رشته حقوق

تحقیق با موضوع چگونه است، ازدواج

دانلود پایان نامه

دختر قبول کرد. وقتی پدرش می‌خواست به شهر برود به اوگفت که یک گُجُلُک زرد برایش بخرد. پدر هم قبول کرد و به شهر رفت و یک گُجُلُک زرد برای دختر خرید و پنهانی قبل از آمدن به خانه به دخترش داد. دختر گُجُلُک زرد را، سر قبر مادرش برد و او را همان جا بست. هر روز مثل روزهای قبل روی قبر مادرش می‌رفت و با گُجُلُک زرد بازی می‌کرد و وقتی گرسنه می‌شد، می‌گفت: گُجُلُک زرد دوور بی دی گُسنشه، خوتَ برنگنا .
گُجُلُک خودش را تکان می‌داد و بهترین غذاها روی زمین حاضر می‌شد و دختر شروع به خوردن میکرد.
روزی از روزها نامادری پیش خودش گفت: من بهترین غذاها را به دخترانم می‌دهم و آن‌ها این قدر رنگ زرد و عیبناک و زشت هستند، این دختری که هر روز قطعه‌ای نان خشک جو به او می‌دهم، چطور این قدر سرخ و سفید و شاداب و زیباست؟ شاید کاسه‌ای زیر نیم کاسه باشد! برای همین هر روز یکی از دخترهایش را با او به صحرا می‌فرستاد. تا ببیند اوضاع چگونه است؟! ابتدا دختر کوچکش را با او فرستاد، آن‌ها با هم به صحرا رفتند، بازی کردند و موقعی که گرسنه شدند، دختر، خواهرش را قسم داد و گفت هرچه دیدی به مادرت نگو! او هم قسم خورد و قبول کرد. دختر بی مادر گفت: «گُجُلُک زرد دور بی دی گسنشه خوتَ برنگنا». گُجُلُک خودش را تکان داد و بهترین غذاها حاضر شد و هرچه توانستند خوردند و به خانه آمدند. هرچه نامادری از دخترش پرسید که چه دیدی؟ دختر چیزی به مادرش نگفت و گفت فقط بازی کردیم و نان جو خوردیم. اما نامادری حرف‌های او را باور نکرد. برای همین، هر روز یکی از دختر هایش را با او به صحرا می‌فرستاد، اما دختر بی مادر، آن‌ها را قسم می‌داد که به مادرشان چیزی نگویند! تا اینکه نامادری چهارتیه را با او فرستاد. چهارتیه قسم خورد که چیزی به مادرش نمی‌گوید، برای همین دختر باز گُجُلُک را صدا کرد و غذا خواست. وقتی چهارتیه غذاهای جورواجور را دید از تعجب خشکش زده بود و چون مثل مادرش بدجنس بود پیش خودش گفت: باید خدمتت برسم. خورد و خورد و مخفیانه در لباسش غذا پنهان کرد. وقتی به خانه رسیدند فوراً همه‌ی ماجرا را برای مادرش تعریف کرد و به او گفت: مادر نمی‌دانی! یک گُجُلُکی دارد که هرچه بخواهد برای او حاضر می‌کند، با او خوش می‌گذراند و او بهترین غذاها را برای دختر آماده می‌کند. در همین حین بند لباسش را باز کرد و تمام غذاها و میوه‌ها روی زمین ریختند و نامادری با دیدن آن همه غذاهای رنگارنگ و خوشمزه گفت باید نقشه‌ی خوبی برایش بکشم تا دیگر از این غلط‌ها نکند. بعد از چند روز، نامادری پیش دعا نویس و طبیب مخصوص خودش رفت و به آن‌ها گفت: من خودم را به مریضی و مردن می‌زنم، شما بگویید که دوای درد این زن فقط گوشت گُجُلُک زرد است والا مرگش حتمی است. زن طبق نقشه، خودش را به مریضی زد و آن قدر خوب نقشش را بازی کرد که شوهر و همه‌ی اطرافیان او خیال کردند که او در حال مردن است. دعا نویسان و طبیب مخصوص هم گفتند چاره‌ی درد این زن فقط گوشت گُجُلُک زرد است. پدر دختر هم خلاف میلش تصمیم گرفت گُجُلُک را بکشد.
دختر با شنیدن این خبر روی قبر مادرش رفت و با گریه گفت می‌خواهند گُجُلُک را بکشند. مادرش گفت: کاری از دستت ساخته نیست، فقط یادت باشد، وقتی گُجُلُک را کشتند استخوان هایش را دور قبر من زیر زمین دفن کن. روز بعد گُجُلُک را کشتند و گوشتش را به نامادری دادند و او بعد از خوردن گوشت گُجُلُک، به ظاهر کم کم خوب شد و از جایش بلند شد.
دختر استخوان‌های گُجُلُک را برداشت و دور تا دور قبر مادرش زیر زمین چال کرد. هنوز یک سال نگذشته بود که دور تا دور قبر مادرش درخت‌های بزرگی سبز شدند و میوه دادند. دختر هر وقت گرسنه می‌شد و می‌خواست میوه بخورد شاخه‌ها پایین می‌آمدند و او به راحتی میوه‌ها را می‌چید و می‌خورد اما هر وقت نامادری می‌خواست از آن میوه‌ها بچیند شاخه‌ها آن قدر بالا می‌رفتند که دست زن به آن‌ها نمیرسید.
روزی نامادری مقداری پشم به دختر داد و به او گفت که آن‌ها را از هم باز کند و با دست حلاجی کند. دختر پشم‌ها را گرفت و به طرف صحرا حرکت کرد. در راه باد شدیدی وزید و گلوله‌ی پشم از دست دختر رها شد و به طرف جنگل رفت. دختر که از نامادری خیلی می‌ترسید، سرِ قبر مادرش رفت و گریه کنان گفت به خاطر گم کردن پشم، نامادری مرا کتک می‌زند. مادرش او را صدا زد و با مهربانی به او گفت: ناراحت نباش! دنبال پشم را بگیر و به طرف جنگل برو. آنجا خانه‌ی دیو وحشتناکی است، اگر پشم‌ها تا درِ خانه‌ی او رفته بود اول مؤدبانه در بزن و به او سلام کن! او تو را به داخل خانه‌اش دعوت می‌کند، تو کنارش بنشین. او از تو می‌خواهد که از مشکش آب برایش ببری. مواظب باش که نترسی چون مشک او از پوست پلنگ و بند مشکش مار است. او از تو خواهد پرسید که مشک من قشنگ‌تر است یا مشک مادرت؟ تو بگو مشک تو. بعد او می‌گوید سرم را روی زانوانت بگذار و موهایم را نگاه کن و انگشتانت را میان موهایم بچرخان تا خوابم ببرد! یادت باشدکه نترسی چون میان موهای او “گازرنگ” و شپش زندگی می‌کند. وقتی از تو پرسید موهای من قشنگ‌تر است یا موهای مادرت؟ تو بگو مو‌های تو. آن وقت او پشمها را به تو میدهد.
دختر به دنبال گلولهی پشمش به در خانه‌ی دیو رفت. مؤدبانه سلام کرد و کنار دیو نشست و به او گفت این اطراف، گلوله‌ی پشمی ندیده‌ای؟ اگر آن را دیده‌ای به من بگو و آن را به من بده! دیو از او خواست، برایش آب بیاورد. مشک دیو زشت و از پوست پلنگ بود و بوی بدی می‌داد، در مشک هم با یک مار سیاهِ وحشتناکی بسته شده بود. دختر به آرامی در مشک را باز کرد، برای او آب آورد. دیو از او پرسید مشک من زیباتر است یا مشک مادرت؟ دختر با زیرکی گفت: البته که مشک تو! مشک مادر من، زشت و بد بوست ولی مشک تو قشنگ و خوش بوست و بند زیبا و ظریفی دارد.
دیو از تعریف دختر خوشش آمد. وقتی آب را خورد به دختر گفت: سرم را روی زانویت بگذار و انگشتانت را میان موهایم بچرخان تا خوابم ببرد. دختر سرِ دیو را روی زانویش گذاشت، انگشتانش را در موهای زبر و خشن دیو فرو برد. از بس دیو موهایش را نشسته بود، موهایش به هم چسبیده بودند و همه نوع حشره‌ای در میان موهایش لانه کرده بود. قسمتی از موهایش را به سختی باز کرد و دید میان موهایش گازرنگ و انواع و اقسام کرم و شپش‌های بزرگ، لانه کرده اند. با ترس انگشتهایش را میان آن‌ها چرخاند. دیو گفت موهای من قشنگ‌تر است یا موهای مادرت؟ دختر گفت البته که موهای تو! موی مادر من، به هم ریخته و به هم چسبیده و شپش دار است، اما موهای تو زیبا، صاف، سیاه و تمیز است. دیو خوشش آمد. همان طور که به خواب می‌رفت به دختر گفت: دو ابر از بالای سرت عبور میکنند، اول ابر سیاه بعد ابر سفید. وقتی ابر سفید آمد مرا از خواب بیدار کن. ابر سیاه و بارانی که آمد همه جا تاریک و سیاه شد، ترس تمام وجود دختر را فرا گرفت اما دیو را از خواب بیدار نکرد و صبر کرد و بعد از مدتی ابر سفید و زیبایی بالای سرش آمد، دختر به آرامی دیو را از خواب بیدار کرد. وقتی دیو ابر سفید را دید دستش را به طرف ابر سفید دراز کرد و به صورت دختر پاشید. انگار خورشید را در پیشانی‌اش چسبانده بود و ماه را بر چانه اش. آنقدر زیبا شده بود که حد نداشت. دیو گلوله‌ی پشمی را به دختر داد و او را روانهی خانه کرد. دختر که نمیدانست چقدر زیبا شده است با خوشحالی گلوله‌ی پشمی را گرفت و به خانه رفت.
شب شده بود و نامادری و چهارتیه با عصبانیت منتظر دختر نشسته بودند. نامادری وقتی او را دید از تعجب نزدیک بود غش کند، اما خودش را کنترل کرد. پیش خودش گفت: این دختر که خودش خیلی زیبا بود، حالا چطور این قدر زیبا‌تر شده است؟ اگر از او بپرسم چطور این قدر زیبا شدی راستش را نمی‌گوید، از طرفی می‌دانم که آیینه‌ای ندارد که خودش را در آن دیده باشد که بداند چقدر زیبا شده است، بهتر است جورِ دیگری بپرسم که متوجه نشود. با عصبانیت پرسید تا این وقت شب کجا بودی چه می‌کردی؟ چرا این قدر زشت شدی؟ دختر که نمی‌دانست چه قدر زیبا شده است، جریان گم شدن گلوله‌ی پشمی و رفتن پیش دیو را برای او تعریف کرد و گفت دیو مرا این طور کرد. اما تا خواست حرفهای بین خودش و دیو را به او بگوید نامادری با فریاد و عصبانیت او را روانهی اتاقش کرد و فوری به چهارتیه گفت باید فردا به بهانهی گم شدن گلولهی پشمی به خانه‌ی دیو برود. چهارتیه قبول کرد و خیلی خوشحال بود که زیبا خواهد شد، فردای آن روز چهارتیه به در خانه‌ی دیو رفت و با عصبانیت در زد و با صدای بلند دیو را صدا زد و گفت: هی آقا دیوه، پشم گمشده ام را بده! دیو که از گستاخی و بی ادبی او بدش آمده بود، او را به خانه‌اش راه داد. از او خواست برایش آب بیاورد، چهارتیه وقتی مشک را دید از بوی بد مشک و شکلش بدش آمد. دیو به او گفت: مشک من قشنگ‌تر است یا مشک مادرت؟ دختر با صدای بلندی با اکراه گفت: اَه… مشک تو زشت و بد بوست. این چه مشکی است؟ البته که مشک مادر من بهتر و قشنگ‌تر و تمیز‌تر است! دیو خیلی ناراحت شد اما چیزی به روی خودش نیاورد! به چهارتیه گفت: سرم را روی زانویت بگذار و انگشتانت را میان موهایم بچرخان تا خوابم ببرد. چهارتیه با اکراه سر دیو را روی زانویش گذاشت. دیو گفت: موهای من قشنگ‌تر است یا موهای مادرت؟ چهارتیه موهای دیو را به سختی از هم باز کرد و جیغ وحشتناکی کشید و با حالت تنفر گفت: اَه موهای تو کثیف و گازرنگی و شپش دار است، موهای مادر من سیاه، نرم و تمیز است. دیو که حسابی ناراحت و عصبانی شده بود، چیزی نگفت. وقتی خواست بخوابد از دختر خواست وقتی ابر سیاه رد شد او را بیدار کند. وقتی ابر سیاه بالای سرشان ظاهر شد، چهارتیه با وحشت و با جیغ و فریاد دیو را از خواب بیدار کرد. دیو هم دستش را در ابر سیاه دراز کرد و به صورت چهارتیه مالید. چهارتیه آنقدر زشت و سیاه شده بود که حد نداشت. وقتی مادرش او را دید غش کرد. آن قدر زشت شده بود که نمی‌توانست از خانه بیرون برود.
روزها گذشت، کینه‌ی چهارتیه و مادرش از دختر بیشتر و بیشتر می‌شد. هر روز او را کتک می‌زدند، از او کار می‌کشیدند و اجازه نمی‌دادند که سر قبر مادرش برود و از ترس این که دیگران او را ببینند و عاشقش شوند او را در خانه زندانی می‌کردند. دختر بیشتر از همیشه غمگین و تنها‌تر شده بود اما چاره‌ای جز صبر کردن نداشت و با آن همه ظلم و آزار و اذیت، نسبت به آن‌ها مؤدب و مهربان بود.
روزی نامادری، ماهی بزرگی به او داد تا لب رودخانه ببرد و تمیز کند. دختر ماهی را لب رودخانه برد. او را از سبد در آورد که بشوید، ناگهان ماهی در آب پرید و شنا کرد و رفت. دختر هرچه سعی کرد او را بگیرد، نتوانست. می‌دانست که کتک مفصلی می‌خورد. گریه‌اش گرفت و زار زار گریه کرد. نمی‌دانست چه کار کند! مخصوصاً که آن ماهی خیلی بزرگ بود و باید برای مهمانی پخته می‌شد. جرأت نداشت به خانه برگردد. شب شده بود و هوا تاریک و سرد بود و او نگران و مضطرب لب رودخانه نشسته بود و گریه می‌کرد. ناگهان صدایی از درون آب به گوشش رسید. خوب نگاه کرد اما چیزی ندید. صدا دو باره بلند شد. صدا مثل صدای مادرش بود، دلنشین و گرم و مهربان.
خوب که دقت کرد دید همان ماهی بود که از دستش در آب پریده بود. کمی ترسید اما صدای ماهی آن قدر شبیه صدای مادرش بود که به او آرامش می‌داد. ماهی به او گفت: من شاه ماهی‌ها هستم. نگران نباش. من تو را دوست دارم؛ از این به بعد هر وقت چیزی خواستی یا دلتنگ بودی لب رودخانه بیا و مرا صدا بزن و بگو: “دی ماهی” “دی ماهی”! من فوراً” حاضر می‌شوم و کمکت می‌کنم. بعد، چند ماهی تمیز و بزرگ در سبد دختر گذاشت و دختر را روانه‌ی خانه‌اش کرد.
از آن به بعد دختر خوشحال بود. هر وقت دلش می‌گرفت یا غصه‌ای داشت لب رودخانه می‌رفت و “دیماهی” را صدا می‌زد و با او حرف می‌زد و درد دل می‌کرد، می‌خندید و به خانه می‌آمد.
روزی پسر پادشاه، اسبش را لب رودخانه آورد تا تمیزش کند، چشمش به دختر افتاد. وقتی زیبایی و وقار دختر را دید عاشقش شد. از زیر دستانش خواست که خانه‌ی او را پیدا کنند و بعد از چند روز قرار خواستگاری بگذارند. نامادری، با شنیدن این خبر، از حسادت در حال منفجر شدن بود اما مجبور بود سکوت کند و چیزی نگوید چرا که از ترس پسر پادشاه نمی‌توانست جواب رد بدهد.
روز خواستگاری فرا رسید، اما نامادری لباسی که مناسب آن مجلس باشد، برای دختر ندوخت تا بلکه پادشاه او را نپسندد و از چشم همه بیفتد. دختر که لباس‌های مناسبی نداشت و نمی‌توانست خودش را نشان دهد با دل شکستگی فراوان لب رودخانه رفت و با بغض دی ماهی را صدا زد و جریان را با گریه به او گفت. “دی ماهی” او را دلداری داد و از او خواست چشمانش را ببندد. دختر چشمانش را بست. “دیماهی” وردی خواند و در صورت دختر فوت کرد و از او خواست چشمانش را باز کند. وقتی دختر چشمانش را باز کرد، دید لباس بسیار زیبایی برتن دارد و جواهرات گران بهایی بر گردن و دستانش آویخته شده و اسبی زین کرده کنارش ایستاده است. “دی ماهی” به او گفت: سوار اسب شو! آن‌ها در حیاط خانه‌ی تان سفره‌ی شام کشیده اند، تو شاهانه با اسب سه دور اطراف سفره یورتمه برو و بعد کنار دست پسر پادشاه بنشین و غذا بخور. دختر سوار اسب شد و به خانهیشان رفت و سه دور، دور سفره چرخید و آرام و با وقار کنار دست پسر پادشاه نشست. زیبایی و وقار و ابهت دختر باعث تعجب همه شده بود و همه با تعجب می‌گفتند چه دختر زیبا و شاهانه ایست!! پسر پادشاه بیشتر عاشقش شد و از او خواست که با همدیگر غذا بخورند. دختر هم با پسر پادشاه در کمال ادب غذا خورد. نامادری آن قدر با اخم و عصبانیت نگاهش کرد که مثل گلوله‌ی آتش، سرخ شده بود می‌خواست حرفی بزند و آبرو ریزی کند که در یک لحظه استخوانی که در دستش بود شکست و در چشمش فرو رفت و نتوانست حرفی بزند.
از آن روز به بعد نامادری هرچه نقشه کشید تا کاری کند که پسر پادشاه از ازدواج با دختر منصرف شود، نقشه‌اش خراب از آب در می‌آمد. روز عروسی نزدیک شد و نامادری نمی‌دانست چه کار کند تا جلوی عروسی را بگیرد.
تا اینکه تصمیم گرفت چند روز به دختر غذا ندهد تا خوب گرسنه‌اش شود و شکمش خالی شود و آن وقت روز عروسی یک‌اش روغنی برای او بپزد و او را مجبور به خوردن آن کند تا چند روز اول ازدواجش اسهال کند و پسر پادشاه و اهالی قصر از او بدشان بیاید و پسر پادشاه مجبور شود او را طلاق دهد.
روز عروسی‌اش روغنی را درست کرد و دختر، که چندین روز گرسنه بود و از نیرنگ نامادری اطلاعی نداشت همه‌ی‌اش را خورد. بعد از چند ساعت دلش به درد آمد و شکمش ورم کرد و بزرگ شد. دختر حسابی ترسیده بود و حالش بد شده بود. کنار رودخانه رفت و “دی ماهی” را صدا زد و ماجرا را به او گفت. “دی ماهی” که منظور نامادری را فهمیده بود از دختر خواست دراز بکشد و چشمانش را ببندد. آنوقت شکم دختر را باز کرد و تمام کثافات را از شکمش بیرون آورد و شکم دختر را پر از مروارید و سنگهای قیمتی کرد و آن را دوخت و دختر را بلند کرد و به او گفت: شب که حالت بد شد و خواستی قضای حاجت کنی، پسر پادشاه آنقدر تو را دوست دارد که گوشه‌ی لباسش را پهن می‌کند و از تو می‌خواهد آنجا قضای حاجت کنی. نگران چیزی نباش!!
شب عروشی، دختر احساس کرد باید قضای حاجت کند، وقتی به پسر پادشاه گفت، پسر پادشاه از بس او را دوست داشت گوشه‌ی لباسش را پهن کرد و گفت همین جا بنشین. دختر با خجالت و با ترس نشست و بعد از چند لحظه بلند شد. زیر پایش را نگاه کرد و در کمال تعجب دید زیر پایش الماس و مروارید ریخته است. پسر پادشاه از تعجب و با خوشحالی همه‌ی اهالی قصر را صدا زد و ماجرا را به آن‌ها گفت و جواهرات را به آن‌ها نشان داد. این ماجرا تا سه روز ادامه داشت. از آن به بعد ارج و قرب دختر برای همسرش و ساکنان قصر، بیشتر و بیشتر شده بود.
وزیران که از این ماجرا خبردار شده بودند به طمع افتادند و پیش خودشان می‌گفتند، این دختر مادر نداشت زیر پایش این قدر گوهر و مروارید می‌آید. حتماً خواهران دیگرش که مادر دارند، بهتر از این خواهند بود. برای همین هر کدامشان به خواستگاری دختران نامادری رفتند. نامادری که خیلی خوشحال شده بود، پیش خودش گفت: من که به آن دختر فقط یک دیگ پر از‌اش روغنی دادم آن طور شد، بهتر است به دخترانم چندین دیگ‌اش بدهم.
روز عروسی دختران نامادری با ولع زیادی چندین دیگ‌اش روغنی خوردند و روانهی خانه‌ی بخت شدند. شب عروسی در حجله، دل عروس‌ها به درد آمد و خواستند قضای حاجت کنند، دامادهای حریص هم به شیوه‌ی پسر پادشاه، گوشه‌ی لباس شان را پهن کردند تا عروس شان روی آن قضای حاجت کند. اما از بوی بد اسهال چند روزهی عروس‌ها و کثیف شدن حجله و قصر، حال همه‌ی ساکنان قصر به هم خورد و همهی شان مریض شدند و بعد از چند روز عروسها به خانه‌ی مادریشان فرستاده شدند و روی دست مادر بدجنس شان ماندند.

مطلب مشابه :  اقسام دادرسی و اقسام جلسه دادرسی در دادگاه

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید