رشته حقوق

حمایت اجتماعی ادراک شده

دانلود پایان نامه

از یافتههای این تحقیق میتوان در سیاستگذاری برای پایداری اجتماعی مردمان بومی استفاده کرد؛ به‌عنوان مثال ارائه‌ی مشاوه و سلامت یا خدمات در منزل و یا خدمات پزشکی برای مردم بومی و شبکههای امنیت اجتماعی و رفاه را به جای مقررات فردگرایی اختصاص داد. در کل متارکه مردمان بومی با توجه به مفاد رفاه اجتماعی یک عنصر بسیار مهم در رابطه با محرومیت اجتماعی و شادی است.
تحقیق هالر و هادلر (2006) در تحلیلی مقایسهای و بینالمللی به این مسئله پرداختند که «چگونه روابط و ساختار اجتماعی، شادمانی و ناشادمانی را تولید میکند». این پژوهشگران در این تحقیق از آمارهای بین المللی 41 کشور بر اساس پیمایش جهانی ارزشها استفاده کردهاند موضوع مهم و محوری این تحقیق این است که شادمانی و رضایت از زندگی باید به عنوان محصول ویژگیهای فردی از سویی و روابط و ساختار اجتماعی از سوی دیگر، بررسی شود. یکی از تفاوتهای شادمانی و رضایت از زندگی این است که اولی حاصل فرایندی مادی و داشتهها و خواستههای اجتماعی و دومی حاصل تجربهای مثبت به ویژه در روابط صمیمانه و نزدیک است. تمرکز این تحقیق بر اوضاع اجتماعی خرد و کلان است که به وجود آورنده یا از بین برنده شادمانی و رضایت است. فرض میشود روابط اجتماعی زیاد و نزدیک، مشارکت و موفقیت شغلی، ریشههای فرهنگی، مذهب و مشارکت در آنها، موجد شادی و رضایت از زندگی باشد. عوامل تأثیرگذار بر ابعاد کلان عبارت است از: موقعیت اقتصادی، ساختار اقتصادی نسبتاً برابر، دولت رفاه خوب و دموکراسی. ابعاد کلان بیشتر بر رضایت از زندگی تأثیرگذار است تا شادمانی. در این تحقیق، یک رگرسیون چندگانه مقایسهای در تحلیل شادمانی 41 کشور براساس دادههای پیمایش ارزشهای جهانی، در دنیا انجام شده است نتایج نشان میدهد مشارکت اجتماعی در سطح خرد و مشارکت فرهنگی یک فرد، به طور گستردهای بر شادمانی وی تأثیرگذار است. در کل یافتههای این تحقیق گویای آن است که روابط اجتماعی خوب و به هم پیوسته، موفقیتهای شغلی و حرفهای، جهتگیری و مشارکتهای اجتماعی- فرهنگی و شرایط کلان اقتصادی برابر و عادلانه، وضعیت مناسب رفاه و دموکراسی سیاسی بر شادی افراد جامعه اثر گذارند.
چانگ(2009) در پژوهشی تحت عنوان «سرمایه اجتماعی و شادی ذهنی در تایوان» با هدف آزمون پیشبینیهای نظری سرمایه اجتماعی و بررسی روابط میان اشکال مختلف سرمایه اجتماعی و شادی ذهنی در تایوان، از دادههای پیمایشِ روند توسعه اجتماعی در تایوان( 2003) استفاده کرده است. یافتهها نیز در این تحقیق، اساساً با ویژگیهایی ارتباط دارند که از طریق مدل سرمایه اجتماعی به دست میآید. همچنین، تأثیرات تک تک اجزای متفاوت سرمایه اجتماعی بر شادی ذهنی مشخص شدهاند که عبارتاند از: مشارکت داشتن در سازمانهای غیرمنفعت طلبانه، حضور داوطلبانه در اجتماعات و اعتماد. به طور کلی یافتههای این پژوهش نشان میدهد روابط اجتماعی توأم با اعتماد، اثر تعیین کننده بر شادمانی دارد. همچنین، در سطح کلان نیز رابطه مثبتی بین سرمایه اجتماعی و احساس شادمانی وجود دارد.
پاودتاو (2007) پژوهشی را با عنوان «ارزشگذاری کردن بر دوستان، آشنایان و همسایگان: استفاده از پیمایش‌های رضایت از زندگی برای ارزشگذاری بر روابط اجتماعی» انجام داد. پاودتاو معتقد است که شواهد قابل توجهی در ادبیات جامعهشناسی و روانشناسی وجود دارد که بر عامل روابط اجتماعی در ترویج شادی تأیید دارند؛ با این حال میزان تأثیر روابط اجتماعی در ایجاد شادی تا حد زیادی ناشناخته باقی مانده است. متغیر مستقل این پژوهش روابط اجتماعی است. این مقاله با استفاده از روش قیمتگذاری، ارزش پولی رضایت به‌دست آمده از افزایش فراوانی تعامل با دوستان، بستگان و همسایگان را برآورد میکند. پرسش اصلی این تحقیق این است که «آیا با پول میتوان بیشترین میزان شادی را به‌دست آورد یا منابع رضایت واقعی، داشتن روابط عمیق میان فردی با دوستان نزدیک و افراد دیگر در جامعه است؟» این مقاله با بررسی دادههای موج 10-7 و موج 125 از بررسی پانل خانواده بریتانیا (BHPS) در بین سالهای 1997 تا 2003 جمعآوری شده است. در این پژوهش بیش از 10000 نفر از خانوادههای انگلیسی که به‌طور تصادفی در سراسر کشور انتخاب شده بودند، به پرسش «به‌طور کلی، شما از زندگی خود راضی هستید یا خیر» در یک مقیاس 7 درجهای از (1) بسیار ناراضی تا (7) بسیار راضی، پاسخ داده بودند. علاوه بر اطلاعات در مورد رضایت از زندگی، از پاسخدهندگان خواسته شده بود که به پرسش‌هایی درمورد شبکههای اجتماعی نیز پاسخ دهند: «هر چند وقت یک‌بار دوستان و خویشاوندانی که با شما زندگی نمیکنند را ملاقات میکنید؟ (در خانه یا جای دیگر)»، «اغلب چه مقدار با همسایگان خود صحبت میکنید؟» پاسخها در طیف ترتیبی 5 طبقهای کدگذاری شده بود: 1-هرگز 2- کمتر از یکبار در ماه 3- یک یا دو بار در ماه4- یک یا دو بار در هفته 5- اغلب روزها.
نتایج تحقیق نشان داد افزایش سطح تعامل با دوستان و بستگان تا 85000 پوند در یک سال برحسب رضایت از زندگی ارزش دارد. از نظر آماری این مقدار خیلی بزرگ است؛ وقتی از ازدواج که ارزشی در حدود 50000 پوند دارد هم بیشتر است و میتواند حدود دو سوم شادی از دست رفته‌ی جدا شدن (139000-) یا بیکاری (143000-) را جبران کند.
کریستین بجنسکو (2008) تحقیقی را با عنوان «سرمایه اجتماعی و شادی در ایالت متحده» انجام داده است. وی در این مقاله به «ارتباط بین سرمایه اجتماعی و میانگین شادی در ایالتمتحده» پرداخته و در آن سرمایه اجتماعی را با ابعاد اعتماد اجتماعی، هم‌دلی و معاشرتپذیری مورد سنجش قرار داده است. دادهها به صورت پانل از نُه سرشماری ایالات متحده در طول 1983-1998 از 48 ایالت به‌دست آمده است.
نتایج حاکی از آن است که ” اعتماد اجتماعی” ارتباطی مثبت و قوی با شادی دارد. اگر چه تأثیرات بالقوه معاشرتپذیری و هم‌دلی در سطوح جامعه، رابطه‌ی معنیداری در برآوردهای منطقهای به‌دست داده است، اما یافتهها اهمیت بیشتری به اعتماد اجتماعی در ارتباط با شادی میدهند.
کوپر و همکاران)2011) در پژوهشی تحت عنوان «بررسی رابطه بین نابرابری درآمد و شادکامی در آمریکا» چنین استدلال کردهاند، در سالهایی که میزان نابرابری درآمد کمتر بوده شادکامی افراد بهتر بوده است نتیجه مهمتر آن است که فقر مادی و احساس بی عدالتی منجر به کاهش شادکامی در افراد خواهد شد. بر اساس نتایج این مطالعه شهر محل سکونت نیز با ارزیابی وضعیت شادکامی در افراد ارتباط داشته و شهروندان ساکن شهرهای درجه اول و دوم وضعیت شادکامی پایینتری را نسبت به ساکنان شهر درجه سه گزارش کردهاند. در حقیقت برای شهرهای کوچکتر شادکامی بهتری برآورد شده است. این امر میتواند به عواملی نظیر مشغلهکاری، آلودگی هوا، آلودگی صوتی، تراکم بیشتر جمعیت بستگی داشته باشد. بر این اساس افراد در سطوح پایینتر اقتصادی در مقایسه با افراد در سطح اقتصادی( خوب / بسیار خوب ) به صورت معناداری وضعیت شادکامی خود را کمتر ارزیابی نموده بودند و افراد در سطوح اقتصادی ارزیابی شده در دسته بندی« نه خوب / نه بد، بد و بسیاربد » به ترتیب به احتمال 1/75، 2/14، 2/32 برابر نسبت به افراد دارای وضعیت اقتصادی بسیار خوب، وضعیت شادکامی خود را نامناسبتر گزارش کرده بودند.
2-1-2-2. ادبیات تجربی زنان سرپرست خانوار
2-1-2-2-1. ادبیات تجربی داخلی زنان سرپرست خانوار
در این قسمت سعی خواهد شد که ضمن بررسی پژوهشهای موجود در رابطه با طرد اجتماعی و فقر زنان سرپرست خانوار، به دلیل عدم وجود پژوهشی در زمینه احساس شادمانی این گروه از زنان، به آن دسته از پژوهشهای اشاره شود که وضعیت سلامت روان و مشکلات روحی (استرس، افسردگی و اضطراب) این جمعیت را مورد بررسی قرار داده است.
وحیدیگانه(1392) پایاننامهی کارشناسیارشد خود با عنوان «بررسی وضعیت طرد اجتماعی زنانسرپرستخانوار( مطالعۀ موردی زنانسرپرستخانوار در لیست انتظار سازمان بهزیستی شهرستانهای تهران و ری ) » با هدف بررسی و سنجش میزان طرداجتماعی در ابعاد عینی و ذهنی، شناخت شرایط و عوامل خطرزای طرد و نیز پیامدهای روانی ـ اجتماعی آن در میان خانوادههای زنسرپرست به اجرا درآورده است. از اینرو به معرفی رویکرد طرد اجتماعی و عملیاتیسازی و کاربرد آن و مشخص کردن میزان طرد تجربه شده و احساس شده و نیز شناخت عوامل تأثیرگذار بر طرد زنانسرپرستخانوار پرداخته است. همچنین این پژوهش قصد دارد تصویری از موانع موجود بر سر راه ادغام و شمول این زنان در جامعه بدست دهد و عواملی که آنان را از جریان اصلی زندگی اجتماعی جدا و به حاشیه کشانده و محرومیتشان را عمیقتر ساخته، شناسایی کند. جامعهآماری این مطالعه زنان سرپرستخانوار در لیست انتظار سازمان بهزیستی شهرستانهای تهران و ری در تابستان 1392 است که از روش کمی(پیمایش) و کیفی(مصاحبه) بهرهگیری شده است که بخش کمی با 110 نفر با تکنیک پرسشنامه مورد آزمون قرار گرفت و بخش کیفی با 50 نفر از طریق تکنیک مصاحبه نیمهساختیافته صورت گرفته است که نتایج توصیفی حاکی از آن است، میانگین نمره شاخصهای طرد اجتماعی عبارتاند از: طرد عینی52/58، طرد ذهنی64/70 و پیامدهای طرد: 76/68. نتایج استنباطی نشان میدهد که به ترتیب تحصیلات والدین، سن و حوادث مطرودساز تجربه شده توسط زنانسرپرستخانوار، بیشترین اثر را بر عوامل میانجی داشته است. بعد از آن نیز درصد شاغلین خانوار، تعداد اعضای خانوار، مدت سرپرستی خانوار و در نهایت وضعیت تأهل به ترتیب بالاترین تأثیر بر عوامل میانجیدار بوده است. در رابطه با سایر عامل میانجی یافتهها نشان میدهد سه عامل میانجی که بیشترین اثر را بر طرد اجتماعی زنان و ابعاد آن داشتهاند به ترتیب تحصیلات، شغل و سلامت عمومی زنان سرپرستخانوار بوده است و بعد از آن نیز مقطع ترک تحصیل، محل تولد، ترک تحصیل، موانع اشتغال و منطقه سکوت زنانسرپرستخانوار به ترتیب بالاترین تأثیر را بر طرد اجتماعی زنان و ابعاد آن داشتهاند.
صادقی(1389) در پایاننامه کارشناسیارشد خود تحت عنوان«مطالعه ابعاد طرد اجتماعی زنان روستایی سرپرستخانوار در رابطه با وضعیت اشتغال و اقامت» طرد را از منظر ابعاد اجتماعی و با تأکید بر جنسیت و اقتصاد و محیط مورد بررسی قرار داده است و در پی فهم و سنجش ابعاد طرد اجتماعی در بین زنان فقیر روستایی بوده و به وضعیت طرد اجتماعی زنان فقیر بر حسب متغیرها و شاخصهای طرد اجتماعی پرداخته است. سؤالات اصلی تحقیق این است که چگونه زنان در چرخهی زندگی به گونهای نظاممند از جریان اصلی اجتماع طرد و به حاشیه رانده میشوند؟، چه عللی به طرد زنان از عرصههای اجتماعی انجامیده است؟، الگوی توزیع ابعاد طرداجتماعی در میان زنان چگونه است؟. در این تحقیق که از دو روش کمی (پیمایش) و کیفی (مصاحبه) استفاده شده، چهار بعد اصلی طرد اجتماعی یعنی: طرد از شبکه های حمایتی، روابط اجتماعی، مشارکت اجتماعی و همچنین شرمساری یا بدنامی اجتماعی مورد سنجش قرار گرفته و توزیع آن در 169 نفر نمونه از زنان دهستان ملارد(11 روستا) تحقیق بهدست آمده است. همچنین با استفاده از روش کیفی کوشش شده درک عمیقتری از تجربهی زیسته زنان در مورد طرد، فرایندها و علل آن به دست آید. بدین منظور، نمونهای متشکل از 51 نفراز زنان به گونهای هدفمند و بر اساس ویژگیهای مختلف آنها تعیین و مورد مصاحبه قرار گرفتهاند. یافتههای این پژوهش حاکی از آن میباشد که پیوندهای درونگروهی همواره و تحت هر شرایطی بر رفاه اعضاء شبکه تأثیر مثبت ندارد و پیوند بینگروهی زنان از کمترین تنوع و ناهمگونی برخوردار است که این مسئله شانس دریافت حمایتهای متنوعتر را برای زنان کاهش میدهد و زنان در فعالیتهای غیررسمی و خودجوش طرد کمتری را تجربه میکنند. در نهایت اینکه به دلیل فقر و موقعیت اجتماعی خاصی که در آن به سر میبرند در معرض تجربه تحقرآمیز و طعنهآمیزی قرار میگیرند که در آن از بالا به پایین به آنها نگاه میشود یا از سوی بقیه جامعه، به دیده ظن و تردید به آنها نگریسته میشود، تجربهای که روال عادی کنشاجتماعی زنان را بر هم میزند، بر کیفیت روابط بین شخصی آنها سایه میافکند و میتواند به ایجاد فاصله آنان از سایر اعضاء جامعه دامن زند و فرصتها را در جامعه محدود میکند. با توجه به نتایج کمی، مقایسه وضعیت طرد اجتماعی در میان دو گروه زنان بومی و مهاجر حاکی از آن است که زنان فقیر بومی، از لحاظ حمایتی از شبکه درونگروهی قویتری برخوردارند و در فعالیتهای اجتماعی غیررسمی، مشارکت فعالتر نسبت به همتایان مهاجر خود دارند. همچنین زنان شاغل نسبت به زنان غیرشاغل، از شبکه حمایتی بینگروهی قویتر و ناهمگونتری برخوردارند و فعالیتهای اقتصادی این دسته از زنان، شعاع حمایتی گستردهتر و منابع حمایتی بیشتری را برای آنها فراهم کرده است. نتایج کیفی تحقیق گویای آن است که طرد و محرومیت انباشتی زنان به موقعیت کنونی آنها برنمیگردد بلکه به گونهای فرایندی، با پیشینه و گذشتهی آنها، با ویژگیهای فردی، ساختار خویشاوندی، فقر مزمن و بین نسلی و با برخی وقایع خاص در ارتباط است. علاوه برآن، عوامل اجتماعی و فرهنگی (غیردرآمدی) متعددی در به حاشیه راندن زنان از جریان اصلی اجتماع نقش دارند که به نوبه خود میتواند فرصت خروج از فقر و محرومیت را برای آنها دشوار سازد.
مؤمنی زاده (1393) در پژوهشی تحت عنوان «تحلیل مقایسهای در خصوص زنان سرپرست خانوار» با به کارگیری برخی معیارها و شاخصهای آماری، به بررسی شکاف جنسیتی بین مردان و زنان و به ویژه زنان سرپرست خانوار پرداخته است. مطالعات نشان میدهند که زنان بیش از مردان در معرض فقر و تبعیض جنسیتی قرار دادند. زنان سرپرست خانوار به واسطه عدم آشنایی با مهارتهای اجتماعی، عدم دسترسی به منابع و در نتیجه کیفیت زندگی پایین و نیز با از دست دادن شبکه روابط و مسؤلیت افراد تحت تکفل در معرض انواع آسیب های اجتماعی و روانی قرار دارند. در اغلب جوامع در حال توسعه و از جمله ایران، بسیاری از مشاغل در انحصار مردان است و بجز مشاغلی مانند پرستاری و آموزش که بیشتر با زنان مرتبط دانسته میشود و در آنها دستمزد نسبتاً پایین است، در هر 2بخش خصوصی و عمومی احتمال استخدام مردان بیش از زنان است. در واقع، زمینه اشتغال زنان در عرصه فعالیتهای اقتصادی گسترده و متنوع نمیباشد. در جامعه شهری، 6/13 درصد زنان شاغل در بخش آموزش4/11 درصد در بخش بهداشت و 28/18 درصد در بخش صنعت فعالیت دارند که زنان شاغل در بخش صنعت اغلب به عنوان کارگران گروه صنایع دستی و مشاغل مرتبط با آن مانند فرش مشغول میباشند. در واقع زنان اکثراً تحت تأثیر عوامل فرهنگی و سنتی به مشاغل مشخصی هدایت و جذب میشوند و حضور آنان در اکثر بخشها بسیار محدود است. به عنوان مثال تنها 2 درصد از زنان در واسطهگریهای مالی اشتغال دارند. در واقع، تنها فعالیتهایی که زنان بخش عمدهای از شاغلین آنها را به خود اختصاص میدهند آموزش و بهداشت است؛ به طوری که بیش از 49 درصد شاغلین بخش آموزش و 47 درصد بهداشت و مددکاری را زنان تشکیل میدهند. مقایسه توزیع خانوارها به تفکیک سرپرست نشان میدهد که خانوارهای دارای سرپرستزن عمدتاً در دهکهای پایین درآمدی تمرکز یافته اند، به گونه ای که بیش از 71 درصد این خانوارها در 5 دهک اول قرار دارند. این نسبت در مورد مردان7/53 می باشد. این اختلاف در دهک اول مشهودتر است، در حالی که فقط 66/7 درصد خانوارهای دارای سرپرست مرد در این دهک قرار دارند، 63/28 درصد یعنی یک چهارم از خانوارهای دارای سرپرستزن در دهک اول که پایینترین سطح درآمدی است جای گرفتهاند و این امر حاکی از سطح بالاتر فقر در بین خانوارهایی است که سرپرست آن زن می باشد.
شیخاوندی(1388)، پایاننامه کارشناسیارشد خود تحت عنوان «بررسی تأثیر مؤلفههای توسعهپایدار بررسی پایگاه اقتصادی ـ اجتماعی زنان سرپرستخانوار(مطالعه موردی)» با هدف بررسی ارجحیت مسائل مرتبط با کیفیت زندگی زنانسرپرستخانوار، به عنوان قشریآسیبپذیر انجام داده است. یکی از فرضیات این تحقیق این میباشد که زنانسرپرستخانوار از زندگی خود رضایتخاطر ندارند. جامعهآماری این تحقیق زنانسرپرستخانوار تحت پوشش کمیتهامداد امام خمینی مرکز استان آذربایجانشرقی(تبریز) میباشد. این تحقیق با روش پیمایش و تکنیک پرسشنامه صورت گرفته است. متغیر مستقل این تحقیق، مؤلفههای توسعهپایدار(دانش، بهداشت و سلامتی، تغذیه مناسب، ایجاد امنیت، حمایت اجتماعی(مانند مشاوه) و حمایت اقتصادی(مانند پرداخت مستمری و کمک هزینه اجارهبهای مسکن)، توزیع عادلانه درآمد، امید به آینده. متغیر وابسته: پایگاه اقتصادی ـ اجتماعی شامل شغل، تحصیلات، درآمد و وضعیت رفاهی و رضایت از جنبههای مختلف زندگی و متغیر کنترل: کلیه واحدهای آماری تحت پوشش امداد میباشد. بنابراین همگی از خدمات بیمهای، خدمات درمانی و حقوق مستمری برخوردارند. نتیجه این پژوهش نشان داد : 9/94 درصد از زنان سرپرست خانوار از وضع مالی خود ناراضی بودهاند، 2/41 درصد از وضعیت سلامتی خود احساس نارضایتی میکردند، نیمی از جمعیت زنانسرپرستخانوار از وضعیت مسکن خود احساس نارضایتی داشتند، حدود 70 درصد از شانس و قسمت خود ناراضی هستند و وضع تغذیه آنها متوسط ارزیابی شد. در کل 9/36 درصد اظهار داشتند که از زندگی خود ناراضی هستند.
حسینی و همکاران (1388) در پژوهشی تحت عنوان«بررسی سلامت روان زنان سرپرست خانوار تحت پوشش سازمان بهزیستی شهر تهران» به تعیین وضعیت سلامت روان زنان سرپرست خانوار تحت پوشش سازمان بهزیستی شهر تهران پرداختهاند. اهداف فرعی این پژوهش: تعیین وضعیت سلامت روان زنان سرپرست خانوار تحت پوشش سازمان با توجه به نوع علت سرپرستی آنها، تعیین وضعیت سلامت روان زنان سرپرست خانوار تحت پوشش سازمان بهزیستی شهر تهران با توجه به میزان تحصیلات آنها، تعیین وضعیت سلامت روان زنان سرپرست خانوار تحت پوشش سازمان بهزیستی شهر تهران با توجه به مدت زمان تحت پوشش قرار گرفتن در سازمان بهزیستی شهر تهران میباشد. روش این پژوهش پیمایشی است و جامعه آماری این پژوهش را 2500 نفر از زنان سرپرست خانواری که تحت پوشش مجتمعهای حمایتی بهزیستی شهر تهران قرار دارند تشکیل میدهد. حجم نمونه این پژوهش 300 نفر است که به صورت تصادفی سهمیهای از بین مجتمعهای بهزیستی انتخاب شدهاند. یافتههای پژوهش حاکی از آن است که 77./. از زنان سرپرست خانوار این پژوهش از سلامت روان کامل برخوردار نبوده و تنها 23./. از آنها از سلامت روان کامل برخوردار بودهاند. همچنین نتایج نشان میدهد که بین علت سرپرستی آنها با سلامت روان آنان رابطه وجود ندارد. اما در رابطه با دو متغیر تحصیلات و مدت زمان سرپرستی نشان میدهد که رابطهای بین این دو متغیر با سلامت روان آنها وجود دارد. همچنین طبق نتایج این پژوهش: 55./. از زنان سرپرست خانوار سازمان بهزیستی شهر تهران از عزت نفس پایینی برخوردار هستند که بیشترین فراوانی از بین گزینهها : علائم جسمانی، اضطراب، عزت نفس، افسردگی مربوط به عزت نفس پایین آزمودنیهاست، 54./. از اضطراب بالایی برخوردارند 53./. از نظر جسمانی در وضعیت خوبی قرار ندارند، 49./. هم دچار افسردگی میباشند.
گروسی و شبستری (1390) پژوهشی تحت عنوان «بررسی رابطۀ سرمایۀ اجتماعی و سلامت روان در بین زنان سرپرست خانوار در شهر کرمان» با هدف شناخت عوامل اجتماعی مرتبط با سلامت روان زنان سرپرست خانوار تحت پوشش بهزیستی شهر کرمان انجام دادند. برای انجام این پژوهش از چارچوب نظری سرمایۀ اجتماعی، سرمایۀ اجتماعی شبکه(در بعد ساختاری، تعاملی و کارکردی) و پیامدهای آن در حوزه سلامت استفاده شده است. نمونۀ این پژوهش 325 زن سرپرست خانوار تحت پوشش بهزیستی بودند و اطلاعات از طریق پرسشنامۀ دوقسمتی محققساخته و پرسشنامۀ جی اچ کیو بیست و هشت همراه با مصاحبه جمعآوری شد. نتایج این پژوهش نشان داد که زنان سرپرست خانوار تحت پوشش بهزیستی شهر کرمان از نظر وضعیت درآمد، مسکن و تسهیلات در وضعیت نه چندان مطلوبی به سر میبرند که نزدیک به 44 درصد این زنان از نظر سلامت روان وضعیت مطلوبی ندارند. متغیرهای میزان درآمد، میزان تحصیلات، علت مسؤلیت سرپرستی خانوار، تعداد افراد تحت تکفل و سن زنان، از جمله عوامل مهمی هستند که با سطح سلامت روان رابطه داشتهاند و با افزایش سن و افزایش تعداد افراد تحت تکفل، سطح سلامت روان کاهش مییابد. همچنین، سطح سلامت روان در بین زنانی که از همسرشان جدا شدهاند، یا همسرشان به علت محکومیت و از کار افتادگی نمیتواند سرپرستی خانواده را به عهده بگیرد، نسبت به سایر زنان سرپرست خانوار، از جمله کسانی که همسرشان فوت کرده است، سطح نامطلوبتری دارد. در واقع، به نظر میرسد فوت همسر و حذف کامل مرد از زندگی این زنان کمتر از سایر حالتها به سلامت روان صدمه میزند. طبق نتایج این پژوهش، سرمایۀ اجتماعی عام و ابعاد اصلی آن، یعنی اعتماد اجتماعی، احساس تعلق و مشارکت اجتماعی ارتباط معنیداری با سلامت روانی زنان سرپرست خانوار دارد؛ یعنی با افزایش سرمایۀ اجتماعی عام یا هر یک از ابعاد آن، سطح سلامت روان هم بهبود پیدا میکند و اندازه و فراوانی تماس که از شاخصهای بعد ساختاری و بعد تعاملی سرمایۀ اجتماعی شبکه است، ارتباط معنیداری با سلامتروان این زنان داشت. به طور کلی متغیرهای سن، اعتماد اجتماعی، احساس تعلق، مشارکت اجتماعی، سرمایۀ اجتماعی، اندازه شبکۀ اجتماعی و فراوانی تماس با اعضای شبکه، همبستگی معنیداری با سلامت روان دارند، نتایج تحلیل رگرسیون نیز نشان داد که حمایت مالی، حمایت عاطفی، حمایت خدماتی و مشارکت اجتماعی، مهمترین عوامل اجتماعی پیشبینیکننده سلامت روان افراد مورد مطالعه محسوب میشوند. بنابراین، سرمایۀ اجتماعی شبکه، خصوصاً در بعد کارکردی، بیش از سرمایۀ اجتماعی عام در تبیین وضعیت سلامت روان مورد توجه است.
کاشانینیا و علیا(1388) پژوهشی را با عنوان «عوامل استرسزا و رابطه آنها با کیفیت زندگی زنان سرپرست خانواده» انجام دادند. این پژوهش مورد – شاهدی به مطالعه عوامل استرسزا و رابطه آنها با کیفیت زندگی زنان سرپرست خانواده و زنان غیرسرپرست در منطقه غرب تهران پرداخته است. نمونههای پژوهش 60 زن است، که از میان آنها 30 نفر، زنان سرپرست خانواده(به علت فوت همسر و طلاق) و تحت پوشش سازمان بهزیستی(گروه مورد) و 30 نفر دیگر زنان غیر سرپرست خانواده(گروه شاهد) که از همان منطقه انتخاب شدند. دو گروه بر اساس متغیرهای سن، تعداد فرزندان، بیمه بودن و محل سکونت همتا شدند. اطلاعات در یک مرحله گرآوری شد. ابزار گردآوریدادههای پرسشنامهی کیفیت زندگی، مقیاس عوامل استرسزار و پرسشنامه مشخصات دموگرافیک مورد استفاده قرار گرفت. برای تجزیه و تحلیل دادهها از آمار توصیفی و استنباطی و آزمونهای تی، کایاسکور، آنالیز و واریانس و ضریب همبستگی پیرسون استفاده شد. نتایج پژوهش نشان داد: میانگین سن در دو گروه مورد مطالعه 7/36 است. به طور متوسط 1 تا 2 فرزند دارند و خانهدار هستند. اکثریت زنان سرپرست خانواده تحصیلات ابتدایی و متوسطه داشته و در منزل بستگان ساکن و بیمه میباشند. اکثریت زنان غیر سرپرست خانواده دیپلمه هستند، مسکن شخصی دارند و درآمد ماهیانه آنان حدود چهار برابر گروه دیگر است. دیگر یافتهها حاکی از آن است که زنان سرپرست خانواده نسبت به زنان غیرسرپرست میزان استرس بیشتری را در زمینه مسایل اقتصادی، اجتماعی، حقوقی، روحی و خانوادگی متحمل میشوند. عمدهترین عامل استرسزا در زنان سرپرست خانواده مسایل اقتصادی و در زنان غیرسرپرست خانواده مسایل جسمی و روحی میشوند. همچنین زنان سرپرست خانواده از کیفیت زندگی پایینتری نسبت به زنان غیرسرپرست در ابعاد سلامتی و عملکردی، اقتصادی- اجتماعی، روحی – روانی و خانوادگی برخوردارند. در هر دو گروه کیفیت وضعیت اقتصادی – اجتماعی از ابعاد دیگر پایینتر است و با میزان استراس ارتباط دارد. به عبارت دیگر هر چه میزان استرس در زندگی بیشتر باشد کیفیت زندگی کمتر است. بین عوامل استرسزا و متغیرهای دموگرافیک، به جز در مورد سطح تحصیلات واحدهای مورد پژوهش در گروه زنان سرپرست خانواده، ارتباط معناداری وجود ندارد.
قاسمی و خانی (1388) پژوهشی با عنوان «تحلیلی بر مسایل و نیازهای زنان سرپرست خانوار جهت توانمندسازی آنان (مطالعه موردی شهر تهران)» انجام دادهاند. هدف این مقاله تحلیلی بر مسایل و نیازهای زنان سرپرست خانوار جهت توانمندسازی آنان است. این مطالعه از نوع کیفی است و با استفاده از مصاحبه عمیق و نیمه ساختاریافته، اطلاعات از 20 زن سرپرست خانوار از طریق نمونهگیری هدفمند و ناهمگون جمعآوری شده است. یافتهها نشان میدهد در بین زنانی که درآمدی پایین و سواد اندکی دارند، رفع نیازهای مادی خود و فرزندانشان در اولویت قرار دارد و میتوان برای این گروه از زنان با بیمه تأمین اجتماعی، ارایه مهارت برای شغل مناسب و غیره در توانمندشدن آنها اقدام نمود. برای دسته دوم که درآمد متوسطی داشتند و تحصیلاتشان نیز بالای سیکل است ترس از آینده شغلی و هم چنین آینده فرزندان و نیز ارتباط با فرزندانشان از مسایل مهم آنان است، برای این دسته از زنان نیز حمایتهای دولتی در زمان بازنشستگی، ارایه خدمات مشاورهای و روانشناسی به آنها و فرزندانشان و فراهم کردن زمینههایی برای فعالیتهای اجتماعی از قبیل احداث مراکز ورزشی تفریحی، میتواند به توانمندسازی آنها کمک کند. برای دسته سوم که مشکلی از جهت مالی نداشتند خدمات روانشناسی و توانمندکردن آنها در زمینه روانی و اجتماعی و سیاسی اهمیت دارد.
2-1-2-2-2. ادبیات تجربی خارجی زنان سرپرست خانوار
کرنی، بویل، آفرد و راستین(2003) در پژوهشی به «بررسی میزان استرس و حمایت اجتماعی مادران متأهل و مادران مجرد» پرداختند. این مقاله با هدف بررسی اثر استرس و حمایت اجتماعی بر افسردگی مادران متأهل و مجرد انجام گرفت و با روش تحلیل ثاتویه دادههای مربوط به سلامت را از سال 1994 – 1995 در جمعیت ملی مورد بررسی قرار داده است. جامعه آماری این پژوهش2921 نفر بود که شامل مادران متأهل و مجردی بود که در این نظرسنجی شرکت کرده بودند. اثرات استرس و حمایت اجتماعی در رابطه بین ساختار خانواده و افسردگی با استفاده از رگرسیون لجستیک تجزیه و تحلیل شد و نتایج نشان داد که مادران مجرد نسبت به مادران متأهل به احتمال بیشتری دچار دورههایی از افسردگی بودهاند. همچنین مادران مجرد میزان استرس بیشتر، حمایت اجتماعی ادراک شده و مشارکت اجتماعی کمتری را نسبت به مادران متأهل دارند. به علاوه مادران مجرد از ارتباط محدودتری با دوستان و خانوادهشان برخوردار بوده و از مشکلات جسمانی و روانی بیشتری رنج میبردند.
جان کینی و همکاران (1999) پژوهشی را با عنوان «ماه شیوع افسردگی در میان مادران مجرد و متأهل در بررسی سلامت جمعیت ملی سال 1994» انجام دادهاند. این تحقیق به جنسیت، محرومیت اجتماعی و اقتصادی اشاره داشته و افسردگی را به‌عنوان یک معیار مهم در حال ظهور در مادران مجرد دانسته است. بنابراین با توجه به افزایش خانوادههای تک والدی با سرپرستی زن، توجه به پیامدهای بهداشتی مرتبط با ساختار این خانوادهها را ضروری میداند. متغیر وابسته‌ی این پژوهش ” افسردگی” بود که بر اساس دو بعد مرکزی افسردگی (احساس غم یا از دست دادن علاقه نسبت به همه چیز) سنجیده شد و متغیرهای مستقل، ویژگی‌های اجتماعی جمعیتی (درآمد تحصیلات و تعداد اعضای خانواده) بود. بدین منظور 19600 خانوار در سراسر کانادا مورد بررسی قرار گرفت. جامعه آماری این مطالعه از مادران مجرد و متاهل در بین سن 15 تا 54 سالگی در سال 1994 تشکیل شده بود که غیر متاهل بودن و زندگی با حداقل یک فرزند زیر سن 25، شرط انتخاب مادران مجرد و متأهل بودن و زندگی با همسر و داشتن حداقل یک فرزند زیر سن 25 شرط انتخاب مادران متأهل بود. بنابراین این گروه از طریق نمونهگیری طبقهای زنان انتخاب شده بودند.
همچنین دو متغیر “شاخص سن کوچک‌ترین فرزند که در خانه زندگی میکند” و “اندازه گیری ساختار خانواده” در نظر گرفته شده است.

مطلب مشابه :  دیوان بین المللی دادگستری

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید