دختر رو به مردم کرد و گفت‌ای مردم! من دختر فلان پادشاه هستم که عاشق درویش احمد شدم و این مرد نامزد من است و من تمام این سالها به او وفادار مانده ام و هنوز هم دوستش دارم و اگر او مرا پاک دامن و وفادار بداند دوست دارم با او ازدواج کنم و بعد از آن اگر شما مردم از من راضی باشید مایل هستم درویش احمد را به جای خود بر تخت پادشاهی بنشانم. همه‌ی مردم با کف زدن هایشان رضایت خود را اعلام کردند.
Widget not in any sidebars

درویش احمد با شوق بسیار به طرف دختر رفت و او را در آغوش گرفت و با پشیمانی از او عذرخواهی کرد.
سپس دختر رو کرد به وزیر و گفت: ‌ای وزیر! از کشتن این پسر جهود میگذرم اما تا آنجا که سزاوارش است او را کتک بزنید و روانه‌ی شهر خودش کنید.
خورجین‌های سه دزد را پر از طلا و نقره کنید تا آن‌ها به شهرشان بروند و به خوبی زندگی کنند.
به این درجه دار هم یک اسب خوب و شمشیر دولتی و طلا و نقره بدهید تا به سپاهش بازگردد.
و رو کرد به چوپان و گفت: برادر عزیزم تو باید با من همین جا بمانی و زندگی کنی. سپس از وزیر خواست چند نفر را به دنبال مادر چوپان و مادر درویش احمد بفرستد و آن‌ها را با احترام به قصر بیاورند تا با هم زندگی کنند.
و در آخر به پادشاه گفت: بهتر است چشم طمع برداری و به فکر امور کشورت باشی و کشورت را سر و سامان بخشی. بعد او را روانه‌ی کشورش کرد.
بعد از چند روز تمام شهر را چراغانی کردند و آذین بستند و عروسی مفصلی همراه با جشن و پایکوبی به پا کردند و درویش احمد و دختر پادشاه بعد از چندین سال جدائی با همدیگر ازدواج کردند و سالیان سال در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کردند.
2-11- ولی کور
روزی روزگاری، در شهری، هفت گدای کور با هم زندگی میکردند. این هفت گدا هر روز صبح، هر کدام شان به یکی از روستاهای مجاور میرفتند و گدایی میکردند و شب هنگام، هر چه بدست میآوردند به خانه میبردند و به رئیس شان که او هم کور بود و اسمش” ولی” بود می‌دادند.
روزی از روزها “ولیکور”، در جادهای راه می‌رفت، خسته و کوفته شده بود، ناگهان صدای زن و مردی را شنید که با هم حرف می‌زدند فهمید که آن‌ها الاغی دارند و زن بر الاغ نشسته است چون خیلی خسته بود و توان راه رفتن نداشت عاجزانه از آن‌ها تقاضای کمک کرد و از آن‌ها خواست که بر الاغ بنشیند. مرد به او گفت: آخر زنم بر الاغ نشسته و شهر دور است و او خسته می‌شود. اما گدا باز اصرار کرد. زن وقتی التماس‌های ولیکور را شنید، دلش به رحم آمد و به شوهرش گفت که پیاده راه می‌رود تا آن گدا بر الاغ بنشیند. شوهر زن پذیرفت و بعد ولیکور سوار بر الاغ شد و هر سه به طرف شهر راه افتادند. وقتی به میدان شهر رسیدند شوهر زن به ولیکور گفت به میدان رسیده ایم، پیاده شو تا الاغ را ببرم. ولی، “ولیکور” داد و قال کرد و فریاد کشید، ‌ای هوار! ‌ای داد! ‌ای بیداد! ‌ای مردم! به دادم برسید! این مرد به زور میخواهد الاغ و زنم را از من بگیرد.‌ ای هوار!‌ ای داد!‌ ای بیداد! مردم به دادم برسید! ‌ای الاغم!‌ ای زنم!
مردم دور آن‌ها جمع شدند. هر چه مرد قسم میخورد که ولی کور دروغ میگوید و زن و الاغ متعلق به خودش است، کسی باور نکرد، چرا که مظلوم نمایی ولی کور و جار و جنجالش زیاد بود. خلاصه، هیچ کس نمیدانست که چه کسی راست میگوید و چه کسی دروغ. نگهبانان که جاروجنجال را دیدند آن‌ها را نزد قاضی بردند. قاضی وقتی حرف‌های آن‌ها را شنید نمی‌دانست حق با کدام یک است، پس دستور داد آن سه نفر را در زندانی جداگانه زندانی کنند و سه نگهبان را مامور کرد که مخفیانه در زندان به حرفهایی که آن‌ها با خود در زندان می‌گویند گوش دهند و به قاضی خبر دهند.
نگهبانی که از مرد محافظت می‌کرد، شنید که مرد با خود میگفت: آخ این چه کاری بود کردم؟ چرا حرف زنم را گوش دادم، چرا گول حرفهای گدا را خوردم، چرا خوب فکر نکردم و از این حرف ها.
نگهبانی که از زن محافظت میکرد، شنید که زن گریه میکرد و با خود میگفت: ‌ای وای چه کار بدی کردم، چرا به حرف شوهرم گوش نکردم، چرا از او خواستم که گدا را به جای من روی الاغ بنشاند بیچاره من! بیچاره شوهرم!
نگهبان ولی کور هم شنید که ولی کور شاد و خندان با خود زمزمه میکرد که: خدا داد “ولیکور”خری برد و زنی زور. صبح آن شب وقتی قاضی حرفهای نگهبانان را شنید فهمید که “ولی کور” دروغ میگوید. بعد الاغ و زن را به مرد داد و دستور داد ولی کور و دیگر دوستانش را از آن شهر بیرون کردند.
مرد که حسابی از دست ولیکور ناراحت و عصبانی بود، تصمیم گرفت انتقامش را از ولیکور بگیرد. به زنش گفت سوار الاغ شود و به خانه برود.
مرد بدون اینکه ولیکور بفهمد او را تعقیب کرد و به دنبالش تا خانه‌ی ولیکور آمد. دوستان ولیکور شنیده بودند که دیگر نمی‌توانند در شهر بمانند، برای همین وسایل شان را جمع می‌کردند که فردای آن شب به شهر دیگری بروند. وقتی ولی کور تنها شد، کیسه‌ی پول بزرگی را از زیر لباسش درآورد و آن را بالا و پایین انداخت و با خوشحالی گفت: آخ جان! پول دارم و پول دارم.
هنگامی که ولیکور کیسه را بالا انداخت مرد آرام نزدیک شد و کیسه را در هوا گرفت و در گوشه‌ای پنهان شد. هر چه ولیکور گفت کیسه شوخی نکن بیا پایین! خبری از کیسه نشد که نشد.
ولی کور که احساس خطر میکرد دوستانش را صدا کرد و به آن‌ها گفت باید شبانه برویم، چون احساس خطر میکنم. آن‌ها هم به دنبال هم راه افتادند و حرکت کردند و رفتند تا به قهوه خانه‌ای رسیدند. مرد هم به دنبال آن‌ها آرام آرام میآمد. وقتی گداها غذاهایشان را خوردند و آمادهی حرکت شدند، ولی کور به صاحب قهوه خانه گفت: کسی را که راه بلد باشد برایمان پیدا کن تا ما را با خود به شهری دیگر ببرد. مرد که در گوشه‌ی قهوه خانه نشسته بود و آن‌ها را می‌دید و صدایشان را می‌شنید فوری نزدیک شد، صدایش را تغییر داد و گفت اگر پول زحمتم را بدهند من راه بلد آن‌ها می‌شوم گدا‌ها هم قبول کردند و آماده‌ی حرکت شدند.
هفت گدا گوشه‌ی لباسشان را به هم گره زدند و قطار وار به دنبال مرد به راه افتادند. هوا تاریک تاریک شده بود. مرد آن‌ها را کنار خارستانی نشاند و گفت استراحت می‌کنیم تا صبح شود. آن‌ها هم قبول کردند و همانجا خوابیدند. نصفه‌های شب مرد با چوب دستیاش میان خارها صدایی در آورد، گداها سراسیمه از خواب بیدار شدند و مضطرب و نگران مرد را صدا می‌زدند. مرد هم با حالت مظطربانه‌ای به آن‌ها گفت عده‌ای قصد حمله به شما را دارند شما باید سنگ جمع کنید که وقتی آن‌ها به شما حمله کردند شما با سنگ حساب آن‌ها را برسید. گداها هم شروع به جمع کردن سنگ کردند، ساعتی که گذشت مرد دوباره چوب دستی‌اش را در میان خارها چرخاند و فریاد زد، حمله کردند! حمله کردند! مواظب باشید! و با چوب دستی‌اش به سر و کول گداها میکوفت. گداها هم که جایی را نمی‌دیدند، با سنگ همدیگر را می‌زدند و همدیگر را مجروح میکردند. صبح آن روز در حالی که بدن گداها غرق خون بود به دنبال مرد راهی شهر شدند.
مرد از دور، یک، درجه دار لشکری را دید. به گداها گفت یکی از اشخاصی که دیشب به شما حمله کرد از دور سوار بر اسب می‌آید. می توانید انتقام تان را از او بگیرید. سوار همین که نزدیک گداها رسید گداها فوراً اسبش را گرفتند و او را به زمین زدند و تکه تکه‌اش کردند، دیگر زیر دستان درجه دار که به دنبال او میآمدند، تا این صحنه را دیدند، به طرف گداها حمله کردند و تا توانستند آن‌ها را کتک زدند و گداها را به زندان بردند.

                                                    .