۳-۴) نتیجه ی قیاس های نابجا :
خیلی از مردمان به خاطر این قیاس های نابجا نابود و گمراه شدند . هیچ وقت کار خود را که آمیخته با انواع غرض ها و مرض هاست با ابدال و انسان های بزرگ مقایسه نکنید زیرا آن ها برای دوری از ریا و زشتی های آن چنان خود را پنهان نموده اند که کمتر کسی هست که از وجود آن ها آگاه شود و سپس تضادهای بی شماری را از زندگی و هستی برمی شمارد که نه تنها رهنمون گر به تکامل و زیستن معنوی نیستند سخت گمراه کننده اند و ناشی از کوردلی و ظاهر بینی افراد .
۳- ۵) حکایت پادشاه جهود که نصرانیان را می کشت :
در این حکایت مهم که مولوی مسائل بنیادی و ایدئولوژی خویش را در لابلای حکایت و همراه مناجاتی که در پی می آید بیان می کند.
ما چو چنگیم و تو زخمه می زنی زاری از ما نی تو زاری می کنی
ما چو ناییم و نوا در ما زتوست ما چو کوهیم و صدا در ما زتوست
ما چو شطرنجیم اندر برد و مات برد و مات ما ز توست ای خوش صفات
ما که باشیم ای تو ما را جان جان تا که ما باشیم با تو در میان
ما عدم هاییم و هستی های ما تو وجود مطلقی فانی نما
ما همه شیران ولی شیر علم حمله شان از باد باشد دم به دم
(همان، ابیات: ۶۰۱- ۶۰۶)
در ابیات فوق وجود انسان را یکسره در سیطره ی جبری خود خواسته قرار می دهد به طوری که دیگر از وجود خود آگاه نیست و هر چه می کند و می اندیشد از آن ، خوش صفات است. یکی از مراتب سلوک که فنا است را بیان می دارد، فنای افعالی «و آن، سقوط رؤیت فعل خود و شهود فعل حق تعالی است از آن جهت که انسان را وجهه ای است الهی که فاعلیَت او قائم بدان است و و جهه ای است نفسی که به اعتبار آن افعال را به خود نسبت می دهد و هرگاه به سبب دوام مجاهدت و ریاضت، حق تعالی دیده ی سالک را روشنی بخشد و سرمه ی “ما زاغ البصر و ما طغی” النجم آیه ی ۱۷، در چشم وی کشد آن وجهه ی نفسی از پیش برداشته می شود و آن وجهه ی الهی که اصل است باقی می ماند و در آن حالت سالک هیچ فعلی را به خود منتسب نمی بیند و سلب فعل از وی درست و صواب می آید و کسی که بدین مرتبه رسد نزد صوفیان به مقام فناء افعالی رسیده است، این حالت یعنی عدم استشعار به وجهه ی نفسی گاه برای مردم عادی نیز دست می دهد چنان که از غلبه ی ترس و غضب و یا سرور مفرط، آدمی ممکن است آوازی را نشنود یا کسی را که در برابر اوست مشاهده نکند پس عجب نیست اگر سالک در شهود قدرت حق بدان مایه از ذهول رسد که خود را دربازد و نسبت فعل را به خود نبیند» (فروزان فر،۱۳۸۲صص: ۲۵۲و۲۵۳)
لذَت هستی نمودی خویش را عاشق خود کرده بودی نیست را
(مولوی ، ۱۳۷۸،بیت۶۰۹)
چگونه به نیست ها لذَت هستی را چشانده است؟ البتَه نیست به عقیده ی ابن عربی همان اعیان ثابته اند. اعیان ثابته، آن نیست نماهایی هستند که قبل از این که ظهور خارجی بیابند و به این مرحله برسند به صورت صور علمیه در علم خداوند وجود داشته اند .
اگر با دید دیالکتیکی به این بیت بنگریم می توان دیالکتیکی عاشقانه را در داستان خلقت عالم دید. بر طبق آن چه در مرصاد العباد نجم الدین رازی درباره ی داستان خلقت آمده بعد از خلقت خاک و یا آن چه دیگر و البته به ظاهر غیر خداست – و هرچند مخلوق خداست – خداوند جبرئیل را مأمور می کند مشتی خاک از زمین بردارد و به درگاه حضرت حق ببرد وچون خداوند خود عاشق آن است که بعداً خلق خواهد کرد برای خلق دیگر اصناف موجودات وسایل دیگری در کار می کند وتنها برای خلقت آدم است که خود دست به کار می شود . خود از غیر خود خلق می کند جبرئیل پیام می آورد که خاک وی را به عزت و ذوالجلالی حق سوگند داده که از او چشم پوشی کند زیرا این مشت خاک طاقت قرب ندارد. میکاییل مأمور می شود او هم دست خالی برمی گردد. اسرافیل می رود و او هم ، هم چنین. حق تعالی عزرائیل را فرمان می دهد اگر به رغبت نیاید به اجبار برگیرد و بیاورد. و هم چنین می کند و حکمت ربوبیَت به سرَ ملاکئه فرو می گوید:” انی اعلم ما لا تعلمون “، معذورید که شما را سر و کار با عشق نبوده است. پس از ابر کرم، باران محبت بر خاک آدم بارید ، خاک را گل کرد و به ید قدرت در گل از گل ، دل کرد . حال این گل که از روح خودش در آن دمیده نیمیش خاک ، نیمی دیگر خدا ، نیمیش فرشته و نیمیش خر است . قدرت آن را یافته که حامل امانت الهی باشد یا از خاک پست تر شود و اگر جانب خاک را بگیرد در دیالکتیکی خاص پله پله به طرف سقوط می رود و بالعکس به طرف تکامل و خدا. (رازی، ۱۳۷۱،صص: ۶۸-۷۲)
حق تعالی آن چه را از خاک و غیر خود خلق نموده بود عاشق خود ساخت تا با طی مراحلی دوباره به اصل خویش و به زیر چتر خویش باز گرداند . تضادی که در نهایت به آشتی ضدها می انجامد و بعد از مطرح کردن این چیزهای محبوب و خود خواسته در دیالکتیکی دیگر ضدَ آن یعنی اختیار را مطرح می کند که از دل جبر می روید تا برابر نهادی برویاند که محرَک سالک به طرف تکامل است. به عبارت دیگر گاه انسان در انجام یک کار با در پیش گرفتن یک رویه مختار است، سپس به یک جبر مجبور می شود، هر چند از یک زاویه دید دیگر این جبر معنی اجبار هم می دهد و در واقع اصلا جبر نیست، برعکس اختیار هم، اختیار به معنای مختار مایشاء نیست، بلکه همه چیز در حیطه ی سرانگشت تدبیر الهی است.
این نه جبر، این معنای جبَاری است ذکر جبَاری برای زاری است
(همان، بیت: ۶۲۰)
این ها جبر نیستند بلکه تنها یادآوری ناتوانی بشردر برابر حق تعالی است و اختیار است که از دل جبر می روید و البتَه مکمل آن است .
جبر به یاد آوردن ضعف و ناتوانی خود است ، اختیار تکلیف به بار می آورد و مساوی نبودن خوبان و بدان و در ابیات بعد به عنوان نمونه بیماری به عنوان نهادی مطرح می شود که برابر نهاد آن آگاهی ، بیداری ، طلب بخشش و به راه آمدن او از زشتی است و در دیالکتیکی هوشیارانه نتیجه می گیرد که هم نهاد بیماری و بعد توبه، رسیدن به خودآگاهی و بیداری است و البتَه :
هر که او بیدارتر،پردردتر هرکه او آگاه تر رخ زرد تر
(همان، بیت: ۶۳۲)
دراین بیت شدَت و ضعف دیالکتیک در وجود انسان ها را بیان می کند که درجه ی آگاهی در وجود انسان به اندازه ی فهم و درک اوست که هرچه بیشتر باشد درد او بیشتر است. از این همه زشتی و پلیدی که وجود بشر را چنان آکنده اند که دیگر از آن عهد ازل و آن روزگار طلایی خویش هیچ در یاد ندارد و او را فراموشی و بی هوشی محض دست داده است .
گرز جبرش آگهی زاریت کو ؟ بینش زنجیر جباریت کو؟
بسته در زنجیر چون شادی کند کی اسیر حبس آزادی کند
(همان، ابیات: ۶۳۳و۶۳۴)
ادامه ی همان مطلب که انسان اسیر جبر مطلق نیست بلکه در دل آن جبر ، اختیار زاده می شود .آن جبر حسن هایی هم دارد خود خواسته است و مایه ی آگاهی و رهایی از خود خواهی است . ما را از اسارت نفس رها می کند . اختیار از دل آن زاده می شود و توشه ی سالک در پیمودن مسیر تکامل است .
با توجه به آن چه در داستان «خلقت انسان» بیان شد انسان موجودی دو بعدی است و اگر بعد خاک را تقویت کند در همان بعد ، مراحل سقوط را می پیماید مانند کافران و اگر بعد خدایی را دنبال کند مراحل ترقی را می پیماید مانند پیامبران . به این معنی که اختیار در وجود پیامبران باعث می شود با انتخاب مسیر تکامل آن راه را از خدا تا خدا بپیمایند . هگل نیز مسیر تکامل را در یک قوس دایره ای از صفر آغاز می کند تا دوباره به همان نقطه با طی کردن ۳۶۰ درجه برسد و در آن جا به آشتی و توافق دایمی ضد ها برسد.
انبیا در کار دنیا جبری اند کافران در کار عقبی جبری اند
انبیا را کار عقبی اختیار جاهلان را کار دنیا اختیار
کافران چون جنس سجین آمدند سجن دنیا را خوش آیین آمدند
انبیا چون جنس علیین بُدند سوی علیین جان و دل شدند
(همان، ابیات:۶۴۰- ۶۴۴)
در این ابیات مولانا بیان می دارد که جبر و اختیار انبیا و اولیا و کافران از نوعی دیگر است . در ازل جبر انبیا طوری رقم زده شده که آنها را به سویی سوق می دهد و اختیارشان نوعی است که آنها را به سمت عقبی می کشاند هرچند مامور شده اند به دنیا هم اقبال کنند و با مردم حشر و نشر داشته باشند و جبر کافران و جاهلان در ازل به گونه ای رقم خورده که به طرف دنیا و مادیات حرص دارند و به جانب عقبی و معنویات نمی روند ، گریزانند ، مگر از روی اکراه و ناخشایندی و از سر اضطرار . جبرشان طوری است که یکی از جنس سجین است و دیگری از جنس علیین . پس به قدرت و جبر خداوند آن ها دو سرشت متفاوت و متضاد دارند که آن جبر سرشتی ، هر کدام رابه سویی می کشاند . یکی به سوی آب و گل ، و دیگری جان و دل .
در ادامه از بیت ۶۷۴ به بعد دفتر اول دوگانگی بین انبیا و اولیا با حضرت حق را برمی دارد و گناه می شمارد و طبق آیه ۸۰ سوره نساء بیان می دارد که این دو از هم جدا نیستند و جدا پنداشتن آن ها از صورت پرستی و ظاهر گرایی ماست :
مَن یُطِعِ الرُّسُول فَقَد اَطاعَ الله همان طور که با نگریستن به آینه انسان دو چشم خود را می بیند ولی نوری که از آن دو چشم پدید می آید یگانه و یکتاست و آن بنایی را پدید می آورد :
نه ، غلط گفتم که نایب یا منوب گر دو پنداری ، قبیح آید نه خوب
نه ،دو باشد تا توی صورت پرست پیش او یک گشت ، کز صورت برست
چون به صورت بنگری ،چشم تو دوست تو به نورش درنگر کز چشم رُست
گر تو صد سیب و صد آبی بشمری صد نماند ، یک شود چون بفشری
اتحاد یار ، با یاران خوش است پای معنی گیر ، صورت سرکش است
(همان، ابیات: ۶۷۷- ۶۸۵)
و به این ترتیب در اتحادی عرفانی انبیا و اولیا یکی می شوند ، که سرشتی یگانه دارند از پستی های دنیوی رسته اند با نور خدایی درآمیخته اند و یکی گشته اند .
کنگره ویران کنید از منجنیق تا رود فرق از میان این فریق
(همان، بیت: ۶۹۲)
و بیان می دارد راز رسیدن به وحدت و یگانگی ویرانی تعیَنات وجود است . نفسانیَات و تعیَنات ، منیَت و طغیان به همراه می آورند پس با منجنیق به طرف نابودی آن ها بروید . برابر نهاد تعیَنات این منجنیق است . با توجه به اندیشه های کلی مولانا این منجنیق می تواند ، ریاضت و گام برداری در طریقت عرفان باشد . تا برابرنهاد منیَت ها که

                                                    .