رشته حقوق

جبر و اختیار

دانلود پایان نامه

چهارمین و آخرین شخصیتی که جاماسپ را مورد سرزنش غیر مستقیم قرار میدهد؛ فرزانهی توس است که دیدی کلی و از بیرون، به داستان دارد. در واقع فردوسی نیز تحت تأثیر مرگ اسفندیار، پس از پیشگویی مرگ رویین تن، جاماسپ را چنین معرفی میکند:
بــــد اندیشــــه و گــــردش روزگــــــار همــــی بــــر بـــدی بــــودش آمــــوزگار
(همان:714،ب58).
شاید بتوان گفت مراد از بد اندیشه ؛ همان اندیشه و پیشگویی جاماسپ است که آن را در سر گشتاسپ میپروراند. این در حالی است که حکیم توس، موقعیت جاماسپ را پیشتر اینگونه معرفی میکند:
بخـــواند او گـــرانمایه جـــامــــــاسپ را کـــجا رهنمــــون بـــــــــود گشــتاسپ را
ســـــر مـــــوبدان بـــــود و شـــاه ردان چــــــــراغ بزرگـــــــان و اسپهبــــــــدان
چنـــان پــــاکتن بـــــود و تابنــده جان کــــه بــــودی بــــر او آشـــــکارا نهــــان
ستــــارهشناس و گـــــــــرانمایه بـــــود ابــــــا او بــــــه دانــــــش کــرا پایه بود؟
(همان:655،ب318-315).
خارج از مبحث تراژدی پیش رو، مشکلی که فردوسی با شخصیت جاماسپ دارد؛ مشکل عقیدتی است. علاوه بر نقش خردورزی و راهنمایی، در حقیقت شغل “ستارهشناسی” با شخصیت جاماسپ گره خورده است. به بیانی دیگر از پیوند خرد و این شغل، جاماسپ زاده شده است. شغلی که به نوعی در راستای اندیشهی جبرگرایی است و همین بعد جبرگرایانه است که آزادهای چون فردوسی را بر آن داشته که ضمن بیان صفات نیک جاماسپ، به طور ضمنی و غیر مستقیم، جاماسپ را، از علل مرگ اسفندیار بداند. مسالهی جبر و اختیار یکی از جنجالیترین و غامضترین بحثهای کلامی است. این بحث ریشهی تاریخی بسیار قدیم دارد و در گفتهها و اندیشههای فلاسفه، عرفا، شعرا و دیگران به جلوههای گوناگون نمود یافته است. فردوسی نیز به عنوان فردی معتزلی و خردگرا، هر چند شخصیت جاماسپ را ارج مینهد، اما از سویی نیز تحت تأثیر فضای احساسی و روانی مرگ اسفندیار است. به همین دلیل، شخصیت جبرگرای جاماسپ را برنمیتابد.
نمود این وجههی جبرگرایانه در پاسخ جاماسپ به گشتاسپ به روشنی دیده میشود:
چــــنین داد پاســــخ ستــــارهشمــــــر کـــــه بــــر چـــرخ گـــــردان نیــابد گذر
از ایــــن بـــر شـــده تیـــز چــنگ اژدها بـــه مــــــردی و دانـــش کـــه آمـــد رها
ببــــاشد همـــه بودنـــــی بــــیگمـــان نجـــستست از و مـــــرد دانـــــا زمـــــان
(همان:714،ب56-54).
«جبرگرایی موضوعی فلسفی است که بر طبق آن هر رویدادی؛ از جمله شناخت، رفتار، تصمیمات و کنشهای آدمی بهصورت علّی توسط یک زنجیرهی پیوسته از رخدادهای پیشین، تعیین شده است»(جعفری تبریزی،12:1347). پیشتر نیز در نبرد ایرانیان با ارجاسپ تورانی، گشتاسپ که به دنبال گریز از سرنوشت محتوم نزدیکان خود است در پی روزنه و راهی، دست به دامان پیر دربار – جاماسپ- میشود و از او چارهگری میخواهد. اما جاماسپ بر مرگ دلیران ایران زمین، این گونه مهر سرنوشت میزند:
تـــو زیـــن خــاک برخیــز و بـر شو بهگاه مکـــــن فـــــــره پادشاهــــــی تــــــباه
کــــته داد خــــدایست و زین چاره نیست خداونــــد گیتـــــی ستمــــکاره نیــــست
ز انــــدوه خــــــوردن نـبــاشدت ســـود کجـــــا بودنـــــی بـــود و شــــد کــار بود
مــــکن دلــــت را بیشـــتر زیــن نــــژند بـــداد خــــدای جـــــهان کــــن پســنـد
(فردوسی،658:1389،ب431-428).
به هر روی در شاهنامه مفهوم جبرگرایی به صورت سرنوشت از پیش مقدر، پیشگویی و… به صورت کاملاً آشکار رخ میدهد و این تقدیر آدمی را به جایی میکشاند که قرار است در آنجا با مرگ دست و پنجه نرم کند(رینگرن،23:1388). آنچه مسلم است ذکر این موضوع است، که زندگی جاماسپ را میتوان به دو یا سه دوره تقسیم کرد. دورهی نخست پیشبینی مرگ فرزندان خود و دربار در جنگ با ارجاسپ که از گفتن آن خودداری کرده و به اجبار گشتاسپ، او پیشبینی را میگوید. در این دوره او به عنوان پیر خرد و راهنمای تمام کمال گشتاسپ به شمار میآید به گونه‌ای که فردوسی به عنوان فردی خارج از داستان، به نیکی از شخصیت جاماسپ یاد میکند.
دورهی دوم و بحرانی زندگی جاماسپ با پیشبینی مرگ اسفندیار آغاز میشود. در این دوره بر خلاف دورهی اول، همگان سعی بر شماتت و سرزنش جاماسپ به صورت مستقیم و یا غیر مستقیم دارند. یکی او را با سرنوشت برابر مینهد دیگری میگوید مقصر اصلی اوست نه اندیشههای قدرتطلبی گشتاسپ و اسفندیار. ولی آنچه در خور درنگ است، تقابل پشوتن و فردوسی با جاماسپ است. تقابل سه خردگرا با یکدیگر… پشوتن پس از دچار شدن به فشار روحی ناشی از مرگ برادر، همه چیز را از چشم جاماسپ میداند. فردوسی نیز هرچند از مرگ رویینتن دل میسوزاند ولی نگرانی اصلی او از سرانجام پهلوان آرمانی خود یعنی رستم است سرانجامی که زال از زبان پیشگویان چینی شنیده است. دورهی سوم با نامهی رستم به بلخ آغاز میشود، که در این دوره جاماسپ سعی در احیای وجههی خود در دربار و کشور دارد. به همین روی پس از خواندن نامهی رستم و با علم به اینکه بهمن شاه آیندهی ایران خواهد شد؛ بر آن است تا خسارات ناشی از پیشبینی و راهنماییهای خود به گشتاسپ را به گونه‌ای جبران کند. از همین رو گشتاسپ را با واگذاری تاج و تخت به نوهی خود- بهمن- تشویق و ترغیب میکند:
بــــه گشـــتاسپ گفت ای پسندیده شاه تـــرا کــــرد بایــــــد به بهـــمن نگـــــاه

مطلب مشابه :  اعلامیه جهانی حقوق بشر

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید