سودابه هنگامی در بارگاه کیکاووس با «سیاوش» آشنا شد، که نونهال زیباروی و بلند اندام، زیر سرپرستی «رستم» از هرهنر بهره ای برده بود و اکنون آماده بود حکومت ماوراء النهر را عده دار شود. سودابه که بسیار شیفته و دلبسته ی او شده بود، با خود اندیشید که اگر سیاوش عازم سرزمین های دور دست شود، هرگز او را نخواهد دید. پس نزد کیکاووس رفت و گفت : سیاوش را باید به شبستان بفرستی تا از پوشیدگان حرم، کسی را برای همسری خود برگزیند.
هنگامی که سیاوش به فرمان پدر قدم در شبستان گذاشت، عطر و عنبر مشام جانش را معطر ساخت و بر فراز تالار، سودابه را دید که بر تختی زرین نشسته است و زیبا رویان دور تا دورش در برابرش ایستاده اند. سودابه با دیدن سیاوش، از تخت پایین آمد و به پیشتاز او رفت و جوان را در آغوش کشید، تا آن جا که سیاوش بیمناک شد و با خود گفت که این محبت مادری نیست بلکه مهری اهرینی است. در انتخاب همسری شایسته بری سیاوش، نظر کاووس آن بود که پیشگام و صاحب رای باشد برخلاف سیاوش که نمی خواست سودابه از این راز آگاه شود و به شبستانی که برای او منظور خواهد شد راه جوید.
روز دیگر سودابه، خود را به سیاوش رسانید و در حالی که پری رویان در شبستان، هر یک بر تختی نشسته بودند و هر کدام آرزوی همسری سیاوش را در دل می پروارند و گفت : از میان این همه زیبارو باید دختر نابالغ مرا برگزینی و تا هنگامی که وی به سن رشد نرسیده است در کنار من باشی و پس از مرگ کاووس از پیمان زناشویی با دخترم برداری و مرا به همسری خویش انتخاب کنی.
سودابه به دنبال سخنان خود، بار دیگر سیاوش را در آغوش کشید و با ناپاکی و گستاخی او را بوسید. سیاوش که از آن همه بی شرمی بیمناک شده بود ناگزیر پذیرفت که دختر او را به همسری بگیرد و آن گاه غمگین و برافروخته از شبستان بیرون آمد.
اینک هفت سال تمام از ماجرای عشق سودابه نسبت به سیاوش می گذشت و در این مدت، سودابه به انواع افسون ها و دغل بازی ها دست زد تا سیاوش را به زانو در آورد اما سیاوش به خواسته ی او تن نمی داد و تسلیم هواهای او نمی شد. روزگار بدین گونه می گذشت، تا آن که سودابه یک روز جامه بر تن درید و صورت خود را خراشید و ناله و غوغا برآورد که، این ناپاک بی آزرم (سیاوش)، دختر را رها ساخته و در من آمیخته است به کیفر این عمل سزاوار مرگ است.
این بخش از ماجرای عشق سودابه نسبت به سیاوش، درست همانند داستان یوسف و زلیخا است. آن جا که زلیخا جامه بر تن درید و بانگ برآورد و قصد داشت اکنون که وصال یوسف، محروم مانده است، او را رسوا سازد و نابودش کند که مبادا نصیب کسان دیگری شود.
چون خبر به کیکاووس رسید، سودابه و سیاوش را فرا خواند و از آنان خواست چگونگی را شرح دهند. سیاوش، ماجرا را بدان گونه که اتفاق افتاده بود، بازگو کرد ولی سودابه، سخنان دیگری گفت و چنین وانمود کرد که سیاوش به قصد تصاحب او، به بسترش رفته و چون وی از پادشاه، کودکی در شکم داشته از قبول تقاضای نابهنجار جوان گستاخ، خودداری ورزیده است.
کیکاووس با خود گفت : به گفتار هر دو تن نمی توان اعتماد کرد. باید در کار هر دو دقت کرد تا آشکار گردد که گناهکار کیست ؟ نخست بر بازو و سرسیاوش و بعد سودابه را بوسید، از سودابه بومی می و مشک به مشام می رسید. غمگین شد و دانست که اگر در سر سیاوش سودای وصل سودابه بود، می بایست او نیز مشک و گلاب به کار برده باشد. سودابه را سرزنش کرد و تصمیم گرفت او را با شمشیر ریزریز کند.
سبب انصراف کیکاووس از کشتن سودابه، نه تنها جنینی بود که در وی شکم داشت. بلکه آن بود که سودابه را بسیار دوست می داشت. اما گذشت شاه، آتش عشق زن را بیش از پیش دامن زد و دست به نیرنگ زد و زن آبستن را نزد خود خواند و او را با مال و زر و ثروت راضی کرد که کودک را با داروهای گیاهی سقط کند و این راز را تا لحظه مرگ در پرده نگهدارد.
روز دیگر سودابه نزد شاه به وسوسه و افسون پرداخت و به وی گفت : ای پادشاه ! تو از کسی حمایت کرده ای که باعث شده است من، نو رسیده ی خود را سقط کنم. شاه بسیار غمگین و خشمناک شد و چگونگی را با موبدان و ستاره شناسان در میان گذاشت. همه به اتفاق، نظر دادند که سودابه، دروغ می گوید و نژاد کودکی که در طشت خون، مرده است از تخمه ی شاهان نیست.
کیکاووس که از این نیرنگ ها و افسون ها مبهوت و درمانده شده بود، فرمان داد آتشی عظیم در میدان شهر برپا کنند و سیاوش را سوار بر اسب، از آن عبور دهند، پیداست که گناهکار در شعله ها خاکستر خواهد شد و اگر پاکدامن باشد، بی آنکه آسیبی ببیند از سوی دیگر بیرون خواهد آمد.
سیاوش در برار چشمان اشکبار مردمی که دور تا دور آتش گرد آمده و به تماشا ایستاده بودند، خود را به شعله های آتش سپرد و چون دقایقی گذشت، در میان غویو و غویای مردم شهر، از سوی دیگر بیرون آمد.
در این اثنا از داستان سیاوش، یادآور آتشی است که حضرت ابراهیم (ع) در آن رفت و شراره های آتش به شکوفه های بهاری تبدیل شدند و از میان خرمن گل گذشت و به سلامت از سوی دیگر بیرون آمد.
در این اثنا خبر رسید که افراسیاب قصد دارد به ایران حمله کند. کیکاووس در اندیشه ماند که کدام یک از پهلوانان را به مقابله ی او فرستد ؟ سیاوش که از نیرنگ های سودابه خسته شده بود برای رهایی از سودابه، آمادگی خود را جهت جنگ با افراسیاب به آگاهی پدر رسانید. شرح داستان ایران و توران که به پایمردی رستم و دلاوری سیاوش در گرفت از حوصله ی بحث خارج است و آن چه قابل یادآوری است این است که : سیاوش در حالی که از بدر حوادث به بارگاه افراسیاب پناهنده شده بود دختر او «فرنگیس» را به همسری برگزید و بر اثر وسوسه های گرسیوز، به دست سران لشکر افراسیاب ناجوانمردانه به قتل رسید و «خون» او بر دامن تاریخ افسانه ای ایران به جا ماند. اما رستم که می دانست تمام این حوادث تلخ ناگوار از عشق حرام و نابهنجار سودابه سرچشمه گرفته است. به خونخواهی سیاوش، به شبستان سودابه رفت و او را از شبستان به کویی کشانید و سرش را از تن جدا کرد. (مجیدی کرایی، 1387، صص 70-93).
این بود خلاصه ی داستان سودابه. زنی از خود گذشته و در ابتدا وفادار به همسر، که ناگهان در چهره ی زنی اغواگر و دسیسه ساز ظاهر می شود، که برای رسیدن به هدف نامشروعش از هیچ چیز نمی هراسد و از سویی دیگر سیاوش، مظهر اراده و غلبه بر نفس که مرگ را به بی شرمی ترجیح می دهد.
در واقع شاهنامه با دو سودابه ی کاملاً متفاوت روبه رو هستیم : یکی دختر شاه هاماوران که باهوش، صاحب نظر، فداکار و شجاع است و برای همسرش، پشت پا به پدر، وطن و آزادیش می زند ومرگ و اسارت را به جان می خرد تا غمگسار شوهرش شود. دیگر، سودابه ی پلید و خودکامه، در شاهنامه و در افکار عامه بیشتر به این جنبه شخصیت سودابه پرداخته شده است تا حدی که آن دیگری به کل محو شده است.
در شاهنامه، چهره ی سودابه کمرنگ است،پس از صحنه ی اسارت عمدی سودابه در دژ، دیگر سخنی از او نیست و محو می شود و حکایت کاووس دنبال می شود. بعد داستان رستم و سهراب در پی می آید و بعد سخن از پادشاهی کاووس و خلق و خویش و آشناییش با مادر سیاوش بیان می شود. اما سودابه ای در میان نیست و حتی نامی از او به میان نمی آید تا اینکه همان طور که بیان کردیم. ناگهان و بدون مقدمه پس از مدت ها ظاهر می شود تا با یک نگاه دل و دین از دست بدهد و در نقش زنی پلید ظاهر شود.
آتشی فقط دو بار از این واژه استفاده کرده است :
«کاووس نوشدارو سودا می کند
سودابه صید تازه ای در زیر چشم بگرفته است
سهراب و سیاوش به کار گل مشغولند

                                                    .