خدا و عینیّت گرایی اخلاقی- قسمت ۲۵

باید قدرتی وجود داشته باشد تا چیزی بهعنوان یک قانون در من وجود داشته باشد و مرا به سمت درستی هدایت کند و احساس مسئولیت را در من زنده کند و هنگامی که کار نادرستی را مرتکب میشوم من را معذّب و ناراحت کند. من این قدرت را بیش از هر چیز دیگری یک ذهن تصوّر میکنم(Lewis, 2001: 25).
۱٫۲٫۶) وجود یک خیر مطلق کامل
لوئیس تا مرحلهی قبل به اثبات وجود یک قدرت مابعدالطبیعی و شبیه به انسان و ذهن اکتفا میکند و تأکید میکند که تصمیم ندارد خیلی سریع و عجولانه این قدرت ورای عالم طبیعت را خدا بنامد و اعتقادات مذهبی خویش را در لفافهی فلسفه بر مخاطب تحمیل کند.
امّا بعد از باور به وجود این قدرت ورای عالم طبیعت و فهم معنای عینیّت قانون اخلاقی، این قدرت ورای عالم مجبور به نزدیک شدن به مفهوم خدا است. یعنی خیرکامل و مطلقی که اخلاق و ارزشهای اخلاقی مبتنی بر آن است به عنوان قدرت شبیه به ذهن ماورای عالم حضور و وجود دارد. امّا چگونه از یک قدرت ماورایی شبیه به ذهن به وجود این خیر مطلق میرسیم؟
اوّل از همه باید بپذیریم که اخلاق و قوانین اخلاقی مبتنی بر این قدرت ماورائی است. آن موجود دستورات اخلاقی را به ما اعطا میکند.
کسی یا چیزی فرای جهان مادی آن (قانون اخلاقی) را به ما اعطا میکند. او اخلاق را در درون ما قرار داده است و او اخلاق را به ما عطا کرده(Lewis, 2001: 29).
این قدرت عالی و ماورایی بسیار برای رفتار انسان اهمّیّت قائل است زیرا اگر اهمّیّتی به رفتار ما نمیداد زمینهسازی برای اوامر اخلاقی بی معنا میشد. او این اوامر را اعطا میکند زیرا میخواهد ما رفتاری درست و مطابق با خیر داشته باشیم و از رفتار ناهنجار اخلاقی دوری کنیم.
او موجودی فرای طبیعت است که مشتاقانه و به شدّت علاقهمند است که رفتار ما درست و منصفانه و غیر خودخواهانه باشد. رفتاری صادقانه، شجاعانه و مبتنی بر جستجوی حقیقت باشد(Lewis, 2001: 30).
ما باید رفتاری مناسب، درست و بهطور کلّی اخلاقی داشته باشیم. این رفتارها و تلاشها هنگامی میتواند متّصف به صفت اخلاقی بودن شود، که یک امر درست واقعی و حقیقی وجود داشته باشد. باید یک خیر اساسی و مطلق وجود داشته باشد تا ما اطمینان داشته باشیم که زندگی خویش را قربانی عملی که با اندیشهای بیمبنا «درست» میدانیم، نکردهایم. در واقع وجود این خیر مطلق تضمیندهنده معناداری رفتار اخلاقی ماست.
اگر خیر مطلقی نبود در هر صورت همهی تلاشهای اخلاقی پوچ و بیهوده میبودند. یعنی ما زندگی خود را فدای دستورالعملی کردیم که از خیر واقعی سرچشمه نگرفته و این به معنای بیهوده بودن تلاش ماست(Lewis, 2001: 31).
در کنار تمام این دلایل مهمترین دلیلی که لوئیس ارائه میدهد تا این قدرت ماورایی را به مفهوم خدا نزدیک کند، این دلیل است که این قدرت ماورائی به عنوان سرمنشأ خیر، خود باید خیر کامل باشد.
یک قانون اخلاقی حقیقی وجود دارد و یک قدرت در پشت این قانون وجود دارد. یک قدرت تماماً خیر(Ibid).
این قدرت خود معیار و استانداردی برای رفتار درست و عمل خوب است. یک رفتار و یک عمل هنگامی قدرت اتّصاف به خوبی و درستی را دارد که با این معیار سنجیده شود. یک معیار نیز باید نقطهی اعلای هر چیزی باشد که با او سنجیده میشود.
ما به دنبال یک معیار و استاندارد برای رفتار خویش هستیم و این معیار و استاندارد نمیتواند امر ناقصی باشد. معیار هر خیری نیز نمیتواند کمتر از خیر کامل باشد.(…) منبع خیر باید خود خیر مطلق و محض باشد زیرا معیار همهی خیرها باید خود کاملاً خیر باشد(Lewis, 2001: 42-43).
وقتی این امر شبیه به ذهن را خیر مطلقی دانستیم که معیار و معطی تمام دستورات اخلاقی ماست، آنگاه به دیدگاه مؤمنانهای که ادیان ابراهیمی در باب خدا ارائه میدهند، نزدیک میشویم. خدای خیری که شبیه به خدای مسیحیت و یهودیت و اسلام است. لوئیس معتقد است با باور به عینیّت اخلاقی، هیچ دیدگاهی مانند دیدگاه مؤمنانه نمیتواند اخلاق و قدرت پشتیبان اخلاق را توصیف و تبیین کند(Lewis, 2001: 32).
۱٫۲٫۷) خلاصهای از استدلال اخلاقی لوئیس
آنچه که لوئیس در کتاب «مسیحیت ناب» مطرح میکند را میتوان ذیل چند نکته خلاصه کرد:
الف: نظام ارزشهای اخلاقی به صورت عینی و جهانشمول وجود دارد
لوئیس سعی در اثبات دو نکته دارد: اوّل اینکه انسان، هر انسانی که در عالم هستی است، این ایدهی جدّی را در ذهن دارد که باید به طریق خاص و ویژهای رفتار کند و نمیتواند از این شیوهی خاص رفتاری رها شود. دوم اینکه انسان در عمل و در عالم واقع به طور کامل بر اساس آن راه مشخّص و شیوهی خاص عمل نمیکند.
انسان قانون طبیعت را میشناسد و آن را میشکند. این دو واقعیّت بنیانِ همهی تفکّرات انسانی دربارهی خودمان و جهانی که در آن زندگی میکنیم است(Lewis, 2001: 9).
علاوه بر این لوئیس مانند تمام عینیّتگرایان اخلاقی، این نظام ارزشهای اخلاقی را متفاوت از غرائز و قراردادهای بشری میداند و هرگونه نسبیتگرایی در حیطهی اخلاق را غیرقابل قبول میشمارد.
ب: نظام ارزشهای اخلاقی مبتنی بر چیزی شبیه به ذهن بشری است.
لوئیس معتقد است این نظام ارزشهای عینی اخلاقی باید مبتنی بر امری باشد تا تکیه بر آن به صورت یقینی باشد. اخلاق قانون است و قانون چیزی یا کسی را به عنوان صادر کننده احتیاج دارد. لوئیس اخلاق را مبتنی بر ماده و قوانین مادّی نمیداند زیرا عالم مادّه و عالم اخلاق تفاوتی عمیق با هم دارند.
از طرفی قانون از امور مربوط به ایده و تصوّر است و باید تکیه بر ذهن و امور ذهنی داشته باشد. امّا ذهن بشری به علّت محدودیت و نقصان ذاتی فاقد شرایط لازم برای این امر است. پس باید امری شبیه به ذهن انسان در پشت این قانون اخلاقی وجود داشته باشد تا قانون را یقینی و محکم سازد. قانون اخلاقی باید پا در جایگاهی محکم داشته باشد تا خود نیز محکم و یقینی باشد.
ج: یک قدرت آگاه، خیر کامل و مطلقی در ماورای عالم هستی است که نظام ارزشهای اخلاقی بر آن مبتنی است.
این قدرتِ حامیِ قانون اخلاقی، باید ورای عالم هستی و خیری کامل باشد چرا که خودِ این امر شبیه به ذهن، محل صدور تمام ارزشهای اخلاقی، خوبیها و درستیهاست. او مصدر و نگهبان امور اخلاقی و نیز معیار خیرات است و ارزش هر چیزی با او سنجیده میشود. بنابراین خود او باید کاملترین خیرات باشد تا بتواند معیار مناسبی برای امور خیر باشد[۲۲۵].
۱٫۳) عینیّتگرایی اخلاق و نگاه مؤمنانه به عالم هستی
لوئیس در مباحث خود در کتابها و آثار دیگر، مدّعی است که باور به عینیّتگرایی اخلاقی نگاهی مؤمنانه نسبت به عالم هستی برای ما به ارمغان میآورد و هرگونه دیدگاه رقیب این نگاه مؤمنانه به عالم را رد و انکار میکند و از سوی دیگر نیز نگاه مؤمنانه به عالم هستی ارزشهای اخلاقی را تبدیل به هدفی مقدّس میسازد. درحالی که نگاههای فیزیکی و علمی به عالم هستی، هرگونه معنا از اخلاق را دریغ میکند و باورهای اخلاقی ما را تا اوهامی بیپایه و اساس فرو میکاهد. لوئیس سعی دارد این امر را تبیین کند که باور به وجود عینیّت ارزشهای اخلاقی تنها با نگاه مؤمنانه به عالم هستی قابل فهم است و باقی دیدگاهها در باب هستی نمیتواند اخلاق را آنگونه که باید باشد نمایش دهد. میتوان آنچه را لوئیس سعی در اثباتش دارد، در قالب یک قیاس استثنایی[۲۲۶] بیان کنیم:
یا نگاه مؤمنانه به عالم هستی صحیح است و یا ارزشهای اخلاقی عینی نیست.
لکن ارزشهای اخلاقی عینی است.
پس نگاه مؤمنانه به عالم هستی صحیح است.
باید توجّه داشت نباید به اشتباه تصوّر کرد این دیدگاه لوئیس، نسبتی با بحث و دیدگاه اخذ اخلاق از دین دارد. زیرا این دیدگاه معتقد نیست که اخلاق ریشه در دین دارد بلکه ادّعای این دیدگاه این است که اخلاق و ارزشهای عینی و مستقل اخلاقی، که میتوانند کاملاً مستقل از ارزشهای دینی نیز باشند، تنها هنگامی بهگونهی معناداری قابل فهم هستند که توسّط یک انسان خداباور درک شوند. کسانی که معتقدند اخلاق، اوامر اخذ شده از دین است و یا اخلاق همان اوامر الهی است، بر این باورند که اخلاق هیچ استقلالی از خود نداشته و تماماً وابسته به دین است. اما این دیدگاه لوئیس به تصویب و یا تجویز اوامر الهی کاری ندارد. لوئیس سعی دارد تا یک جهانبینی را تبیین کند. او معتقد است اخلاق و اوامر اخلاقی اموری عینی هستند و تنها هنگامی میتوان عینی بودن این امور را پذیرفت که عالم را از دریچهی نگاه انسان خداباور بنگریم. به معنای دیگر باور به ارزشهای عینی اخلاقی تنها در کنار باور به وجود خدا میتواند مجموعهی منسجمی را تشکیل دهد و با باورهایی که جهان را غیر مؤمنانه میبینند نمیتواند در یک مجموعه باور منسجم و صحیح، قرار بگیرند.
شاید نتوان این مبحث را استدلالی برای وجود خدا در برابر خداناباوران دانست، امّا حداقل نکتهای که در خود دارد این است که مؤمنان در یک رابطهی دوسویه با باور عینیّتگرایی اخلاقی و باور دینی، دنیا را معنادار و هدفدار میبینند و این چیزی است که نگاههای مادّیگرایانه و تکاملگرایانه به عالم هستی، فاقدش میباشند.
۱٫۳٫۱) طبیعتگرایی و ارزشهای اخلاقی
یکی از مواردی که لوئیس بسیار بر نقد آن تأکید دارد و تلاش زیادی بر رد آن دارد، بحث تکامل طبیعی است که به عنوان یکی از نظریههای رقیبِ دیدگاه مؤمنانه در نگاه به عالم هستی محسوب میشود. لوییس در کتاب «معجزات» حملات منتقدانهای بر طبیعتگرایان، مادّیگرایان و تکاملگرایان دارد و اعلام میکند این نگاه غیرمؤمنانه به عالم هستی، هرگونه عینیّتگرایی ارزشهای اخلاقی را رد میکند و اخلاق را در حد یک پدیدهی توهّمی کاهش میدهد. ما به توصیف این دیدگاه و مخالفت اخلاق و عینیّتگرایی اخلاق با آن خواهیم پرداخت.
۱٫۳٫۱٫۱) نگاه به عالم هستی از دیدگاه طبیعتگرایی تکاملی[۲۲۷]
یکی از نگاهها به عالم هستی، نگاه طبیعتگرایانه است. باید دانست در زبان فلسفی امروز منظور از طبیعتگرایی، طبیعتگرایی تکاملی است که ریشه در نظریات زیستشناختی داروین دارد. لوئیس دیدگاه طبیعتگرایانه را چنین توصیف میکند:
این نوع نگاه به عالم هستی معتقد است تنها ماده و مکان است که وجود را تشکیل میدهد. این امور همیشه بوده و هیچکس نمیداند چرا وجود داشتهاند. بر اثر این دیدگاه انسان با تمام ویژگیهای متفکّر بودنش، تنها از یک مادّهی کوچک که بر روش معیّنی گستردهشده، به وجود آمده است. تکاملگرایان معتقدند که بر اثر برخورد هزاران جرم خورشید پدید آمده و سپس بر اثر فعل و انفعالات خورشید و بعضی از امور، سیّارات پدید آمده و بر اثر هزارانهزار اتّفاق دیگر، یک کنش شیمیایی، زندگی بر رویِ سیّارهیِ زمین را ضروری و لازم نموده و بهاین ترتیب بعضی از اجسام بر روی زمین حیات یافتند و بر اثر رویدادهای قابل توجّهی این حیات ابتدایی، به موجوداتی مانند ما گسترش پیدا کرد(Lewis, 2001: 21-22).
مؤمنانی مانند لوئیس این اعتقاد طبیعتگرایانه و تکاملی را بهشدّت نقد کرده و رد میکنند. این اعتقاد ریشه در پیشرفتهای علمی در زمینههای مختلف علوم طبیعی در قرن نوزدهم میلادی داشت که بهعلّت مخالفت با دیدگاههای مرسوم ادیان الهی، اعتقادات دینی را متزلزل کرد و نگاه مؤمنانه به عالم هستی را به خطر انداخت. در قرن نوزدهم نظریات زیستشناسی تکاملی[۲۲۸] در تمام زمینههای علمی گسترده شده بود و اقبال فراوان دانشمندان برای تبیین مسائل علمی به این شیوه، نظریات تکاملی داروین را، مقدّسترین نظریهی علمی زمان خویش ساخته بود. امّا این نظریه کمکم پا را از حیطهی علم و علوم طبیعی فراتر گذاشت و بهعلّت جذابیت خویش یکی از مهمترین مضامین فلسفی و مابعدالطّبیعی شد.
از این رو فلاسفهی آشنا به علوم طبیعی، تمایل پیداکردند که امور اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و فلسفی را مانند علوم طبیعی، با این شاکلهی تکاملگرایانه، فهم کنند(نک: باربور، ۱۳۸۹: ۱۶۵-۹۹). چنین شد که طبیعتگرایی تکاملی تبدیل به دیدگاهی شد که در آن جهان فیزیکی همه چیز است و بیش از آن هم چیز دیگری وجود ندارد. این جهان نه غایتی خارج از خود دارد و نه مسیر و راه و هدف مشخّصی برای حرکت (Baggett & Walls, 2011: 10).

برای دانلود فایل متن کامل پایان نامه به سایت 40y.ir مراجعه نمایید.