سامانه پژوهشی – خدا و عینیّت گرایی اخلاقی- قسمت ۲۴

اگر کسی به خود زحمت دهد و آموزههای اخلاقی تمدّنهای مختلف مانند مصریان[۲۱۶]، بابلیان[۲۱۷]، هندیها، چینیها ، رومیان[۲۱۸] و یونانیها[۲۱۹] را با هم مقایسه کنند، چیزی که بهدست میآورد این است که این آموزهها بسیار شبیه به یکدیگرند و تفاوت چندان عمیقی بین آنها وجود ندارد(See: Lewis, 1943: 2-9).
آری، ممکن است تصوّرات اخلاقی میان یک زمان و کشور و یک زمان و کشوری دیگر متفاوت باشد امّا این تفاوت بنیادین و زیربنایی نیست. به عبارت دیگر میتوان قائل بود اخلاق این جامعه با جوامع دیگر متفاوت است اما این اعتقاد به این معنا نیست که باور داشته باشیم هیچ اصل اخلاقیای وجود ندارد (ملکیان، ۱۳۸۵: ۲۵۵-۲۵۴). ما میتوانیم با کمی توجّه، قوانین مشترک جاری در میان همهی این ایدههای اخلاقی را بفهمیم. در حالی که قراردادهای صرف مانند زبان یا پوشش مردمان مختلف، تفاوت وسیع و زیربنایی با یکدیگر دارند(Lewis, 2001: 13).
تفاوتهایی در فهم قوانین اخلاقی و نظام ارزشی وجود دارد امّا تفاوتها در نگرش به این قانون طبیعت انسان است نه به یک تفاوت کلّی در قانون. به طور مثال انسانها با یکدیگر در اینکه باید نسبت به چه چیزی خودخواه نبود و از خودگذشتگی داشت، اختلافنظر دارند. عدّهای میگویند انسان نباید نسبت به خانوادهی خود خودخواه باشد، عدّهای میگویند نباید نسبت به آشنایان خود خودخواه بود و عدّهای این از خودگذشتگی داشتن و خودخواه نبودن را نسبت به همهی انسانها گسترش میدهند. امّا قدر مسلّم همهی ما معتقدیم نباید خود را مقدّم بر همه بدانیم و همهی انسانها معتقدند خودخواهی[۲۲۰] هیچگاه قابل قبول نیست. یا شاید انسانها در اینکه یک همسر یا چهار همسر میتوان اختیار کرد با یکدیگر اختلاف داشته باشند امّا همه موافق هستند که نباید نسبت به روابط با زنان رها و بی قید بود(Lewis, 2001: 6).
به عقیدهی لوئیس تفاوتهایی هم که در امور اخلاقی در بین تمدّنهای مختلف دیده میشود عموماً به اصل ایدههای اخلاقی بازگشت ندارد[۲۲۱]. بسیاری از تفاوتها در داوریهای ارزشی مربوط به تفاوت امور واقع است. سالیان متوالی و در تمدّنهای متفاوت کسانی را به عنوان جادوگر به قتل میرساندند زیرا معتقد بودند این جادوگران جان انسانها را میگیرند ولی امروزه شاهد قتل کسی به عنوان جادوگر نیستیم. این امر به این علّت نیستکه معتقدیم آدمکشی امر درستی است و نباید آدمکش را مجازات کرد، بلکه به این علّت است که جادوگران را دیگر قاتلین انسان نمیدانند. پس حکم اخلاقی امروز و دیروز تفاوت چندانی باهم ندارد و هر دو حکم مبتنی بر این است که کشتن انسانها امری اشتباه است. امّا در واقعیّت تفاوتی ایجاد شده و پیشرفت علمی انسان جادوگری را با آدمکشی برابر نمیداند (Lewis, 2001: 14-15).
لوئیس برای ادّعای تفاوت میان قرارداد اجتماعی و قانون اخلاقی نکات دیگری را نیز بیان میکند. لوئیس سؤالی را مطرح میکند: آیا اخلاق یک فرد توانایی بهبود و پیشرفت دارد؟ به عبارتی وقتی یک فرد را نسبت به دیگری دارای رفتار درستتری میدانیم آیا میتوانیم مدّعی شویم که فردی که رفتار بدتری دارد میتواند رفتار خود را تغییر داده و در اخلاق خود پیشرفتی حاصل کند یا نه؟ واقعیّت این است که ما به پیشرفت و بهبود اخلاقی و توانایی انسانها در تغییر به سمت بهتر شدن ایمان داریم. پس امکان قضاوت رفتارهای اخلاقی، اتّصاف این رفتارها به بهتر بودن و بدتر بودن و همچنین امکان بهبود و پیشرفت اخلاقی، تفاوت اخلاق و قرارداد اجتماعی را روشن میکند(Lewis, 2001: 13).
ما همگی به واقع میدانیم که از انسانها و جوامع توقّع بهبود رفتار اخلاقی داریم. اگر این بهبود وجود نداشته باشد این توقّع، توقّع نابجایی است. بهبود اخلاقی یعنی تغییر بهسمت بهتر شدن. این بهتر شدن دلالت دارد بر اینکه یک مجموعه از ایدههای اخلاقی بهتر و درستتر از دیگر ایدههاست. اگر این مجموعه ایدههای بهتر وجود نداشته باشد ترجیح اخلاق متمدّنانه نسبت به اخلاق وحشیانه معنا نخواهد داشت. اگر یک مجموعهی اخلاق درستتر وجود نداشته باشد نمیتوان اخلاق ادیان الهی را نسبت به اخلاق نژادپرستانه برتر دانست. در حقیقت و در واقع امر، ما این بهتر بودن بعضی از نظامهای اخلاقی را درک میکنیم، تا جایی که، مرجعیّت افرادی را نسبت به اخلاق میپذیریم:
همهی ما معتقدیم که بعضی از نظامهای اخلاقی نسبت به نظامهای دیگر اخلاقی بهتر است. ما همه باور داریم که انسانهایی در اعصار مختلف وجود دارند که سعی در تغییر ایدههای اخلاقی عصر خویش دارند که ما آنها را مصلحان یا پیشگامان اخلاقی میشناسیم. این انسانها اخلاق را بهتر از کسان دیگر میفهمند (Lewis, 2001: 13).
حال وقتی قائل شدیم که یک نظام از ایدههای اخلاقی نسبت به دیگری بهتر است، درواقع در روندی ناخواسته آن دو نظام اخلاقی را با یک معیار و استاندارد مشخّص میسنجیم و میگوییم که یک مجموعه ایدههای اخلاقی نسبت به مجموعههای دیگر به این معیار نزدیکتر است. حال به طور عقلی این معیار و استاندارد اخلاقی متفاوت از مجموعههای اخلاقی است و یک اخلاق واقعی است که باقی نظامهای اخلاقی با آن سنجیده میشود. فهم این موضوع ما را به یک درست و خوب واقعی و مستقل از آنچه مردم فکر میکنند، میرساند. یعنی یک اخلاق حقیقی مستقل از تصوّر ما وجود دارد که معیار رفتارهای اخلاقی آن است. لوئیس این نکته را در غالب مثالی بیان میکند:
وقتی میگوییم «تصور تو از نیویورک درستتر از تصور من از نیویورک است»، به این علّت است که نیویورک یک وجود مستقل واقعی دارد که کاملاً جدا از تصور و تفکر ما از آن است. اگر نیویورک وجود حقیقی و واقعی نداشته باشد و تنها یک شهر خیالی باشد که در ذهن ما وجود دارد، درستتر بودن یک ایده نسبت به ایدهی دیگر معنا ندارد. پس اگر رفتار درست چیزی باشد که صرفاً به معنای چیزیست که ذهن آن را تجویز میکند، آنگاه قضاوت میان یک ذهن و دیگر اذهان درباب درستی تجویز و تصویب معنا نخواهد داشت. بدین صورت بهتر بودن اخلاقی و بدتر بودن اخلاقی معنایی ندارد(Lewis, 2001: 13-14).
۱٫۲٫۴) مقدّمهی دوم: مبنا و اساس قانون اخلاقی
لوئیس به شدّت از این ایده که یک نظام از ارزشهای عینی اخلاقی وجود دارد، حمایت میکند. امّا برای اینکه بتوان وجود عینی این نظام اخلاقی را به صورت یقینی باور داشت، باید بپذیریم که این قانون اخلاقی باید مبنا و اساسی داشته باشد تا صرفاً در حد یک امر ظنّی باقی نماند و قابل توجیه باشد. لوئیس این قانون اخلاقی را مبتنی بر ذهن الهی میداند امّا برای ورود به این ادّعا نیاز دارد تا ابتنای قانون اخلاقی به مادّه و ذهن انسانی را رد کند:
۱٫۲٫۴٫۱) مادّه[۲۲۲] و قانون اخلاقی
قانون اخلاقی بر دو حیطه میتواند متّکی باشد. مادّه و ذهن. یکی از اموری که (گفته شده است) اخلاق میتواند مبتنی بر آن باشد واقعیّت خارجی یا طبیعت است. لوئیس این واقعیّت خارجی را مادّه مینامد و منظورش از مادّه هر چیزی است که متعلّقِ تجربهی انسان قرار میگیرد. ما از اصطلاح طبیعت استفاده میکنیم که به فهم نزدیکتر است و منظور از آن، هر چیزی است که متعلّق علم تجربی قرار میگیرد.
۱٫۲٫۴٫۱٫۱) مادّه و هست/ اخلاق و باید
اگر ما چیزی مانند سنگ و یا درختان داشتهباشیم به نظر میرسد هیچ معنایی ندارد که بگوییم این سنگ یا درخت باید بهگونهای دیگر باشد. البته اگر بخواهیم از آن سنگ برای تزئین دیوار استفاده کنیم میتوانیم بگوییم «این سنگ شکل درستی ندارد» یا میتوانیم دربارهی درختی که به اندازهی مورد انتظارمان به ما سایه نمیرساند بگوییم «این درخت خوب نیست». امّا همهی منظور ما این است که درخت و سنگ برای مقاصد ما مناسب نیست. ما این درخت و سنگ را به خاطر این قضیه سرزنش نمیکنیم. این درخت و سنگ به علّت شرایط موجود خود مثلاً آب و هوا یا نوع خاک و جغرافیای محل است که شرایطی اینچنین به خودگرفتهاند. پس امور طبیعیِ خوب و یا بد، هر دو ناخواسته از یک سری قوانین طبیعی پیروی میکنند(Lewis, 2001: 16-17) .
آنچه را که ما معمولاً قانون مادّه مینامیم (به طور مثال روشی که آب و هوا بر روی درخت اثر میگذارند) در واقع قانون نیست بلکه تنها بر اثر اصطلاح زبانی در صحبت است که آن را قانون میدانیم. بنابراین منظور از قانون طبیعت آن چیزی است که در واقع، در طبیعت روی میدهد.
منظور از این قانون گرانش در طبیعت این است که سنگ چه کاری را همیشه انجام میدهد؟ منظور از قانون این نیست که سنگ باید بیافتد بر روی زمین، بلکه منظور این است که سنگ واقعاً میافتد به روی زمین. هیچ چیزی فرای این واقعیّت نیست که بگوید سنگ واقعاً چه کاری باید انجام دهد(Lewis, 2001: 17).
امّا هنگامی که به قانون طبیعت انسان مینگریم آن را به کلّی متفاوت از عالم مادّه مییابیم. این قانون اخلاقی به این معنا نیست که انسان در عالم واقع چه میکند بلکه میگوید انسان چه باید بکند. قانون جاذبه آنچه برای سنگ در عالم واقع، در هنگام پرتاب شدن به سمت هوا، روی میدهد را گزارش میکند امّا قانون طبیعت انسان یا اخلاق ، آنچیزی را که بشر باید انجام دهد و آنچیزی را که نباید انجام دهد را بیان میکند.
در واقع در قانون طبیعت انسان چیزی فراتر از امور واقع وجود دارد. امر واقع در مورد انسان آن چیزی است که انسان در رفتار خود به نمایش میگذارد، امّا چیز دیگری هم در مورد انسان وجود دارد که جدا از آن واقع است و آن هم آن چیزی است که انسان باید به آنگونه رفتار کند(Lewis, 2001: 17-18).
پس قانون اخلاقی و نظام ارزشهای اخلاقی نمیتواند بر واقعیّت خارجی مبتنی باشد، چرا که قوانین ماده فقط از «هست» سخن به میان میآورند و از رفتار بالفعل اعیان حکایت میکنند امّا قانون اخلاقی با «باید» سر وکار دارد و از آنچه باید واقع شود حکایت دارد.
۱٫۲٫۴٫۱٫۲) تفسیر اخلاق بهشیوهی عالم طبیعت
ممکن است عدّهای بگویند میشود باید و نباید را نیز بهگونهای متفاوت مطرح کرد. یعنی همانطور که میتوانیم بگوییم «این سنگ خوب نیست» چون برای نیاز من مفید نیست، و همانطور که میتوانیم بگوییم «این درخت نادرست است» چون سایهی مناسب مورد نظر من را ندارد، به همان مصراع و ردیف میتوانیم بگوییم «کار این مرد نادرست است» چون باعث ناراحتی[۲۲۳] من میشود(Lewis, 2001: 18).
لوئیس این مقایسه را نادرست دانسته و میگوید ناراحتی صرف نمیتواند معیار درست و نادرست برای ما باشد. به طور مثال فرض کنید من از دست کسی که به مترو زودتر وارد شده و صندلی را اشغال کرده ناراحت و آزرده میشوم و از مردی هم که از روی عمد، ضربهای به من وارد میسازد نیز ناراحت و آزرده میشوم. امّا از لحاظ اخلاقی میان نفر اوّل و نفر دوم تفاوت قائل هستم. اوّلی را اخلاقاً سرزنش نمیکنم امّا فرد دوم را مستحق سرزنش اخلاقی میدانم.
من از کسی که تصادفاً ضربهای به من وارد میکند و من را ناراحت میسازد، عصبانی نیستم امّا از کسی که سعی در زدن من دارد، هرچند موفّق نشود به من ضربهای وارد کند، عصبانیام(Ibid).
بهطور کلّی درست بودن و نادرست بودن اخلاقی را نمیتوان به اموری مانند مفید بودن یا اذیت و ناراحت کردن یا اموری مانند این که برای ارزیابی امور واقع کارایی دارند، ارجاع داد. شاید بتوان گفت «این درخت خوب است» زیرا به ما سایه و یا میوهی مناسب را میدهد امّا نمیتوان گفت رفتارهای اخلاقی ما به واسطهی فایدهرسانی به ما درست و نادرست میشوند.
بهطور مثال فرد خائن در جبههی دشمن پول میگیرد و اطّلاعات مفیدی را به ما میدهد. کاری که او انجام میدهد برای ما مفید است امّا واقعیّت این است که آن فرد خائن مانند یک حیوان موذی و آفت انسانی است. درست است که این عمل، کاملاً مفید است و فرد در مقابل پولی که گرفته عمل مفیدی انجام میدهد امّا این عمل اخلاقی نیست. پس مفید بودن نمیتواند به مثابهی اخلاقی بودن تلقّی شود(Ibid).
عدّهای ادّعا میکنند مفید بودن برای فرد منظور نیست بلکه فایده داشتن برای نسل بشری منظور است. بعضی از مزایای زندگی همچون خوشبختی و امنیت، تنها در یک جامعه قابلیّت تحقّق دارند. جامعهای که هر فرد وظیفهی خود را به نحو احسن انجام دهد میتواند این خوشبختی و امنیت را فراهم سازد. پس برای فراهم آوردن این نکات هر فرد باید وظایف خود را در قبال جامعه انجام دهد و این یعنی ما باید رفتار درستی داشته باشیم.
لوئیس میگوید من قبول دارم. امنیت و خوشبختی در صورتی اتّفاق میافتد که انسانها با هم و با جامعه و طبقهی خود صادق و منصف باشند. امّا نکتهای که توضیح داده نمیشود این است که چرا من نباید خودخواه باشم و یا دنبال منافع خود باشم؟ شاید جوابی که بتوان داد این باشد که چون خودخواه بودن برای جامعه خوب نیست. امّا اگر من بار دیگر بپرسم چرا باید به آنچه که برای جامعه خوب است اهمّیّت دهم چه جوابی خواهد داشت؟ ممکن است ادّعای من این باشد که به آنچه برای جامعه خوب و درست است اهمّیّت نمیدهم و چیزی را برای جامعه نمیخواهم، مگر آنکه آن چیز برای خودم، شخصاً مفید باشد و خوبی را برای من به همراه داشته باشد(Lewis, 2001: 19). در اینجا چگونه میتوان پاسخ این فرد را داد؟
یک پاسخ احتمالی به این دیدگاه این است که بگوییم این نظر، خودخواهی است و انسان نباید خودخواه باشد. این پاسخ به وضوح بازگشت به نقطهی ابتدایی بحث است و گرهای از بحث نمیگشاید. اگر خوب و درست، و به طور کلّی ارزش، به آنچه برای جامعه مفید است تعبیر شود، این یعنی باید جامعه را نسبت به خود اوّلویت دهیم. بنابراین کلام ما را میتوان اینگونه تعبیرکرد که خوب و درست منوط به خودخواه نبودن است. امّا خودخواه نبودن خود یک ارزش اخلاقی است. این یعنی یک دور در کلام(Lewis, 2001: 20).
۱٫۲٫۴٫۲) ذهن و قانون اخلاقی
پس میبینیم در مجموع نمیتوان اخلاق را مبتنی بر قواعد و قوانین امور واقع دانست زیرا تفاوت بسیار زیادی میان اخلاق و طبیعت وجود دارد. این دو از جنس متفاوتی هستند که هیچکدام نمیتواند بر اساس دیگری فهم و ادراک شود. لوئیس معتقد است اخلاق تنها در ذهن یافت میشود. اخلاق یک فرمان است. آنچه باید باشد نه آنچه هست. پس در درون فهم میشود.
سرمنشأ این قانون اخلاقی باید بیشتر شبیه به ذهن و انسان باشد تا عالم طبیعت. قوانین اخلاقی از اذهان ناشی میشوند نه از مادّه. سرمنشأ قانون اخلاقی نمیتواند صرفاً جزئی از جهان علمی و توصیفی باشد. همانطور که یک معمار نمیتواند جزئی از ساختمانی باشد که آن را میسازد(Lewis, 2001: 24).
امّا اخلاق نمیتواند مبتنی بر اذهان بشری باشد. یکی از دلایل شهودی که لوئیس آن را توصیف میکند عدم علم کامل انسان بر قوانین اخلاقی است.
ما مجبور هستیم درست و نادرست حقیقی را باور داشته باشیم با این حال انسانها ممکن است گاهی اوقات (در این قوانین اخلاقی) اشتباه کنند. اشتباه انسانها دلیل بر این نیست که نظام ارزشهای اخلاقی به صورت عینی وجود ندارد. همانطور که انسانها میتوانند در جمع و تفریق و حساب روزانهی خود اشتباه کنند. با پذیرش این امر که در عین وجود داشتن قانون اخلاقی، انسان میتواند در رفتار خویش اشتباه کند، به این نکته میرسیم که قانون طبیعت به صورت واقعی در وجود هیچکدام از ما نیست. زیرا اگر این قانون در ما جای داشت انسان آن را به طور کامل درک میکرد و آنگاه اشتباه اخلاقی معنا ندارد(Lewis, 2001: 7).
لوئیس تأکید دارد قانون اخلاقی یک تصوّر ذهنی و یا یک خیال[۲۲۴] محض نیست زیرا ویژگی امور ذهنی این است که دائمی نیست و انسان از آن رهایی دارد. امّا انسان از قانون اخلاقی رهایی ندارد. یک امر، همواره یا درست است و یا نادرست. ما همواره نگاه اخلاقی به امور پیرامون خود داریم و این با ویژگی ذهنی بودن اخلاق نمیسازد(Lewis, 2001: 20). به عبارت دیگر اگر اخلاق را ذهنی یا خیال انسانی بدانیم، باید هنگامی که از امری خوشمان میآید توان تغییر احکام اخلاقی مربوط به آن را نیز داشته باشیم و یا اگر حکمی اخلاقی را نمیپسندیم بتوانیم از آن چشمپوشی کنیم. درحالی که چنین چیزی را در واقعیّت نمییابیم. در واقعیّت خوب و بد، درست و نادرست، کاملاً مستقل از خواست و ذهنیت ماست. امری که خود را بر ما تحمیل میکند و ما آن را درونی و ذهنی میشناسیم.
با رجوع به خود این را نیز میفهمیم که ما اخلاق را امری خارجی مییابیم. امری که مستقل از ماست و تأثیری مستقیم بر ما دارد. آن را خلق ذهن انسان و یا وهم و تصوّر خیالی نمیدانیم(Ibid).
لوئیس معتقد است اگر قانون اخلاقی را وهم و خیال بدانیم باید هر آنچه که دربارهی انسان تصوّر میکنیم و بیان میکنیم را به امری بی معنا و تهی کاهش دهیم که هیچ واقعیّتی ندارد. در واقع هر حکم اخلاقی و هر قضاوت اخلاقی بیمعنا خواهد بود. دیگر گفتن اینکه ایثار و فداکاری خوب است و یا نژادپرستی بد است امری بیمعنا خواهد بود(Ibid). پیش از این نیز لوئیس، ابتنای اخلاق بر ذهن را بر اساس لزوم وجود یک معیار بیرونی در قضاوتهای اخلاقی، نقد کرده بود که ما در بخش «قانون اخلاقی و قراردادهای اجتماعی» به آن اشاره کردیم(۳۰).
۱٫۲٫۵) مقدّمهی سوم: وجود یک ذهن فراتر از عالم
تا به اینجا لوئیس بیان کرد که انسان تحت یک نظام ارزشهای عینی اخلاقی است. این نظام ارزشهای اخلاقی نمیتواند مبتنی بر طبیعت باشد زیرا طبیعت و اخلاق دو ماهیّت و کارکرد متفاوت از هم دارند. از طرفی قانون اخلاقی بیشک باید ریشه در ذهن داشته باشد چرا که تنها امری مانند ذهن است که میتواند ما را به کاری ترغیب کند و یا امری را بهگونهی الزامآور از ما طلب کند و تنها چیزی شبیه به ذهن است که میتواند ما را به درستی و خوبی رهنمون سازد. امّا دیدیم که این ذهن نمیتواند ذهن بشری باشد زیرا قانون اخلاقی همواره حضور دارد و حضورش را بر ما تحمیل میکند، هرچند که انسانها به این دنیا میآیند و از این عالم میروند امّا این زیستن و مردن تأثیری بر قانون اخلاقی ندارد. پس قانون اخلاقی نمیتواند ریشه در ذهن انسانی داشته باشد.
با فهم اینکه ما درست و نادرست را میفهمیم و آن را از طبیعت نمیدانیم و از ذهن انسان هم سرچشمه نگرفته، پس نگاه به عالم هستی متفاوت میشود(Lewis, 2001: 21). باید وجود دیگری را با مختصات دیگری، علاوه بر عالم ذهن و طبیعت، بر عالم وجود اضافه کنیم تا بتوانیم تکیهگاهی برای عینیّت ارزشهای اخلاقی بیابیم. باید به وجود قدرتی شبیه به ذهن انسان، که البته فراتر از امور طبیعی و ذهنی است، باور داشته باشیم(Lewis, 2001: 26).

دانلود کامل پایان نامه در سایت pifo.ir موجود است.