رشته حقوق

تحقیق با موضوع نگهداری، ازدواج

دانلود پایان نامه

مادر قبول کرد و به آن‌ها قول داد که این کار را میکند. اما چون درد داشت، به خوبی متوجه نشد که پسرهایش چه میگفتند به خاطر همین وقتی بچه بدنیا آمد و فهمید دختر است از بس خوشحال شده بود، بین آویزان کردن آرد بیز و تیرکمان بر سر در خانه، مردد ماند و بلاخره تیر و کمان را آویزان کرد.


پسرها از عشق بدنیا آمدن بچه فوری هیزمها را جمع کردند و زودتر از همیشه به خانه آمدند. نزدیکیهای خانه که رسیدند با اشتیاق به سر در خانه نگاه کردند ولی در کمال ناباوری دیدند خلاف انتظار آن‌ها، بر سر در خانه، تیر و کمان و آویزان شده است.
با دیدن تیر و کمان، خشم و اندوه زیادی سراسر وجودشان را فرا گرفت طوری که تصمیم گرفتند از همانجا به مکانی دور دست بروند و هیچ گاه نزد مادرشان باز نگردند و او را نبینند بنابراین هیزمها را همانجا روی زمین گذاشتند و به طرف مکانی نامعلوم حرکت کردند.
سالها گذشت و دختر بزرگ شد. او هر روز به همراه بچههای هم سن و سال خودش به دشت میرفت و بازی میکرد. یک روز، هنگام بازی، بادی از شکم دختر خارج شد، هر کدام از بچهها قسم میخورد که کار او نبوده است. یکی از آن‌ها گفت: به جان خواهرم قسم، من نبودم. آن دیگری گفت: به جان برادرم قسم کار من نبود و بقیهشان نیز بر جان خواهر و برادرانشان قسم میخوردند که کار آن‌ها نبوده است. وقتی نوبت قسم خوردن دختر رسید، دختر که نمی‌دانست قسم به جان چه کسی بخورد، یادش به بزتالش افتاد که در خانه داشت و از او نگهداری میکرد و با او دوست بود. پس با صدای بلند گفت: جان بزتالم من نبودم. بعد از ساعتی که به خانه آمد دید که بزتالش مرده است و مادرش در حال تکه تکه کردن گوشتش است. با گریه و ناراحتی به مادرش گفت: مادر چرا من خواهر و برادری ندارم؟ همهی بچهها به جان برادرنشان قسم خوردند اما من هیچ کسی را ندارم مادرش او را در آغوش کشید و گفت: عزیزم ناراحت نباش! تو هفت برادر قوی داری که در جای دیگری زندگی میکنند دختر خوشحال شد و با خوشحالی کله پاچهای‌ی بزغالهاش را روی رودخانه برد تا آن‌ها را تمیز کند. هنگام تمیز کردن روده‌ها و شکم بزش، کلاغی گوشه‌ای از رودخانه نشسته بود و به دختر نگاه میکرد. دختر با صدای بلند میگفت: من هفت برادر دارم! من هفت برادر دارم! بعد با آهی بلند گفت: اما حیف نمیدانم آن‌ها کجا زندگی میکنند! کلاغ به زبان آمد و به دختر گفت: من می‌دانم خانهی برادرهایت کجاست. اگر شکم مرا تا آنجا سیر کنی تو را به آنجا می‌برم. دختر قبول کرد و کله پاچه و شکمبه بزش را برداشت و بر پشت کلاغ سوار شد و به پرواز درآمد. کلاغ گفته بود اگر گفتم قار تو به من آب بده و اگر گفتم قار قار تو باید به من گوشت بدهی! دختر در راه، تمام کله پاچه و شکمبه بزش را تکه تکه کرد و به او داد. قسمتی از راه را، که دیگر گوشتی نداشت از گوشت ران خود کند و به کلاغ داد. کلاغ که ماجرا را فهمیده بود گوشت ران دختر را نخورد و به راهش ادامه داد و دیگر قار قار نکرد.
وقتی فرود آمدند، کلاغ گوشت ران دختر را به او پس داد. بعد دو گردهی نان به او داد و به او گفت: این دو گردهی نان از جو و گندم است، هر دو نان را روی زمین غلت بده و به دنبال گردهی نان گندم، برو هر جا گردهی نان از حرکت ایستاد، آنجا خانه‌ی برادرهایت است. نان گندم چرخید و چرخید. دختر به دنبال او می‌دوید تا جایی که گردهی نان در خانهی برادرها رسید و از حرکت ایستاد. دختر شاد و خندان درون خانه رفت ولی کسی در خانه نبود. بعد به سرعت تمام کارهای خانه را انجام داد و غذا پخت و لباس‌ها را شست و در تاپو قایم شد. وقتی برادرها به خانه آمدند همه چیز را مرتب دیدند، هر چه فکر کردند که چه کسی کارهای خانه را انجام داده است چیزی به ذهنشان نرسید و جز گربهیشان که در خانه مشغول بازی با دانهی مویزش بود کسی را ندیدند. این گربهی دون مویزی صدا میزدند. چون این گربه فقط یک دانه مویز داشت و آن را نمی‌خورد و با آن بازی می‌کرد و مونسش بود.
روزها گذشت و هر روز دختر، پنهان از چشم برادرهایش خانه را تمیز و برایشان نان و غذا آماده میکرد و قبل از آمدن آن‌ها خودش را پنهان مینمود.
روزی برادر کوچکش پیش خودش گفت: من امشب باید بفهمم چه کسی این کارها را انجام میدهد؟ برای همین انگشت کوچکش را برید و مقداری نمک روی آن پاشید و در رختخواب بیدار ماند. سوزش انگشتش نمی‌گذاشت به خواب برود. دختر به خیال خواب بودن برادرهایش، از تاپو در آمد و مقداری حنا که درست کرده بود بر دستان تک تک برادرانش گذاشت. وقتی نوبت برادر کوچکش رسید، برادر کوچکش فوری مچ دستش را گرفت و با صدای بلندی گفت: گرفتمش گرفتمش. دیگر برادرها از خواب بیدار شدند در کمال تعجب دختر بچهای را دیدند که حسابی ترسیده بود. وقتی علت را از او پرسیدند، دختر همهی ماجرا را برای آن‌ها تعریف کرد و ادامه داد که من خواهر کوچک شما هستم و به دنبال شما گشتم و گشتم تا پیدایتان کردم. اما از ترس اینکه مرا نپذیرید خودم را در تاپو قائم کردم.
برادرها با شوق بسیار خواهرشان را پذیرفتند و با محبت با او رفتار کردند و به او گفتند: که تو نزد ما بمان و جایی نرو! و از خانه خارج نشو! و مواظب این گربه باش و حواست باشد که دانهی مویزش را نخوری که حسابی عصبانی می‌شود.
روزها به خوبی میگذشت و دختر با برادرهایش زندگی میکرد و شاد بود. یک روز که میخواست نان بپزد، گربه شروع به اذیت کردن کرد و نمیگذاشت خمیر را آماده کند. هر چه دختر به او گفت: گربه برو کنار! باید نان بپزم و کارهایم را انجام بدهم. گربه قبول نمیکرد و میان آردها میپرید و آردها را پخش میکرد و همه چیز را به هم میریخت. او که خیلی عصبانی شده بود به دنبال گربه دوید تا او را بگیرد و کتکش بزند. گربه که همین طور از دست دختر فرار میکرد، مویزش روی زمین افتاد و دختر برای اذیت کردن او مویز گربه را در دهانش گذاشت و آن را خورد. گربه که این صحنه را دید عصبانی شد و همه چیز را به هم زد و آب را در آتش ریخت و آتش را خاموش کرد.
دختر که دید بدون آتش هیچ کاری نمیتواند انجام بدهد، هر کاری کرد که آتش را روشن کند موفق نشد و به اطراف خانه رفت تا بلکه راهی پیدا کند. اما هیچ راهی به ذهنش نرسید. از آنجا که همسایهای هم نداشتند مجبور شد که برای پیدا کردن آتش به دور دست‌ها برود.
در آن دور دستها خانهی دیوی بود که بارها و بارها برادرانش از او خواسته بودند که به آنجا نرود. اما وقتی یادش آمد که نه غذایی پخته است و نه نانی، مجبور شد به خانهی دیو برود و درب خانه‌اش را به آرامی بکوبد. دیو در خواب بود و کلفت او خانه‌اش را تمیز میکرد. وقتی دختر از او مقداری زغال برافروخته برای اجاقش خواست، مقداری زغال برافروخته به او داد و چون نخود، پخته بود کاسهای پر از نخود به او داد و گفت: این نخودها را بخور ولی مواظب باش پوست آن‌ها را روی زمین نریزی، چون ممکن است دیو رد پایت را پیدا کند و به دنبالت بیاید. دختر قبول کرد و به طرف خانه به راه افتاد. بین راه حرف کلفت دیو را فراموش کرد و پوست نخودها را روی زمین ریخت و می‌رفت.
از آن طرف وقتی دیو از خواب بیدار شد، نفس عمیقی کشید و گفت: بو میاد، بو میاد، بو آدمی زاد میاد، بعد با عصبانیت به کلفت گفت: آیا آدمیزادی در خانه است یا به آنجا آمده؟ کلفت با ترس به او نگاهی کرد و چیزی نگفت و به کارش مشغول شد. دیو تمام خانه را گشت و چرخی اطراف خانه‌اش زد که ناگهان پوست نخودها را دید و رد آن‌ها را گرفت و به دنبال دختر به راه افتاد و به در خانهی دختر رسید.
دختر مشغول غذا پختن بود با صدای در به طرف در آمد. وقتی متوجه شد صدای پشت در ناآشناست، به او گفت نمیتواند در را باز کند. دیو که دید نمی‌تواند دختر را بگیرد و بخورد به او گفت اشکالی ندارد دختر عزیزم! فقط انگشت کوچکت را از سوراخ در رد کن تا انگشتری که برایت آوردم بر دستت کنم و بروم. دختر که از همه جا بی خبر بود با خوشحالی انگشتش را از سوراخ در رد کرد. دیو انگشت دختر را گرفت و فورا سوزنی در آن فرو کرد و خون دختر را مکید و رفت. دختر در آن طرف در بیهوش شد و روی زمین افتاد. گربه که این اتفاق‌ها را دید روی پشت بام رفت فریاد زد:
دُوَر وَری نونت سُخت!
نونِ زِرِ نونِت سُخت!
یه تَختهَ تُمبونِت سُخت!
گربه وقتی دید دختر تکانی نمیخورد به دنبال برادرهای او رفت و آن‌ها را خبر کرد و برادرها سراسیمه به طرف خانه دویدند و دختر را بیهوش روی زمین دیدند. بلاخره با هر زحمتی بود دختر را به هوش آوردند و او بعد از چند روز خوب و دوباره سالم شد.
سالها از آن ماجرا گذشت و دختر بزرگ و قشنگ‌تر می‌شد. مدتی بود که هفت کبوتر زیبا، هر روز، روی بام خانهی آن‌ها میآمدند و به آن‌ها نگاه میکردند روزی دختر به برادرانش گفت: ‌ای کاش این کبوترها هفت دختر میشدند و با شما ازدواج میکردند! ناگهان هفت کبوتر پایین آمدند و هفت دختر زیبا شدند و با آن‌ها حرف زدند و بعد از مدتی با هفت برادر ازدواج کردند.
مدتی از ازدواج آن‌ها میگذشت زن یکی از برادرها که خیلی بدجنس بود، وقتی علاقهی برادرها را نسبت به خواهر کوچکشان دید، احساس بدی نسبت به او پیدا کرد و به خاطر حسادتش در پی عملی کردن نقشه‌ای بود تا دختر را از چشم برادرهایش بیندازد. برای همین یک روز مقدار زیادی تخم قورباغه و خرچنگ و زالو در مشکی ریخت و غذای شوری به دختر داد و مشک را بالای سر دختر آویزان کرد.
شب که شد، دختر احساس تشنگی زیادی کرد. از خواب بیدار شد و در مشک را که بالای سرش بود باز کرد و لبانش را روی مشک گذاشت و تا آنجا که نفس داشت آب خورد.
فردای آن شب وقتی به زن برادرش گفت که وقتی از مشک آب میخوردم احساس میکردم که چیزهای ریزی زیر دندانم میرود. زن گفت نگران نباش! حتما ریزه‌های یخ بوده است که بخاطر سرد بودن هوا، در مشک بوجود آمده است. زن بعد از این حرفها بلافاصله باقی ماندهی آب مشک را درون رودخانه خالی کرد و مشک را شست و پر از آب کرد و به خانه آورد.

مطلب مشابه :  پردازش شناختی

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید