نظریه بریث ویت به پیشبینی مشخصات کجروانی میپردازد که حاکی از میزان بههمپیوستگی یا تعهد آنها به اجتماع است. بریث ویت به طور خاص، اظهار میدارد که کجروان و متخلفانی که مرد، واقع در سنین 15-25، مجرد، بیکار و دارای آرمانهای پایین شغلی و تحصیلی هستند، میزان بههمپیوستگی ضعیفتری خواهند داشت. متخلفانی با این شرایط، احتمال کمتری دارد که به شیوهای موفقیتآمیز، از طریق تجربه شرمساری اجتماع بازپذیر شوند. در نظر وی، بازه سنی 15-25 به مثابه شکاف گذار مابین فراغت از تحصیل و تشکیل روابط زناشویی و همچنین سایر مسئولیتهای بزرگسالی و والد شدن تلقی شده است است (پرسیوال،40:2003).
طبق انگاره بریث ویت، میان زنان و مردان تفاوتهای مهمی بر حسب سطوح بههمپیوستگی وجود دارد. از نگاه وی، زنان عموماً به گونهای جامعهپذیر میشوند که در قیاس با مردان، روابط بههمپیوسته محکمتر و نیرومندتری با خانواده و اجتماع داشته باشند. در صورت موفق بودن و کارآمدی جامعهپذیری، هنجارها درونی خواهند شد و در نتیجه، وجدان یا فراخود شخص رشد و تکوین خواهد یافت. اما اگر سطح دلبستگی به والدین ضعیف باشد، بنا به فرض، درونیشدن هنجارها و تکوین وجدان دچار اخلال خواهد شد. کودک نسبت به عقیده دیگران غیرحساس و بیتفاوت بوده و لذا برای ارتکاب جرم آزاد و رها خواهد بود (اسونسون،479:2004). زنگ (1997)، های (2001) و لوسونز (2007) در رابطه با تأثیر ات خانوادگی، در مباحث خود به اصول شرمساری راجع به محیط خانوادگی که مستعد کنترل اجتماعی غیررسمی است ارجاع داده و اثبات کردهاند که بههمپیوستگی در کنترلهای غیررسمی، اثرات همساز و نیرومندی بر رفتار دارد. های (2001) در یکی از آزمونهای مستقیم نظریه بریث ویت، دریافت که هر گاه سطوح بههمپیوستگی والد-فرزند به حساب بیاید، تأثیر شرمساری بازپذیرکننده پیشیبینیشده و مشاهدهشده بر کاهش بازگشت به جرم، ناپدید میشود.
اجتماع گرایی:
اجتماع در علوم اجتماعی، جزو مفاهیم گنگ و مبهم به شمار میرود. اجتماع بدل به یک واژهای رایج و معمول شده و برای توصیف واحدهای اجتماعی مانند روستا، اماکن مسکونی و همسایگان محلی تا گروههای قومی، ملتها و سازمانهای بینالمللی استفاده میشود. اجتماع معمولاً به گروهی از افراد در یک حوزه معین جغرافیایی اطلاق میشود که با یکدیگر در چارچوب نهادهای مشترک تعامل دارند و از حس مشترک دلبستگی متقابل و تعلق خاطر برخوردارند. اما صرف زندگی مجموعهای از افراد در یک قلمرو واحد و داشتن تعامل، به خودی خود سازنده اجتماع نیست – خصوصاً اگر این افراد خود را این گونه نپندارند. آنچه سازنده اجتماع است نه ساختار آن، بلکه یک حالت ذهنی است؛ یعنی احساس اجتماع. وجه ذهنی یاد شده، اجتماع را به عنوان ابزاری در تحلیلهای جامعهشناسی، بغرنج و دشوار ساخته است، زیرا از منظر درون گروهی، حدود و ثغور خودفهمی گروه ثابت، پایدار و قطعی نیست، بلکه سیال و نامرئی و نامشهود است (اوتویت،98:1993).
فسلفه اجتماعگرا ممکن است در پیوند با سنت جامعهشناختی «محافظهکار» باشد که با تونیس و تا حدی دورکیم گره خورده و در خلال آن، نقد پروژه روشنگری به چشم میخورد. ممکن است گفته شود که اجتماعگرایی، ایدهها و اندیشههای سنتی چپ و راست را «فرومیشکند». مثلاً در چارچوب تفکر اجتماعگرایی، هم بازار و هم دولت رفاه، به عنوان خطراتی بر پیکره اجتماع بالنده و انداموار دیده میشوند. تاکید لیبرالیسم بر حقوق فردی و تصورات انتزاعی از جمله «نفع فردی روشنبینانه»، به دلیل غفلت از سرشت اجتماعی انسانها و خصلت جمعی وجود انسانی، معرض انتقادات واقع شده است. محبوبیت و جذابیت عمده اجتماعگرایی، ناشی از توجه آن به افراد حقیقی در اجتماعات خاص و واقعی به جای تصورات انتزاعی در باب آزادی و حقوق فردی است. اجتماعگرایی در عین حال به یک جامعه سوسیالیستی نیز گرایش دارد که در خلال آن، جمع و مسائل مربوط به عدالت اجتماعی، بیش از آزادیهای فردی و «بورژوازی» مورد توجه واقع میشود. اخیراً توجه به وظایف و مسئولیتها در قبال جامعه کل به جای آزادیها و حقوق افراد، به شدت از سوی اجتماعگراها مورد تاکید بوده است. اجابت اجتماعی به نوبه خود، در درجه اول از کنترلهای غیررسمی مبتنی بر روابط روزمره نشأت میگیرد (هاگس،19:1996).
مباحث موجود در چارچوب فلسفه سیاسی حامی و طرفدار فردگرایی است که به جای خانواده، بر دلبستگی داوطلبانه یا موقتی افراد به اجتماع کلانتر تاکید میورزند. در مقابل، اجتماعگراها استدلال میکنند که افراد خودبه خود جزئی از یک اجتماع را تشکیل میدهند. در ادبیات وسیع بینفرهنگی، محققان تمایل دارند از اصطلاح جمعگرایی به جای اجتماعگرایی استفاده کنند. در حالی که فردگراها خود را به صورت مستقل میبینند، جمعگراها افراد را در ترکیب با یک جمع یکپارچه و نیرومند قرار میدهند؛ برای مثال جمعهای خانوادگی، سازمانی، قومی/مذهبی/زبانی و ملی. فردگراها نخست توسط ترجیحات شخصی خود برانگیخته میشوند، در حالی که جمعگراها تحت تأثیر هنجارها و وظایفی هستند که توسط پیوندهای گروهی تحمیل میشود. جمعگراها بر روابط نامشروط تاکید میکنند، حتی موقعی که این روابط نافع و سودمند نباشند. اما فردگراها بر عقلانیت و محاسبه سود و زیان در روابط انگشت میگذارند. فردگرایی تلویحاً به یک مفهوم اتمیزهای از جامعه دلالت دارد که در آن فرد سرمنشأ نهایی ارزشها و معانی است. اجتماعگراها، جامعه را به صورت انداموار و اجتماع را بیش از مجموعه افراد میبینند. تراندیس خاطر نشان میسازد که در ژاپن معانی سیاسی در اتصال با جمعگرایی است و اصطلاحاتی مانند جهتگیری گروهی بر تشخیص اشکال همبستگی ارجحیت دارد. کایوما دو شکل عمده جهتگیری گروهی، یعنی «خانوادگی» و «جامعهای» را برجسته و پررنگ میسازد. جهتگیری گروهی خانوادگی به اجتماعات اعتمادپذیر اشاره دارد که در آن، ساختارهای خانوادگی یا خویشاوندی قوی غالب است. در جهتگیری گروهی جامعهای، اعتماد بالا بین افرادی وجود دارد که بیاختیار و خودانگیخته در ایجاد و خلق اجتماعات قوی در سطح جامعهای بین دولت و خانواده همکاری میکنند. (لیدز،52:1998).
در نظر بریث ویت، اجتماعگرایی ناظر به شرایط و وضعیت جوامع است. افراد در جوامع اجتماعگرا، شدیداً در شبکههای بههم پیوستهای درگیر میشوند که دارای احوال و کیفیات خاص همکاری و اعتماد متقابل است. بههمپیوستگی در فرهنگ وفاداریهای گروهی، که بر منافع فردی سبقت میجوید، حائز معنای نمادین است (کالن،258:2011). اصطلاح اجتماعگرایی برای وصف خصوصیات و ویژگیهای جوامع و اصطلاح بههمپیوستگی برای توصیف روابط فردی بکار میرود. گرچه انتظار بر این است که یک جامعه اجتماعگرا دارای افرادی باشد که روابط بههمپیوسته نیرومندی دارند، اما بههمپیوستگی قوی بین افراد ممکن است لزوماً به فرهنگ/اجتماع یا جامعه ختم نشود. برای نمونه، یک مجرم و قاضی روابط بههمپیوسته بالاتری دارند. اما ممکن است چنین افرادی در جامعه هیچ حس درستی از تعاون و اعتماد متقابل نداشته باشند و صرفاً ارتباط مبادلهای انزواگونهای را برقرار نمایند. طبق نظر بریث ویت، سه عنصر در اجتماعگرایی وجود دارد:1) «به هم پیوستگی درهم تنیده عمیق»، 2) به هم پیوستگی که وجه مشخصه آن «تعهد متقابل و اعتماد» است، 3) به هم پیوستگی به عنوان یک «موضوع وفاداری گروهی و نه قرارداد صرف فردی» تفسیر میشود. بنابراین اجتماعگرایی «پادزهر فردگرایی» (ساکیاما،8:2008) و حاکی از حضور سرمایه اجتماعی است (ونتارا،18:2006؛ میلر،4:2009).
شرمساری بازپذیرکننده، مطابق این تئوری، در جوامعی رایج خواهد بود که اجتماعات از قوت و نیروی کافی برخوردار بوده و شهروندان در روابط دوستانه، اعتمادساز و محترمانه، عمیقاً به همدیگر گره خورده باشند. این نظریه صراحتاً دلالت بر این دارد که شرمساری در اجتماعات قوی و حساس، به احتمال زیاد نیرومند خواهد بود. همچنین اجتماعات نیرومند، منابع اصلی و عمده در پیشگیری از شکلگیری و تکوین خردهفرهنگهای مجرمانه است. فرانک کالن، با مرور شواهد قابل ملاحظه دریافت که «حمایت اجتماعی»، در پیشگری از جرم واجد اهمیت وافری است. سامسون، رودنباش و ارلس نشان داده اند که اثربخشی جمعی، که به صورت انسجام اجتماعی در بین همسایگان همراه با تمایل آنها برای مداخله در دفاع از خیر عمومی تعریف شده بود، با خشونت کمتر ارتباط دارد. همسایگیهای شیکاگو با اثربخشی جمعی بیشتر و اعتماد اجتماعی بیشتر، جرم کمتری داشتند. همساز با این تئوری، اثر منفی فقر بر جرم با واسطه اثربخشی جمعی روی میداد. چاملین و کوچران در میان شهرهای ایالات متحده، نشان دادند که هر چه شهرها «نوع دوستانهتر» باشند (که از طریق کمکهای خیرخواهانه سنجیده میشد)، میزان جرم کمتری خواهند داشت. نتیجهای که آن را در قالب جنبههای اجتماعگرایانه تبیین جرم در جرم، شرم و بازپذیری (1989) تفسیر کردند. (بریث ویت،291:2000).
بریث ویت خاطر نشان میسازد که سطح اجتماعگرایی جامعه میتواند با این مشخصات ارزیابی شود: 1) میزان شهرنشینی؛ و 2) درصد تحرک ساکنان. عامل دیگر موثر در شرمساری بازپذیرکننده، میزان ارزشهای مشترک و سبک زندگی در اجتماع است (مانند سطح همگونی در اجتماع). ترمیمی بودن و موفقیتآمیز بودن شرمساری در خلافکار، مشروط به برخورداری او از احساس سهیم بودن در اجتماع است. هر چه اجتماعگرایی و انسجام بیشتر باشد، اعضای اجتماع بهتر خواهند توانست اثر جرایم بر اجتماع، توجه به خلافکار و قربانی و فقدان هارمونی ناشی از کنشهای مجرمانه در اجتماع را اظهار و ابراز نمایند (پرسیوال،41:2003).
مفهوم اجتماعگرایی اینگونه میانگارد که اجتماعات کوچکتر و باثباتتر، در مقایسه با اجتماعات شهری و بزرگ با جمعیت مهاجر، از اجتماعگرایی بالاتری برخوردارند. مداخله و مشارکت زیاد در اجتماع، به بازپذیری خلافکار در اجتماع کمک خواهد کرد. وقتیکه اجتماعات شهری شده و حجم تحرکات و مهاجرت زیاد باشد، حاصل کار چیزی جز کاهش پیوندها و علقههای شخصی و اجتماعی و در نتیجه سطح پایین اجتماعگرایی نیست. اجتماعاتی با سطوح پایینتری از اجتماعگرایی نیز، به مسائل عدالت کیفری کم و بیش بیتفاوت خواهند بود. اعضای اجتماع احتمالاً از خلافکار یا قربانیان شناختی نداشته و توجهی بدانها نخواهند داشت (یعنی جرم دور از تجربه آنها خواهد بود). روابط میان خلافکار و اجتماع نیز ممکن است دورادور یا تکه تکه و از هم گسیخته باشد. طبق فرض بریث ویت، فرایند شرمساری بازپذیرکننده، در اجتماع شهری تضعیف خواهد شد، علیالخصوص زمانی که خلافکار گمنام باشد و خارج از دایره نفوذ و تأثیر و حمایت اجتماعی و پیوندهای خانواده و دوستان قرار بگیرد. احتمال زیادی وجود دارد که نتیجه برخورد خلافکار با شرمساری در جامعهای با اجتماعگرایی پایین، انگزنی بیشتر باشد (همان).
بریث ویت در کتاب جرم، شرم و بازپذیری، به ساخت و طراحی نظریه عمومی از عدالت اجتماعگرا دست برده است. وی در باب ماهیت جامعه مطلوب، همسو با سایر نظریهپردازان اجتماعگرا، رأی صریح و روشنی دارد. در یک جامعه مطلوب، هم حقوق و هم تکالیف، هر دو، استوار و نیرومند هستند، خصوصاً تکالیف که در واقع، حافظ و پاسبان حقوق است. برخلاف اجتماعگرایان محافظهکار همچون اتزیونی، از جمله علایق و دغدغههای بریث ویت است که بر تکالیف در صیانت از حقوق تاکید گذارد. لذا بریث ویت مطابق با جریان کلی اندیشه و تفکر اجتماعگرا، از این استدلال چشمپوشی نمیکند که پاسخ جامعه به جرم باید اخلاقساز (و نه رد کننده) باشد. تز دورکهایمی فراگیر وی این است که جوامع منسجمتر و یکپارچه، از سطح نازلتری از جرم (مثل ژاپن) برخوردار بوده و به نوبه خود، افراد درهمتنیده در بههمپیوستگیهای عمیق با دیگران (مثلاً زنان در خانواده)، در مقایسه با افراد واقع در موقعیتهای آنومیک (مثلا مردان جوان بیکار)، کمتر در معرض خطر مجرمیت قرار خواهند داشت (هاگس،32:1996).

شرمساری:
شرمساری به معنی تمامی فرایندهای اجتماعی است که بیانگر توبیخ و عدم تأیید اجتماعی به منظور ایجاد پشیمانی یا شرمساری و سرزنش در یک شخص برای احساس شرم از دیگران است. وقتی مجازات رسمی با نمادهای مناسب و مقتضی همراه شود، اغلب به تحریک شرم منتهی میشود. البته از این حیث، بین جوامع فرق بسیار است. شرمساری، بر خلاف مجازات صرف بازدارندگی، ضمن بیان دلایل و توجیهات اجتماعی آسیبپذیر بودن رفتار به اخلاقی کردن بزهکار منجر میگردد. هر چند ایجاد شرمساری از سوی دولت و از طریق مجازات، شکلهای مهمی از شرمساری به شمار میرود، اما عمده شرمساری و سرزنش نسبتی با مجازات رسمی ندارد و توسط دولت انجام نمیپذیرد. بخش عمده شرمساری توسط افراد حاضر در اجتماعات بههمپیوسته صورت میگیرد (بریث ویت،340:1989؛ کالن،258:2011).
شرمساری متضمن تحریک ندامت و پشیمانی در خلافکار در رابطه با قاعدهای است که معرض نقض و انکار واقع شده است (های،426:1998). طبق نظر بریث ویت، شرمساری می تواند بسیار ریز و خرد و ظریف باشد: روی در هم کشیدن، اوه-اوه، تعریض یا سخن کنایهآمیز، دست تکان دادن، یک خنده؛ شرمساری میتواند برخورد مستقیم کلامی باشد که در خلال آن، متخلف در باب چند و چون احساس گناه در قبال رفتار خود یا آسیب وارده بر دوستان و خویشان در پی رفتارش متنبه میشود؛ شرمساری میتواند برخوردی غیرمستقیم از طریق بدگویی باشد که متخلف را به جایگاه نخست خود بازمیگرداند؛ شرمساری میتواند نشر پیامهایی از طریق رسانههای گروهی یا رسانههای شخصی باشد (مثلاً موقعی که شخصی فمنیست، شعار یا عبارتی بر روی یک متجاوز حک میکند)؛ شرمساری میتواند به صورت رسمی، توسط قاضی در مسند قضا یا دولت صادر شود که از یک خلافکار در گزارش رسمی و یا مقر قوه مقننه اسم میبرد؛ شرمساری میتواند از طریق فیلمی که خطاکاری معینی را اخلاقی میسازد، در فرهنگ عمومی ترویج و ترسیخ شود. (بریث ویت،1998: 57-58 به نقل از راسل،305:1998).
لازم به ذکر است که در اثر بریث ویت، «شرم» تقریباً همیشه فعل است و به صورت فعل بکار رفته است، این در حالی است که در اثر الیاس، تقریباً به طور انحصاری به صورت اسم بکار رفته است. البته این صرفاً بازی زبانییا معنایی نیست؛ بلکه حاکی از تقابل بنیادین میان این دو مفهوم است. شرمساری نزد بریث ویت، امری است که در قبال فرد به عنوان یک متخلف علیه یک معیار عام رفتاری انجام میگیرد. در مقابل، در اثر الیاس، شرم وجهی از هبیتاس انسانی، ساختار روانشناختی یا «ساختار شخصیت اجتماعی» است که طی یک دوره بلندمدت تحت شرایط خاص اجتماعی و سیاسی بسط و گسترش یافته و به طور عادی معرض دستکارییا کنترل آگاهانه، چه توسط شخص و چه توسط دیگران نیست. الیاس در فرایندهای متمدن سازی، احساس شرم را بدین گونه توصیف میکند:
هیجانی خاص، نوعی تنش که در مواقعی خاص، به طور خودکار در فرد توسط نیروی عادت بازتولید میشود. علیالخصوص توجه داشته باشید که شرم، ترس از آبروریزی و رسوایی اجتماعی یا به طور عام، ترس از ژستهای تفوقآمیز سایر افراد است. بازتولید احساس شرم، خودکار و عادتوار رخ میدهد، و برآیند مداخله آگاهانه و معینی از بیرون فرد نیست (رای،353:2004؛ بریث ویت،1998: 57-58 به نقل از راسل،305:1998).
شرمساری بازپذیرکننده
شرمساری بازپذیرکننده هنگامی رخ میدهد که اعضای اجتماع با ابراز عدم تأیید برابر انحراف واکنش نشان داده و متعاقباً بازگشت خلافکار را به آغوش جامعه و اجتماع بپذیرند (میته،2000). شرمساری بازپذیرکننده به عنوان مفهوم محوری نظریه شرمساری بازپذیرکننده، به روشی اطلاق میشود که شرمآور بودن جرم را بدون طرد عامل رفتار تفهیم میکند (توفی،352:2008). شرمساری بازپذیرکننده بر بازگشت متخلف به دامان اجتماع تاکید میگذارد و پایگاه بزهکاری او را پاک میکند. اما، اصطلاحات «بازپذیری» و «شرمساری» امر واحدی نیستند بلکه دو جزء از یک فرایند متوالی هستند که از طریق آن، متخلف شرمگین شده و سپس به داخل جامعه بازمیگردد (میلر،5:2009). به عبارت دیگر، شرمساری بازپذیرکننده آن نوع شرمساری است که تلاش دارد از طریق زبان و کلام و مراسم بخشودگی یا تشریفات عدمتصدیق خلافکار به عنوان کجرو، او را به جمع شهروندان قانونپذیر و مورد احترام بازگرداند. … وجه ممیزه شرمساری بازپذیرکننده با شرمساری انگزننده از حیث شدت و کمیت نیست، بلکه بر حسب این دو شاخص از هم متمایز میگردند: 1) دوره زمانی کوتاه و نه بیپایان، که با گذشت و بخشش پایان مییابد؛ و (2) انجام اقداماتی جهت حفظ تعلقات و پیوندهای دوستییا احترام در بازه زمانی محدودی که شرمساری اعمال میگردد. (کالن،258:2011؛ میلر،5:2009). در حالی که طبق نظر بریث ویت، مراسم رسوایی به توالی عدمتأیید-رسوایی-اخراج راجع است، مراسم بازپذیری، بر توالی عدمتأیید-آبروداری-ادخال تاکید و تمرکز دارد. توضیح اینکه، مراسم مزبور نخست بر القای عدمتأیید رخداد تاکید دارد که از طریق بازپذیری در اجتماع دنبال میشود. همه امور در چارچوب پیوستاری از احترام به متخلف و با این فرض انجام میگیرد که کنشگر ذاتاً شخصی محترم و نیکوست. شرم در خطوط پیوستاری از احترام به خاطی منتقل میشود. اصلاح و ترمیم کار معطوف به کسب اطمینان از این مسأله است که هویت انحرافی (یکی از هویتهای چندگانه کنشگر) به خصلت منزلتی مسلطی که سایر هویتها را به زیر نفوذ خود درآورد، تبدیل نگشته است. کار ارتباطی معطوف به حفظ و تداوم هویتهایی نظیر دختر، دانشآموز، فوتبالیست آیندهدار و ترجیح آنها بر خلق هویتهای «مسلطی» مانند بزهکاری است (بریث ویت،142:1994).

انگ زنی/داغ ننگ:
انگزنی/داغننگ، شرمساری جداکنندهای است که در جریان آن هیچ تلاش و اقدامی برای بخشودگی خلافکار یا تأیید شخصیت وی و در نتیجه تقویت عضویت او در جمع شهروندان قانونپذیر صورت نمیگیرد. انگزنی میتواند اساساً نوعی شرمساری در غیاب بازپذیری تلقی شود. اهمیت انگزنی نخست از این بابت است که این نوع واکنش، با خلافکاران به مثابه افرادی مطرود برخورد میکند و واکنش عصیانگرانه و مجرمانه آنها را برمیانگیزد. شرمساری انگ زننده … باعث میشود خردهفرهنگهای مجرمانه جذاب جلوه کنند؛ زیرا به یک معنا، خردهفرهنگهایی به شمار میروند که ردکنندگان را رد میکنند (بریث ویت،102:1989؛ونتارا،18:2006؛ کالن،258:2011). در اینجا شخص خلافکار مطرود میشود و انحراف او فرصت و امکان تبدیل به منزلت اصلی را پیدا میکند. منزلت اصلی فرد را تشویق کرده و او را وادار میکند تا خود را با رفتارهای مجرمانه قبلی تعریف نماید (لیگر،72:2009).
خرده فرهنگ های مجرمانه:

                                                    .