حسن و قبح عقلی

انسانشناسی پایه و اساس تمام علومانسانی است. ماهیّت علومانسانی اسلامی بطور ذاتی بر اساس انسانشناسی دینی و اسلامی شکل میگیرد. ( غرویان، 1389 : 12) از آن رو که انسان محور و اساس علومانسانی است، همانطور که قبلاً نیز بیان شد اینکه قرآن چه تعریفی از انسان دارد؟ برای او چه ویژگیهایی قائل است؟ و سوالاتی از این دست مهمترین نقش را در تبیین علومانسانی اسلامی دارد. بنابر این انسانشناسی قرآنی که ذیل هستیشناسی تعریف میشود مقدّمه و اساس حرکت به سمت علومانسانی اسلامی است.
در این قسمت قصد داریم برخی از ویژگیهای انسان، که به عبارتی ماهیّت انسان از منظر قرآن است را با مؤلفههای علومانسانی تطبیق دهیم. یعنی اگر قرآن برای انسان ماهیّتی در نظر گرفته یا ویژگیای را مطرح کرده این ویژگی چگونه میتواند مبناییشود برای علومانسانی.
الف – انسان، خلیفه الهی
دراندیشه اسلامی انسان دارای کرامت ذاتی و اشرف مخلوقات است، امّا این مقام و منزلت را تنها در ذیل بندگی خداوند به دست می آورد. (کانون گفتمان قرآن، 1388 : askquran.ir ) انسان خلیفه خدا و جانشین او بر روی زمین است. « انی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَهً »(بقره: 30) ( من در زمین خلیفه برگماردم). او تنها موجودی است که خداوند سبحان از روح خود در او دمیده « فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِینَ »(ص:72) ( پس انگاه که او را به خلقت کامل بیاراستم و از روح خود در او بدمیدم سجده در افتید) و فقط هنگام آفرینش او به خود آفرین گفت « فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ » (مومنون: 14) (آفرین بر قدرت کامل بهترین آفریننده) و تنها موجودی است که خداوند اسماء را به او آموخت « وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا »(بقره: 31).
تمام این آیات و آیات دیگری از این دست نشان دهندهی جایگاه و مقام رفیع انسان در مقابل سایر موجودات است. بنابراین نمیتوان انسان را با سایر موجودات برابر دانست. اینکه انسان را حیوان ناطق می نامند ( منطق صوری) یا او را تکامل یافته حیوانات می شمارند (نظریه داروین) غلط است. این همه آشفتگی و سرگردانی در تفکّرانسانی غرب همه ناشی از تفسیر و برداشت نادرستی است که دنیای غرب از انسان دارد. انسان موجودی معنوی و خلیفه خداوند روی زمین است و همه شئون حیات و هستی او باید با ملاحظه این حقیقت پرورش یابد. دانش بشری نیز از این قاعده بیرون نیست(مظاهری سیف، 1388 : bashgah.net ). انسان حیوان اجتماعی نیست. اصولاً نگاهی اینگونه به انسان اشتباه است. لزومی ندارد برای مطالعه انسان – که موضوع اصلی علومانسانی است – او را در غالبها و چهارچوبهایی خارج از غالبهای انسانیت قرار داده و با تعابیری چون حیوان ناطق یا حیوان اجتماعی از او تعبیر کنیم. خلقت انسان و ماهیّت وجودی آن و ویژگیهایی که برای او مترتب است، در آن مواردی که بیان شد با دیگر موجودات متفاوت است. بنابراین در بحث مطالعه انسان باید به انسان صرفاً به چشم انسان نگاه کرد. انسان بهماهو انسان و او را با موجودی دیگر مقایسه نکرده یا در یک راستا و امتداد قرار ندارد. انسانشناسی غربی بطور طبیعی مبتنی بر نظریههای زیست شناسانه همچون اصل مخدوش « منشأ انواع » گشت که البتّه توسط دانشمندان تجربه گرایی همچون چارلز داروین مطرح شدند. (Dennett, 1995) غایتشناسی و شناخت فرجام انسان و جهان نیز، در غیاب الهیون به نظریهپردازان فیزیک و نظریههایی همچون « نظریه انفجار بزرگ » و « ابر ریسمان » واگذار شد.
ب- دو ساحتی بودن وجود انسان
یکی از عناصر و ارکان اصلی در انسان‌شناسی قرآنی این است که انسان یک موجود تک‌بعدی و تک‌ساحتی نیست، بلکه انسان موجودی چندساحتی یا دو بعدی است، یعنی انسان هم بعد مادی و هم  بعد مجرد دارد که درآیه‌های مختلف قرآن کریم  بر این موضوع تأکید بسیاری شده است. ( غرویان، 1389 : 12) به زبان برخی از عرفا، انسان از دو ساحت ظاهر جسمانی و باطن روحانی شکل گرفته. « او همان کسی است که هر چه را آفرید نیکو آفرید، و آغاز آفرینش انسان را از گل قرار داد. سپس نسل او را از عصارهای از آب ناچیز و بیقدر خلق کرد. بعداندام او را موزون ساخت و از روح خویش در وی دمید و برای شما گوشها و چشمها و دلها قرار داد، امّا کمتر شکر نعمتهای او را بجای می‏آورید»( سجده : 6-9 ). از سویی، طبیعتی خاموش و بی جان: “.. انی خالقٌ بَشراً مِن طین…” (ص: 71) و از دیگر سو، روحی بالنده و حیات بخش: “.. فَاذا سَوَّیتُهُ و نَفَخْتُ فیه مِن روحی…” (ص: 72) ( حسینی، 1378 : 66)
انسانشناسی غربی یک انسانشناسی اومانیستی و ماتریالیستی است. نگاه غرب به انسان یک نگاه تک بعدی است و صرفاً به بعد مادی انسان توجّه میکند. هنگامی که انسان تک بعدی شد و بعد مادی او اصالت پیدا کرد روشهایی که برای شناخت این انسان بکار می رود نیز روشهایی است که متناسب با این بعد مادی اوست. بی جهت نیست که در غرب بر زیر بنا بودن علوم تجربی برای علومانسانی تأکید میشود و علوم زیستی زیر بنای کل دانشهای بشری قرار میگیرد و اخلاق بر زیستشناسی بنا میشود. (فیاض، 1388 : 4) در این بعد مادی، انسان با سایر موجودات شبیه است. علّت اینکه گاهی در علومانسانی غربی از انسان به عنوان حیوان ناطق یا حیوان اجتماعی یاد می کنند توجّه به بعد مادی اوست. همان روشهایی که در علوم تجربی که با بعد مادی انسان سر وکار دارد در علومانسانی نیز بکار میرود. « مبنای علومانسانی غربی تقلیل انسان به حیوان است که از نگاه زیست شناسانه به انسان تولید شده است، چرا که انسان زیستشناسی همان حیوان است که روی دو پا راه می رود (اندیشهی هابس و دیگران ) و دارای ضریب هوش بالاتر از دیگر حیوانات است. این نوع علومانسانی به دنبال به دست آوردن قواعد انسانشناسی حیوانی در جوامع می باشد مثل نظریه سگ محور پاولف برای توجیه رفتار انسانی (نظریه محرّک و پاسخ) یا نظریههای مکانیکی کارکردگرایی و ساختار گرایی علوم اجتماعی.» (فیاض، 1388 : 4)
امّا دراندیشه و تفکّر قرآن انسان دارای دو بعد است. بعد دیگر آن بعد روحانی و یا به تعبیری فطرت انسان است. «فطره الله التی فطر الناس علیها» (فطرت خدای که مردم را بر اساس آن آفرید). در تفکّر قرآنی این بعد روحانی است که اصالت دارد. جلوه اصلی وجودی انسان همان ساحت روحانی و ملکوتی اوست و هدایت تمامی قوایانسانی در آن مسیر، ریشه دار است. چرا که تمایل حقیقی آدمی نیز به جنبه الهی وجود خویش استوارخواهد بود. کشش و میلی که از روز “الست” در روان بندگان الهی نهاده شده است: “وَ اِذا اَخذَ رَبُّکَ مِن بَنی آدمُ مِن ظُهورِهم ذُرِیّتهم وَ اَشهدَهُم عَلی انفسِهم اَلَستُ بِربُّکم قَالوا بَلی شَهِدنا آن تَقولُوا یَومَ القِیمهِ انا و کُنّا عَن هذا غَافلینَ.” (اعراف: 172 ) (به خاطر بیاور زمانی را که پروردگارت از پشت و صلب فرزندان آدم، ذریه آنها را برگرفت و آنها را گواه بر خویشتن ساخت (و فرمود:) آیا من پروردگار شما نیستم؟! گفتند آری، گواهی می‏دهیم (چرا چنین کرد؟) برای اینکه در روز رستاخیز نگوئید ما از این غافل بودیم (و از پیمان فطری توحید و خداشناسی بیخبر))( حسینی : 1378 : 66). با این اوصاف در تحلیلهای پدیدههایانسانی آیا باید صرفاً مؤلفهها و نیروهای مادی وجود انسان را به عنوان پارامترهای تأثیر گذار در نظر گرفت یا علاوه بر این پارامترهای متعلّق به بعد مادی انسان، پارامترهای دیگری را نیز باید مد نظر قرار داد. علومانسانی اسلامی هنگامی که میخواهد انسان و پدیدههای انسانی را مورد مطالعه قرار میدهد علاوه بر بعد مادی به بعد تجریدی نیز نگریسته و در شناخت و تحلیل پدیدههایانسانی و ارائه راهکارها و راه حلها، آنها را نیز مد نظر قرار میدهد. البتّه روشهایی که در این بُعد بکار میرود با روشهای که در بُعد مادی انسان به کار میرود متفاوت است. شناخت این بعد چهارچوب و اسلوبهای خاص خود را میطلبد که متفکّران و اندیشمندان علومانسانی اسلامی باید در صدد شناخت و دستیابی این روشها باشند. دکتر ابراهیم فیاض معتقد است که « جهان فطرت با یک روش شناخته میشود و آن شهود موجود در زندگی روزمرهی انسانی است.» (فیاض، 1388 : 4)
ج- اراده و اختیار انسان :
در انسانشناسی قرآنی انسان دارای اراده و اختیار است.« وَقُلِ الْحق مِن رَّبِّکُمْ فَمَن شَاء فَلْیُؤْمِن وَمَن شَاء فَلْیَکْفُرْ » (کهف : 29 ) (بگو این حق است از سوی پروردگارتان، هر کس می‏خواهد ایمان بیاورد (و این حقیقت را پذیرا شود) و هر کس می‏خواهد کافر گردد)، « آن اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حتّی یُغَیِّرُواْ مَا بِانفُسِهِمْ »(رعد :11) (خداوند حال هیچ قومی را دگرگون نخواهد کرد تا زمانی که خود آن قوم حالشان را تغییر دهند). این آیات و آیات دیگر از این دست به خوبی بر اراده و اختیار انسان دلالت دارند. این نکته از موارد مهمّی می باشد که یکی از مبانی اصلی علومانسانی اسلامی است. اراده و اختیاری که خداوند سبحان به انسان عطا نموده این توجیه را از انسان میگیرد که اعمال و رفتار خود را به گزارههای دیگری مانند جبر اجتماعی، شرایط محیطی و… نسبتدهد. بلکه انسان مختار و دارای اراده است و در همه حال میتواند خود را کنترل کرده در مسیری که فکر میکند خطا و اشتباه است نرود. در علومانسانی اسلامی منشاء اعمال انسان را باید در خود انسان جستجو کرد. شرایط محیطی، زمانی، مکانی و تاریخی عوامل ثانوی دررفتار انسان هستند، بنابراین گزارههای چون جبر اجتماعی، محیطی، تاریخی و… چندان معنای ندارد. نمیتوان صرفاً افعال انسان را به این موارد نسبت داد. انسانها بازیچهی دست حوادث و پدیدهها نیستند. بدبختی و نیک روزی جوامع در نگاه علومانسانی اسلامی مبتنی بر آیه 53 سوره انفال که می فرماید« خداوند هیچ نعمتی را که به گروهی داده تغییر نمی‏دهد جز انکه آنها خودشان را تغییر دهند، و خداوند شنوا و داناست. » در درجه اوّل به خود مردم آن جامعه برمی گردد نه به گزارههای دیگر، که اگر آنها در نفس خود تغییر بوجود آورند شرایطشان بر اساس سنّت الهی تغییر میکند. این گزاره در باب مباحث مربوط به جهان سوم یا توسعه در علومانسانی اسلامی بسیار مهم و تعیین کننده است. بر این اساس مبنا و گام اوّل توسعه در این تفکّر تغییر در نفوس ملّتها و افراد آنها است. در سایر پدیدهها و بخشهای دیگر علومانسانی اسلامی نیز این گزاره صادق است.
د- فطرت
به شهادت یک سلسله از آیات قرآن، انسان دارای فطرت می‏باشد. از جمله در آیات زیر به این مسئله اشاره شده است: « زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاء وَالْبَنِینَ وَالْقَنَاطِیرِ الْمُقَنطَرَهِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّهِ وَالْخَیْلِ الْمُسَوَّمَهِ وَالانعَامِ وَالْحَرْثِ» ( ال عمران : 14 ) ( برای مردم علاقه به زنان و فرزندان و اموال فراوان از طلا و نقره و اسبهای ممتاز و چهارپایان و زراعت زینب داده شده است.) در این آیه لفظ «حب» که به معنای علاقه و گرایش است و همچنین لفظ زیّن به معنای زینت داده شده، نشانگر آن است که تمایلات مذکور در نهاد انسان قرار دارد و از جمله فطریات انسان به شمار می‏رود. آیه دیگر در سوره رحمن آمده که می‏فرماید: «هل جزاء الاحسان الاّ الاحسان». ( آیا جزای احسان چیزی جز احسان است؟) یعنی اگر انسان به فطرت خود رجوعکند، فطرت با زبان حال او،خواهد گفت که جزای احسان چیزی جز احسان نیست. این از فطریات اوست.
از دیدگاه قرآن، انسان موجودی است دو بعدی، هم دارای بعد مثبت و هم دارای بعد منفی، البتّه در فطرت. انسان می‏تواند هم سیر صعودی پیداکند؛ چنان که می‏فرماید: «یا ایتها النفس المطمئنّه ارجعی الی ربّک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنّتی» (فجر : 27-30). «ای نفس ملکوتی به سوی پروردگارت باز گرد که هم تو از او خشنود باشی و هم او از تو، داخل در زمره بندگان خاصّ من و وارد بهشت من شو». و هم سیر نزولی «ثمّ رددناه اسفل السافلین الاّ الذین امنوا و عملوا الصالحات فلهم اجرٌ غیر ممنون»( تین : 6و7 ) «سپس او را به پست‏ترین منازل بازگرداندیم، مگر آنان که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، سپس برایشان مزدی بی‏منّت است.»انسان در بُعد مثبت طبیعت خود گرایش به خدا دارد: «فطره اللّه الّتی فطر الناس علیها» ( روم : 30 ) (فطرت خدایی که مردم را بر اساس آن آفرید.) انسانها چه به این مسئله اقرار بکنند یا نکنند، این نیاز در درون ذات آنها نهفته است. همچنین انسان از دیدگاه قرآن موجودی خودآگاه است: «بل الانسان علی نفسه بصیره و لو القی معاذیره» «بلکه انسان بر نفس خویش آگاه است، هر چند که عذرتراشیکند.» انسان خود بهتر از هر کس دیگر، از خود و باطن خویش آگاه بوده و به اعمال خود آشناست.
یکی دیگر از فطریاتانسانی این است که انسان می‏تواند خوب و بد را تشخیصدهد و حُسن و قبح عقلی را درک نماید. انسان از دیدگاه فرهنگ اسلامی موجودی است ملهم از فجور و تقوی: «فالهمها فجورها و تقویها». از این رو انسان از نظر تعلیمات، آگاه بر فجور و تقوی است و قادر به تشخیص فجور، تمایلات بالفعل حیوانی، و تقوی، روحانیّت بالقوّه می‏باشد، لذا برخی از مفسّران گفته‏اند این آیه اشاره به حسن و قبح عقلی است که خداوند توانایی درک آنها را به انسان داده است. از دیگر فطریات انسان «وجدان» یا «نفس لوّامه» است: «لا اقسم بیوم القیامه و لا اقسم بالنّفس اللّوامه». «قسم به روز قیامت و قسم به نفس ملامتگر.» روان شناسان نیروی ملامت کننده درون انسان را وجدان اخلاقی نامیده‏اند و قرآن از آن به نفس لوّامه تعبیر می‏کند که بیانگر این معناست که این نیرو از ابعاد نفس انسان به شمار می‏رود و جزو ذات آدمی و دارای نمودهای بی‏شماری است، از جمله این که وجدان قاضی امین است، نظارت می‏کند و راهنمای امین و مطمئنی است، هم شکنجه می‏دهد و هم شکنجه می‏بیند، میزان سنجش بسیاری از امور است، حکم می‏کند و شماتت می‏کند و آرامش می‏یابد و برخی بایدها و نبایدها را تفکیک می‏کند.
همان گونه که اشاره شد، طبیعت انسان دارای دو بُعد مثبت و منفی است. بعد مثبت وی را بیان نمودیم و حال به بُعد منفی انسان اشاره می‏کنیم. قرآن کریم یک بُعد از ابعاد نفس انسان را نفس اماره می‏داند که او را به سوی کارهای زشت و پست فرا می‏خواند. «آن الانفس لامارهٌ بالسّوءِ الاّ ما رحم ربّی»؛ «همانا نفس به کارهای بد امر می‏کند، مگر اینکه پروردگار به لطف خود رحمکند». «و لقد خلقنا الانسان و نعلم مانوسوس به نفسه»؛ «ما انسان را آفریدیم و می‏دانیم آنچه را که نفس او به آن وسوسه می‏کند». نفس اماره به گونه‏ای است که می‏توان تمامی ابعاد منفی طبیعت انسان را از شئونات آن دانست. از نظر قرآن اگر انسان احساس بی‏نیازی وتوانگریکند به سرکشی و طغیانگریخواهد پرداخت. «کلاّ آن الانسان لیطغی آن راهُ استغنی»؛ «زنهار همینکه انسان خود را بی‏نیاز ببیند سرکشی می‏کند». از نظر قرآن انسان ذاتاً عجول است: «کان الانسان عجولاً»؛ «انسان موجودی شتابگر است.» انسان موجودی حریص است: «آن الانسان خُلق هلوعا اذا مسَّهُ الشرُّ جزوعا و اذا مَسَّهُ الخیرِ منوعا». «همانا انسان سخت حریص آفریده شده است، چون شر و زیانی به او برسد سخت جزع می‏کند و چون خیر به او برسد منع احسان می‏کند.» «و کان الانسان قتورا»؛ «انسان سخت بخیل است»، انسان موجودی کفران پیشه است: «و انآ اذا اذَقنا الانسان منّا رحمهً فرحَ بِها وَ آن تُصِبْهم سیئهً بِما قدّمت ایدیهم فان الانسان کفورٌ»؛ «هنگامی که ما رحمتی را از خود به انسان می‏چشانیم بر اثر آن خوشحال می‏شود و همین که آثار سوء اعمالش را می‏گیرد کفران می‏کند. همانا انسان کفران پیشه است. انسان موجودی فخر فروش است: «انه لَفَرِحٌ فخورٌ»؛ «همانا او بسیار شاد و فخر فروش است.» ( وطنی، 1386 : 23 )
تمایل ساختاری وجود انسان یا همان فطرت انسان به سمت خداگرایی شکل یافته; چرا که فطرت توحیدی او بر این بنیان سرشته شده است: “فَاَقِم وَجهَک لِلدّینِ حَنیفاً فِطرتَ اللَّهِ الَّتی فَطَر النَّاسَ عَلیها لاَ تبدیلَ لِخَلقِ اللَّهِ ذلکَ الدّینُ القَیِّمُ.” (روم: 30) (روی خود را متوجّه آئین خالص پروردگار کن این فطرتی است که خداوند انسانها را بر آن آفریده. دگرگونی در آفرینش خدا نیست این است دین و آئین محکم و استوار ولی اکثر مردم نمی‏دانند.) ( حسینی، 1378 :66)
آنچه از مجموع این آیات بر می‏آید، این است که انسان دارای یک سلسله امور فطری مشترک و متفاوت ذاتی مؤثر در شکل‏گیری شخصیت می‏باشد که والدین و محیط در ایجاد آن هیچ گونه دخالتی نداشته و همه انسانها در وجود خود به طور ثابت و یکسان از این موهبت الهی بهره‏مندند. به بیان دیگر می‏توان گفت خداوند انسان را با زمینه‏های ذاتی خلق نموده است تا در انتخاب راه خیر و شر و ضلال و صلاح حجّت را بر او تمام نماید.( وطنی، 1386 : 23 ) این گزارهها باید در تدوین علومانسانی اسلامی مورد توجّه قرار بگیرد.
3-3-3- علم از منظر اسلام(قرآن)
بین آنچه که بعنوان sciense در غرب مطرح است با علم در قرآن تفاوت وجود دارد. هدف علم شناخت است و هدف شناخت در قرآن کسب خرد، تعمیق فهم نشانهها (آیات) و مخلوقات الهی در راستای پیوند بیشتر با خداوند و کمال روح بشری است. امّا اهداف شناخت در علم غربی کسب قدرت به منظور سلطه بر مخلوقات الهی و دیگر انسانها به خصوص انسانهای متعلّق به دیگر ملّتها و گروههای قومی و مذهبی است که تاریخ غرب جدید به خوبی مؤید آن است.(نصر، 1386 : 10) همچنانکه میشل فوکو بیان میدارد « دانش قدرت است » دقیقاً بیانگر همین هدفی است که دانش غربی دنبال میکند، یعنی کسب قدرت و این هدف با هدف علم در اسلام متفاوت است که هدف نهایی آن تقرّب الهی است. در دانش غربی هر چه بر علم انسان افزوده میشود، بر اساس هدف علم که کسب قدرت است، قدرت او نیز افزایش می یابد. امّا در جهان بینی اسلامی طبق احادیث و روایات هر چه علم انسان افزایش می یابد خضوع و خشوع و ایمان او افزایش می یابد. نهضت علم و دانش در جامعه اسلامی با قرآن آغاز شده و پیشتازی مسلمانان در عرصه علم در قرنهای پیش از آغاز رنسانس ناشی از تمسک به آموزههای وحیانی است. در نخستین آیه نیز به پیامبر اکرم(ص) فرمان خواندن داده شده است.
علّامه طباطبائی مفهوم علم را در ادبیات قرآن چنین تعریف کرده: «اصولاً علم در زبان قرآن عبارت است از یقین به خدا و آیات او» ( طباطبائی، 1379 : 309 ) و در جای دیگر نوشته است: «قرآن مجید به این علوم دعوت می‏کند به این شرط که به حقّ و حقیقت رهنما قرار گیرند و جهان‏بینی حقیقی را که سرلوحه آن خداشناسی می‏باشد، در بر داشته باشند وگرنه علمی که انسان را سرگرم خود ساخته، از شناختن حق و حقیقت بازدارد، در قاموس قرآن مجید با جهل مرداف است.»( طباطبائی، 1379 : 94 ).
واژه «علم» در قرآن کریم به چند معنا به کار رفته است:
الف: علم به معنای خاص یعنی «الهیات»:
قرآن کریم هدف آفرینش جهان را آگاهی انسان از «علم و قدرت الهی» معرفی می‏کند.« اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا آن اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ وَان اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِکُلِّ شَیْءٍ عِلْمًا »( طلاق : 12 ) (خدا همان کسی است که هفت آسمان و همانند آنها هفت زمین آفرید فرمان [خدا] در میان آنها فرود می‏آید تا بدانید که خدا بر هر چیزی تواناست و به راستی دانش وی هر چیزی را در بر گرفته است) یعنی آگاهی از صفات خدا را به عنوان علم اعلی و هدف خلقت برشمرده است.

                                                    .