رشته حقوق

تحقیق با موضوع مقدار، خوردن

دانلود پایان نامه

بز هم با عصانیت پایش را بیشتر کوبید و با صدای بلندی گفت: مَنم مَنم بُزولی، شاخی دارُم کُزُولی اَخَردی منگُم، اَخَردی شنگُم، دَرُو بیو و جنگم؟


شیر گفت: نَ خَردِمِ منگت، نَ خَردمِ شنگت، اصلاً نیام وجنگِت!
بز از آنجا رفت و بر بام خانه‌ی خرس و ببر هم رفت، اما آن‌ها گفتند که شنگ و منگ را نخورده اند. آخرین خانه، خانه‌ی گرگ بود. بز هم چون قبل بر بام خانه‌ی گرگ کوبید و به او گفت اگر شنگ و منگ مرا خورده ای، برای جنگ بیرون بیا. گرگ هم که حسابی سیر و سرحال شده بود با غرور زیادی گفت:
هَم خَردِمِ شنگت
هَم خَردِمِ منگت
الان اِیام وَجنگت .
گرگ و بز روبه روی هم قرار گرفتند و عصر آن روز را برای جنگ تعیین کردند. بز مقداری شیر برای مرد آهنگر برد و از او خواست که شاخ هایش را تیز کند. مرد آهنگر هم شاخ‌های او را تیز کرد. گرگ هم مقداری پشکل جمع کرد و چند دانه انجیر خشک روی آن گذاشت و برای مرد آهنگر برد و از او خواست که دندان هایش را تیز کند. مرد آهنگر که فهیمد گرگ به او کلک زده و شنگ و منگ بز را، خورده است، به گرگ گفت: اول باید دندان‌هایت را بکشم بعد آن‌ها را تیز کنم. گرگ هم قبول کرد. آهنگر دندان‌های گرگ را کشید و به جای آن پنبه گذاشت.
وقت رویارویی بز و گرگ فرا رسید و آن‌ها مقابل هم ایستادند و به طرف هم حمله کردند، گرگ دهانش را باز کرد تا گردن بز را گاز بگیرد اما دید هیچ دندانی در دهانش نیست، هرچه دهانش را به هم زد، هیچ کاری نتوانست کند و پنبه‌های گلوله شده از دهانش افتادند. بز که حسابی عصبانی بود، شاخ‌های تیزش را در شکم گرگ فرو کرد و شکم گرگ را پاره کرد و شنگ و منگ را از شکم گرگ در آورد و به جای آن در شکم گرگ سنگ گذاشت و شکمش را دوخت و او را درون رودخانه انداخت و از آن به بعد با شادی با بچههایش در کنار هم زندگی کردند.
2-9 گنجشک ناقلا
روزی روزگاری گنجشکی بود که به زیرکی و ناقلایی مشهور بود. روزی در راهی خاری به پای گنجشک فرو رفت. گنجشک که نمیتوانست آن را از پای خود بیرون بیاورد مجبور شد نزد پیرزنی برود که در آن نزدیکی زندگی میکرد. وقتی به پیرزن رسید، پیرزن در حال خمیر درست کردن برای نان بود. گنجشک ناقلا به او گفت: ممکن است سوزنت را بدهی تا خار را از پایم در بیاورم! پیرزن گفت: من در حال نان پختن هستم. تو برو آن تابه را که روی آتش میگذارم، برایم بیاور. گنجشک تابه را برایش آورد و از او خواست که سوزن را به او بدهد، اما پیرزن هر دفعه چیزی میخواست و میگفت باید برود خنچه را که خمیر روی آن پهن میکنند یا آتش یا وردنه را بیاورد. گنجشک فهمید که پیرزن نمیخواهد سوزن را به او بدهد و دارد از او کار میکشد و فریبش میدهد. با داد و فریاد به پیرزن گفت که سوزن را بدهد. اما پیرزن، سوزن را به او نداد و به گنجشک گفت: اگر نروی، تو را می‌گیرم و پرهایت را می‌چینم و به بچه ام میدهم تا کبابت کند. گنجشک که از حرف پیرزن ناراحت و عصبانی شده بود به پیرزن گفت:
ایطرف ایرُم او طرف ایرُم
سفره نونه تَ‌ای بَرُم .
گنجشک و پیرزن گلاویز شدند و در حین دعوا و مشاجره، گنجشک سفره‌ی نان را روی بالهای خود گذاشت و پرواز کرد.
رفت ُ رفت تا رسید به چوپانی که از گله‌اش مراقبت میکرد.. ظهر شده بود و گنجشک گرسنه بود. گنجشک فرود آمد و به چوپان گفت: نان از من و شیر از تو بیا تا نان و شیر ترید کنیم و بخوریم. چوپان قبول کرد و شیر و نان را ترید کردند و خوردند اما گنجشک سیر نشد و چوپان همه‌ی غذا را خورد.
گنجشک به چوپان گفت: تو بیشتر از من غذا خوردی من هنوز گرسنه هستم. اما چوپان حرف گنجشک را قبول نکرد. کارشان به دعوا کشید. گنجشک گفت:
ایطرف ایرَم او طرف ایرَم
قوچ گلهتَ‌ای بَرم.
در حین دعوا قوچ گله را روی بالهایش گذاشت و پرواز کرد. رفت و رفت و رفت تا رسید به مردی که داشت گندم می‌کاشت، با صدای بلند گفت: ‌ای بازیار!‌ای بازیار! گوشت از من و گندم از تو بیا تا حلیمی درست کنیم و غذایی بخوریم! بازیار قبول کرد اما دردلش می‌خواست گنجشک را فریب دهد و قوچ را از او بگیرد و گنجشک را بکشد. گنجشک فهمید که بازیار قصد گرفتن و کشتنش را دارد، به او گفت: ‌ای طرف ایرُم او طرف ایرُم
وَرزای زردَ‌ای بَرُم .
گنجشک گاو زرد بازیار را در یک چشم بر هم زدن روی بال هایش گذاشت و پرواز کرد. رفت و رفت تا به جایی رسید که جشن عروسی بر پا بود. در گوشه‌ای نشست و نگاه میکرد، دید عده‌ای به دنبال سگ زردی افتاده اند تا او را بگیرند و برای عروسی او را بکشند و بخورند. گنجشک فریاد کشید: آهای آهای سگ زردَ نکشید
ورزای زردَ بکشید !

مطلب مشابه :  دلایل مهاجرت به کانادا

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید