرق الدره بدین شد منتقل
بنده سوی خواجه شد او ماند زار بوی گل شد سوی گل او ماند خار
او بمانده دور از مطلوب خویش سعی ضایع رنج باطل پای ریش
هم چو صیادی که گیرد سایه ای سایه کی گردد ورا سرمایه ای
سایه ی مرغی گرفته مرد سخت مرغ حیران گشته بر شاخ درخت
(همان،ابیات:۲۸۱۴-۲۸۱۰)
از خصیصه هایی که در ابیات بالا زیاد به چشم می آید حرکت است . تصاویر متحرک و پویا زاده ی ذهن متحرک ، مولد و پویان مولاناست . هر کدام به گونه ای در حرکتند . ابیات پشت سر هم می آیند . لحظاتی دم به دم در هم متولد و محو می شوند و یکی جای خود را به دیگری می سپارد . گویی هر یکی معنای خود را به دیگری می سپارد و از صحنه خارج می شود . انسان را به این اندیشه دعوت می کند که به بهترین ها چنگ زند ، و خود را گرفتار معشوق های فانی که سرمایه ای حساب نمی شوند ، نسازد .
ور تو گویی جزو پیوسته ی کل است خار می خور خار مقرون گل است
جز ز یک رو نیست پیوسته به کل ور نه خود باطل بدی بعث رسل
چون رسولان از پی پیوستند پس چه پیوندندشان چون یک تنند
(همان،ابیات: ۲۸۱۸-۲۸۱۶)
در ادامه ابیات چنگ زدن به عشق کل را شایسته عاشقی می داند و این ایده را مطرح می کند که انسان با طی مراحلی و تحمل ریاضت هایی به چنان بلند اندیشگی ای دست یابد که در انجام اعمال زشت هم کوچک ها را انتخاب نکند . از قله های بلند پایین نیاید و در هر حال بهترین ها را برای خود انتخاب کند تا اندیشه ی انسان به این جهش کیفی بیانجامد که خود را برای عشق کل و رنج ها و مصایب فراق آن در تقلا و مصیبت اندازد .
آب دریا مرده را بر سر نهد ور بود زنده ز دریا کی رود
چون بمردی تو ز اوصاف بشر بحر اسرارت نهد بر فرق سر
( همان،ابیات:۲۸۴۸و۲۸۴۷)
در دیالکتیک عرفانی مولانا مرگ از اوصاف بشری ، هم نهادی است که به موجب آن انسان به آرامش و رهایی و بازگشت به خویشتن می رسد . خود ، دریای اسرار خواهی شد رسته از تمام اوصاف و محدودیت های بشری . همان

مطلب مشابه :  پدیده های اجتماعی
برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید

دیدگاهتان را بنویسید