تدوین شایستگی های رهبری مورد نیاز برای ایجاد برنامۀ جانشین پروری مطالعه موردی شرکت پالایش …

شناسایی ظرفیت متقاضیان؛ مدیران کلیدی کارکنانی را معرفی میکنند که متقاضیان برنامهریزی جانشینپروری برای پستهای کلیدی رهبری در برنامهریزی رهبری هیئت مدیره مورد ملاحظه قرار گرفتهاند.
وظایف مرشد؛ متقاضیان برنامهریزی جانشینپروری مرشدانی را تعیین خواهند کرد که به توسعه آنها در فرایند کمک خواهندکرد.
برنامههای توسعه متقاضیان؛ هر متقاضی یک برنامه توسعه خواهد داشت، تواماً بوسیله متقاضی و مرشد او با دادههایی از سرپرستان توسعه مییابد، که نیازهای توسعهای متقاضی را منعکس خواهدکرد.
بررسی و پیگردی متقاضی؛ برنامهریزی رهبری هیئت مدیره هر چند وقت یکبار آن را مورد بازنگری قرار میدهد یا این تضمین را به متقاضیان میدهد که پیشرفت مطابق برنامههای توسعهشان انجام میشود (Duran, 2006: 19).
در بررسی که توسط رودگرز (۲۰۱۰) با موضوع شناسایی شایستگیهای رهبری برای ایجاد برنامۀ جانشینپروری رهبری انجام گرفت، پنج تم اصلی استخراج شد که عبارتند از: (۱) موثرترین سبک رهبری رویکرد مشارکتی مبتنی بر دموکراسی و رهبری موقعیتی است. (۲) موثرترین ویژگیها و رفتارهای رهبران در کاریبین بازخورد انتقالی؛ محرک بودن، مشوق، و پشتیبان کارکنان؛ و کار تیمی. (۳) سبک ها، ویژگیها، و رفتارهای موثر اخیر رهبران متضمن دستورات و رهنمودهای استبدادی و خواستار شخصیت تهاجمی نوع A هستند. (۴) این رهبران دریافتند که برنامه رسمی شناسایی، آموزش، و آماده کردن کارکنان بسیار موثر است. (۵) رهبران در کاریبین تصدیق کردند که انرژی، شور و اشتیاق، نگرش، آموزش و تحصیلشان تعیینکننده موفقیتشان بوده است (Rodgers, 2010, 64).
یافته اصلی که کومی (۲۰۰۴) در بررسی خود مرتبط با این موضوع انجام داد این بود که شایستگیهای رهبری در هر سازمان منحصر بفرد نیستند. بنابراین فرایند توسعه مدل شایستگی رهبری نباید از قلم انداخته شود. این بررسی همچنین نشان داد که تعهد تیم مدیریت ارشد الزامی است و برنامه ریزی باید همتراز با برنامه استراتژیک سازمان باشد. بکارگیری شایستگیهای رهبری به عنوان یک چارچوب، تعیینکننده این امر است که دیگر برنامه ها ممکن است با ابتکار عملهای بیشتر منابع انسانی مرتبط باشد. اجرای این نوع از برنامه مستلزم فرایند مدیریت تغییر خوب است (Comey, 2004, 7).
یک برنامه رهبری میتواند نوعی استراتژی را برای منابع و کارکنان موجود برقرار کند همچنین میتواند سازمان را بمنظور مواجه شدن با تغییرات آمادهتر سازد و عملیاتی را برای آینده ارائه دهد. نقش برنامهریزی جانشینپروری ارائه جهتی برای برنامهریزی بلندمدت و تضمین بهترین استفاده از منابع بمنظور دستیابی به اهداف سازمان است. آن همتراز با ارزشها، رسالتها و اهداف سازمان است. یک برنامه جانشینپروری برنامههایی را توسعه میدهد که “رشد و ارزیابی پیوسته وظایف و نتایج سازمان” را تضمین میکند. سازمانهای موفق برنامههای رسمی بلندمدت دارند که تمام عملیات کسب وکارشان شامل توسعه رهبری را پوشش میدهد.
سازمانها با برنامههای جانشینپروری با اثربخشی بالا مدیران ارشد اجرایی، مدیران ارشد را در سراسر فرایند در برمی گیرد. این مسئولیتی را برای همه سطوح مدیریت در شناسایی و توسعه کاندیداها ایجاد میکند. هنگامیکه که کاندیداها شناسایی شدند، بیشتر سازمانها آمال و آرزوهای مسیر پیشرفت شعلی کارکنانشان را مورد توجه قرار میدهند. سازمانها از ارزیابی دادهها راجعبه عملکرد فعلی و آمادگی یا ظرفیتشان استفاده میکنند. این به شناسایی توسعه نیازهای یک داوطلبان کمک میکند. داوطلبان برای انجام وظایف توسعهای و برنامههای آموزش رسمی مطابق با اهداف برنامه انتخاب میشوند. فرایند هم نیازهای سازمان و هم افراد که در برنامه جانشینپروری درگیر هستند را شامل می شود. درگیر کردن کاندیداها در فرایند و شناسایی مسیر پیشرفت شغلی و آرزوهای آنها یک تناسب بهتری بین فرد- شغل بوجود میآورد. سازمانها زمانیکه مدیریت جانشینپروری را با دیگر سیستمهای منابع انسانی یکپارچه و یکی میکنند و بطور استراتژیک با برنامه کلی کسبوکار پیوند میدهند بیشترین سود را خواهند برد.
با نگاه کردن و توجه داشتن به ذخایر فعلی، یک سازمان میتواند از برنامه جانشینپروری و رهبری در افزایش فرصتها بمنظور توسعه ظرفیت بالای ایفا کنندگان آن، شناسایی نیازهای جایگزینی آن، و افزایش ذخایر استعداد کارکنان که قابلیت ارتقاء دارند استفاده کند. هنگامیکه برنامهریزی رهبران را از درون توسعه میدهد، سازمانها نیاز خواهند داشت که به شایستگیهای فعلی سازمان توجه کنند و تعیین کنند که چه برنامههای آموزشی و توسعهای برای برآوردهشدن نیازهای آینده ضروری خواهد بود.
سازمانها رهبرانی میخواهند که استعدادهای متمایزی داشته باشند و در حالیکه اصول اخلاقی متناسبی را طرحریزی میکنند به انجام شغل دست مییابند. این بدین دلیل است که سازمانها به ارزشها و شایستگیها به عنوان نشانههای حیاتی موفقیت مینگرند. شایستگیها کلید سنجش و معیار تصمیمگیری در برنامههای منابع انسانی و در برنامهریزی جانشینپروری میباشند. برنامهریزی رهبری شایستگیهای اصلی را میسازد و ظرفیت رهبری را بسوی عمل متمایل میکند (Comey, 2004: 19-21).
شناسایی، انتخاب، و توسعه رهبران آینده از طریق فرایند برنامهریزی جانشینپروری وظیفه اصلی برای بیشتر سازمانهاست. شایستگی رهبری عاملی اساسی در این فرایند است. بدلیل تغییر مداوم و پیچیده در محیط سازمانی امروزی، پاسخ رهبری به تغییر، سروکار داشتن با عوامل پیشبینی نشده، ایجاد اعتماد، و مدیریت کردن در میان فرهنگها ویژگیهای اساسی برای رهبران آینده است. رهبران سازمانی سطح عالی و مدیران ارشد اجرایی مسئول موفقیت سازمانشان و ایجاد ایمان و اعتقاد به کسب و کارشان هستند. هنری فورد میگوید، این واقعیت شناخته شدهای است که رهبران با پتانسیل بالا یکی از عناصر بسیار مهم برای موفقیت آینده سازمان هستند. عامل بالقوه موفقیت سازمان ما به رهبران با عملکرد بالا و مدیران سطوح عالی است. رهبران با پتانسل بالایی که عبارت” میتوانیم انجام دهیم[۷۲]” را در ذهن خود پروراندهاند کارها را با موفقیت به انجام میرسانند. آنها دارای چشمانداز، نفوذ بر دیگران هستند، و قادرند بر تغییراتی که باعث بوجود آمدن ارزش در یک سازمان میشود غلبه کنند. همچنین، آنها بر انجام وظایفشان با وفاداری و از خودگذشتگی پافشاری میکنند.
وابستگی و اعتماد به رهبری موفق آینده در ارائه نتایج قابل اندازهگیری سنگ بنایی در فرایند برنامهریزی جانشین پروری است. ضروریترین وظیفهای که یک سازمان باید به آن توجه داشته باشد اطمینان داشتن از رهبران آینده با پتانسیل بالاست. سازمانها باید در جستجوی افرادی باشند که در سرو کار داشتن با افراد بطور مثبت، در انجام وظایف و دستیابی به نتایج اشتیاق و جدّیت داشته باشند. باس[۷۳] (۲۰۰۱) بیان میکند که ظرفیت یک سازمان برای شناسایی و پرورش رهبران واقعی میتواند هر گونه تفاوتی را بین موفقیت و شکست ایجاد کند. آنهایی که بر روی تصمیمگیرندگان خلاق بررسیهایی انجام دادهاند موافقند که رهبران کیفیتهای مشترک متعددی دارند. آنها میدانند که چگونه افراد را دوباره بکار بگیرند، بر انگیخته کنند، تصمیمات استراتژیک را اجرا کنند، اعتماد را القاء کنند (Mandi, 2008: 41).
بسیاری از رهبران بیشترین زمان هدایتشان را صرف جهتیابی استراتژیک سازمان میکنند و زمانشان را برای انجام دادن آنچه که بسیار مهم است: “ایجاد روابط قوی” از دست می دهند. برای اینکه یک رهبر اثربخش باشیم کوزمارسکی[۷۴] (۱۹۹۵) ویژگیها و صفات ذیل را پیشنهاد میکند: بطور فعالانه گوش دادن ، انتقال فکر و اندیشه، روشها و رفتارهایی که مثبت و خوشبینانه هستند، انجام دادن تعهدات و وعدهها، سطوح انرژی بالا، تشخیص عدم اعتمادبنفس و آسیبپذیری، و میزان حساسیت به نیازهای دیگران، ارزشها و ظرفیت. این صفات اساس رهبری مبتنی بر ارزش[۷۵] را شکل میدهند. ۱۰ روش وجود دارد که یک رهبر مبتنی بر ارزش میتواند در سازمان انجام دهد: ۱٫ ایجاد روابط بین کارکنان، ۲٫ آگاهی از اهداف هر یک از اعضای گروه کارکنان، ۳٫ داشتن احساس برای عضو گروه، ۴٫ اجازه برای تعارضات گروهی، ۵٫ مدیریت یادگیری، ۶٫ تسهیم مسئولیت، ۷٫ استفاده از تیم، ۸٫ ارتباطات متقابل و دوطرفه، ۹٫ پیوند فرهنگ درونی با عملکرد بیرونی، و ۱۰٫ نشان دادن اشتیاق و علاقه و تنوع حمایت و پشتیبانی.
در برنامهریزی جانشینپروری آگاهی از اینکه چه ویژگیها و صفاتی را باید در یک رهبر جستجو کرد و چطور آنها را توسعه دهیم میتواند یک گام بلندی در جهت توسعه یک سازمان باشد(Talwar, 2004: 24).
مقدمه
انسان برای جستجو و برای پیدا کردن حقیقت پدیدارهای جهان، پیش از خود شناخت به روش شناخت محتاج است. نقاط عطف تحول علمی در اثر تحول در روششناسی به وجود آمده است و بدون تحول روششناسی، شناخت متحول نخواهد شد.
روششناسی، کاربرد مجموعهها یا ترکیبی از روشها برای نیل به اهداف بالاتر و پیچیدهتر میباشد (میرزایی اهرنجانی، ۱۳۸۵، ۱۰). روش یک یا چند عمل معین نیست، بلکه فرآیندی از فعالیتهای منظم و متوالی برای رسیدن به هدفی از پیش تعیین شده است.
روششناسی در درون معنای نظریه نهفته است و از الزامات یک نظریه مفید و خوب محسوب میگردد. روششناسیها باید دو ویژگی اساسی داشته باشند؛ اول اینکه قابلیت پیشبینی پدیدارهای بدیع را داشته باشند و دوم این که پدیدارهای واقعی کنونی را بتوانند تبیین کرده و توضیح دهند. در واقع روششناسی مناسب از هر دو ویژگی اظهار شده برخوردار است. مفهوم متدولوژی به معنای شناخت شیوهها و یافتن راه اصلی هر کاری است. روششناسی برای شناخت کارهای درست ملاکهایی در اختیار قرار میدهد. از نظر تحلیل پارادایمی، روششناسیهای تحقیقاتی متناظر با هستیشناسیها و شناختشناسیهای خاص خود میباشند.
با توجه به مطالب بالا، در تحقیق کنونی، از روش تحلیل محتوا برای پاسخ به سوال اصلی تحقیق استفاده شده است. برای گردآوری اطلاعات لازم نیز روش مصاحبه مورد استفاده قرار گرفته است؛ برای تحلیل دادههای حاصل از مصاحبههای انجام گرفته نیز از روش تحلیل تِم استفاده شده است.
در این فصل، ابتدا به توضیح روش تحقیق کیفی پرداخته و روش مصاحبه که یکی از روشهای پارادایم کیفی به شمار میرود را بررسی خواهیم کرد. سپس در مورد روایی و پایایی ابزار گردآوری اطلاعات پژوهش کنونی بحث کرده و نمونه آماری و روش محاسبه حجم نمونه را مورد نظر قرار میدهیم. نهایتاً در مورد روش تحلیل تِم به عنوان تکنیک تجزیه و تحلیل اطلاعات حاصل از مصاحبهها در پژوهش کنونی توضیحاتی را ارائه خواهیم داد.
۳-۱: روش تحقیق کیفی
کند و کاو برای شناسائی و حل مسایل مربوط به سازمان و مدیریت، از جمله منابع انسانی، بازاریابی، حسابداری و غیره و انجام پژوهش جهت شناخت پدیدههای سیستمهای تولید کالا و خدمات بر پایه دیدگاههای فلسفی معرفت-شناختی و انتخاب روش تحقیق انجام میشود. برای این منظور پژوهشگران، به طور ضمنی یا آشکار، یک دیدگاه فلسفی را مفروض داشته و مبتنی بر آن، نحوه گردآوری دادهها، تنظیم، تلخیص و چگونگی تحلیل شواهد را تعیین میکنند. از این رو انتخاب روش تحقیق برای پی بردن به ناشناختهها، بر پایه دیدگاههای فلسفی به عمل میآید. روش تحقیق کمی مبتنی بر دیدگاه اصالت تحصلی است و روشهای تحقیق کیفی بر سه دیدگاه تفسیر گرایی، نظریه انتقادی، پساساخت گرایی استوار است (بازرگان هرندی، ۱۳۸۷، ۲۰). تحقیق کیفی، نوعی از تحقیقات اجتماعی است که بر روی نگرشهای مردم تمرکز میکند و تجربه کسب شده از این نگرشها را در دنیایی که آنها زندگی میکنند، بها و ارزش میبخشد (حاجیلو، ۱۳۸۳: ۵۵).
شیوههای مختلفی برای تحقیق کیفی وجود دارد که عبارتند از تئوری مفهومسازی بنیادین، مردم نگاری، نگرشهای پدیدار شناختی و تحلیل گفتمان. محققان در رشتههای مختلف علمی میتوانند از این شیوهها استفاده کنند. در این پژوهش، محقق روش تئوری مفهومسازی بنیادین که یکی از روشهای کیفی به شمار میرود را برای این تحقیق برگزیده است که در ادامه به شرح آن میپردازیم.
۳-۱-۱: تئوری مفهوم سازی بنیادین
تئوری مفهومسازی بنیادین[۷۶] یک روش تحقیق کیفی است که برای بررسی فرایندهای اجتماعی موجود در تعاملات انسانی، و ساختار و روندی که به آن منجر شده است، به کار میرود. تئوری مفهومسازی بنیادین به عنوان روش، نوعی تحقیق در عرصه است. تحقیق در عرصه، نوعی تحقیق کیفی است که پدیدهها را در موقعیت طبیعی آنها، مثل مدرسه،بیمارستان، سرباز خانه مورد بررسی قرار داده و توصیف مینماید. هدف از آن، بررسی عمیق اعمال بالینی، رفتارها، عقاید و طرز فکرهای افراد و گروهها، به نحوی است که در زندگی واقعی آنها روی میدهد (ادیب حاج باقری و دیگران، ۱۳۸۶، ۱۲۰). تئوری مفهومسازی بنیادی بر اساس آنچه گلاسر بیان میکند بر استقرا و قیاس؛ و خلاقیت خود محقق درون چهارچوب مشخصی از مراحل تاکید میکند (Strauss & corbin, 1998 ).
روش تحقیق مبتنی بر تئوری مفهومسازی بنیادین اولین بار در دهه ۱۹۶۰ توسط استراوس و گلاسر[۷۷] در کتاب کشف تئوری مفهومسازی بنیادین[۷۸] به جامعه علمی معرفی شد. تئوری مفهومسازی بنیادین در اصل یک روش تحقیق کیفی برای نظریهپردازی بوده که رویکرد آن استقرایی است. در استراتژی تئوری مفهومسازی بنیادین، مدل بطور مستقیم از بطن دادهها استخراج میشود و از بررسی ادبیات ظهور نمیکند. این بدان معناست که برای گردآوری دادههای اطلاعاتی در مورد یک پدیده از شیوههای کیفی استفاده میشود و تئوری از درون دادهها ظهور پیدا میکند. چون این استراتژی نوعی پژوهش کیفی[۷۹] است، مساله پژوهش دقیقاً در قالب متغیرهای مستقل یا وابسته بیان نمیشود، بلکه فقط سئوال اصلی پژوهش مطرح میگردد. محورهای کلیدی در این استراتژی، کدها، مفاهیم و مقولهها، اعم از فرعی و اصلی هستند. در این روش تحقیق پژوهشگر با گردآوری نظاممند دادهها از مصاحبه و مشاهدۀ اسناد و مدارک موجود سعی میکند کلیه جوانب بالقوه مرتبط با موضوع را شناسایی کند. در این روش بر خلاف روشهای مرسوم برای جلوگیری از بروز هرگونه سوگیری و نتیجهگیری زود هنگام در مورد موضوع پژوهش، از ادبیات و نظریههای موجود در گامهای آغازین پژوهش استفاده نمیشود. پژوهشگر با جمعآوری مستمر دادهها، مفهومسازی از دادهها و تحلیل دادهها (شامل کدگذاری، دستهبندی و مقایسه مستمر یافتهها تا رسیدن به نقطهای که دادههای جدیدتر کمکی به غنای پژوهش نکند) تلاش دارد به یک نظریه استوار نهایی دربارۀ موضوع یا پدیده مورد بررسی دست یابد.
به گفته صاحبنظران یک تئوری مفهومسازی بنیادی خوب، نوعی تئوری است که: ۱٫ به صورت استقرایی از دادهها استخراج شده است، ۲٫ تابع تامل و بازاندیشی تئوریک است، و ۳٫ بر اساس معیارهای ارزیابی خاص خود به حد کفایت مورد قضاوت قرار گرفته است.
به زعم دانشمدان ویژگیهای متمایزکننده این روش عبارتند از: ۱٫ محققین به دنبال کشف فرایندهای اجتماعی اساسی در مطالعه و بیان آنها در غالب مفاهیم هستند نه ایجاد توصیفهایی خلاصه از پدیده. ۲٫ روش مقایسه دائمی که برای شناسایی مفاهیم و روابط بین مقولهها، دادهها را به طور مداوم مورد مقایسه قرار میدهد، به کار گرفته میشود. ۳٫ نمونهگیری به صورت نظری انجام میشود تا این تضمین وجود داشته باشد که نمونه مورد نظر یک نمونه نماینده است و ۴٫ محققین به دنبال رسیدن به نظریهای هستند که واقعاً «مبنایی» باشد (نقوی حسینی، ۱۳۸۸: ۱۰۰).
رویههای عمده تئوری مفهومسازی بنیادین به شرح زیرند:
کدگذاری باز: نامگذاری مفاهیمی که بیانگر رویدادهای قطعی و دیگر نمونههای پدیدهها هستند.
کدگذاری محوری: رویههایی که از طریق آنها، دادهها در فرایندی مستمر با هم مقایسه میشوند تا پیوند بعد از کدگذاری باز بین مقولهها مشخص شود.
کدگذاری انتخابی: به فرایند انتخاب مقوله محوری، پیوند نظاممند آن با دیگر مقولهها، ارزشگذاری روابط آنها و درج مقولههایی که نیاز به تائید و توسعه بیشتری دارند اشاره میکند.
در روش تحقیق تئوری مفهومسازی بنیادین کشف یا تولید نظریه بر مبنای حقایق و واقعیتهای موجود و از طریق جمعآوری نظاممند دادهها و با مدنظر قرار دادن کلیه جوانب بالقوه مرتبط با موضوع تحقیق صورت میگیرد. بر اساس این رویهها، در این استراتژی، ابتدا سئوال پژوهش مطرح میشود و سپس برای پاسخ به این سئوال، دادههای اطلاعاتی گردآوری و تحلیل میگردد. دادههای جمعآوری شده سیر تکاملی خود را تا منتج شده به تئوری درقالب جداولی طی میکنند. ابتدا نکات کلیدی دادهها احصاء و برای هر نکته یک کد معین میشود و آنگاه با مقایسه کدها چند کد که اشاره به یک جنبه مشترک پدیده مورد بررسی دارند، عنوان یک مفهوم به خود میگیرند. سپس چند مفهوم بصورت یک مقوله و سرانجام چند مقوله در قالب یک تئوری متجلی میگردد. بر این اساس، استراوس و کاربین[۸۰] تئوری فوق را نوعی تئوری میدانند که بصورت استقرایی از مطالعه یک پدیده حاصل میشود و در آن، پژوهشگر با در اختیار داشتن یک تئوری، پژوهش را آغاز نمیکند که در پی تائید آن باشد، بلکه مطالعه یک پدیده اجازه میدهد در گذر گردآوری و تحلیل دادهها، تئوری حاکم بر رفتار آن پدیده آشکار شود. این روند در شکل ۳-۱) نشان داده شده است.
شکل ۳-۱) مسیر تکامل تئوری در روش تحقیق مبتنی بر تئوری مفهومسازی بنیادین (زارعی و همکاران، ۱۳۸۶: ۳)
هدف اصلی در این روش ایجاد و تولید یک نظریه جدید در موضوع تحت بررسی میباشد. روش تحقیق تئوری مفهومسازی بنیادین با جمعآوری نظاممند دادهها، تجزیه و تحلیل همزمان و مقایسه مستمر دادهها، ارتباط منطقی میان دادهها برقرار میکند و در پایان، ما را با یک نظریه جدید در خصوص یک پدیده خاص آشنا میکند. استراوس و گلاسر به عنوان پایهگذاران اولیه این روش استقرایی، بر اهمیت تناسب و قرار گرفتن نظریه در محسط تاکید کردهاند. آنها بر این عقیدهاند که بسط و توسعه یک نظریه محکم و استوار تنها پس از بررسیهای دقیق و موشکافانه محیطی امکان خواهد یافت. از آنجا که فرض اصلی در این رویکرد، ظهور نظریه از دادههای جمعآوری شده در جریان یک پژوهش میباشد، لازم است پژوهشگر از هرگونه پیشفرض یا نتیجهگیری زود هنگام پیش از تکمیل فرایند تئوری مفهومسازی بنیادین و دست یاقتن به نظریه محکم و استوار پرهیز کند.
یکی از ملاحظات کلیدی در انجام فرایند تحقیق مبتنی بر تئوری مفهومسازی بنیادین آن است که پژوهشگر در گامهای آغازین تحقیق، ادبیات و نظریههای موجود و مربوط را ملاک عمل قرار ندهد، تا از آمیختن دادهها و مفاهیم موجود با دادههای جمعآوری شده و بروز هرگونه پیشداوری جلوگیری شود. اتخاذ این رویکرد بدین معنی نیست که هرگز به نظریهها و ادبیات موجود توجه نشود، بلکه در مراحل پایانی فرایند میتوان در صورت احساس نیاز، از نظریهها و ادبیات موجود، برای تجزیه و تحلیل دادهها استفاده کرد. به عبارت دیگر، تنها در مراحل نهایی فرآیند، پژوهشگر اجازه دارد نظریه شکل یافته را با مفاهیم و نظریههای پیرامون بحث تلفیق نماید. با توجه به مباحث ارائه شده فرایند تحقیق مبتنی بر تئوری مفهومسازی بنیادین به صورت شکل ۳-۲) قابل تبیین میباشد (زارعی و همکاران، ۱۳۸۶: ۴-۲; دانائی فرد، ۱۳۸۴: -۹۵۷).
شکل ۳-۲) فرایند روش تحقیق مبتنی بر تئوری مفهومسازی بنیادین (زارعی و همکاران، ۱۳۸۶: ۴)
شباهت وتفاوتهای تئوری مفهوم سازی بنیادین نسبت به سایر روش شناسی های کیفی عبارتست از:
الف- شباهت ها

مطلب دیگر :
تحقیق دانشگاهی - رابطه میان رضایت شغلی کارکنان و رضایت مشتریان(مورد مطالعه شرکت های بیمه شهرستان ...

دانلود متن کامل این پایان نامه در سایت abisho.ir