پس از آن یعقوب به همراه خانواده و بستگانش به سوی مصر روانه گریدند و وارد مصر شدند . یوسف(ع) با تشریفات خاصی به استقبال پدر و همراهانش آمد و در میان شادی و خوشحال همه به گرمی از آنان استقبال کرد . سپس آنان به قصر پادشاهی وارد شدند و یوسف (ع) پدر و مادرش را بالای تخت برد و یعقوب (ع) فرزندانش برای شکر و سپاس دیدار یوسف به خاک افتاده و خدا را شکر کردند و روی بر زمین نهادند در این جا بود که یوسف (ع) گفت : پدر این تعبیر همان خوابی است که در کودکی دیده ام .
در سال های قحطی عزیز مصر مرد و یوسف جانشین او شد . امّا همسرش زلیخا بعد از مرگ شوهرش به ذلت افتاد و به شدت محتاج و نیازمند دیگران شد . به جدّی که از مردم طلب یاری می کرد مردم به زلیخا گفتند بر سر راه عزیز بنشین شاید به تو رحم کند روزی بر سر راه یوسف (ع) نشست، چون آن حضرت با تشریفات ویژه ی پادشاهی در مسیر نمایان شد زلیخا برخاست و گفت : منزه است آن خداونی که پادشاهان را به معصیت خودبنده گردانید ، و بندگان را به اطاعت خود به پادشاهی رسانید.
یوسف (ع) فرمود : تو زلیخایی؟ گفت : بلی . پس فرمود: او را به خانه ی آن حضرت بردند و در آن وقت زلیخا بسیار پیر شده بود یوسف (ع) به او فرمود : آیا تو با من چنان نکردی؟ عرض کرد : ای پیغمبر خدا ! مرا ملامت کن که من مبتلا سر چیز شده بودم که هیچ کس به آن ها مبتلا نشده بود ، یوسف (ع) فرمود : آن ها کدام بود ؟ زلیخا گفت : به محبت تو مبتلا شده بودن و خدا در دنیا نظیر تو را در حسن و جمال خلق نکرده است ، و متلا شده بود به اینکه در مصر زنی از من مقبول تر نبود و کسی مالش از من بیشتر نبود و شوهر من بچه دار نمی شد . یوسف (ع) به او فرمود : آیا درخواستی داری ؟ گفت می خواهم دعا کنی خدا جوانی مرا به من بگرداند آن حضرت دعا کرد و خدا او را به سن جوانی برگردانید و یوسف (ع) از او خواستگاری کرد و او را به عقد خود در آورد . (پاک نیا ،1388،صص178، 227) .
«یوسف مدّت 110 سال زندگی کرد و چون وفات یافت بدنش را مومیایی کردند و در تابوتی محفوظ داشتند و همچنان در مصر بود تا چون بنی اسرائیل همراه موسی از مصر بیرون رفتند ، جنازه یوسف را با خود همرا ه بردند و در مکفیلیه یا نابلس (شکیم یا شخیم) به خاک سپردند. »(اردلان جوان،1385،ص284)
در قرآن از داستان یوسف (ع) با افوان داستانی که به بهترین روش گفته شده (احسن القصص) یاد شده است . قرآن در آیه ی 7 سوره ی یوسف قبل از شروع داستان یوسف می فرماید : «به راستی که در سرنوشت یوسف و برادرانش ، برای پرستش کنندگان عبرت ما است» و از این آیه به بعد داستان یوسف بیان می شود یعنی اینکه در قرآن داستان یوسف و برادرانش آیاتی الهی است که دلالت بر توحید خداوند می کند و این آیات دلالت می کند که خداوند ولی بندگان مخلص خود (مانند یوسف) است . این عهده دار امور آنان است تا آنان را به آن کمالی که می خواهد برساند و این آیات اشاره می کنند براین که خداوند اسباب عالم را هر طوری که بخواهد می چیند و از به کار انداختن آن اسباب آن نتیجه ای را خودش می خواهد می گیرد در این آیات برادران یوسف به وی حسد ورزیده و به ظاهر، او را به سوی هلاکت سوق می دهند ولی خداوند نتیجه ای بر خلاف این ظاهر گرفت و یوسف را به وسیله ی همین اسباب زنده کرد و همان قصد سوء را وسیله ی ظهور بروز کرامت و جمال ذات یوسف کرد و در هر راهی که او را بردند که به ظاهر منتهی به هلاکت وی می شود خداوند عیناً بوسیله ی همان راه او را که سرانجام بی سرانجامی خیر و فضیلتی شریف منتهی نمود.
نمونه ای اشعاری که آتشی از این واژه استفاده کرده است :
«گرگی گرسنه ام
میان این همه آهوی سرگردان رام
و نمی دانم امّا
چگونه به دندان کشم یکی را
حتی در رؤیا
شاید که گرگ یوسفم
سرگشته در هیاهون بهتان ها
خونین دهان و گرسنه . . . » (آتشی ،1386،ص1506)
«می گویم – قاطع:
«بط و برکه . . . »
به خنده می گویی : که «تو بط نیستی – نه چشم های من برکه ای»
غلام شاه اورنگ !
ای یوسف نو !
این چاه ها جزیره ی تبعید تو هستند» (همان ، ص1709)
«می گویم :

                                                    .