مدیریت راهبردی یا استراتژیک، اصطلاحی است که جهت تشریح فرآیند تصمیم گیری و اجرا مورد استفاده قرار می گیرد. به این ترتیب مدیریت استراتژیک عبارت است از جریان تصمیم ها و فعالیت هایی که منجر به ایجاد یک یا چند استراتژی موثر برای نیل به اهداف می شود. به همین طریق مدیریت استراتژیک روشی است که در آن استراتژیست ها به تعیین اهداف و تصمیم گیری استراتژیک می پردازند. ( احمدی، 1382)
4.2 استراتژِی:
واژه ی استراتژی مدت زمان طولانی است که متداول شده و در حال حاضر مدیران این واژه را آزادانه ومشتاقانه به کار می برند. از طرفی،جزئی از ماهیت انسان، یافتن تعریف برای هر مفهومی است. تعریفی که معمولا در مقدمه کتب استراتژی ارائه می شود کمابیش بشرح زیر است:
” استراتژی عبارت است از برنامه های مدیران ارشد برای دست یابی به نتایجی که با رسالت و اهداف سازمان سازگار باشد.” (مینتزبرگ، آلستراند، لمپل،1384)
شناخت بیشتر و دقیق تر استراتژی تنها بااین تعریف امکان پذیر نیست. استراتژی به چند تعریف نیاز دارد که پنج تعریف از میان این تعریف ها خاص می باشند. اولین تعریف از استراتژی برنامه یا چیزی معادل آن یعنی جهت، مسیر یا خط مشی آینده و یا راهی به سوی دور دست خواهد بود. (مینتزبرگ، 1987)
اما در عمل تعریفی که برخی از مدیران از استراتژی ارائه می دهند، با تعریف فوق اختلاف دارد. معلوم می شود که استراتژی از جمله ی مفاهیمی است که ما ناگزیر آن را یه یک شیوه تعریف می کنیم اما اغلب به شیوه ایی دیگراز آن استفاده می کنیم. تعریفی که در عمل مشاهده می شود، استراتژی به عنوان یک الگو است. یعنی تداوم در رفتار در طول زمان.باید توجه داشت که هر دوتعریف فوق معتبر هستند، یعنی سازمان ها هم برنامه هایی را برای آینده ی خود در نظر می گیرند و هم الگویی را از گذشته ی خود بیرون می کشند. اولی استراتژی موردنظرو دومی را استراتژی تحقق یافته می نامیم. (میتزبرگ، آلستراند، لمپل،1384)
تحقق کامل استراتژِی ها، حاکی از پیش بینی و دور نگری عالی است و این در حالی است که هیچ تحققی حاکی از بی هدفی نیست. جهان واقعی نیز به طور طبیعی مستلزم دورنگری ومقداری انطباق در این راه است. علاوه بر دونوع استراتژی یاد شده، نوع سومی نیز وجود دارد که آن استراتژی نوظهور است. یعنی الگویی بدون آن که مورد نظر باشد، تحقق یافته باشد.گروه دیگری از نظریه پردازان، استراتژی را یک موقعیت می دانند. بر همین اساس مایکل پورتر اظهار داشته است:” استراتژی عبارت است از ایجاد یک موقعیت منحصر به فرد و با ارزش که در برگیرنده ی فعالیت های متفاوت باشد.” از منظر گروه دیگر، استراتژی یک دورنما است. استراتژی به عنوان موقعت، نقطه ی ملاقات محصول و مشتری را مشخص می کند و هم چنین به خارج یعنی به بازار خارجی می نگرد. بر عکس، استراتژی در قالب دورنما، بیشتر متوجه درون سازمان و افکار استراتژیست ها است و البته توجه زیادی نیز به دورنمای سازمان دارد. تا اینجا استراتژی دارای چهار تعریف متفاوت بود.پنجمین تعریف که کاربرد مشترک دارد این است که استراتژی یک حیله ی گمراه کننده است. یعنی مانور ویژه ایی مقصود از آن غلبه بر دشمن یا رقیب است. (همان ماخذ، 1384)
استراتژی ممکن است که صرفا یک تعریف نداشته باشد، اما تا به حال در رابطه با ماهیت کلی آن اتفاق نظر وجود داشته است. مینتزنرگ تعریف زیر را برای استراتژی معتبر می داند؛
استراتژی هم با سازمان و هم با محیط ارتباط دارد. سازمان برای مقابله با محیط های متغیر از استراتژی استفاده می کند. جوهره ی استراتژی سازمان نیافته، برنامه ریزی نشده و غیر تکراری است. زیرا تغییر شرایط جدیدی برای سازمان فراهم می آورد. ( استیسی، 1387)
استراتژی در بر گیرنده ی هر دو موضوع محتوا و فرایند است. مطالعه ی استراتژیک هم شامل اقدامات انجام واژه استراتژی مدت زمان طولانی است که متداول شده است. در حال حاضر مدیران این واژه را آزادانه به کار می برند و به عنوان نقطه اوج فعالیت مدیریت شناخته می شود. بیشتر کتب استانداری که در زمینه ی استراتژی تالیف شده اند این تعریف را برای استراتژی ارائه داده اند: ( رحمان سرشت، 1384)
استراتژی عبارت است از برنامه های مدیران ارشد برای دست یابی به نتایجی که با رسالت واهداف سازمان سازگار باشد. اما در اینجا به ارائه ی این تعریف ساده بسنده نمی شود زیرا استراتژی به چند تعریف نیاز دارد که پنج تعریف از میان ان ها تعاریف خاص هستند. ( همان ماخذ، 1384)
اولین تعریف برای واژه ی استراتژی، احتمالا برنامه یا چیزی معادل آن خواهد بود. برنامه را نیز می توان به معنای جهت، مسیر، خط مشی آینده یا راهی به سوی دور دست دانست. استراتژی از جمله ی واژه هایی است که ما ناگزیرآن را به یک شیوه تعریف می کنیم اما اغلب به گونه ایی دیگر از آن استفاده می کنیم. دومین تعریفی که برای واژه ی استراتژی کاربرد دارد، الگو است.الگو یعنی تداون در رفتار در طول زمان. (مینتزبرگ، آلستراند، لمپل،1384)
سازمان ها هم برنامه هایی را برای آینده خود در نظر می گیرند و هم الگوهایی را از گذشته ی خود بیرون می کشند.اولی استراتژی موردنظر و دومی را استراتژی تحقق یافته نامیده می شود. تحقق کامل استراتژی ها حاکی از پیش بینی ودورنگری عالی است و این در حالی است که هیچ تحققی حاکی شده یا محتوای استراتژی و هم شامل فرایند هایی است که به موجب آن ها اقدامات تعیین و انجام می شوند. استراتژی در بر گیرنده ی رویه های فکری(عقلایی) و همین طور رویه های تحلیلی است. برخی از صاحب نظران بر بعد تحلیلی استراتژی بیش از ابعاد دیگر آن تاکید می کنند. اما اکثر آن ها معتقدند که مهمترین بخش از فرایند استراتژی سازی و در واقع قلب آن، همان کار فکری است که رهبران سازمان انجام می دهند. ( مینتزبرگ، 1384)
بنابراین استراتژی دارای پنج تعریف و ده مکتب است. همان طور که مشاهده خواهید کرد، روابط بین این تعاریف ومکاتب متفاوت است. هر چند بعضی از مکاتب اولویت های خاص خود را دارند ( مثلا برنامه در مکتب برنامه ریزی، موقعیت در مکتب موقعیت یابی، دورنما در مکتب کار آفرینی، الگودر مکتب یادگیری و تا اندازه ایی حیله در مکتب قدرت). ( پیرس، رابینسون، 1377)
مکتب های مختلفی در باب شناخت استراتژی وجود دارد.این مکاتب به همراه صفت هایی که بهترین وصف را برای آن ها ارائه می دهد، به شرح زیر است:
مکتب طراحی: تدوین استراتژی به عنوان یک فرایند مفهومی
مکتب برنامه ریزی: تدوین استراتژی به عنوان یک فرایند رسمی
مکتب موقعیت یابی: تدوین استراتژی به عنوان یک فرایند تحلیلی
مکتب کارآفرینی: تدوین استراتژی به عنوان یک فرایند تخیلی و بینشی

                                                    .