رشته حقوق

جانشینی پیامبر

دانلود پایان نامه

در تعریف فلسفه آمده است: «فلسفه همان علم مصطلحی است که قدمت چندین هزارساله دارد و در میان فیلسوفان مسلمان به فلسفۀ اسلامی مشهور است و آن علمی است که از احوال موجود مطلق بحث میکند؛ یا علمی که از احوال کلی وجود گفتوگو کند یا مجموعه قضایا یا مسائلی که در مورد موجود بما هو موجود مطرح میشود… موضوع این موجود بما هو موجود است و روش تحقیق در آن تعقلی میباشد».
در مورد رابطه علم کلام و فلسفه باید گفت که بسیاری از مسائل فلسفی از مبادی استدلالهای کلامی بوده، اگر متکلّم نسبت به مباحث فلسفی اطلاعات و آگاهی کافی نداشته باشد از عهدۀ تحقیق در مباحث خداشناسی و توحید بر نخواهد آمد. مثلاً در اثبات برهان وجود خدا در تجرید العقاید محقق طوسی فهم این برهان منوط به آگاهی از وجوب و امکان ذاتی و نیز براهین امتناع دور و تسلسل است که از مباحث فلسفۀ اولی است. یکی از مباحث علم کلام، علم پیشین خداوند به موجودات است. تبیین این اعتقاد دینی نیز جز با به کار بردن قواعد فلسفی امکان‌پذیر نیست. همچنین برهان حدوث که از براهین متکلّمان بر اثبات وجود آفریدگار است نیز درگرو اصل حرکت جوهری که این اصل نیز از اندیشههای ابتکاری صدرالمتألهین به شمار میرود است. این مسائل و بسیاری مسائل کلامی دیگر نیز درگرو شناخت و به کار بردن اصول و قواعد فلسفه است؛ بنابراین فلسفه از مبادی لازم علم کلام است؛ بنابراین قواعد فلسفی در خدمت بحثهای علم کلام است، ولی گروههایی مانند اهل حدیث و اشاعره از سر نادانی آموختن فلسفه را تحریم کرده و انگیزۀ خود را دفاع از حریم دین میدانند.
تفاوت کلام و فلسفه را میتوان در سه قسمت موضوع، روش و غایات و اهداف موردبررسی قرارداد. در بحث موضوع آنچه مسلم است این است که موضوع فلسفه «موجود بما هو موجود» است. از دیدگاه متأخران موضوع فلسفه و کلام متحد است، زیرا متأخران نیز موضوع کلام را موجود بما هو موجود و ذات و صفات الهی میدانند، ولی از منظر کلام متقدمان این دو ازنظر
موضوع وجه اشتراکی ندارند، آنان موضوع کلام را اصول عقاید دینی و اوضاع شریعت میدانند.
دومین تفاوت فلسفه و کلام درروش و اسلوب بحث است. در میان فلاسفه مشائیان به بیان دلایل و برهان اکتفا میکنند ولی اشراقیون علاوه بر برهان از ذوق عرفانی نیز بهره می‌گیرند. در این دو نظام از روشهای ظنی مانند تمثیل و استقراء استفاده نمیشود و همچنین به مشهورات و مقبولات استناد نمیشود ولی متکلّم در جبهۀ نبرد در استفاده از شیوههای مختلف آزاد است. دوم آنکه متکلّم در بحثهای خود موضعگیری دینی دارد یعنی میکوشد عقاید خود را که قبلاً آموخته با استدلالهای عقلی ثابت کند و در این راه عقیدهاش ثابت است و براهین را به‌گونه‌ای به کارمیبرد که آن عقاید را ثابت کند، ولی فیلسوف به انگیزه حقیقتجویی و بدون موضع‌گیری قبلی به اثبات عقاید دینی میپردازد. سومین تفاوت فلسفه و کلام در غایت و هدف است که متکلّم خود را متعهد به دفاع از حریم دین میداند، ولی فیلسوف آزادانه بحث میکند و هدفی از پیش تعیین‌شده ندارد ولی هدف متکلّم از پیش تعیین شده است.
3-2- مکتب‌های کلامی
فرقهها و مذاهب اسلامی در ابتدا براثر جریانات سیاسی به وجود آمدند. همان‌گونه که قبلاً اشاره شد، یکی از عواملی که سبب جدایی مسلمانان از یکدیگر شد اختلاف بر سر جانشینی پیامبر اکرم (ص) بود که براثر آن مسلمانان به سه گروه اهل سنت، شیعه و خوارج تقسیم شدند و بعدها کم‌کم رنگ مذهبی به خود گرفتند و هر گروه پیروانی گرد خود جمع کرد و رفته‌رفته براثر شاخه‌شاخه شدن آنان سایر فرق نیز به وجود آمد.
شهرستانی معتقد است که اگر کسی در یک مسأله دیدگاهش با دیگران متفاوت باشد نمیتوان او را صاحب مذهب دانست وی اختلافات کلامی را بر چهار قاعده میداند و اگر در این چهار قاعده اختلاف باشد میتوان گفت که مذهبی جدا از سایرین یافته و این چهار قانون را بنای شمارش فرقه‌ها دانسته است.
قاعدۀ اول: در اثبات و نفی صفات الهی که شامل صفات ذات و صفات فعل است و این قاعده در بین اشاعره، کرامیه، مجسمه و معتزله اختلاف است.
قاعدۀ دوم: در بیان جبر و اختیار، قضا و قدر و ارادۀ خیر و شر است که گروهی آن را اثبات میکنند و بعضی آن را نفی میکنند. در این موضوع میان قدریه، نجاریه، اشعریه و کرامیه اختلاف است.
قاعدۀ سوم: در وعد وعید و اسماء و احکام و ارجاء و تکفیر است که گروهی آن را اثبات میکنند و گروهی آن را نفی میکنند. در این موضوع بین مرجئه، وعیدیه، معتزله، اشعریه و کرامیه اختلاف است.
قاعدۀ چهارم: در عقل و نقل است و مسائل مربوط به نبوت و شرایط امامت و انتقال آن و در این موضوع میان شیعه، خوارج، معتزله، کرامیه و اشعریه اختلاف است.
شهرستانی میگوید اگر دیدگاه یکی از بزرگان امّت دریکی از این چهار قاعده با دیگری متفاوت بود میتوان او را صاحب مذهب دانست و پیروان او را که با وی هم‌عقیده هستند فرقه نامید و اگر اختلاف در مسألۀ دیگر بود، نمیتوان او را صاحب مذهب دانست. وی فرقههای بزرگ را چهار فرقه میداند که عبارت‌اند از: قدریه، صفاتیه، خوارج و شیعه و اینکه هفتادوسه فرقه داریم دلیل آن را خلط شدن بعضی با بعضی و اقسام دیگر میداند.
در ادامه به صورت بسیار مختصر به معرفی مهمترین فرق کلامی و چگونگی پیدایش آنان میپردازیم.
3-2-1- قَدَریِه
قدریه یکی از کهنترین فرق کلامی است، تاریخ دقیق ظهور این فرقه معلوم نیست ولی معلوم است که در نیمه دوم قرن اول هجری فعالیت داشته است. آنان «گروهى از مسلمین که معتقد به اختیار بودند. ازجمله قدیمى‏ترین کسانى که در اسلام به ترویج عقاید قدریه مبادرت جستند (مِعْبَد الجَهْمى) و (غیلان دمشقى) را ذکر کرده‏اند».
از تعالیم آنان سه نکته مأخوذ است:
قول به اینکه انسان مخیر است و در روز قیامت مسئول اعمال خویش خواهد بود.
معتقد بودند به اینکه ایمان اساساً بر معرفت و شناخت خدا و اقرار به عبادت خدا و تصدیق به رسالت پیامبر (ص) و وقوع معاد استوار است و در صحت ایمان عمل کردن شرط نیست.
معتقد بودند به اینکه صفات ذاتی همچون «ید» و «عین» را تأویل و صفات معنوی همچون «علم» و «قدرت» را نفی باید کرد و مقصودشان از تأویل صفات ذاتی، معتبر شمردن دلالت مجازی در آن بود؛ بدین معنی میگفتند مقصود از «ید» تأیید قدرت و سلطه است و منظور از «عین» رعایت و محافظت و مراد به نفی صفات این بود که این صفات اعتباری است چه ذات الهی واحد است.
3-2-2- جَهْمیَه
فرقه جهمیه نیز از نخستین فرقههای کلامی است. این فرقه در شمار فرقههای جبریه و گاه در کنار معتزله از آن سخن به میان رفته است. «اینان پیروان ابو محرز جهم بن صفوان راسبى هستند، زیرا ابو محرز از موالى بنى راسب بود. او مى‏گفت: اصلاً بنده را قدرتى نیست، خواه آن قدرت مؤثر یا کسب کننده باشد یا نباشد، بلکه او به‌منزله جمادات است و بهشت و دوزخ پس از درآمدن اهل آن در آن‌ها فانى شوند و موجودى جز خداى تعالى نخواهد ماند و هیچ‌کس را جز خدا قدرت و توانایى بر کار نیست و نسبت دادن کارها بر بندگان و آفریدگان از روى مجاز است».
بنا به روایت ملل و النحل و منابع تاریخی جهم بن صفوان آراء خود را از جعد بن درهم گرفته است. به‌هرروی جهم بن صفوان هنگامی‌که آرای خود را مطرح کرد با سه واقعیت تاریخی معاصر رویاروی بوده است.

مطلب مشابه :  تحقیق رایگان درباره به

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید