در دوران سلوکیان و پارتیان، روستا به عنوان کانون تولید‌کنندۀ مایحتاج اولیه، در مقایسه با راه‌های تجاری و رشد شهرها، شکوفایی چشمگیری نداشت اما این وضع در دورۀ ساسانیان کمی مطلوب‌تر بود به ویژه آن که در اواخر دورۀ ساسانیان مطابق با «قانون‌نامۀ ادارۀ شهرها» که به ویژه در ماتیکان هزارداتستان بیان شده است «نواحی روستایی (روستاک)، با روستاهایشان (دیه = قریه)، در حیطۀ ادارۀ شهری در آمد. گذشته از شهرها، برخی از دیه‌ها دارای آتشکده‌هایی بودند که زمین‌های وقفی داشتند» و این امر نیز خود دلیلی بود تا ثبت دقیقی از روستاها انجام شود.
روستاها در دورۀ ساسانیان کانون اصلی نارضایتی‌های اجتماعی و اقتصادی و در پیوند مستقیم با بخش بیرونی شهرها (ربض) بودند و این امر در دوران اسلامی نیز تداوم یافت. چنان که هم در آغاز فتوح بیش از «بیرونی‌نشینان» و «شارنشینان»، به اعراب نزدیک شدند و هم در طی قرون نخستین اسلامی و پس از آن کانون اصلی جنبش‌های اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی، به ویژه علیه دستگاه خلافت بودند. روستاها در واقع حومۀ شهر را در بر می‌گرفتند که در دورۀ اسلامی «سوادِ» شهرها را تشکیل می‌دادند.
روستا (رستاق)، همچون مرکزیت حوزه‌ای جغرافیایی تعدادی ده را سامان می‌داد، با این همه از دیدگاه تاریخی، روستا را به عنوان یک استقرارگاه مرکزی که گاه در حد یک شهر بزرگ بوده است، برای مجموعه‌ای از نواحی روستایی یا ده به کار برده‌اند «که ویژگی اصلی در این مفهوم، نوعی مفهوم کانونیت و مرکزیت منطقۀ روستایی است» و مجموعه‌ای از دهکده‌های پیرامون خود را در بر می‌گیرد. باسورث در تحلیل اوضاع خراسان در دورۀ غزنویان، روستا یا رستاق (= رساتیق؛ جمع عربی رستاق) را «مبنای واحد جمعیتی در خراسان» می‌داند و بیان می‌کند:
«رستاق عبارت بود از یک مرکز شهری، نه چندان بزرگ، برای دادوستد یا دیه‌هایی در اطراف که در کنار رودخانه‌ها [یا در حوزۀ قنات‌ها] واقع بودند. هر رستاق غالباً با یک واحه قابل انطباق بود. رستاق واحدی خودبسنده بود.در نتیجه لهجه‌اش با جاهای دیگر تفاوت داشت. حتی واحدهای اوزان و مقادیر مورد استفاده در خراسان در هر رستاق فرق داشت. رستاق‌های کشاورزی و بازار شهری آنها و شهرهای بزرگ‌تر نظیر نیشابور و مرو، هم از نقطه نظر انسانی و هم اقتصادی وابسته به یکدیگر بودند». روستاها ممکن بود از بسیاری عناصر شکل‌دهندۀ شهر مانند کهندژ (اما به صورت قلعۀ دهقانان بزرگ، خوانین دوره‌های میانه و متأخر)، جامع و «منبر»، بازار و صدها و بلکه هزاران دِه برخوردار باشند.
شهرهای ایران در سدۀ چهارم قمری، رستاق‌های فراوان و دیه‌های بسیار داشتند، شهری چون قم که در حاشیۀ کویر و بیش‌تر از آب کاریز و کمتر از آب رودخانه فصلی قم و نهرها و جوی‌های آن بهره می‌برد «سیصد و شصت و پنج» رستاق، بیست کاریز فعال مهم و تعداد زیادی کاریزهای کوچک، بیست و دو نهر بزرگ و دَه‌ها جوی کوچک و پنجاه و هفت آسیای آبی بر نهرها، داشته است که فهرست آنها را حسن بن محمد بن حسن قمی با نام و نشان کامل بیان کرده است. همچنین در تاریخ بیهق بیان شده است که این شهر، به دوازده رَبْع (بخش/ محله) تقسیم می‌شده که هر کدام دَه‌ها روستا و ده را دربرمی‌گرفته‌‌اند.
پیداست که روستا معنایی فراتر از ده و دربرگیرندۀ ده دارد. یاقوت حموی در معجم البلدان این مفهوم را این گونه تعمیم داده و روستا را چنین تعریف می‌کند:
«آنچه ما به روزگار خود در کشور فارس‌ها دیده و دانسته‌ایم، آن است که ایشان از رستاق جایی را می‌خواهند که دیه و کشتزار بسیار دارد و آن را دربارۀ شهرهایی مانند بغداد و بصره به کار نمی‌برند، پس رستاق نزد ایرانیان به جای سواد [حومه] در اصطلاح مردم بغداد است و از خورۀ خوزستان کوچک‌تر می‌باشد».
از این رو اگر «قریه» در عربی معادل ده (دیه) در فارسی دانسته شود، روستا معادل نوعی «بلده الصغیره» یا شهر خُرد خواهد بود. اگرچه به صراحت نمی‌توان در ایران روستا را شهر خرد نامید چرا که شهر خرد نیز تعریف ویژه‌ای برای خود دارد و میان روستا و شهر قرار می‌گیرد. اما مطابق با دیدگاه‌های باستان‌شناسان می‌توان روستا را در زمرۀ تعریفی بر شمرد که از نخستین شهرها ارائه می‌داده‌اند و این موضوع در بررسی مفهوم و پیشینۀ شهر و بازشناسی شهر از غیر شهر بررسی شده است.
در مسالک و ممالک اصطخری که البته در اواخر سدۀ پنجم و اوایل سدۀ ششم قمری ترجمه شده است، از «روستای کهرگان» و چند «روستای» دیگر در توضیح پیرامون روستاهای هرات، از این واژۀ استفاده شده است. نام رستاق الرستاق در نواحی دارابگرد و در برخی جاهای دیگر مانند رستاق اصطخر، رستاق کنج در ماوراءالنهر (کنج رستاق= گنج رستاق در خراسان) یادآور کاربرد نام روستا و رستاق حتی در معنای خاص آن و یا صورت عَلَم است. در تاریخ بخارا روستاهای بزرگ و شهرهایی که منبر و جامع، کهندژ، بازار و حتی شارستان و ربض و حصار داشته‌اند «دیهه» خوانده شده‌اند که از آن میان است اسکجکث، شرغ، وردانه، برکد، رامیتن و … . اما نرشخی کرمینه را که در میان بخارا و سمرقند، از برخی ویژگی‌های مهم شهر برخوردار بود، این گونه معرفی می‌کند:
«کرمینه از جمله روستاهای بخارا است و آب او از آب بخارا است و خراج او از خراج بخارا است و وی را روستایی علیحده است و مسجد جامع دارد». نرشخی ضمن بیان شهرها و روستاهای بخارا به نام «دیه» در یک جا اشاره‌ای [اغراق‌آمیز] دارد مبنی بر این که «بیکند (که از جمله شهرها بود)، را زیادت از هزار رباط بوده است به عدد دیهای بخارا» و در جای دیگر پس از «ذکر جای‌هائی که مضاف است» بر بخارا، بیان می‌کند که «عدد دیهای بخارا بسیار است، این چند عدد که معروف‌تر و قدیم‌تر بود یاد کردیم».
روستاهای ایران در دورۀ سامانیان به عنوان مهم‌ترین پایگاه منطقه‌ای و بهره‌مند از زمین‌های زراعی به عنوان واحد تولیدی همواره پشتوانۀ اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی زندگی و اقتصاد شهری به شمار می‌آمدند. تولید کالایی در روستاها و تمرکز شیوه‌های سنتی در اقتصاد کشاورزی، دامداری و صنایع بومی همواره باعث پیشرفت و شکوفایی شهرها به ویژه از جانب بازار و از آن میان بازارهای هفتگی، ماهیانه و سالیانه می‌شد. معمولاً روستاها در کثرت انواع تولیدات زراعی و باغی و نیازهای اولیۀ صنایع شهری باعث رونق صنعت و بازار می‌شدند و از این رهگذر، بده‌بِستان دو سویه‌ای با شهر داشتند. بدیهی است که روستاها از اواخر دورۀ ساسانیان هم زمان با گسترش فتوح در ایران، خاستگاه خیزش‌های سیاسی و اجتماعی در راستای پیشبرد فتوح بودند، به رغم این که هم زمان با گسترش دامنۀ فتوح در ایران و کوچ گروه‌های مختلف قبایلی عرب و اسکان آنها در شهرها، روستاها یکدستی اجتماعی- قومی خود را بیش‌تر حفظ کردند. سکونت اولیۀ اعرابِ فاتح در قالب جنگجویان متوجه روستاها نبود، بلکه بیش‌تر یا در شهر- دژهای جدید ساخته‌شده (مانند کوفه و بصره به عنوان شهرهای نظامی) و یا کهندژ‌های باستانی شهرها ساکن می‌شدند و به زندگی روستایی تَن نمی‌دادند. اما به تدریج روستانشینانِ متمول و از آن میان دهقانانِ بزرگ مرتبه در قالب اشراف زمین‌دار سابق در ادارۀ روستاها پابرجا ماندند و از این نظر سرنوشت بهتری نسبت به شارنشینانِ کُهَن که برآمده از از دستگاه اداری- دیوانی و به ویژه دربار ساسانی بودند، پیدا کردند. از دیگر سو، هم زمان با فشارهای اقتصادی حکام (امیران) عرب در راستای اخذ خراج‌های گزاف جامعۀ روستایی به تدریج در قالب شورش‌های مخالف حکمرانان قرار گرفتند و در این زمینه روستانشینان خراسان، تلاش‌های بی‌وقفه‌ای نسبت به دیگر بخش‌های ایران انجام دادند، چنان که اولاً دو- سه دهه دیرتر از دیگر بخش‌های ایران اسلام در آن جا فراگیر شد و ثانیاً از دهه‌های آغازین سدۀ دوم قمری به قیام‌های ضد اموی در خراسان پیوستند و تا چند سده این نقش را در دوران عباسیان ادامه دادند.
گسترش شورش‌های غلّات در میان جامعۀ روستایی ایران نمونۀ بارز از گرایش روستانشینان به اعتراض‌های دامنه‌دار نسبت به سیاست‌های اقتصادی (به ویژه اجحاف مالیاتی)، اجتماعی (سیاست‌های قومی- نژادی اعراب) و فرهنگی امویان در سه دهۀ نخست سدۀ دوم قمری بود. چنان که در آن زمان:
«شورش‌های غلّات کلاً نمودار کوشش‌های جامعه‌های روستایی ست که برای ایستادگی در برابر گردن نهادن و فرمانبرداری از گروه نوخاستۀ اسلامی عرب- ایرانی خراسان. این سرکشی‌ها در جاهای جدا افتاده و بیش‌تر در کوهستان‌ها و بخش‌های روستایی روی می‌داد و هواداران آنها از روستاییان و مردم… فرودست بودند» اگرچه رهبری آنها را بیش‌تر قشرهای اجتماعی بالادست آنها به عهده داشتند.
از مهم‌ترین چنین حرکت‌هایی، تلاش برای به ثمر رسیدن قیام ابومسلم خراسانی و تلاش‌های نافرجام خراسانیان بود در قیام‌های یحیی بن زید در سال 125 قمری در زمان ولید بن یزید بن عبدالملک و قیام‌های سنباد گبر، اسحاق ترک، استادسیس، المقنع، بابک خرم‌دین، خوارج و … .
در دورۀ سامانیان به دلیل ثبات سیاسی، کارکرد اقتصادی روستاها به عنوان مهم‌ترین حوزۀ فعالیت این واحدهای ارضی باعث شکوفایی و رونق اقتصاد شهر می‌شد. روستاها علاوه بر میوه‌های تازه که مورد مصرف در شهرهای پیرامونشان بود در تولید خشکبار و تولید غلات برای صادرات به شهرهای دورتر یا خارج از مرزهای قلمرو حکومتی توانایی بسیار یافتند.
بخش مهمی از اقتصاد ایران در دورۀ سامانیان بر پایۀ تولیدات کشاورزی و دامی روستاها استوار بود. جغرافی‌نگاران سده‌های میانه در کتاب‌هایی مانند مسالک و ممالک، صوره الارض، احسن التقاسیم و یا در تاریخ‌های محلی مانند تاریخ بخارا، تاریخ بیهق، تاریخ نیشابور و … دربارۀ هر شهر و دیاری که سخن گفته‌اند، ضمن یادکردی از روستاهای آن به ذکر تولیدات زراعی، باغی، دامی و صنایع دستی روستاها پرداخته‌اند. چنان که برخی روستاها به دلیل تولید محصولی خاص شهرت جهانی یافته‌ بودند و گاه راه‌های مهم تجاری را به سوی خود جلب می‌کردند.
6. کوره
اصطلاحی است معرب شدۀ خوره یونانی که از طریق زبان سریانی در زبان پهلوی ساسانی (فارسی میانه) رواج یافت و در معانی گوناگون شهر، شهرستان، بخشی (حِصه‌ای) از ولایت یا استان، و نیز در معنای استان به کار رفته است. یاقوت حموی به نقلِ تعریف حمزه اصفهانی از کوره پرداخته که چنین گفته است: «خوره واژۀ فارسی خالص به معنی بخشی از استان است و تازیان آن را برگرفته برای استان به کار می‌برند، چنان که اقلیم را از یونانیان گرفتند و به جای «کشخر» (خشثره) فارسی به کار بردند، پس خوره و استان یکی است». با این همه، یاقوت معتقد است که «خوره» به هر سرزمینی گفته می‌شود که چند دیه را دربرمی‌گیرد و نام قصبۀ مرکزی همۀ دیه‌ها که آنها را دربرمی‌گیرد به تمام آن «حصه» یا «خوره» اطلاق می‌شود. بر همین اساس وی، استان را نیز کاملاً مانند کوره تعریف کرده که مثلاً فارس به چند استان و چنان که ابن‌بلخی گفته است به پنج کوره تقسیم می‌شد. اما ابن‌بلخی بیان می‌کند که هر کوره به چند شهر تقسیم می‌شود در حالی که یاقوت حموی کوره را در معنای استان قرار داده بیان می‌کند که «هر استان نیز چند روستا (رستاق) را در بر می‌گرفت و هر روستا به چند تسوج و هر تسوج به چند دیه تقسیم می‌گردید».
در دورۀ ساسانیان واژۀ «خوره» به همراه نام شهرها، در معنای استان نبود و چنان که ابن‌بلخی و اصطخری بیان کرده‌اند کوره‌ها عنوانی برای بخش‌های فارس بوده‌اند که به نام مرکز هر بخش که چندین شهر، روستا و دیه را دربرمی‌گرفت شهرت می‌یافتند. اردشیرخوره، شاپورخوره و قبادخوره شهرهایی بودند که توسط سه تن از شاهان ساسانی بنا شدند؛ از این رو شهر اردشیر، شهر شاپور و شهر قباد خوانده می‌شدند. در واقع خوره در بخش‌های جنوبی و جنوب غربی ایرانِ عصر ساسانی و با تأکید بر فارس به مانند پیشوندهای «ویه»، «وه»، «ریو»، «به» و … معنای شهر را تداعی می‌کرد. در دورۀ اسلامی اضافه کردن کوره بر سر نام‌های اردشیرخوره، شاپورخوره و قبادخوره در واقع برای آگاهی دادن از این امر بود که این شهر‌ها (خوره‌ها)، به مرکز یا قصبۀ بخشی بزرگ تبدیل شده بودند: کورۀ اردشیرخوره و … . در تاریخ قم تعبیری جالب به کار رفته است، «تکویر کردن» در این اثر به معنی تبدیل قم از شهر به کوره آمده است، چنان که تکویر کردن با صاحب منبر شدن توأمان بوده است، برای استقلال اداری قم از اصفهان.
در دورۀ ساسانیان، «خوره» بیش‌تر بر سر نام شهرهای جدیدالتأسیس قرار می‌گرفت، چنان که بر سر نام شهرهای قدیمی یا به صورت پسوند آنها به کار نمی‌رفت، مثلاً در حدود سال 350 میلادی در شوش شورشی بر ضد شاپور دوم درگرفت، سرانجام شهر شوش ویران شد و شهر تازه‌ای در نزدیکی آن بنا نهادند که به نام «ایران‌خوره‌شاپور» شهرت یافت که در واقع «ایران شهرِ شاپور» یا «ایرانشهرِ» ساخته شده به دست «شاپور» معنی می‌داد.
در دوران اسلامی، فارس به پنج کوره و سواد (عراق عرب) به دوازده کوره تقسیم می‌شد. این مفهوم (کوره) در خراسان به «رَبْع» اطلاق می‌شد و آن دیار را به چهار «رَبْع» تقسیم می‌کردند و هر رَبْع یکی از چهار قصبۀ اصلی آن را (مرو، بلخ، هرات و نیشابور) دربرمی‌گرفت. رَبْع در معنی «محله» یا بخش‌های یک شهر، معنی بارزتری داشت. چنان که در تاریخ نیشابور آمده است: «اما ارباع نیشابور چهارست: ریوند، مازُل، شامات، بُسْفروش». این رَبْع‌ها از «چار طرف مسجد جامع» جدا می‌شدند و تا «کنار زمین ولایت قری و قنوات را به آن رَبْع نسبت دادند».
بدین سان، کوره یا خوره (خرَّه) در معنای «بخش» برای تقسیم‌بندی کلانِ یک استان یا ولایت به کار می‌رفت. اگر واژۀ استان یا ولایت برای تقسیمات اداری- کشوری ایران در دوران اسلامی به کار رود و مثلاً فارس، سواد، خراسان، آذربایجان، کرمان و … را در بر بگیرد، در این صورت کوره واحد تقسیمات اداری برای بخش‌بندی استان‌ها خواهد بود. از این رو، «رَبْع» به جای «کوره» تنها در معنی بخش و ناحیه به کار می‌رفته است. «ناحیه» (ناحیت) نیز در معنای بخش‌های کوچک‌تر کوره‌ها به کار رفته است، چنان که کوره‌های پنج‌گانۀ فارس هر کدام به چندین «نواحی» تقسیم می‌شدند. تقسیم‌بندی بارزتر یک استان به کوره‌ها و بخش‌های کوچک‌تر را ابن‌خردادبه در نمونۀ «سواد» (عراق عرب)، چنان که در توضیح پیرامون تسوک آورده شد، به خوبی بیان کرده است که می‌تواند الگوی تقسیمات کشوری قرون نخستین اسلامی را به ویژه در بخش های غربی ایران، نشان دهد.

                                                    .