رشته حقوق

حضرت ابراهیم

دانلود پایان نامه

می دانستم که پسران آدم
چادر مادران مرده ی خود را
خواهند فروخت
تا در کویر ، بر برج های بابل بسازند » (همان ، ص 1897)
2-3-3-4- ابراهیم
«و لَقَد وَ اتَینَا إبرَاهیمَ رُشدَهُ مِن قَبلُ و کُنّا بِهِ عَالمِینَ * إذ قالَ لُأبِیِه و قَومُهِ مَاهَذهُ التَّمَا ثیلُ الَّتی أنتُم لهَا عاکفُونَ * قالوُ اوَجَدنَا أبَاءَ نَالَهاَ عابِدین * قالَ لَقَد کُنتُم أنتُم و إباؤُ کُم فی ضلالٍ مُّبینٍ »
ما وسیله ی رشد ابراهیم از قبل به او دادیم و از شایستگی او آگاه بودیم . آن هنگام که به پدرش (آزر) و قوم او گفت : این مجسمه های بی روح چیست که شما همواره آن ها را پرستش می کنید ؟! گفتند: ما پدران خود را دیدیم که آن ها را عبادت می کنند. (سوره ی انبیاء ، آیه ی 51-54)
حضرت ابراهیم (ع) پسر تاریخ از نوادگان حضرت نوح (ع) و از پیامبران بزرگ الهی است . پیامبران هر سه دین توحیدی جهان ، یعنی اسلام ، مسیحیت و یهودیت ، از فرزندان ابراهیم به شمار می آیند ابراهیم بر طبق روایات ، 3000 سال پس از آفرینش آدم یا 1263 سال پس از نوح ، بدنیا آمد . محققان سرزمین بابل یا شوش یا حران را زادگاه ابراهیم می دانند .
نمرود ، پادشاه زمان حضرت ابراهیم (ع) ، بر اساس پیشگویی کاهنان و ستارشناسان که از به دنیا آمدن کودکی که تاج و تخت او را درهم می کوبد خبر داده بودند ، از زنان باردار مراقبت بسیار به عمل آید . از این رو مادر حضرت ابراهیم (ع) «املیه» به هنگام درد زایمان رو به صحرا نهاد و فرزند خود ، ابراهیم ، را در غاری در بالای کوهی به دنیا آورد و تا سال ها او را در همان مکان مخفی نگه داشت .
حضرت ابراهیم (ع) که در استدلال و سخنوری از استعداد خوبی برخوردار بود به فرمان خدا دعوت به توحید را از عموی خویش آزر شروع کرد ، در محله ی بعد به میان قوم خود رفت و پس از گذر از مرحله ی سخنوری و مرز استدلال ، برای درهم شکستن باورهای بی پایانه ی بت پرستان ، با تبر ، بت های بتکده بت پرستان را در هم شکست . او با این کار ، مورد خشم نمرود و مردم قرار گرفت و به فرمان نمرود در آتش افکنده شد ولی خدا خطاب به آتش فرمان داد : «یا نار کونی برداً و سلاماً علی ابراهیم» (ای آتش ! بر ابراهیم سرد و آرام باش.) و ابراهیم بدون اینکه از آتش گزندی ببیند ، از میان آن بیرون آمد و همراه همسرش ساره به مصر رفت و به دعوت توحیدی خود ادامه داد . پس از ازدواج با همسر دوم خود ، هاجر مصری به شام رفت ، آن گاه برای دلجویی از ساره هاجر و فرزندش اسماعیل را به مکه برد و خود به شام برگشت .او از سوی خدا «خلیل الله» (دوست خدا) لقب یافت .
در آستانه پیری به اتفاق فرزندش ، اسماعیل مأمور تعمیر خانه خدا شد و آن گاه به دنبال خوابی که دیده بود ، اسماعیل را جهت ذبح به قربانگاه برد و از آزمایش الهی سربلند بیرون آمد . حضرت ابراهیم فرزندی هم از ساره داشت بنام اسحاق که پیامبران بنی اسرائیل از نسل اویند . مدّت زندگانی حضرت ابراهیم را از 175 تا 200 سال نوشته اند . وی در مزرعه اش به نام «حبرون» مدفون است که امروزه آن را شهدالخلیل می نامند .
ستاره شناس هیچ کاری جز به دستور او نمی کرد . شبی در ستاره ها نگریست . به نمرود گفت : من چیزی شگفتی می بینم ! . نمرود گفت : کودکی به دنیا خواهد آمد که نابودی ما به دست اوست . نمرود شگفت زده پرسید : آیا تاکنون زنان به او آبستن شده اند ؟ .
گفت : نه . نمرود دستور داد تا زنان را از مردان جدا کردند . هیچ زنی را نگذاشت جز این که او را در شهر دیگری جای داد ، تا به او دسترسی نباشد . در پی قابله ها فرستاد ، آن ها در کار خود چنان ماهر بودند که هر چه در رحم زن ها بود می فهمیدند . قابله ها مادر ابراهیم را معاینه کردند . خدای عزّوجّل بعد از مدّتی مادر ابراهیم ، فرزندش را به دنیا آورد او را شیر داد . در غاری پنهانش کرد ، سنگی بر درب غار نهاد روزها مادر ابراهیم به غار می رفت او را شیر می داد و بر می گشت . روزی هم چون گذشته به دیدار او رفت . این بار که خواست باز گردد ، ابراهیم دامنش را گرفت مادر گفت : چه می خواهی؟ ابراهیم گفت : مادر جان ! مرا با خودت ببر
مادر ابراهیم گفت : پسرم بگذار تا در این باره مشورت کنم . مادر ابراهیم نزد آزر عموی ابراهیم آمد . داستان ابراهیم را برای او گفت : آزر طوری نزد من آور تا کسی او را نشناسد . مادرش ابراهیم را آورد . او را بر سر راه نشانید برادرانش بر او گذر کردند ابراهیم میان برادرانش رفت و به همراه آن ها داخل خانه شد . چون چشم آزر به او افتاد مهر او در دلش جای گرفت .
روزی برادران ابراهیم بت می ساختند . ابراهیم تیشه به دست گرفت بتی بسیار زیبا ساخت ، بتی که کسی آن زمان مانند آن را ندیده بود . آزر به مادر ابراهیم گفت : من امید دارم که به برکت پسر خبری به ما می سد . ناگهانی ابراهیم تیشه به دست گرفت و بتی را که ساخته بود شکست . آزر از این کار ابراهیم بسیار دلگیر شد . به ابراهیم گفت چه کردی ؟! ابراهیم (ع) فرمود: مگر این بت را برای چه می خواستید ؟! آزر گفت : می خواستم آن را بپرستم . ابراهیم (ع) فرمود : آیا چیزی را که خود می تراشید پرستش می کنید؟! آزر به مادر ابراهیم گفت این همان کسی است که حکومت نمرود به دست او از میان می رود .
ابراهیم (ع) با بت پرستی قوم خود مخالفت می ورزید . بت های آن ها را نکوهش می کرد . او را نزد نمرود بردند . ابراهیم با نمرود به گفتگو پرداخت . ابراهیم (ع) فرمود : پروردگار من آن کس است که خورشید را از مشرق بر می آورد ، پس تو آن را از مغرب بر آور . نمرود که به خدا کافر بود بسیار مبهوت و درمانده شد .
ابراهیم نزد بت ها رفت . همه بت ها جز بت بزرگ را شکست . تبر را به گردن او آویخت . آنان نزد خدایان خویش باز گشتند . دیدند که با آن ها چه شده است . با هم گفتند کسی جرأت این کار را نداشته مگر همان جوانی که آن ها را نکوهش می کرد و از آن ها بیزاری می جست . برای او مجازاتی بدتر از سوختن با آتش نیافتند . برای کشتن او هیزم فراوانی گرد آوردند . روز سوزاندن او فرا رسید ، نمرود و اطافیانش بیرون آمدند برای نمرود ساختمانی ساختند تا ببیند آتش چگونه ابراهیم (ع) را می بلعد و می سوزاند . ابراهیم در منجنیق نهاده شد .
زمین گفت : پروردگارا بر روی من کسی جز او نیست که تو را بپرستند . آیا به آتش سوخته شود ؟ پروردگار گفت : اگر از من درخواست کند او را کفایت خواهم کرد . دعای حضرت ابراهیم (ع) آن روز این بود :
﴿ یا اَحدٌ ، صَمَدٌ ، یا مَن لَم یَلِد وَ لَم یُولَد ، وَلَم یَکُن لَهُ کُفُواً اَحَدٌ ﴾

مطلب مشابه :  جمع بندی و نتیجه گیری

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید