Widget not in any sidebars

درویش احمد هاج و واج به مادرش نگاه کرد به او گفت مادر چه می‌گویی؟ مگر تو نامه نفرستادی که دختر ناپاکی است، آمد و رفت با مردها دارد، آبرویمان را برده است. .؟
مادرش که از حرف‌های درویش احمد عصبانی شده بود تمام حرفهای او را انکار کرد و از خوبی و پاکدامنی دختر گفت و ماجرای پسر جهود را برای او تعریف کرد.
درویش احمد فهمید اشتباه بزرگی مرتکب شده است با دست پاچگی به مادرش گفت که او را دیشب در خواب کشته و زیر قصر انداخته است. بعد به سرعت به سوی پشت قصر دوید ولی هیچ اثری از دختر ندید که ندید.
شیون کنان از مادرش خداحافظی کرد و به طرف بیابان برای پیدا کردن دختر به راه افتاد و رفت.
بعد از چند روز پسر جهود جریان را شنید و او هم برای یافتن دختر روانهی بیابان شد.
شبی که درویش احمد دختر را از پنجره‌ی قصر، به پایین انداخته بود، چند دزد کنار چشمهی نزدیک قصر، مشغول آب خوردن بودند آن‌ها صدای نالهی ضعیفی را در اطراف قصر شنیدند. ابتدا خیال کردند صدای بچه گربه است، اما صدای ناله بیشتر و بیشتر شد به دنبال صدا آمدند و دختر را غرق در خون پیدا کردند. دلشان به حال دختر سوخت بدن خونی و زخمی دختر را دوباره در پتو پیچاندند و سوار اسب شدند و با خود بردند.
ساعت‌ها رفتند تا به غاری که در آن زندگی میکردند رسیدند. با یکدیگر قرار گذاشتند دختر را مداوا کنند.
روزها گذشت، زخمهای دختر با داروهای کوهی سه دزد بهتر و بهتر شد تا جایی که به راحتی می‌توانست راه برود و کارهایش را خودش انجام دهد.
وقتی دزدها دختر را سر حال و سالم و زیبا دیدند، برای ازدواج با دختر با هم گلاویز شدند، هر کدام شان ادعا می‌کرد که دختر متعلق به اوست و باید با او ازدواج کند. دختر که دعوای آن‌ها را دید به آن‌ها گفت: شرطی برای شما میگذارم. هر کس در این شرط برنده شد من با او ازدواج خواهم کرد. آن شرط این است که هر کدام از شما زودتر از بقیه، به چشمه برود و مشکش را پر از آب کند و زودتر از همه برگردد، من با او ازدواج خواهم کرد.
دزدها که خوشحال شده بودند شرط منصفانه‌ای است و از طرفی با بردن در این مسابقه، دختری به این زیبایی و خوبی، نصیب شان می‌شود شروع به دویدن کردند. وقتی دزدها دور شدند دختر فوری لباس هایش را جمع کرد و از آنجا فرار کرد و رفت.
وقتی دزدها به غار برگشتند هیچ اثری از دختر ندیدند. چندین روز در کوههای اطراف به دنبال دختر گشتند اما هیچ رد پایی از او نیافتند. بالاخره آن‌ها هم به دنبال دختر و پیدا کردن او روانه‌ی بیابان شدند.
دخترکه روزهای زیادی راه رفته بود و نای راه رفتن نداشت، تنها و خسته روی زمین افتاد و بیهوش شد. وقتی به هوش آمد یک درجه دار نظامی را کنارش دید. درجه دار تا دختر را دید عاشق او شد و از او خواست که با او ازدواج کند. دختر فهمید که چاره‌ای ندارد و نمی‌تواند از دست او فرار کند، کمی فکر کرد و گفت ما برای ازدواج رسم و رسومی داریم و من نمی‌توانم بدون اجرای آن رسوم، با تو ازدواج کنم رسم ما این است که هرگاه زن و مردی بخواهند با هم ازدواج کنند باید لباسهای همدیگر را بپوشند و دور همدیگر بچرخند. درجه دار که خیلی عاشق دختر شده بود قبول کرد. هر کدام شان پشت تخته سنگی رفتند و لباسهایشان را درآوردند و به همدیگر دادند. درجه دار لباسهای دختر را پوشید و دختر لباسهای درجه دار را. دختر به درجه دار گفت حالا باید سوار بر اسب شوم و سه دور، دور تو بچرخم، آن وقت من برای همیشه متعلق به تو هستم. درجه دار پذیرفت و دختر را سوار بر اسب کرد. دختر سه دور دور درجه دار چرخید و اسب را، هی کرد و از آنجا به سرعت دور شد. درجه دار که لباس‌های دختر تنش بود به دنبال او فریاد می‌کشید‌ای وای… ‌ای اسبم… ‌ای لباسهایم… ‌ای وای بدبخت شدم و به دنبال دختر روانه‌ی بیابان شد.
دختر چندین روز بدون مقصد در بیابان با اسب میرفت. نه آبادی بود و نه شهری! بعد از چند روز اسبش از فرط خستگی در بیابان مرد و دختر هم که دیگر رمقی نداشت لنگ لنگان به راه افتاد. از دور چوپانی را دید که به دنبال گله‌اش هی هی میکرد. غروب بود و شب نزدیک. با صدای گرفته‌ای چوپان را صدا زد اما چوپان صدایش را نشنید. دوباره و دوباره صدایش کرد تا بالاخره چوپان متوجهی او شد. وقتی رسید دختر از هوش رفته بود چوپان دختر را بغل کرد و به خانه برد و به مادرش گفت خداوند به او خواهری که همیشه آرزویش را داشته، برایش فرستاده است. مادر چوپان هم خدا را شکر کرد و با عشق از دختر مراقبت کرد. چوپان هر روز با عشق دختر که مانند خواهرش بود گله را به چرا می‌برد و با عشق دختر به خانه می‌آمد. او برای دختر مانند برادری دلسوز و مهربان بود و هیچ چشم طمعی به او نداشت. دختر که مهر و محبت صادقانه‌ی چوپان و مادرش را دید، تصمیم گرفت همان جا نزد آن‌ها بماند و زندگی کند. آن‌ها مثل یک خانواده در کنار هم زندگی می‌کردند.
روزی از روزها طبق سنت آن شهر، در یک روز خاص، هر کدام از زنان آن شهر، حلوایی درست می‌کردند و به عنوان پیشکش برای پادشاه میبردند، پادشاه هم آن را میچشید و جایزه‌ای به کسی که بهترین حلوا را پخته بود، می‌داد.
دختر طبق روزهای قبل که برای چوپان و مادرش غذا می‌پخت، حلوا را درست کرد و آن را به مادر چوپان داد تا به قصر ببرد.
وقتی نوبت پیر زن شد پادشاه برای اینکه پیر زن ناراحت نشود با گوشه‌ی انگشتش کمی از حلوا را با اکراه چشید اما متوجه شد حلوای پیر زن مزه‌ی خوبی دارد یک بار دیگر با انگشتش کمی از حلوا را خورد و احساس کرد مزهی فوق العاده‌ای دارد، شروع کرد به خوردن حلوا. وقتی کاسه‌ی حلوا تمام شد رو کرد به پیرزن و گفت آیا این حلوا را خودت درست کرده ای؟ پیر زن گفت: بله قبله‌ی عالم! پادشاه گفت راستش را بگو! محال است این دست پخت تو باشد! پیرزن مظلومانه گفت: قبله‌ی عالم! فقط من و تنها پسرم که او هم چوپان است در خانه هستیم شخص دیگری در خانه‌ی ما نیست. پادشاه به حرف پیر زن شک کرد و از وزیر دست راستش خواست که فوراً به خانهی پیر زن برود و آنجا را خوب بگردد. وزیر با چند سرباز به خانهی پیرزن رفتند و در خانه را به زور باز کردند دختر وقتی صدای سربازها را از پشت در شنید، خودش را پشت پرده پنهان کرد.
وزیر از سربازها خواست که در حیاط بمانند و خودش درون خانه رفت همه جا را گشت اما کسی را ندید، پشت پرده را که نگاه کرد دید دختری به زیبایی خورشید پشت پرده پنهان شده است و مظلومانه به او نگاه میکند دلش به حال دختر سوخت به او گفت هر چه زودتر از آن جا برود وگرنه بعد از او وزیری میآید که رحمی در وجودش نیست و او را نزد پادشاه خواهد برد و پادشاه به زور با او ازدواج خواهد کرد.
وزیر با سربازان به قصر برگشت و به پادشاه گفت کسی در خانهی پیر زن نبود. پادشاه که نتوانست از فکر خانه‌ی پیرزن بیرون بیاید وزیر دست چپ خود را به خانهی پیرزن فرستاد.
دختر تا خواست وسایلش را جمع کند و از خانهی پیر زن فرار کند، صدای وزیر بیرحم پادشاه را شنید، از ترس وزیر، خودش را درون نمدی در گوشه‌ی اتاق مخفی کرد. وزیر همه جای خانه را گشت و اثری از کسی پیدا نکرد. ناگهان چشمش به نمدی افتاد که گوشه‌ی اتاق جمع شده بود. فوراً از سربازها خواست نمد را باز کنند. نمد که باز شد دختر از درون نمد بیرون آمد. وزیر با دیدن دختر دست او را گرفت و نزد پادشاه برد. هر چه پیر زن گریه کرد، التماس نمود که به دخترم رحم کنید اگر پسرم او را نبیند دق میکند، می‌میرد، فایده‌ای نداشت و پادشاه دلش به رحم نیامد و با عصبانیت به پیر زن گفت: شانس با تو یار بود که دختری با این زیبایی نصیبم کردی وگرنه به خاطر دروغت، تو و پسرت را میکشتم.
پیرزن نالان و ناراحت به خانه آمد. چوپان که از صحرا برگشت با خوشحالی مادر و خواهرش را صدا زد اما جوابی نشنید. وقتی به اتاق رفت مادرش همهی قضیه را برای او تعریف کرد. چوپان دوان دوان به طرف قصر رفت و التماس کرد که خواهرش را آزاد کنند، اما سربازها او را از قصر بیرون کردند و تهدید کردند اگر به خانه نرود او را خواهند کشت.
چوپان هر روز به در قصر میرفت و خواهرش را صدا میزد اما فایدهای نداشت. سربازها او را کتک می‌زدند و چوپان را از در قصر دور میکردند.

                                                    .