تعاریف و اصطلاحات

تعاریف و مفاهیم
پیش ازانجام هر پژوهشی ضروری است با عناصر اصلی دخیل درآن پژوهش، مفاهیم مرتبط و تعاریف و اصطلاحات رایج درآن تحقیق آشنا شویم. در زمینه موضوع مورد مطالعه که « استخوانبندی اصلی شهر» می باشد هم نیازمند ارائه تعاریفی است تا در طول تحقیق دچار کج فهمی نشویم. تعاریفی همچون ساختو ساختار، استخوان بندی، عناصر سازنده ساخت اصلی شهر و …
2-2-1 ساخت :
ساخت یک مفهوم کلی و دارای کاربرد وسیع در علوم اجتماعی است. در برداشتی عام یک ساخت اجتماعی مجموعه یا کلی است اجتماعی، متشکل از اجزایی سازمان یافته، کم و بیش وابسته به هم و دارای پیوندی بادوام با یکدیگر( بیرو،1366، 382).
به لحاظ واژه شناسی کلمه ساخت از (structure) ازکلمه لاتین structura و از فعل struere به معنی ساختن و بنا کردن گرفته شده است. در فرهنگ لغت عمید واژه ساخت به عنوان اسم مصدر ساختن، سازش، ساختگی یاد شده است.( عمید،1389: 620) همچنین در فرهنگ لغت معین ساخت این چنین تعریف شده است. «ساخت دارای معانی و مفاهیم مختلفی است. از یکسو آنرا به مفهوم ساختن و از سوی دیگر به معنای طرز، اسلوب و شیوه به کارگرفتهاند. (معین،1343: 1374).
در زبان لاتین ساخت ترجمه واژه “structure” میباشد. در فرهنگ لغت آریانپور این لغت به معنای ترکیب و سازمان و گاهی به مفهوم چگونگی ترکیببندی ساختمان چیزی، عمل یا فرایند ساختن و ترکیب اجزا و بخشهای یک جسم مورد استفاده واقع شده است.
« درمعنای دقیق و کاربرد لفظ ساخت اختلاف نظر بسیار است. بعضی آن را مجموعه سادهای از روابط میدانند و بعضی دیگر شبکه درهم پیچیدهی به هم پیوستهای از فعل و انفعال متقابل، مانند سلسله اعضای یک جسم آلی که علیرغم وظیفه جداگانهای که برعهدهی هریک از آنهاست درعین حال موجودیت هرکدام منوط به موجودیت دیگران است، چندان که ازکل آنها چیزی به دست میآید که ازحاصل جمع فرد فرد آنها بسی بیشتر و حتی چیز دیگراست» (نجفی،1373 :19).
درسایر علوم تعریف متداول ساخت عبارت است ترکیب خاص هم بستگی اجزا برای تحقق منظور معین مثل ساخت همه ی اجزای بدن انسان و طریقهای که این اجزا با یکدیگر همکاری میکنند. (شیبانی،1347 :28).
درعلوم اجتماعی ساخت عبارت است از روابط اجتماعی نسبتاً بادوام، بدین گونه پدیدههای اجتماعی از قبیل آداب و رسوم یا نهادهای اجتماعی هریک ساخت معینی دارند. مثلا خانواده دارای ساخت معینی است که از مجموع برخورد روابط میان افراد تشکیل شده است.(بذرگر،1382: 27).
انسانشناسان و جامعهشناسان مختلف تعاریف متفاوتی از مفهوم ساخت ارائه داده اند. هریک از این تعاریف، دارای خصایص و ویژگیهایی است و توجه خود را به جنبهای از این مفاهیم معطوف کرده است، به طوری که در اغلب این تعاریف، با توجه به ویژگیهای موردنظر، سایر جنبهها یا انکار شده یا نادیده گرفته شدهاند.
رایجترین این تعاریف عبارت است از اینکه «هرگاه میان عناصر و اجزای یک مجموعه که کلیت آن موردنظراست، رابطهای نسبتاً ثابت و پابرجا برقرار باشد، به مفهوم ساخت میرسیم. ازاین رو، ساخت دارای دو وجه خواهد بود: یکی ازعناصر تشکیل دهندهی آن و دیگر روابط ثابتی که عناصر ساختی را به یکدیگر مرتبط میسازند » (توسلی،1379: 125).
باتوجه به آنچه گفته شد واژهی ساخت در بسیاری از علوم مورد استفاده قرار گرفته و به معنی چگونگی ترکیببندی ساختمان چیزی و ترکیب اجزا و بخشهای یک جسم به کار رفته است. از اینرو هر پدیدهای دارای یک ساخت است که کلی را تشکیل میدهد. این ساخت از عناصر و اجزای مختلفی تشکیل شده و میان آنها رابطهای نسبتاً ثابت و دائمی برقرار است (بذرگر،1382 :28).
2-2-2 اسکلت اصلی
پیکره هر موجود زنده، استواری و قوام آن به مدد اسکلت اصلی امکانپذیر میباشد. همچنین حرکت و فعالیت در اندامها نیز به کمک اجزای این استخوانبندی اصلی و مفاصل آن امکانپذیر میگردد. اسکلتها یا داخلی اند یا خارجی. وظیفه دستگاه اسکلتی غیر از حرکت دادن جاندار، نگهداری آن نیز هست. همان اندامهایی که جانوران را حرکت میدهند، اجزای بدن آنها را در کنارهم نگه میدارند و به آن شکل میدهند. به عبارت دیگر نگهداری شکل کلی بدن، حفاظت از اعضای حساس بدن، حرکت اندامها از جمله وظایف اصلی استخوانبندی است.
اساس شکلپذیری اسکلت اصلی در موجودات زنده، عملکرد آن میباشد به نحوی که مناسبترین ساختار را برای فعالیتهای حیاتی داشته باشد، در عین حال که زیباترین و متکاملترین فرم را نیز دارد. اوج تکامل و زیبایی در استخوانبندی آنجاست که هر چیز درجای خود قرار گیرد. اعضای حیاتی به صورتی حساب شده در نقاطی قرار میگیرند که بهترین حفاظت از آنها توسط استخوانبندی به عمل آید. حفظ تعادل نیز از جمله عملکردهای استخوانبندی میباشد ( حمیدی، 1376: 38).
تغییر و تحولات اساسی در مسیر تحول و تکامل شکلی و عملکردی استخوانبندی موجودات زنده که به صورت از دست دادن برخی عناصر و اجزا و اضافه شدن اجزایی دیگر یا تغییر شکل بوده است؛ به طور کلی در پاسخگویی به نیازهای عملکردی و سهولت و سرعت انجام فعالیتهای موجود زنده صورت گرفته است. در شرایط کنونی، استخوانبندی هریک از موجودات زنده برای فعالیتهای فعلی آن موجود، کامل است.
2-2-3 ساختارگرایی
ساختارگرایی نظریهای زیباشناختی است که بر مبنای فرضیههای فلسفی محوری بنا شده است. هدف تحلیل ساختارگرا آشکار ساختن ژرف ساختهای متون است. ساختارگرایی پایه در نشانه شناسی (علم نشانه ها) دارد که همان نظریهی نشانههاست. بنا به قول نشانه شناسان، کلیهی نظامها از علائمی تشکیل شدهاند که فرد به شیوهی توافقی یا قردادی بدانها پاسخ میدهد.
تحلیل ساختارگرا اساساً محصول نشانهشناسی و زبان شناسی ساختاری است، اما فرمالیسم روسی (از مکاتب نظریه پردازان ادبی) و نظریه انسانشناختی نیز نقش بارزی در مایهور ساختن آن ایفا کردهاند. فرمالیسم روسی منشأ یکی از مفاهیم محوری ساختارگرایی به نام ” دگرگونی ” ( یا گشتار ) است (سیم، 1384 :14).
این واژه مجموعهاى از افکار پیچیده و پراکنده را توصیف مىکند که در دههی 1960 میلادى، بویژه در فرانسه، در علوم اجتماعى پدید آمد. اصولاً به نظر مىرسید که ساختگرایى به مثابه یک تلاش روششناختى مزایاى انقلاب ساختگرا را، که در زبانشناسى در حال وقوع بود، به دیگر علوم اجتماعى توسعه مىبخشد. از یک سو، فقهاللغه کلاسیک اساساً به توصیف تمام اجزاى زبانها مىپرداخت (واژگان، نحو و جزء آن) و ازسوى دیگر زبان شناسى ساختگرا به تحلیل ساخت زبان کمک کرد. (همان)
در تحلیل ساختى، هدف این موضوع است که نشان داده شود مجموعهاى از نهادها که جامعهاى را توصیف مىکنند، ساختى را تشکیل مىدهند که این مجموعه میبایست به عنوان ترکیبى قابل اعتماد (و نه اتفاقى) از عناصر دیده شود.
در انسان شناسى دیدگاه متفاوت می باشد. اشتراوس در کتاب ساختهاى ابتدایى خویشاوندى، دیدگاه «ساختى» را در حوزه اى از مردم شناسى که سنتاً روش توصیفى بر آن حاکم بود، به کار گرفت. نظریه اشتراوس با انتقاداتى جدّى مواجه گردید. به نظر لوی اشتراوس، تأکید بر چنین واقعیتى به «سرگردانى هاى گذشته از اصالت روان شناسى» برمىگردد.
موضوع روش تحلیلی ساختگرا در انسانی عبارت از مطالعه استقرایی ساخت و سازمانهایی است که در مجموعهی جامعه، غیر صریح و نا آشکارند و ممکن است به کمک منابع تاریخی، اطلاعات تجربی و مردم نگاری مانند قوانین خویشاوندی، اساطیر، مناسک، هنر، نظریههای سیاسی، آداب و اعمال مربوطه به تهیهی غذا و طبقهبندی گیاهان و نظایر آن آشکار شوند. ( روح الامینی، 1357: 124)
باید گفت: «انقلاب ساختى» (پذیرش روش شناسى ساختى) در زبان شناسى و انسان شناسى باید بیشتر به صورت محلى تلقّى شود (نه عمومى)، یعنى این اصول تصورات جدیدى را در حوزههاى قدیمى گسترش مىدهند، ولى انقلاب در این حوزهها موجب روش شناسىهاى جدیدى شده است که از محدوده زبان شناسى و قوم شناسى فراتر مىروند. از اینرو، در واج شناسى ساختارى و نحو ساختار اشتراوس و بوش، مطالعات ویل و چامسکى در مورد خـویشاوندى یک روش شناسى ریاضى بنیادین را به کار مى برند که در تحسین عمومى واعتبار آنها سهیم است.
ساختگرایان با تفاوت گذارى میان تحلیل همزمان و تحلیل ناهمزمان، به طور قابل ملاحظه اى، از بلندپروازى هاى خود کاسته اند. غالباً سنخ شناسىها را توسعه داده و از دلیل وجود آن چشم پوشیده اند.
این[موضوع] مىتواند در مقایسه با بررسىهایى مانند بررسىهاى مارکس و دوتوکویل، که همیشه تفاوتهاى همزمان را در انواع اجتماعى به مثابه نتیجه فرایندهاى ناهمزمان تعبیر مىکردند، به عنوان یک پیشرفت مشکوک ملاحظه شود.

                                                    .