رشته حقوق

حل و فصل اختلافات

دانلود پایان نامه

نتیجه کلام آنکه پیشرفت علم و تکنولوژی به دنبال تحول در علوم تجربی و در حلقهای از حلقات اندیشه شکل گرفت که نگاهش به جهان، انسان و سعادت و شقاوت و راه شناخت و معرفت متفاوت از قبل بود و تا زمانی که این حلقات شکل نگیرد، شاید بتوان به لحاظ تمدنی پیشرفته بود اما به لحاظ فرهنگی و اندیشگی نمیتوان انتظار چندانی داشت و این همان تمییزی است که بعضی از صاحبنظران میان وجه تمدنی و فرهنگی غرب گذاشتهاند و بر این باورند که در لایهها و ساختارهای جامعه ایرانی هیچ یک از نشانههای مدرنیته دیده نمیشود و گویا هر قدر حرص و ولع برای استفاده از وجه تمدنی مدرنیه بیشتر میشود، از وجه فرهنگی آن بیشتر فاصله میگیریم.
ملاحظات مهم در مورد نهضت اصلاحات دینی
نظر به اهمیت فراوان این دوره و تأثیرپذیری و تأثیرگذاریش بر دورههای قبل و بعد توجه به این ملاحظات اهمیت دارد:
همان گونه که گذشت، تعیین دقیق ابتدا و انتهای دوره مدرن و دورۀ روشنگری دشوار است، و محققان در این باب احتمالات متعددی را بیان کردهاند. عدهای بر این باورند که این تحول در غرب با نهضت اصلاحات پروتستانی و نفی قدرت جهانی کلیسای کاتولیک رم و پیدایش شکاکیت اومانیستی کسانی چون اراسموس و مونتنی شکل گرفت. عدهای نیز انقلاب علمی قرن هفدهم یا انقلاب صنعتی قرن نوزدهم را معرفی کردهاند. از اواخر قرن هفدهم و اوایل قرن هیجدهم، جریانی ابتدا در آلمان شکل گرفت و سپس در فرانسه و ایتالیا و انگلستان نیز مطرح شد که بر این گمان بود که بشر تا آن زمان در تاریکی قرار داشت که مراد، یکی تاریکی سنت بود و دیگری تاریکی تعبد و آتوریته. به بیان دیگر، آدمی به اموری اعتقاد داشت که از منشأ آن خبر نداشت و خود را نیز ملزم به قبول بیچون و چرای بعضی از مسائل میدید. در این عصر، پیشنهاد میشد که آدمی از این دو ظلمت و تاریکی خود را رها کند و از نور طبیعی که همان عقل است بهره گیرد تا از دو فضیلت که یکی خودفرمانروایی است و دیگری داشتن معیار و ملاکی مشترک و همگانی در حل و فصل اختلافات،‌ بهره گیرد.
یکی از موضوعات مهم در این مبحث این است که آیا مدرنیته نوعی «انقطاع» از گذشته است یا «ادامه» راه سابق؟ به طور کلی، در اینجا دو نظرگاه وجود دارد؛ اول آنکه عصر مدرن محصول اندیشه انسانهایی استثنایی و دانشمندان و متفکران است. دوم نظریهای که بر اساس آن، مدرنیته محصولی جدید و نو و بریده از گذشته نیست. این مطلب را در جای دیگر توضیح دادهایم.
به طور کلی، مدرنیته دو هدف داشت یکی آنکه انسان را ارباب و مالک طبیعت قرار دهد و دیگر آنکه آزادی انسان را تضمین کند. اما آیا این دو هدف با یکدیگر همسازند یا نه؟ دعوای میان توماس هابز (1588-1679) و دکارت (1596-1650) در تأملات بر سر این موضوع است و این همان دعوایی است که میان اراسموس و لوتر قبلاً درگرفته بود. هابز نظری چون نظر لوتر داشت که بر این باور بود که قدرت مطلق از آن خداست، زیرا علت نخستین جهان مادی است. دکارت نیز چون اراسموس معتقد بود که علاوه بر قانون علت، چیزی در طبیعت به نام آزادی اراده هست. با تغییر تصور در عصر مدرن در باب جهان و کیهانشناسی و تاریخ، نگرشی دیگر حاکم شد. در تصور اولی، مفهوم چرخۀ تاریخی مورد قبول بود که در روایات افسانهای کهن دربارۀ ماهیت و آغاز جهان آمده است. این نگرش مقبول فیلسوفان و مورخان باستان بود. بر این اساس، جدید و تازه همواره با تباهی و زوال مساوی است. مسیحیت باستان این نگرش چرخهای به تاریخ را حفظ کرد و بر اساس آن، جهان آغاز و سیر گردش و پایان مشخصی دارد که در کتابمقدس پیشگویی شده است. ریشه این نگرش در میان متفکران مسیحی سخن دانیال نبی است که تاریخ جهان را رشتهای از آمد و شد چهار امپراتوری میدانست که عبارتاند از بابل، ایران، مقدونیه و روم. به نظر آنان، ظهور مسیح لحظهای است که آخرین امپراتور پا به عرصه جهان مینهد. با بازگشت وی در پایان این امپراتوری، عصر طلایی جدیدی شکل میگیرد. در این نگرش، چرخۀ تاریخ بیپایان نیست. به همین سبب، مسیحی قرون وسطی در صدد رقابت با دیگران در قدرت و ثروت نیست. او خود را مسافری در این جهان میدانست که اعمالش موجب رستگاری یا سعادتش میشود و به همین دلیل، تقوا و پرهیزکاری با شجاعت و خرد برابر است.
از زمان بیکن و دکارت، نگرش جدیدی دربارۀ خودشناسی شکل گرفت که از قبل متفاوت بود؛ زیرا اساس آن دو مفهوم انقلابی آزادی و ترقی بود. بیکن ضمن اشاره به دستاوردهای کریستف کلمب و کوپرنیک معتقد بود که عصر جدید از عصر باستان برتر است، زیرا روشی برای شناخت جهان داده است که بشر را به جایگاه ارجمندتری میرساند. این سخن با باور زمانه در تعارض بود که عهد باستان را الگوی کاملی برای تمام ادوار میدانست. او این تصور را هدف نقد شدیدی قرار داد که یونانیان چون باستانیترند، از آنان برترند؛ زیرا یونانیان در مقایسه با مردان زمان او کودکانی بیش نبودند. این تغییر نگاه به دوره باستان نه فقط به دلیل پیدایش برداشت جدیدی از دانش، که برداشت جدیدی از زمان نیز بود. در این برداشت جدید، زمان نه چرخهای و محدود، بلکه خطی و نامحدود است و در این صورت، تغییر، روندی طبیعی و پیوسته است که انسان آزاد میتوانست با استفاده از روش علمی صحیح، آن را هدایت و مدیریت کند و آدمی در نتیجه ارباب و مالک طبیعت شود و جهان مطبوعتری برای خود بسازد.
عصر روشنگری که بخشی از این عصر است، دوران شکلگیری نگرش انتقادی به جهان و تمامی اجزای آن با بهرهگیری از روش علمی تجربهگرایانه و عقلانی بود. تجربهگرایی فیلسوفان و متفکران در قرن هیجدهم با عقلانیت مدرن انتقادی به پرسشگری در همه یافتههای بشری انجامید. علوم انسانی روحیه انتقادی را در درون خود پروراند و رواج انتقاد اجتماعی را از همین جا باید جستجو کرد. بعضی از محققان، عوامل مؤثر در رشد روحیه انتقادی در فرایندهای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی را این گونه توضیح دادهاند:‌ زمینه با جنبش اصلاح مذهبی و گسترش فرقه پروتستان آماده شد که هر یک از آنها از دین مسیحی و تأثیر مذهب بر رفتار اجتماعی تفسیر خاصی داشت. عامل دیگر رنسانس بود که دانش کلاسیک را زنده کرد و اومانیسم را رشد داد. ظهور دانش در علوم تجربی موجب شد که این آزادی گسترش یابد. یک طبقه جدید روشنفکر که مناسبتی با کلیسا نداشت پا به عرصه گذاشت. طبقه جدیدی از کارفرمایان اقتصادی و صاحبان صنایع پدید آمدند که میل داشتند که از قیود فئودالی بر کنار مانند و به قدرت حکومتی و اداری چنک زنند. جنبشهای دموکراتیک سر برآورد که خواستار برخورداری کل جامعه از حقوق سیاسی شد. باتامور، جامعهشناس معاصر انگلیسی، معتقد است که در ایران و جهان اسلام موج سرکوب پرسشگری انتقادی که از ناحیه های مختلف حمایت میشد، اجازه نداد که تحولی در ناحیه باورشدن علوم و داشتهها و پیشرفت آن صورت گیرد.
تفکر مدرن به شهادت همگان توانست به انسان قدرت و ثروت بسیار بیشتری دهد و دورنمایی بلند در فراروی بسیاری قرار دهد، اما با حوادثی مانند جنگ جهانی اول معلوم شد که افزایش قدرت و توانایی اتفاقاً میتواند بسیار مخرب باشد نه سازنده. از این گذشته، رشد در تکنولوژی به معنای رشد همزمان در اخلاق و نیل به سعادت نیست. با شعلهورشدن آتش جنگ ویرانگر جهانی دوم، بدبینیهای فلسفی به مدرنیته شدت گرفت، تا جایی که کسانی مانند اشپنگلر، هوسرل و هایدگر از افول تمدن غرب و بحران علوم و نسل گمشده سخن به میان آوردند و آغاز جنگ سرد را فاتحه پروژه مدرنیت خواندند. پیش از آنها نیز برخی از متفکران مانند روسو مدرنیت را بدترین ارمغان برای بشر دانستند که گرچه طبق پیشبینی بیکن و دکارت قدرت بشر را به شدت افزایش داده، فضیلت و اخلاق را به نابودی کشانده است.
با این همه، دو چیز موجب شد که مدرنیته به راحتی صحنه را به رقبا تحویل ندهد که یکی دستاوردهای علوم طبیعی بود و دیگری رشد سریع تمدن صنعتی. از جمله نقدهای پس از جنگ دوم جهانی این بود که پروژه مدرن، عقلانیت باستان و قانون طبیعی را برانداخت و عقلانیت ویرانگر ساخته و پرداخته گالیله و دکارت را به جای آن نشاند و در نتیجه، راه حل این مشکل نه تشدید روند مدرنیته بلکه احیای عقلانیت باستان است. عدهای نیز آن را معلول و نتیجه شکست خود تمدن غرب میدانند و راه حل را نه بازگشت به شکل ابتدایی عقلانیت گذشته و نه دل خوش کردن به عقلانیت موجود، بلکه غرق شدن در اقیانوس پسامدرن میدانستند. البته هواداران مدرن بر این باور بودهاند که بحران مدرنیسم ادعایی نه ناشی از وجود عیب و نقصی در مدرنیته، بلکه پدیدهای است که در تقابل با مدرنیته ایجاد شده است. در این صورت، پدیدههای زشتی مانند نازیسم نه از لوازم مدرنیته بلکه بازمانده گذشته توتونیک آلمانهاست یا محصول کوتهفکری لوتر ضد مدرن است؛ همچنان که ویژگی تمامیتخواهانه سوسیالیسم محصول اقتدارگرایی معنوی مسیحیت ارتدوکس شرقی است. پس باید تنها به تطهیر مدرنیته از این عناصر مزاحم همت گماشت.
پرسش بنیادینی که عصر مدرن را به وجود آورد، از دل بحرانی متافیزیکی الهیاتی برخاست که مسیحیت در مواجهه با مسئله ماهیت خداوند و ماهیت وجود دچارش شد. مدرسیها به جهت هستیشناسی واقعگرا بودند و به وجود واقعی کلیات باور داشتند، اما جهان را نمونه مادی مقولات عقل الهی میدانستند. واقعیت از آن کلیات بود نه جزئیات. تسمیهگرایان این جهانبینی مسیحی را عوض کردند و واقعیت را از آن جزئیات دانستند و اصرار داشتند که کلماتِ بازنمایِ هویات ِکلی، صرفاً نشانههایی هستند که فهم انسان را آسان میکند. همه چیز جهان از اساس جزئی است و در نتیجه نمیتواند غایتمدار باشد. پس خدا را از طریق آیات انجیل یا تجربه روحانی میتوان شناخت. انسان نیز هدف یا غایت طبیعی یا فراطبیعی ندارد. این انقلاب فکری علیه حکمت مدرسی، تمام وجوه جهان در قرون وسطی را درهم شکست و تمامی کوششهای آباء کلیسا و پیروان بعدی آنها برای ایجاد وحدت میان آموزههای طبیعی و اخلاقی یونانیان و ایمان مسیحیت به خدای قادر مطلق و نیز پیوند میان عقل و وحی را بیاثر کرد.
این روند تبیین آموزههای مسیحی کاتولیسیزم، بر پایه اندیشههای توماس آکویناس، خلاف جهتی بود که نهضت اصلاح دینی در پیش گرفت و در تبیین بنیادهای فکری خود از تسمیهگرایی بهره گرفت. خدای معرفیشده در این تفکر خدایی بود قادر به هر چیز و پیشبینیناپذیر که بر خلاف خدای آکویناس و دانته، بسیار دلهرهآور بود و ناشناختنی، و خارج از ظرفیت عقل و فهم انسانی در درکش، و تهدیدی پیوسته برای سعادت بشری. این تصور از خدا در برابر خدایی بود که گر چه ناشناختنی است، اما برکات حضور و شکوه افعالش در همه جا دیدنی بود. این تصویر از خدا، خودش موجب بحران فکری شد و البته این تصور از خدا را حوادث و تحولات اجتماعی مانند شقاق بزرگ مسیحیت در قرن پانزهم، جنگهای صد ساله و شیوع طاعون و اختراع باروت و یخبندان در اروپا و اوضاع ناگوار اقتصادی تقویت و پذیرفتنی میکرد. در این شرایط و احوال، بشر باید خود فکری به حال خودش میکرد و به گونه‌ای گلیمش را از آب میگرفت. البته تمام مفاهیم تسمیهگرایانه در جنبشهای فکری عصر خودش مقبول نبود، ولی هم اومانیسم و هم نهضت اصلاح دینی، فردگرایی آنتولوژیک تسمیهگرایی را میپذیرفتند، گرچه در تقدم خدا یا انسان اختلاف داشتند. اومانیسم به انسان تقدم میبخشید و خدا و طبیعت را بر اساس آن تفسیر میکرد، اما نهضت اصلاح دینی با خدا شروع کرد و انسان و طبیعت را از آن منظر نگاه کرد. مدرنیته با برتری بخشیدن به طبیعت و نه خدا و نه انسان، راه حل سومی را دنبال کرد.
با توضیح دورههای مهم در بررسی نهضت اصلاح دینی، هم اکنون به بررسی کلی این دوره میپردازیم.
دوره اصلاحات دینی
با توجه به توضیحاتی که در ابتدای فصل بیان شد، معمولاً نهضت اصلاح دینی در تقسیمبندی اول، به دو جریان اقتدارگرا و جریان داخلی رادیکال مخالف آن تقسیم میشود. جریان نخست جریان اصلی نهضت اصلاح دینی است که بر این تصور بود که به منظور نیل به هدف اصلاح کلیسا میتوان و چه بسا باید از سر سازگاری با امیران و قاضیان وارد شد. این جریان به جریان اقتدارگرا معروف است و دو شاخه اصلی آن عبارت است از جریان لوتری و جریان کالون که اصطلاحاً به «اصلاحشده» نیز معروف است. در برابر این جریان، جریان دیگری قرار داشت که به جناح چپ یا رادیکال نهضت اصلاح دینی معروف است. این جریان ضمن مخالفت با جریان مذکور در موضوع رابطه دولت و کلیسا، معتقد بود که دخالت قدرت در کلیسا امری ناصواب و خطاست. به باور آنها، خطاست که دولت افراد را به پذیرش دیدگاههای خاص اعتقادی وادار کند یا در اعمال و شعایر دین دخالت داشته باشد. این گروه به جریان آناباپتیستی معروف است، اما گروه مقابل معتقد بود که دخالت قضات و امیران در کلیسا و کمک گرفتن کلیسا از مقامات برای سرکوب بدعتگذاران و حفظ جامعه دینی امری لازم است. با همه اختلافات میان جریانهای اصلاحی، همه پروتستانها در شعار «اصلاح از درون» و این که کلیسا باید کلیسایی باشد که پیوسته به اصلاح خود میپردازد، همصدا بودند در حالی که شعار کاتولیکها «همیشه یکسان» بود.
از نکات قابل توجه در نهضت اصلاح دینی و آیین پروتستانی مسئله انشعابات فراوان آن است. جریانهای کالونی و لوتری زیرشاخههای بسیاری پیدا کردند و بر جریانهای اصلاحی در سایر نقاط اروپا تاثیر گذاشتند. مسیحیت کاتولیک پیوسته این امتیاز را داشته است که در درون خود کمتر دچار تفرقه و تشتت شده است و همه گروههای دینی به نوعی مرجعیت دینی را پذیرفته و همان نیز اساس و محور وحدت آنان بوده است.
با این حال، علاوه بر دو جریان مهم اصلاحگرایی اقتدارگرا و رادیکال، در انگلستان نیز اصلاحات دینی شکل نسبتاً متفاوتی داشت. در این کلیسا دو جریان مهم شکل گرفت که یکی آیین انگلیکان بود و دیگری آیین پیوریتن. یکی از ممیزات اصلاحات دینی در انگلستان آن است که شروعش با موضوعی سیاسی بود و آن دعوای هنری هشتم شاه انگلستان با پاپ بر سر طلاق ملکه انگلستان. در این دعوا کلیسای انگلستان از زیر بیرق کلیسای رم خارج، و مستقل شد اما به لحاظ اعتقادات تقریباً کاتولیک ماند. چهره برجسته این جریان، توماس گرانمر، الهیدان پروتستان، بود که برای پروتستان شدن انگلستان بسیار کوشید و کتاب معروف Commom Prayer اثر اوست. در دوران حکومت ملکه الیزابت (1558-1603) مجموعهای به نام اصول سی ونه گانه نوشته شد که همه اسقفها و کشیشها میبایست طبق آن عمل میکردند. این اصول البته نه مورد قبول کاتولیکها بود و نه مورد قبول پروتستانهایی که آن را بیش از حد کاتولیکی میدانستند و همین موضوع باعث انشقاق کلیسای انگلستان به دو گروه کلیسای عالی و کلیسای دانی شد. گروه اول تمایل داشتند که در اعتقادات و شعایر حتیالامکان کاتولیک بمانند، اما گروه دوم خواهان پیروی از تحولات پروتستانتیزم اصلاحشده در اسکاتلند و کنار گذاشتن پیوندهای کاتولیکی مانند نصب اسقفها، مراسم و شعایر دینی و نیز اعتقادات بودند. انگلیکنها گروه اول را پایهگذاری کردند و پیوریتنها، گروه دوم را.
در اسکاتلند کشیشی به نام جان ناکس رهبری اصلاحات پروتستانی را به عهده گرفت که تحت تأثیر ژان کالون بود. شهرت وی در تاریخ تفکر مسیحی به خاطر دیدگاههایش در باب شیوۀ حکومت و حقوق ناراضیان بود.
اما جریان دوم، جریان پیوریتن (پیرایشگری) در اواخر قرن شانزده و اوایل قرن هفدهم در انگلستان شکل گرفت و هدفش پاکسازی کلیسای انگلستان از آلودگیهای دوران ملکه الیزابت بود. رهبران این جنبش جمعی از الهیدانان بودند که تحت تاثیر اندیشههای کالون بودند و معتقد بودند که اصلاحات انگلیکنی در حد قابل قبولی نیست و انگلیکنها بیش از حد کاتولیکند و لذا کلیسا باید بیش از این تطهیر و پیرایش شود. آنان خواستار اصلاحاتی در اعتقادات، در نظام کلیسایی و حتی زهدورزی شخصی بودند. به باور آنان کلیسا باید با کتاب مقدس هماهنگ شود و تجربه شخصی دینی اهمیت زیادی دارد. هواداران این جنبش در امریکا نیز حضوری جدی و مؤثر داشتهاند. ایان باربور در بارۀ نقش آنان در حمایت از کوششهای علمی معتقد است که انگلستان قرن هفدهم نقطۀ عطفی در تاریخ علم بوده است و پیرایشگران عوامل اصلی آن بودهاند. مدارس پیرایشگران درسهای علمی را در برنامه خود گنجانده بودند و به اعتقاد نیوتون و دیگران، مطالعه طبیعت که آثار صنع الهی است، به تعظیم شأن خدا میانجامد. گروهی از هواداران این جنبش به اهل ذوق معروف بودند که تلقی آنها از سنت مسیحیت یا مسیحیت سنتی فاصله داشت و عوامل متعددی در این فاصلهگیری سهیم بود. سراسر انگلستان دستخوش منازعات مذهبی و جنگ داخلی بود و نیاز به یک حداقل از مبنای مشترکی از همدلی و سازگاری معقول محسوس بود. اهل ذوق بر این باور بودند که ایمان و اعتقاد دینی، امری معقول و مشاع و در دسترس همگان است و به هیچ وحی تاریخی خاصی تعلق ندارد و شاهدشان برای این امر، مشترکات ادیان بود که هسته مشترکشان در امر ایمان است که در آن سه مفهوم نهفته است:‌ وجود خدایی متعال،‌ بقای روح و الزام به سلوک اخلاقی. در این نگرش، طبیعت کلید معرفت خدا بود و خدای آفرینشگر – نه خدای رهاییدهنده – مورد توجه بود. برداشت اهل ذوق از طبیعت به سان اثر صنع خداوند مؤید علاقۀ آنان به پژوهش بود.
در مجموع، پیرایشگران علاوه بر اهتمام به موضوع علم طبیعی و اینکه مطالعه طبیعت را که آثار صنع الهی است،‌ به تعظیم شأن خدا میانجامد،‌ مفهوم وظیفه یا رسالت یا به تعبیری پیشه را مطرح کردند که انگیزهای اضافی برای در پیش گرفتن کار علمی به بار آورده بود. مجموعهای از رهیافتها که روی هم رفته «اخلاق پروتستانی» نامیده میشود، حاصل گسترش نگرش متفاوتی بود که کالونیهای قرن هفدهمی به ویژه پیرایشگران انگلستان به کار روزمره داشتند. به این مطلب در فصل آخر خواهیم پرداخت.
از شاخههای فرعی جریان پیوریتن انگلستان، یکی جریان باپتیستی است و دیگری جریان کویکرها. باپتیستها مانند آناباپتیستهای سوئیس منکر تعمید اطفال بودند و به آزادی دینی و تساهل باور داشتند. از مهمترین اعتقادات آنها، باور به حجیت انحصاری کتاب مقدس، خودمختار بودن کلیساهای محلی و بومی، کشیش بودن همۀ مؤمنان، اعتقاد به دو آیین دینی (تعمید و عشای ربانی) و نه بیشتر، آزادی فردی (به این معنا که هر کس باید آزادی انتخاب اعتقادات را داشته باشد) و سرانجام، جدایی کلیسا و دولت (و آزاد و مختار بودن هر یک در حوزۀ کاری خود). امروزه این گروه بزرگترین گروه و فرقۀ پروتستانی در سراسر جهان است که صد میلیون پیرو دارد.
گروه دیگر جنبش کویکرهاست. این جریان جداییطلب از این جهت کویکر (لرزان) نامیده شدند که بنا به نقل، افراد اغلب به هنگام عبادت به خود میلرزیدند. پایهگذار این جریان فردی بود به نام جورج فاکس (1624-1691)، اما مشهورترین چهره این جریان ویلیام پن (1644-1718) از دوستانش است که سرانجام بر اثر شدت آزار و شکنجهها، به امریکا مهاجرت کرد و توانست در آنجا اقامتگاهی برای پیروانش در سیولوانیا ایجاد کند و از آن زمان، این منطقه به پنسیلوانیا تغییر نام یافت و از همان زمان، بسیاری به خصوص از انگلستان و آلمان بدانجا به دلیل آزادی دینی مهاجرت کردند و همین هم سرنوشت متفاوتی را برای آمریکا و سپس جهان نو رقم زد که تنوع و آزادی دینی از ویژگیهای آن بود. او معتقد بود که هر فرد میتواند با خدا به طور مستقیم در پرتو نور درونی صحبت کند. این عقیده بر خلاف این اعتقاد کالون است که هر کس، گرفتار فساد مطلق است و باید از نو تولد یابد.
به عقیدۀ کویکرها، هرکس صدای خود را در درون خود دارد و صدای خدا را میتوان شنید، مشروط به این که هر کس خود را خاموش کند و به آن حضور هدایتگر گوش بسپرد. اهمیت نور درونی به حدی از اهمیت نزد کویکرهاست که همه نشانههای بیرونی دین ماند شعایر و مناسک دینی لغو دانسته شد. کویکرها به زندگی ساده علاقهمند بودند که زنان نیز در همه آن نقشی مساوی داشتند و بر صلح و دوستی صرفنظر از نژاد و طبقه و جنسیت، تأکید میکردند. آنها از مدافعان جدی آزادی دینی و پرچمداران جنبش ضد بردگی در انگلستان بودند و از شرکت در جنگها خودداری میکردند و به همین دلیل مورد تعقیب و آزار قرار گرفتند.
جریان دیگر عقلگرایان ضدتثیلث هستند. اینان همان گونه که از نامشان پیداست، تأکید خاصی بر نقش عقل – در کنار کتاب مقدس- به عنوان مرجع نهایی داشتند و مخالفتشان بیشتر با آبای کلیسا، اعتقادنامهها و سنت بود و بر نفی بعضی از اندیشههای بنیادین مسیحیت مانند تثیلث اصرار داشتند. دو چهرۀ اصلی این جریان عبارت بودند از میشل سروتوس (1511-1553) و فاستوس سوسینوس (1539- 1604).

مطلب مشابه :  منوچهر آتشی

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید