علمی : خدا و عینیّت گرایی اخلاقی- قسمت ۲۶

۱٫۳٫۱٫۲) اخلاق طبیعتگرایی تکاملی
اخلاق تکاملگرایانه که توسّط داروین ارائه شد، اخلاق را مانند تمام پدیدههای طبیعی، دارای دو اصل مسلّم میداند. تنازع بقا و انتخاب طبیعی (اصلح). به عقیدهی تکاملگرایان فرق بارزی میان روند تکامل طبیعت و حیات اخلاقی انسان وجود ندارد. آنها ادّعا دارند که حیات اخلاقی انسان، ادامهی روند تکامل است و آنچه ما احساسات اخلاقی می‌نامیم مانند سایر پدیده‌ها امری تکامل یافته است(کاپلستون، ۱۳۷۰: ۱۲۳).
بدین ترتیب انسان محصول تکامل است، جامعه محصول تکامل است و ارزش‌های اخلاقی نیز محصول تکامل است. رفتار درست، به حکم قانون کلّی تکامل، پدیده‌ای است متطور و رفتار اخلاقی در این مورد از قانون تکامل مستثنی نیست (صانعی درهبیدی، ۱۳۷۳: ۳۲۸).
۱٫۳٫۱٫۳) تعارض گرایش عینی اخلاق با دیدگاه طبیعتگرایی تکاملی
بنابراین بر اساس نگاه تکاملگرایانه، همهی امور جاری در حیات انسانی بر اثر انتخاب طبیعی[۲۲۹] حاصل میشود. در این میان، خوب و بد نیز امری مستثنی نیست. این نوع اخلاق در نظریات زیستشناسان اجتماعی[۲۳۰] نمود زیادی دارد. زیستشناسان اجتماعی، اخلاق را محصول یک روند تکاملی به نفع جامعه میدانند. به همانصورت که طبیعت در شکلگیری خود مدیون یک روند تکاملیست تا به بهترین شرایط ممکن برسد، اخلاق نیز چنین روند را در خود طی میکند. ویلسون[۲۳۱] و راس[۲۳۲] اخلاق را چنین ترسیم میکنند:
اخلاق آنطوری که ما آن را میفهمیم، یک توهّم بیش نیست. توهّمی که به واسطهی ژنهایمان طوری ما را فریب میدهد که ما در زندگی اجتماعی توان مشارکت را داشته باشیم (Ruse & Wilson, 1989: 51).
با دقّت در مبانی این تفکّر خواهیم فهمید که دیدگاه تکاملی، عینیّت ارزشهای اخلاقی را نمیتواند باور داشته باشد و ارزشهای اخلاقی را، باید امری متحوّل بداند. پس با این نگاه به عالم، یعنی نگاهی که مبتنی بر نظرگاه غیر دینی بر عالم هستی است، ارزشهای اخلاقی تنها یک احساس صرف است که هیچ واقعیّتی در خارج ندارد. جهانشمول نیست و جزئی از عالم هستی نیست. لوئیس این دیدگاه را نمیپذیرد و مدّعی است که حتّی کسانی که بر این ادّعا هستند در لحظاتی مجبورند که به عینیّت ارزشهای اخلاقی اذعان کنند:
طبیعتگرایی تکاملی به توهّم میانجامد و این توهّم به ذهنیگرایی میانجامد. امّا حتّی کسی که این ایده را میپذیرد و باور دارد خیر و شر تنها یک توهّم است، در لحظاتی ادّعا (خلاف آنچه پذیرفتهاند) میکند (و معتقد میشوند) برای خوبی نسل بشر باید به گسترش اوّلاد و اعقاب[۲۳۳]، آموزش[۲۳۴] و تربیت بشر، برپایی انقلاب[۲۳۵] و دگرگونیهای اساسی حکومتها همّت گماشته و برای این خوبی زندگی کنیم و بمیریم(Lewis, 2002: 58).
امّا شاید بتوان گفت، داروین پاسخ این دیدگاه را به نحوی داده و مدّعی شده عینی دانستن ارزشهای اخلاقی، با اینکه توهّم ذهن انسان است اما توهّمی لازم برای حیات اجتماعی است:
داروین استدلال میکند که اخلاق هیچ کارایی ندارد(از منظرگاه یک زیستشناس) مگر اینکه ما باور داشته باشیم که اخلاق عینی است. نظریهی داروین در حقیقت نشان میدهد که اخلاق یک وهم و خیال از احساس(شخصیانگارانه) است امّا این اخلاق همچنین نشان میدهد که ما این خیال باطل را داریم (و باید داشته باشیم) که اخلاق، عینی است(Ruse, 1998: 253).
داروین میگوید ما تنها به این عینیّت باور داریم زیرا برای زیستن در اجتماع باید به یقینی بودن ارزشهای اخلاقی باور داشته باشیم و این امری ناشی از تکامل انسان است. امّا لوئیس این ادّعای عینیّت ارزشهای اخلاقی و مخالفت دیدگاه تکاملگرایانه با عینیّتگرایی اخلاقی را، مربوط به حقیقت و واقعیّت میداند و بحث را از توهّم و خیال خارج میداند.
به عقیدهی لوئیس ارزشهای اخلاقی واقعاً عینی هستند، چه ما بخواهیم و بفهمیم و چه نخواهیم و نفهمیم. طبیعتگرایی تکاملی هم واقعاً مخالف این دیدگاه است و اخلاق را صرفاً توهّم میداند(Lewis, 2002: 56).
نکتهی دیگری که به مخالفت اخلاق با دیدگاه تکاملگرایانه و غیر خداباورانه به عالم هستی، اشاره دارد بحث جبر و اختیار است. لوئیس میپرسد بنابر دیدگاه طبیعتگرایی تکاملی، اختیار انسانی در افعال اختیاری کجا جای دارد؟ واقعیّت این است که تا هنگامی که اختیار در کار نباشد، هیچکس را نمیتوان به حق، اخلاقاً مسئول اعمال خویش دانست. امّا طبیعتگرایی رفتار انسان را محصول یک روند مشخّص و متعیّن از گذشته تا حال میداند(استیس، ۱۳۹۰: ۱۵۶-۱۵۸).
لوییس معتقد است اگر طبیعتگرایی تکاملی صادق باشد، آنگاه این طبیعتگرایی به موجبیّت علّی[۲۳۶] یا همان جبرگرایی میانجامد و جبرگرایی ذاتاً با دیدگاه اخلاقی در تضاد است. طبیعتگرا همه چیز را در حیطهی علّت و معلولی[۲۳۷] میبیند و تاریخ تفکّر انسان را بر یک پروسهی مشخّص و معیّن همانند پروسهی تاریخ طبیعی تشبیه میکند(Lewis, 2002: 21). لوئیس موجبیّت در عالم طبیعت را چنین توضیح میدهد:
انسان مفهوم «زیرا» را در حیطهی مشخّص طبیعت میفهمد و معتقد است که «زیرا» در یک رابطهی مقدّم و تالی پدید میآید. ما «زیرا» را در این جمله میفهمیم که «الف هست زیرا ب بوده» یعنی الف به واسطهی حضور و وجود ب، وجود یافته. تحقّق تالی به صورت بلاشرط، مقدّمی را پیش از خود داشته که تحقّق مقدّم راهی برای سرپیچی تالی از محقّق شدن باقی نگذاشته. این «زیرا» یک موجبیّت و جبر علّی معلولی را در خود حمل کنند(Lewis, 2002: 216-217).
حال اگر بخواهیم دیدگاههای انسانی، تفکّرات و اخلاقیات آن را نیز مانند قوانین طبیعی و علمی تبیین کنیم و هر گونه باور به خدا و عالم وابسته به او را انکار کنیم، راهی جز پذیرش این امر نداریم که باورهای انسانی(چه اخلاقی و چه غیر اخلاقی) به صورت جبری ناشی از وجود یک علّت پیشینی و یک پروسهی تاریخی است، همانند آنچه در طبیعت است. این با اصول تفکّری و باورهای اخلاقی ما در تضاد است. انسانها معتقدند که آنها در تولید تفکّر خویش مستقل و آزادند و تفکّراتشان ناشی از چیزی فراتر از عوامل طبیعی است(Lewis, 2002: 217-223).
لوئیس نکتهی دیگری را نیز اشاره میکند و آن این ادّعاست که باور به عینیّت ارزشهای اخلاق در خود یک فرض تعالی[۲۳۸] دارد. ما باورهایهای اخلاقی خود را در ردهی اتّفاقات طبیعی نمیدانیم. بر اساس دیدگاه تکاملگرایانه باور یک مادر برای فداکاری در قبال فرزند خویش یا باور یک سرباز برای جانفشانی درراه وطن نهایتاً ریشه در یک خاستگاه اجتماعی دارد که تنها به دنبال بقای نسل انسان است. اعمال اخلاقی ما مانند راستگویی و نیکوکاری تفاوت چندانی با استفراغ کردن[۲۳۹] و یا خمیازه کشیدن[۲۴۰] ندارد. همانقدر یک عمل اخلاقی میتواند درست باشد که باقی رفتارهای فیزیکی ما میتواند درست باشد.(Lewis, 2002: 58).
طبیعتگرایی اگر صادق باشد، اعتقادات اخلاقی انسان نهایتاً محصول تکامل است و به این صورت ادّعا و فرض تعالی اخلاق در معرض فساد قرار خواهد گرفت، بهگونهای که این تعالی، قلّابی و ساختگی به نظر میرسد(Lewis, 2002: 59).
آیا این دیدگاه به عالم هستی با این نتایج میتواند عینیّتگرایی اخلاقی را (که لوئیس معتقد است پیش از این حقّانیّتش را ثابت کرده) در دل خود جای دهد؟ طبیعتگرایی تکاملی چگونه میتواند باید و نباید اخلاقی را تبیین کند؟ طبیعتگرایی چگونه میتواند الزام فرامین اخلاقی را تولید کند؟ لوئیس میگوید طبیعتگرایی نمیتواند چنین چیزی را نشان دهد (Baggett & Walls, 2011: 11). لوئیس معتقد است عینیّتگرایی اخلاقی با این نوع دیدگاه در تضاد و تناقض است. او استدلالی بر این ادّعا میآورد که ویلیام کریگ آن را چنین صورتبندی کرده:
۱٫ اگر طبیعتگرایی تکاملی صادق باشد، اخلاق انسان محصول انتخاب طبیعی خواهد بود.
۲٫ اگر اخلاق انسان محصول انتخاب طبیعی باشد پس هیچ واقعیّت عینی اخلاقی وجود نخواهد داشت.
۳٫ حقایق اخلاقی عینی وجود دارد.
۴٫ پس طبیعتگرایی تکاملی نادرست است (Craig, 2009: 394).
پس میتوان فهمید دیدگاه مادّیگرایانهی تکاملی، که دیدگاه رقیب نگاه مؤمنانه به عالم است، نمیتواند معنایی درست از اخلاق و ارزشهای اخلاقی را ارائه دهد. حیات اخلاقی با نگاه تکاملی به عالم هستی در تضاد است. در نتیجه برای ارائهی حمایتی صحیح از اخلاق و آنچه درست و خیر است، باید نگاه به عالم هستی را عوض کرد.
۱٫۳٫۲) اخلاق و دیدگاه تحوّل خلّاق[۲۴۱] برگسون
لوئیس معتقد است دیدگاهی میان دیدگاه طبیعتگرایی تکاملی و دیدگاه مؤمنانه به عالم هستی وجود دارد که جهان هستی را نه مانند طبیعتگرایان حاصل اتّفاقی کور میداند و نه مانند دینداران واقعیّتی متمایز به نام خدا را باور دارد. دیدگاه «تطوّر(تحوّل) خلّاق» انری برگسون[۲۴۲] و «نیروی حیات[۲۴۳]» برنارد شاو[۲۴۴] دیدگاههایی است که امروزه با الهیات پویشی[۲۴۵] وایتهد[۲۴۶] گره خورده، و برخلاف دیدگاه تکاملی به اصل انتخاب طبیعی به عنوان یک نیروی بیمعنا و غیر معقول اعتقاد ندارد و به وجود غایت در پس این مکانیسم نظر دارد(راسل، ۱۳۵۳: ۵۲۸).
این دیدگاه ادّعا دارد که هر تغییر کوچکی که در حیات این سیّاره، از پستترین صورتهای حیات تا انسان تکامل یافته صورت میگیرد حاصل یک شانس و اقبال نیست بلکه با کوشش و هدفمندی یک نیروی زنده و دارای حیات است که این اتّفاق میافتد[۲۴۷] (Lewis, 2001: 26).
لوئیس از این دیدگاه به عنوان جانشینِ عرفانی تکاملگرایی نام میبرد و تقریر شاو را هوشمندانهترین تقریری میداند که این نوع نگاه به عالم هستی را ارائه میدهد اما ژرفترین و کاملترین تقریر را از آنِ برگسون در کتاب «تحوّل خلاق»اش میداند.
۱٫۳٫۲٫۱) اخلاق تحوّلگرایانهی برگسون
برگسون معتقد است جهان دارای یک زیربنای در حال تحوّل است که در تمامی رویدادهای کوچک و بزرگ حضور دارد. هرچند این نیروی حیات قابل مشاهده و درک نیست اما میتوان پویایی و حیات آن را با شهود انسانی درک کرد (صانعی درهبیدی، ۱۳۸۴: ۲۵۴). بر اساس همین ادّعا، برگسون قانون اخلاقی را نیز به عنوان نوعی قدرت حیاتی حلول یافته در طبیعت معرّفی میکند(Lewis, 2001: 26) به این معنا که نیروی پویا و زندهی زیربنایی جهان همانطور که در عالم مادّی در قالب سیّارات و اجسام و… رخ مینماید، در عالم فرهنگ نیز به صورتهای گوناگون از جمله ارزشهای اخلاقی، زیباییشناختی، اجتماعی و… بهگونهی ظاهراً ثابت، امّا در حقیقت متغیّر، آشکار میشود (صانعی درهبیدی، ۱۳۸۴: ۲۵۳).
۱٫۳٫۲٫۲) نقد دیدگاه تحوّل خلّاق برگسون
لوئیس اغلب اشکالات وارد شده بر نظریهی تکاملگرایی را بر این نظریه نیز وارد میداند، زیرا این نظریه نیز دیدگاهی را ارائه میدهد که در آن ارزشهای ثابت، ازلی و جهانشمول اخلاقی جایگاهی ندارند. علاوه بر این مبهم بودن آنچه این نظریه ارائه میدهد باعث میشود نتوان قضاوت درستی در باب آن داشت. لوئیس از این نیروی حیات و فعّال و پویا میپرسد. اینکه وقتی مردم از این نیرو صحبت به میان میآورند منظورشان چیست؟ این نیرو از کجا سرچشمه گرفته؟ از یک ذهن و آگاهی؟ یا امری غیر از آن؟
لوئیس معتقد است که اگر واقعاً به حیات و معناداری این نیرو اعتقاد داشته باشیم باید آن را در غالب یک ذهن و آگاهی درک کنیم. زیرا هر نیرویی که شبیه به ذهن و آگاهی نباشد، قطعاً نیروی فاقد حیات و معقولیت است:
اگر منظور ذهن است، که همان ذهن پدید آورندهی جهان هستی است که برهان اخلاقی ما آن را اثبات کرد. امّا اگر منظور از آن یک ذهن نیست کوشیدن و پویایی برای یک حیات بی ذهن به چه معناست؟ این نیروی حیات یا باید ذهنی آگاه باشد و یا نیرویی کور. نیروی کور نیست چون ادّعای این نظریه این است که جهان را یک نیروی هدفدار زنده هدایت میکند. پس باید یک ذهنی باشد که همان خدای خالق ثابت شدهی ماست(Lewis, 2001: 26).
کسانی مانند ویل دورانت[۲۴۸] نیز معتقدند حیات خلّاقی که برگسون ادّعا میکند، همان خدایی است که ما آن را میشناسیم؛ ولی خدایی محدود و با قدرتی مقیّد به شرایط و مادّه که به سختی و سستی بر مادّه غالب میشود(دورانت، ۱۳۵۰: ۴۲۳).
۱٫۳٫۲٫۳) جذّابیّت کاذب «تحوّل خلّاق» و مخالفت با عینیّت اخلاق
لوئیس معتقد است آنچه که این نظریه به ارمغان میآورد بیمعنا کردن الزام اخلاق است. شاید در نگاه اوّل شاکلهی عرفانی این نظریه جذّابیّت زیادی برای مردم داشته باشد امّا در انتها آنچه باقی میماند نگاه ناقص اخلاقی به عالم هستی است.
این تبیین برای مردم بسیار جذّاب است شاید به این دلیل که یک تبیین مناسب با جَوَلانهای احساسی عرضه میکند. وقتی شما احساس سرزندگی میکنید و خورشید در آسمان در حال درخشیدن است و شما نمیخواهید باور داشته باشید که همهی جهان صرفاً یک رقص مکانیکی از اتمهاست، اینکه بتوانیم باور کنیم که این نیروی عظیم مرموز، در طی قرون متوالی نقش ایفا میکرده، تو را تا عرش به دوش میکشد(Ibid).
به این معنا اخلاق را نیز معنادار دانسته و مرتبط با این نیروی عظیم مرموز میدانیم. امّا این تنها تبیینی نیست که برای ما امکان پذیر است. ما میتوانیم برداشت دیگری نیز از جهان داشته باشیم که مسئولیتهای اخلاقی را برای ما آسان و ساده سازد:
از طرف دیگر این تبیین (تحوّل خلّاق یا نیروی حیات) از عالم هستی برای انسانهای دون و پستِ اخلاقی نیز راضی کنندهاست. انسان فرومایه نیروی حیات را یک نیروی صرفاً شبیه به نیروی کور میداند که هیچ اخلاق و ذهنی (و آگاهی) ندارد و هرگز مانند دردسرهایی که یک خدا برای ما ایجاد میکند، ما را دچار آزار و اذیت نمیکند(Lewis, 2001: 27).

برای دانلود متن کامل این فایل به سایت torsa.ir مراجعه نمایید.