تجسم بیرونی «ایده»، موتور محرّک طبیعت برای نیل به “شدن”، “تکامل” و “تحوّل” است. ریشه هر تحرّک و توّلدی، تناقض است. یعنی بدون تناقض طبیعت به سوی محو و نیستی پیش می رود امّا، چگونه تناقض به عنوان امری محال و عقل ناپسند – وطرفه این که در عصر خردگرایی – ،در طبیعت مورد پذیرش قرار می گیرد و حتی شرط ضروری تکامل آن می شود و ریشه ی هر جنبش و تحرّکی ! مثلاّ این که بگوییم یک موجودی هم هست و هم نیست؛ که البته تناقض است و نا پذیرفتنی و اما اگر بگوییم موجودی هست می شود و نیستی و مرگ را در دل خود می پروراند تا بالاخره مرگ و نیستی غالب می آید و هم نهادی تازه جایگزین می شود و اولی نیز به نوبه خود برابر نهاد خود را در دل می پروراند تا به موقع اش، خود را نقض کند و پدیده تازه را جایگزین که این جنگ اضداد و البتّه آشتی آن ها شرط لازم و ضروری تکامّل طبیعت و عقل پسندانه است. پس تناقض در دیالکتیک هگل دیگر امری محال و ناپذیرفتنی نیست بلکه در دل طبیعت وجود دارد و پیش برنده ی آن به طرف تکامّل است. در نتیجه امری پذیرفتنی و حتی ضروری می نماید و این جنبش و حرکت را از تأثیر داخلی موجودات می داند و آن را البتّه به “عشق” تعبیر می کند. عشق را موجد حرکت و حتی ماهیّت آن می داند و این مفهوم فلسفی تضاد در بینش دیالکتکی است؛ یک تضاد پایان ناپذیر که در کلیّه ی امور و اشیاء جاری و ساری است.
۲- ۴)آیا دیالکتیک تنها ،محصول فکری غرب است؟
اگرهگل را بزرگ ترین وارث دیالکتیک به مثابه یک سلوک فکری برای دست یابی به حقیقت بدانیم وی را باید، مولوی غرب در بررسیدن هستی و انسان و داشتن بینش دیالکتیکی قلمداد کنیم. یافتن بینش دیالکتیکی در متون و نظریات اندیشه وران مشرق زمین پیش از مولانا هم کاری دشوار نیست. به عنوان نمونه تضاد اهورا و اهریمن، نور و تاریکی، خیر و شر، خاک و خدا، تضادهای طبقاتی و جامعه ی بی طبقه و ستم و عدالت همه بیانگر و دماسنج تحرَک جوامع به طرف “تکامل” و “شدن” قلمداد شده اند. پس کتاب آسمانی قرآن هم از این سلوک فکری بر کنار نیست. امَا قرآن تنها عرصه ی جنگ پایان ناپذیر اضداد نیست، بلکه پیش برنده به سمت یک دیالکتیک یکتاگرا و وحدت گرا است. حاصل این تضادها رسیدن به توحید و تکامل، بازگشتن به اصل خویشتن، رهایی از تضادها و کشمکش ها، رسیدن به سرچشمه ی نور و روشنی و آرامش است . در کتاب آسمانی قرآن آن چه اصالت دارد نه نفس تضاد بلکه مسیر و جهت حرکت است؛ به طرف اوست که حرکت می کنید و به طرف اوست که باز می گردید “وَ اِلیه تُرجِعون” و هر چه شدَت و کیفیَت تضاد بیشتر باشد مسیر تکامل شکوفاتر است و سلوک انسانی تا به لاینتاهی راه می برد و خداوند مسیر تکامل را با ضریبی مستمر و به هم پیوسته بر اساس قبض و بسط و جنگ اضداد در نهاد هستی سرشته است و جنگ طبقات در جبهه ی توحید و ضدَش، جبهه ی شرک دائمی است و این تضاد و تقابل است که مسیر تکامل نوع انسان را در طول تاریخ هموار ساخته است .
اصولاً دیالکتیک مختص و اختراع شده در یک محیط خاص اقلیمی نیست، بلکه عمری به اندازه ی زندگی انسان برایش قابل تصوَر است. همان طور که گذشت دیالکتیک در متون دینی و غیر دینی شرقی نیز قابل ردیابی است. «بر خلاف آن چه غربی ها نشان داده اند و شبه روشنفکران جدید ما هم تکرار می کنند، دیالکتیک از یونان قدیم آغاز نشده ویک راست به اروپای جدید نرفته است، بلکه نطفه ی اساسی و حتی بسیار عمیق و تکامل یافته اش در فکر شرقی است .» (شریعتی ،۱۳۷۸، ص: ۱۵۸)
بینش شرقی آن چنان بر دنیای پس از مرگ متمرکز شده که دنیای مادی پیرامون را کارونسرا و محل پریدن به عالم برتر می داند . سرای سپنجی که شایسته ی دل بستن و آباد کردن نیست .
« هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را »
( حافظ ،۱۳۶۳ ص:۱۴ )
«بارها در نوشته های همین روشنفکران دانشمند ایران و ترک و عرب می خوانیم که همه یک دست تکرار می کنند که بینش شرقی بر ثبوت استوار است و جهان بینی مادی و معنوی را مجموعه ای از ذات های ثابت ابدی و ازلی می بیند و تغییر و نسبیَت را نمی فهمد در حالی که دیالکتیک بر اصل تغییر دائمی همه چیز مبتنی است. این ها به قدری پرت اند که منطق ارسطویی را که در فرهنگ اسلامی وارد شده و گروه خاصی از فلاسفه بدان معتقد شده اند، شاخصه فکر شرقی خیال کرده اند و نمی دانند که منطق ارسطو که منطق ذهنی و صوری و ثبوتی است، منطق غربی است و همیشه بینش شرقی و حتی اسلامی با آن به شدَت مخالفت کرده است و در عین رواجش یک طرز تفکَر غربی و یونانی باقی مانده است . ( شریعتی ، ۱۳۷۸ ، ص: ۱۶۰)
تغییر و تحوَل دائمی همه چیز مطلقاً ریشه در اندیشه ی ایرانی دارد. برخلاف اندیشه ی یونانی که بر ثبوت همه چیز استوار است. «در حالی که مبنای تفکَر شرقی بر تغییر و ناپایداری همه چیز استوار است، اصل تضاد و تنازع در جهان شاخصه ی جهان بینی مشترک شرقی است، حتی مذاهب شرقی که متَهم اند که به ازلیَت و ثبوت همه چیز معتقدند، برعکس جهان را بر «کون و فساد دائمی» تفسیر می کنند .
در مذهب بودا جهان دریای متلاطم “سامسارا” است و قانون ثابت، پیوستگی – گسستگی است و تبدیل لذَت به رنج ، وصال به فراق و زندگی به مرگ و وجود به عدم. در مذهب زرتشت و مانی هستی عبارت است از جنگ ضدَین، جنگی که در انتهای تاریخ به پیروزی مطلق نور و اهورا بر برابرنهاد آن (ظلمت و اهریمن) منجر می شود (هم نهاد) و در اسلام نیز با این که بر توحید استوار است، در خلقت انسان دیالکتیک را به روشنی بیان می کند که انسان جمع ضدَین است (لجن و روح خدا ، شیطان و الله و … ) و این جنگ دیالکتیکی است که انسان را به خدا (آخرین قلَه ی ممکن تکامل مطلق) صعود می دهد.
در طبیعت نیز «کل شیء هالک الا وجهه» و این اصل که «برای مرگ بزایید و برای ویرانی بسازید» مبنای جهان بینی اسلامی است .»(شریعتی ،۱۳۷۸ص: ۱۶۰ و ۱۶۱)
وقتی روح انسانی که از عالم ارواح است، سپس با مشتی از خاک که ظاهراّغیر از خداست می پیوندد و به عالم فرودین هبوط می کند ،در دیالکتیکی عاشقانه، جدایی و فراق، درد بزرگ و مانع وصال است و از آن پس سیر به سمت وصال موجبات تکامل را فراهم می آورد. تمام تلاش و آرزوی موجود که حالا بخشی از آن غیر خدا (خاک) و بخشی (جزیی) از آن از وجود حق تعالی است، رسیدن و بازگشت به جایی است که روزگاری به آن تعلق داشته و برای قابل تحمل کردن این زندانی که اینک در آن گرفتار آمده، گاه از هنر مددی می جوید؛ گاه عرفان را راه رهایی می داند ؛ سیاست ورزی، مبارزه، مواد مخدر و … ، همه تلاش های نوع انسان برای دست یابی به سعادت و روزگار طلایی گذشته اند . آن روزگار ازل که :
«ساکنان حرم ستر عفاف ملکوت با من راه نشین باده ی مستانه زدند»
(حافظ ،۱۳۶۳، ص: ۲۴۷)
یاد آوری حس اندوه نسبت به گذشته ای است که انسان نسبت به معصومیَت از دست رفته اش دارد از مضامین مورد علاقه اندیشه وران بوده است .
«چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند»
(حافظ،۱۳۶۳ص: ۲۴۶)
«هبوط انسان به این معنی که انسان محکوم است که در زمین با رنج و تلاش و جنگ زندگی کند تا خود را از گناه بشوید و به خدا بپیوندد، اصل دیالکتیک انسانی را نشان می دهد. اصولاً معاد چیزی نیست جز هم نهاد جنگ دائمی و آگاهانه میان دو عنصر متضاد خاک و خدا در سرشت آدمی » (شریعتی ،۱۳۷۸ ، ص: ۱۶۱) و آن چه به عنوان دیالکتیک در قدیم ترین متون زرتشتی و قبل تر متون باقی مانده از آیین میترایی ما را به این نتیجه می رساند که رساندن دیالکتیک به یونان باستان ناشی از کم اطلاعی مورخان تاریخ فلسفه است .
۲- ۵) دیالکتیک عشق در مثنوی:
چشمه ی جوشان مثنوی که نظم آن ارتجالی و بنا به درخواست یاران مولانا بود، پس از فراق شمس جوشید و این فراق حماسی و رنج های ناشی از آن، پدید آمدن مثنوی بزرگ را بر پرده ی هستی رقم زد .
این اثر شگرف که به «نی نامه» مشهور است، سرایش آن به سال ۶۵۸هجری آغاز گشت و بنا به گفته ی ویل دورانت: مثنوی زیباترین شعر دینی است که از مزامیر به این طرف گفته اند. مولانای روم با زیستنی پربار در ششم ربیع الاول ۶۰۴هجری در بلخ آغاز گشت، پنج سال شیرین و رؤیایی عالم کودکی اش در بلخ سپری شد. تا به خاطر مسائلی، همراه با خانواده اش سفری حماسی را آغاز نمودند. این سفر و بهتر بگوییم دربدری و خانه بدوشی، ۵۰ سال به درازا کشید. از جمله ی مسائل، که خانواده ی مولانا را وادار به ترک بلخ نمود، سخت گیری و تعصب های دین مدارانی مانند فخر رازی که دربارها را علیه سلطان العلما، پدر مولانا می شوراندند، و هم یورش ویران گر مغول که داشتند به بلخ هم نزدیک می شدند .
سرایش مثنوی از پس پنجاه سال مهاجرت از زادگاهش بود که آغاز گشت. هنوز حس شیرین و رؤیایی عالم کودکی در درونش بیدار می گشت . حس بازگشت به آن عالم طلایی را به حس بازگشت به عالم ازل پیوند می زند. شکایت تلخ و نابودگری از حس بازگشت به نیستان معنا و «البته بلخ روزهای دوران کودکی» خاطرش را سخت مشغول می دارد . مرگ شمس، هم شمس وجودش را تیره و تار می سازد. حس غریبی را در درونش بیدار می سازد. حس بازگشت به دوران کودکی، روزهای خوش بودن در بلخ که دیگر گذشته اند وپیوستن آن به بازگشت به نیستان معنا . تصویری پرتحرَک از گذشته ای که دیگر از دست رفته است و تنها تلاشی صورت می گیرد برای بازسازی آن، و دور کردن وجود زخمی از آن اندوه جانکاه. پیوند دادن وجود محدود با وجود لایتناهی، یافتن پناهگاهی امن، به آرامش و روشن بینی رسیدن . آری این حس بازگشت است که خاطرش را سخت مشغول می دارد .
«حکایت و شکایتی که مولانا جلال الدین محمد بلخی رومی از زبان نی سر می کند و تمام مثنوی جز تطویل و تمدید همان ابیات نخستین آن نیست، قصه ی جدایی هاست، جدایی روح عارف که داستان او پر از اسرار روحانی است و با آن چه در این حکایت منعکس می کند آرزو دارد خود را از این تبعیدگاه دنیای حسی به عالمی که منبع و منشأ اوست برساند. مهجوری و مشتاقی او که اسرار سرنوشت او و سیر و سلوک اوست از این جاست و شکایت و حکایتی که از دوری نیستان – اقلیم روح و قلمرو اسرار – سر می کند نیز جز قصه ی این فراق و اشتیاق نیست. این شور و درد را مولانای روم هم در غزل های پر ذوق و حال دیوان شمس به زبان عشق

                                                    .